برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1728 100 1
شبکه مترجمین ایران

muddle

/ˈmədl̩/ /ˈmʌdl̩/

معنی: گیجی، خراب کردن، گرفتار کردن، درهم و برهم کردن، گیج کردن
معانی دیگر: درهم و برهمی، آشفتگی، نابسامانی، خرتوخری، بلبشویی، پریشانی، به هم زدن، نابسامان کردن، آشفته کردن، شولیدن، پریشان کردن، (مثلا با نوشابه ی الکلی) گیج کردن، سردرگم کردن، مست کردن، با گیجی عمل کردن (یا اندیشیدن)، سردرگمی، (در اصل) گل آلود کردن، تیرگی

واژه muddle در جمله های نمونه

1. muddle through
(انگلیس) با وجود اشتباه و شورتی گری انجام دادن یا موفق شدن،بالاخره کامیاب شدن

2. the country's tax situation is a muddle
وضع مالیاتی کشور در هم و برهم است.

3. He managed to muddle through university.
[ترجمه Roya.O] او موفق شد از پس دانشگاه برآيد.
|
[ترجمه ترگمان]او توانست از طریق دانشگاه گیج و سردرگم شود
[ترجمه گوگل]او موفق شد از دانشگاه عبور کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. We will muddle through and just play it day by day.
[ترجمه ترگمان]ما گیج می‌شویم و آن را روز به روز نمایش می‌دهیم
[ترجمه گوگل]ما از طریق آن سر و صدا خواهیم کرد و فقط آن را روز به روز بازی خواهیم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. I'm in such a muddle, I'd completely forgotten you were coming today.
[ترجمه ترگمان]گیج و گیج شده‌ام، کاملا فراموش کرده بودم که امروز می‌آیید ...

مترادف muddle

گیجی (اسم)
bewilderment , confusion , amusement , stun , stupefaction , stupor , distraction , bafflement , befuddlement , quandary , razzle-dazzle , idler , muddle , wackiness , giddiness , idleness , sopor
خراب کردن (فعل)
ruin , destroy , undo , corrupt , spoil , debauch , deteriorate , wreck , pull down , batter , take down , botch , disfigure , muck , vitiate , impair , demolish , devastate , dilapidate , muddle , ruinate , wrack , immoralize , unmake
گرفتار کردن (فعل)
confuse , incriminate , draw , implicate , hook , involve , enlace , enmesh , entangle , embrangle , tangle , muddle , immesh , enwrap
درهم و برهم کردن (فعل)
disorganize , discombobulate , tangle , muddle , snafu
گیج کردن (فعل)
fluster , confuse , incommode , stun , addle , knock down , confound , distract , befuddle , stupefy , astonish , flummox , daze , flabbergast , bewilder , perplex , befog , besot , bemuse , muddle , fuzz , fox , petrify , fuddle , obfuscate , stump

معنی عبارات مرتبط با muddle به فارسی

احمق، اشتباه کار، گیج، شورتی، کودن
(انگلیس) با وجود اشتباه و شورتی گری انجام دادن یا موفق شدن، بالاخره کامیاب شدن

معنی کلمه muddle به انگلیسی

muddle
• mess, disorganization; confusion
• confuse; mess up; soil; disturb; cause disorder; struggle through, push on
• a muddle is a confused state or situation.
• if you muddle things or if you muddle them up, you mix them up or get them in the wrong order.
• if you muddle someone, you confuse them.
• if you muddle along, you live or exist without a proper plan or purpose in your life.
• if you muddle through, you manage to do something even though you do not really know how to do it properly.
muddle headed
• muddled, confused, disorganized; inept, clumsy
• if you are muddle-headed, you are confused or incapable of thinking clearly about something.
muddle through
• get out of the situation somehow, find a way out

muddle را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ترمه چی
یک وضعیتی همراه با سردرگمی بخاطر یک اشتباه
مترادف آن mix _ up است
شهرزاد تاجیک
Muddle forward future :با سردرگمی به آینده اندیشیدن.
Ati
مبهم بودن
گیج کننده
سعید ترابی
اشتباه گرفتن
آریا
Get in a muddle درسلام و احوالپرسی، یکی را اشتباهی گرفتن و گیج شدن
Roya.O
Muddle through
از پس چيزي بر آمدن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی muddle

کلمه : muddle
املای فارسی : موددل
اشتباه تایپی : ئعییمث
عکس muddle : در گوگل

آیا معنی muddle مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )