ground

/ˈɡraʊnd//ɡraʊnd/

معنی: پا، سبب، زمین، خاک، پایه، اساس، مستمسک، ملاک، کف دریا، میدان، زمینه، اساسی، بگل نشاندن، بزمین نشستن، اصول نخستین را یاد دادن، بناء کردن، فرود امدن
معانی دیگر: سطح زمین، سرزمین، - گاه، حیاط، محوطه، (علم و آموزش) رشته، (پژوهش و استدلال) موضوع، مطلب، (اغلب جمع)، شالوده، علت، انگیزه، دلیل، موجب، (جمع) ته نشست، درده، زمینی، خاکی، روی زمین، زمین زی، خاک زی، روی زمین قرار دادن، (روی زمین) متوقف کردن، مانع پرواز شدن، بنیاد نهادن، استوار کردن، پایه قرار دادن، زمینه دار کردن، تعلیم دادن، آموختن، (در اصل) ته، پایین ترین قسمت هر چیز، کف (دریا و دریاچه)، (نقاشی) زمینه، (برق) سیم زمینی، اتصال زمین، (عامیانه) نوجوان را به عنوان تنبیه در خانه نگه داشتن، (فوتبال آمریکایی) حریف را بر زمین افکندن، توپ را عمدا بر زمین انداختن، (بیس بال) توپ زمینی زدن، عرصه (در برابر: اعیان)، (کشتی) به گل نشستن، زمان ماضی و اسم مفعول فعل: grind، بنا کردن، برپا کردن، اصول نخستین را یاد دادن به، زمان ماضی فعل grind
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
عبارات: cover ground, get off the ground
(1) تعریف: the earth's solid surface; land.
مترادف: earth, land, soil, terra firma
مشابه: clay, loam, shore, sod, terrain, turf

- The leaves fell to the ground.
[ترجمه پاییز] برگ ها به زمین افتادند.
|
[ترجمه mmdhedayat] برگ ها بر زمین افتادند
|
[ترجمه ترگمان] برگ ها روی زمین افتادند
[ترجمه گوگل] برگ ها به زمین افتادند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: dirt; earth.
مترادف: dirt, earth, soil
مشابه: clay, loam, sod, turf

- First you prepare the ground for planting the seeds.
[ترجمه به تو چه!!] ابتدا زمین را برای کاشت دانه ها اماده نمایید.
|
[ترجمه ترگمان] اول شما زمین را برای کاشتن دانه ها آماده می کنید
[ترجمه گوگل] ابتدا زمین را برای کاشت بذر آماده می کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: (often pl.) a plot of land serving a special purpose.
مترادف: acres, property, tract
مشابه: commons, estate, farm, land, park, plot, sod, terrain, turf

- These woods are part of the grounds of the estate.
[ترجمه ترگمان] این جنگل قسمتی از محوطه ملک است
[ترجمه گوگل] این جنگلها بخشی از املاک است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This area of land will serve as the grounds for the festival.
[ترجمه ترگمان] این منطقه از زمین به عنوان زمین های این جشنواره خواهد بود
[ترجمه گوگل] این منطقه از زمین به عنوان زمینه های جشنواره خدمت خواهد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: (often plural) the basis of an argument or stated position.
مترادف: basis, foundation, rationale, reason, root
مشابه: argument, base, evidence, premise, proof, warrant

- The theory is claimed to be based on scientific grounds.
[ترجمه ترگمان] ادعا می شود که این تئوری بر پایه زمینه های علمی استوار است
[ترجمه گوگل] ادعا می شود که این نظریه بر مبنای علم استوار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- On what grounds are you making this complaint?
[ترجمه ترگمان] بر چه اساسی این شکایت را می کنید؟
[ترجمه گوگل] در چه زمینه ای شما این شکایت را انجام می دهید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Cruelty is a ground for divorce.
[ترجمه ترگمان] ظلم و ستم یک دلیل برای طلاق است
[ترجمه گوگل] جرم و جنایت زمین برای طلاق است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: an electrically conducting body, such as the earth, that completes an electric circuit.

(6) تعریف: (pl.) sediment, esp. that in coffee.
مترادف: dregs, sediment, settlings
مشابه: deposit, lees, precipitate

- There were coffee grounds in the bottom of the cup.
[ترجمه h.asgari] ته نِشِست ( تفاله ) قهوه در تهِ فنجان وجود داشت.
|
[ترجمه ترگمان] در ته جام قهوه بود
[ترجمه گوگل] قهوه در پایین فنجان وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
(1) تعریف: on or near the earth's surface.
مشابه: bottom

- the ground floor of the building
[ترجمه ترگمان] طبقه همکف ساختمان،
[ترجمه گوگل] طبقه پایین ساختمان
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: relating to the ground.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: grounds, grounding, grounded
(1) تعریف: to make the basis for; establish.
مترادف: base, establish, found, institute, predicate
مشابه: consolidate, organize, settle

- He grounded his opinion in facts.
[ترجمه h.asgari] او نظرِ خود را بر اساسِ حقائق بنیاد نهاد. ( بر پایهُ اساسِ چیزی بنیاد نهادن= معنای کلمه groundدر این جمله )
|
[ترجمه ترگمان] او عقیده خود را در حقیقت حبس کرده بود
[ترجمه گوگل] او نظر خود را در حقایق برشمرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- His life's philosophy was grounded in his difficult childhood.
[ترجمه ترگمان] فلسفه زندگی او در دوران کودکی سخت او ریشه گرفته بود
[ترجمه گوگل] فلسفه زندگی او در کودکی دشوار او مبتنی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to run (a ship or boat) against the ground.
مترادف: beach, strand

(3) تعریف: to connect (a wire or the like) to an electrical ground.
مشابه: connect

(4) تعریف: to prevent (an airplane or pilot) from flying.
مشابه: limit, restrict
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to come down to or strike the ground.
( verb )
• : تعریف: past tense and past participle of grind.
صفت ( adjective )
(1) تعریف: made into very small particles by grinding.
مشابه: dusty, mealy, powdery

(2) تعریف: subjected to the action of a grinder.
مشابه: chopped, mealy

- ground beef
[ترجمه ترگمان] گوشت گاو
[ترجمه گوگل] گوشت چرخ کرده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. ground attack
حمله ی زمینی

2. ground crew
آمادگران (مکانیک ها و سایر خدمه ای که هواپیما و غیره را آماده می کنند ولی پرواز نمی کنند)،خدمه غیرپروازی

3. ground that is inclined to poach in the winter
زمینی که در زمستان گل آلود می شود.

4. breaking ground for the new school
اولین کلنگ بنای مدرسه ی جدید را زدن

5. even ground
زمین صاف

6. finely ground coffee
قهوه ی کاملا ساییده شده

7. hunting ground
شکارگاه

8. level ground
زمین هموار

9. rugged ground
زمین ناهموار

10. spongy ground
زمین گل و شل (کاملا خیس)

11. stony ground
زمین سنگلاخ

12. the ground has thawed out
یخبندان زمین برطرف شده است.

13. the ground was covered with snow
زمین از برف پوشیده بود.

14. the ground whereupon we stood
زمینی که روی آن ایستادیم

15. this ground has been hallowed by the blood of our soldiers
خون سربازان ما این سرزمین را مقدس کرده است.

16. break ground
1- (بنای جدید و غیره) پی کنی کردن،اولین کلنگ حفاری را زدن

17. break ground
1- حفرکردن،کندن 2- شخم زدن 3- پی ریزی کردن،شروع به ساختمان کردن

18. common ground
وجه مشترک،جنبه ی مشابه،تفاهم

19. cover ground
مسافتی را طی کردن،(تاحدی) پیشرفت کردن

20. gain ground
ترقی کردن،پیشرفت کردن،بهتر شدن

21. gain ground
پیشرفت کردن،موفق شدن،قوی شدن

22. give ground
عقب نشینی کردن،تسلیم شدن،سر فرود آوردن

23. give ground
عقب نشینی کردن،کوتاه آمدن

24. hunting ground
شکارگاه،نخجیرگاه

25. lose ground
عقب افتادن،پس روی کردن،تضعیف شدن،ناموفق شدن

26. a people ground by tyranny
مردمی که زیر بار ستم خرد شده بودند

27. the holy ground in which he is buried
زمین مقدسی که در آن به خاک سپرده شده است

28. below (the) ground
زیرزمین،در ژرفای زمین

29. break new ground
ابداع کردن،بنای تازه ای را آغاز کردن

30. cut the ground from under one (or one's feet)
استدلال کسی را خنثی کردن،عقیم گذاشتن

31. from the ground up
از پایین به بالا،کاملا

32. go to ground
پنهان شدن،کناره جویی کردن،منزوی شدن

33. on delicate ground
در موقعیت حساس

34. on firm ground
در شرایط خوب،دارای دلایل خوب

35. prepare the ground (for something)
زمینه را (برای چیزی) فراهم کردن

36. shift one's ground
موضوع را عوض کردن،استدلال تازه ای را پیش کشیدن

37. shift one's ground
(به ویژه در مباحثه و مناظره) موضع خود را عوض کردن،از این شاخه به آن شاخه پریدن

38. a patch of ground by the river
یک قطعه زمین کوچک در کنار رودخانه

39. in this blessed ground
در این مکان مقدس

40. the enemy gave ground
دشمن عقب نشینی کرد.

41. the patient gained ground daily
بیمار روز به روز بهتر می شد.

42. tractors level the ground
تراکتورها زمین را هموار می کنند.

43. be on firm ground
به اطلاعات خود اعتماد داشتن،وارد زمینه ای بودن

44. down to the ground
کاملا،تاته،تا آخر

45. get off the ground
آغاز شدن یا کردن،شروع به پیشرفت کردن

46. in on the ground floor
(عامیانه) آماده به کار قبل از ساعت اداری،دارای مزیت

47. on one's own ground
در محیط آشنا،موضوع آشنا،در رشته ی تخصصی خود

48. run into the ground
(عامیانه) زیاد انجام دادن،افراط کردن،زیاده روی کردن

49. a hole in the ground
گودالی در زمین

50. he covered the same ground he had covered yesterday
همان مطلب دیروزی خود را تکرار کرد.

51. he fell to the ground with a thump
تالاپ افتاد روی زمین.

52. his research broke new ground in the study of child growth
پژوهش او فصل تازه ای را در مطالعه ی رشد کودکان آغاز کرد.

53. she fell to the ground in a faint
با حالت غش برزمین افتاد.

54. stakes driven into the ground marked the boundaries of his land
چوب هایی که به زمین فرو کرده بودند حدود زمین او را معین می کرد.

55. the dog digs the ground and buries the bone
سگ زمین را می کند و استخوان را خاک می کند.

56. (be) thin on the ground
کم (بودن)،نایاب (بودن)،معدود (بودن)

57. hold (or stand) one's ground
استقامت کردن،پابرجا ماندن،پایداری کردن

58. ghodsi's skirt trained on the ground
دامن قدسی (به دنبال او) روی زمین کشیده می شد.

59. he fell prone upon the ground and drank from the brook
او روی زمین دمر شد و از جوی آب نوشید.

60. he pecked at the frozen ground with a pickaxe
او با کلنگ به زمین منجمد ضربه های پیاپی می زد.

61. horses and bulls paw the ground when they are angry
اسب و گاونر هنگام خشم سم به زمین می مالند.

62. oil is seeping into the ground
روغن دارد به زمین نشت می کند.

63. patches of snow on the ground
تکه های برف روی زمین

64. the building burned to the ground
ساختمان کاملا سوخت.

65. the church stands on hallowed ground
کلیسا در زمین مقدس قرار دارد.

66. the drought of the sun-baked ground
خشکی زمین آفتاب زده

67. the feather wavered to the ground
پر چرخ زنان بر زمین افتاد.

68. the man fell on the ground
مرد بر خاک افتاد.

69. the radio fell to the ground and went completely haywire
رادیو بر زمین افتاد و کاملا خراب شد.

70. have one's feet on the ground
واقع بین بودن،دنبال خواب و خیال نرفتن

مترادف ها

پا (اسم)
support, strength, partner, accident, chance, happening, foot, leg, paw, bottom, ground, end, account, part, power, peg, foundation, ped, pod, playmate

سبب (اسم)
occasion, ground, account, cause, reason, motive

زمین (اسم)
ground, acre, land, earth, field, soil, vale, globe, domain, zone, terrain, territory, glebe, terrene

خاک (اسم)
country, ground, land, earth, soil, grave, tomb, territory, clod, dirt, dust, glebe

پایه (اسم)
base, stand, stock, measure, leg, ground, pile, status, prop, mark, degree, grade, basis, stalk, root, stage, mount, rank, stratum, buttress, stanchion, foundation, bedrock, radix, fulcrum, headstock, outrigger, cantilever, sill, column, pillar, phase, footpath, fundament, groundsel, groundwork, mounting, pediment, principium, thallus

اساس (اسم)
base, ground, basis, root, nucleus, element, foundation, cornerstone, bedrock, fabric, grass roots, fundament, groundsel, groundwork

مستمسک (اسم)
ground, pretext, basis

ملاک (اسم)
support, ground, reason, criterion, proof, exemplar, pattern, sample, landowner, landlord, landholder

کف دریا (اسم)
ground, seabed, meerschaum

میدان (اسم)
amplitude, ground, place, field, plaza, ring, scope, square, battlefield, forum, band, purview

زمینه (اسم)
base, ground, tendency, design, basis, setting, root, background, terrain, context, conspectus, theme, sketch, groundwork, outline

اساسی (صفت)
basic, material, net, ground, essential, organic, pivotal, basal, fundamental, substantial, vital, basilar, cardinal, earthshaking, meaty, primordial

بگل نشاندن (فعل)
ground

بزمین نشستن (فعل)
ground, land

اصول نخستین را یاد دادن (فعل)
ground

بناء کردن (فعل)
ground, mason, construct, build, erect, put up, upbuild

فرود امدن (فعل)
alight, ground, land, come down, descend, shore

تخصصی

[عمران و معماری] زمین - زمینه - خاک
[برق و الکترونیک] زمین 1. مسیر رسانایی که به عمد یا تصادفی ایجاد شده است ،بین مدار یا وسیله الکترویکی و زمین . به جسم رسانایی که به عنوان زمین عمل می کند نیز گفته می شود . اصطلاح بریتانیایی زمین earth است .2. پایین ترین حالت انرژی هسته، اتم ،مولکول . سایر حالتها برانگیخته اند. - زمین
[نساجی] زمینه - زمین - اتصال
[ریاضیات] زمینه، زمین، اساس
[روانپزشکی] (1) زمینه، آنچه در یک تصویر شکل یا موضوع بر آن مسلط است. تکلیف معیوب شکل- زمینه در بیماران مبتلا به اختلال عضوی مغز شایع است، و در مقابل یک شکل- زمینه معمولی همان سر در گمی را پیدا میکند که افراد بهنجار در وضعیت های دو پهلو گرفتار آن می گردند. (2) پایه اقدام به عمل، توجیهی برای باور کردن.

به انگلیسی

• soil; earth; bottom; field, area; base, foundation
set on the ground; found, establish; teach someone the basics; attach to the earth (about an electrical conductor)
on or near the ground; broken into fine particles; shaped by grinding
the ground is the surface of the earth.
ground is land.
a ground is an area of land which is used for a particular purpose.
the grounds of a building are the land which surrounds it and belongs with it.
a ground is an electrical wire which allows current to pass from an appliance into the ground. it makes the appliance safe even when there is something wrong with it; used in american english.
you can also use ground to refer to a subject or range of things when you are considering it as an area to be covered or dealt with.
something that is grounds for something else is a reason or justification for it.
if you gain ground, you make progress or get an advantage. if you lose ground, you find yourself at a disadvantage.
you also use ground to refer to a place or situation in which particular ideas, attitudes, or organizations can develop and be successful.
ground is also used to describe people or things that operate or are found on the surface of the earth, rather than in the air.
if aircraft or pilots are grounded, they are not allowed to fly.
if an argument or opinion is grounded in or on something, it is based on that thing.
ground is also the past tense and past participle of grind.
see also grounding.
on grounds of, on the grounds of, and on the grounds that introduce the reason for a particular action.
when you talk about what is happening on the ground, you are talking about what is really happening in a situation, rather than what the people who are in control are saying or thinking about it.
if you go to ground, you hide somewhere for a period of time.
if you run something to ground, you find it after a long, difficult search.
if you break fresh ground or break new ground, you make a discovery or start a new activity.
if you get something off the ground, you get it started.
if you stand your ground or hold your ground when people are opposing you, you do not retreat or do not accept something that you do not want to accept.
if you give ground when people are opposing you, you retreat or accept something that you do not want to accept.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیپا، سبب، زمین، خاک، پایه، اساس، مستمسک، ...معانی متفرقهسطح زمین، سرزمین، - گاه، حیاط، محوطه، ( ع ...بررسی کلمهاسم ( noun ) عبارات : cover ground, get off the ground • ( 1 ) تعریف: the earth's solid sur ...جمله های نمونه1. ground attack حمله ی زمینی 2. ground crew آمادگران ( مکانیک ها و سایر خدمه ای که هواپیما و غی ...مترادفپا ( اسم ) support, strength, partner, accident, chance, happening, foot, leg, paw, bottom, ground ...بررسی تخصصی[عمران و معماری] زمین - زمینه - خاک [برق و الکترونیک] زمین 1. مسیر رسانایی که به عمد یا تصادفی ایجاد ...انگلیسی به انگلیسیsoil; earth; bottom; field, area; base, foundation set on the ground; found, establish; teach someon ...
معنی ground، مفهوم ground، تعریف ground، معرفی ground، ground چیست، ground یعنی چی، ground یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف g، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف g، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف g، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف g
کلمه بعدی: ground a plane
اشتباه تایپی: لقخعدی
آوا: /گراند/
عکس ground : در گوگل
معنی ground

پیشنهاد کاربران

زمینه
ته نشین شدن
در حالت جمع به معنی پودر ( coffee grounds )
زمین ورزشی
مثلا ( A football ground )
دلیل، علت، انگیزه.
( مثال: You must provide us ground for your absence in our weekly meeting )
تفاله ( coffee ground )
ریشه ای مث پیاز ک از ریشه است
زمین جنگل
He climbed all the way down to the ground . او پایین امد به زمین. ground یعنی زمین
علاوه بر معانی فوق:
گذشته فعل grind به معنای آسیاب کردن، خرد کردن، چرخ کردن، ساطوری کردن و. . .
Grind, Ground, Ground
Ground meat
گوشت چرخ کرده یا شده،
Ground coffee
قهوه آسیاب شده،
Grounda for an appeal
دلیلی برای درخواست
تثبیت شدن. مستحکم شدن.
نرم شدن ( کردن ) ، پودر نرم
سطح ( روی ) زمین
you are grounded
تو تنبیه شدی
( به صورت تنبیه ) کسی رو خونه نشین کردن - حبس کردن

( پزشکی ) به کسی استراحت دادن

Eg: she got an ear infection and so the doctor grounded her for two days.
گوشش عفونت کرد و دکتر دو روز بهش استراحت داد.
محوطه
موضع، موقعیت

They burn the ground first
Then they went home
انها اول زمین را سوزاندن
بعد به خانه رفتند
حوزه، حیطه
a solid surface that people walk on
معنی تنبیه کردن و یا منع شدن رو هم میده.
اتصال یا همون ارت
روی هم فشردن
محروم کردن طیاره یا پیلوت از پرواز
زمین،
On the ground:روی زمین
به حساب آمدن
دلالت
ورودی _
Standard ground 29& standard ground 14
در علوم دامی بحث تغذیه دام معنی آسیاب کردن میدهد
to gain ground جا افتادن. مثلا The book is gaining ground.
وضعیت، موقعیت، حالت
زمین 💁🏻‍♂️💁🏻‍♂️
Victor and his friends were sitting on the ground
ویکتور و دوستانش روی زمین نشسته بودند
To the ground : یعنی به کلی ، کاملا ، از ریشه
I'll burn it to the ground : از ریشه میسوزانمش
بنا کردن، پایه ریزی کردن
I must ground my efforts in loveمن باید تلاش هایم را در زمینه ی عشق پایه ریزی کنم/بنا کنم
دلیل و برهان
Cause, argument, reason
اساسی - پایه ای
استدلال کردن
ground yourself به معنی ایجاد توازن جسمانی، روانی و انرژی در خود است
زمین خاکی
به عنوان فعل: ( گذشته ی grind )

آسیاب شده، سائیده شده، پودر شده
مبتنی بر
ریشه یا پایه در چیزی داشتن
flights have been grounded
پروازها به حالت تعلیق درآمدند
آسیاب کردن
On what grounds

بر چه اساسی؟
بر چه مبنایی؟
توجیه کردن
shells are ground to smaller sizes and minerals
در اینجا ground یعنی چه ؟
عنوان
در پاسخ به نیره احمدیان:
shells are ground to smaller sizes and minerals
در اینجا ground یعنی خرد شدن، حتی تجزیه شدن، ریز شدن

محروم کردن/تنبیه کردن
Stop a child from doing the things he/she enjoys as a punishment for behaving badly
Grounds ( plural ) for ( doing ) sth
دلیل
Ground=The solid surface that people walk on
ground
زمین زدن ( خود یا دیگران )
مثلا :
They can ground them if they don't shape up
آنها می توانند خودشان را به زمین بزنند ( نابود کنند ) اگر رفتارشان را اصلاح نکنند .
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما