foul

/ˈfaʊl//faʊl/

معنی: حیله، خلاف، جرزنی، بازی بیقاعده، ناپاک، پلید، غلط، شنیع، ملعون، نا درست، لکه دار کردن، ناپاک کردن، بهم خوردن، نارو زدن، گیر کردن، گوریده کردن، چرک شدن
معانی دیگر: (بو) متعفن، گند، بدبو، گندناک، گست، شمغند، شماگند، چرک انباشت، پرکثافت، گرفته شده (در اثر انباشتگی فضولات)، مسدود، بند آمده، (خوراک) فساد، گندیده، پوسیده، (کلام یا تصویر و غیره) قبیح، ناپسند، زشت، مستهجن، ناشایست، شیطانی، خبیث، رذل، شرور، شرارت بار، مشمئز کننده، (هوا) توفانی، خراب، افتضاح، (ورزش و مسابقه) خطا، فول، خطا کردن، فول کردن، (چاپ) پرغلط، دارای خطخوردگی و حاشیه نویسی، کثیف کردن یا شدن، نجس کردن یا شدن، پلشت کردن، آلوده کردن، (لوله و غیره را) مسدود کردن، بند آوردن یا آمدن، گرفتن، (طناب و غیره) گوریدن، به هم تابیده شدن، درهم گیر کردن، گوراندن، (بسیار) کثیف، شوخگن، پژوین، (طناب و غیره) درهم گیر کرده، به هم گوریده، به هم تاب خورده، خائن، خیانتکار، ناامین، (انگلیس ـ محلی) بدقیافه، (عامیانه) ناخوشایند، بی آبرو کردن، شرف کسی را لکه دار کردن، به ناموس کسی خدشه وارد آوردن، سرشکسته کردن، طوفانی، نارو زدن در بازی
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: fouler, foulest
(1) تعریف: extremely offensive to the senses, esp. of smell and taste, or permeated by something, such as an odor, that is offensive to the senses.
مترادف: fetid, malodorous, mephitic, noisome, offensive, putrescent, putrid, rancid, rank, rotten, smelly, stinking, stinky
متضاد: balmy, delightful, fragrant, pleasant
مشابه: corrupt, decayed, decomposed, disgusting, loathsome, mawkish, moldy, musty, nasty, nauseous, obnoxious, repulsive, spoiled

- A foul smell came from the latrines.
[ترجمه ترگمان] بوی بدی از توالت می آمد
[ترجمه گوگل] بوی نامطبوع از قفسه ها آمد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The test tube emitted a foul vapor.
[ترجمه فاطمه عبدی] از لوله آزمایش، بوی بدی بلند شد.
|
[ترجمه ترگمان] لوله آزمایش از بوی گند بخار بلند شد
[ترجمه گوگل] لوله آزمایشی بخار ناپایدار را منتشر می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: extremely dirty or muddy.
مترادف: defiled, dirty, filthy, miry, muddy, sordid
متضاد: pristine
مشابه: bedraggled, grubby, impure, polluted, squalid

- The floors in the makeshift hospital were foul.
[ترجمه ترگمان] کف اتاق بیمارستان کثیف بود
[ترجمه گوگل] طبقه در بیمارستان موقت ناقص بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Don't throw those foul rags on top of the clean ones.
[ترجمه قالي هاي كءثيف را روي قال هاي تميز نيانداز] ان قالی های کثیف را روی قالی های تمیز نیانداز
|
[ترجمه ترگمان] اون لباس های کثیف رو روی لباس های تمیز ننداز
[ترجمه گوگل] این قلاده های ناپسند را در بالای تمیز نگه ندارید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: rotten, as food.
مترادف: decayed, decomposed, rotten, spoiled
متضاد: fresh, good
مشابه: rancid

- They found only some foul meat in the refrigerator.
[ترجمه ترگمان]
[ترجمه گوگل] آنها فقط یک گوشت ناپاک در یخچال پیدا کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: disagreeable or unfavorable, as weather.
مترادف: disagreeable, dreadful, inclement, rotten, stormy, terrible, unpleasant
متضاد: fair, pleasant
مشابه: dirty, ill, loathsome, rainy, unfavorable, wet

- The weather was so foul that the boat had to return to port.
[ترجمه فاطمه عبدی] هوا آنقدر نامساعد بود که قایق مجبور شد به بندر برگردد.
|
[ترجمه ترگمان] هوا آنقدر کثیف بود که کشتی می بایست به بندر بازگردد
[ترجمه گوگل] آب و هوا خیلی ضعیف بود که قایق باید به بندر بازگردد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: extremely offensive to moral standards or accepted rules; vile or unfair.
مترادف: crooked, dirty, immoral, obscene, unfair
متضاد: just, righteous
مشابه: abominable, coarse, contemptible, corrupt, deceitful, dishonest, dishonorable, fraudulent, heinous, ignoble, indecent, iniquitous, knavish, lewd, nasty, profane, repulsive, rotten, shady, smutty, squalid, ugly, unethical, unprincipled, unscrupulous, venal, vulgar

- They feared he had been a victim of foul play.
[ترجمه ترگمان] می ترسیدند که او قربانی خطا شده باشد
[ترجمه گوگل] آنها ترسیدند که او قربانی بازی ناپسند شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He'll be punished for these foul acts.
[ترجمه ترگمان] او به خاطر این اعمال زشت تنبیه خواهد شد
[ترجمه گوگل] او برای این اقدامات ناخوشایند مجازات خواهد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: in sports, pertaining to the area beyond that designated for fair play, or making contact with that area.
متضاد: fair
مشابه: out-of-bounds

- The ball rolled past the foul line.
[ترجمه فاطمه عبدی] توپ از خط پرتاب رد شد.
|
[ترجمه ترگمان] گلوله از خط متعفن گذشت
[ترجمه گوگل] توپ رو از خط ناله گذشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He hit a foul ball.
[ترجمه ترگمان] اون به یه توپ خطا رفت
[ترجمه گوگل] او یک توپ فاسد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: entangled or obstructed.
مترادف: choked, entangled, obstructed, snagged, snarled, tangled

- a foul fuel line
[ترجمه ترگمان] یه خط سوخت
[ترجمه گوگل] یک خط سوخت ناپاک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a foul anchor chain
[ترجمه ترگمان] زنجیری متعفن
[ترجمه گوگل] زنجیر لنگر زاویه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
قید ( adverb )
عبارات: fall foul of, run foul of
• : تعریف: in an extremely offensive or disagreeable manner.
مترادف: below the belt

- She played foul in revealing her friend's secrets.
[ترجمه ترگمان] او با فاش کردن رازهای دوستش در خطا بازی می کرد
[ترجمه گوگل] او در افشای اسرار دوستش بازی کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: an infraction of the rules of a game or sport.
مترادف: infraction
مشابه: breach, infringement, transgression, violation

- Grabbing another player's jersey is a foul.
[ترجمه ترگمان] گرفتن پیرهن یکی دیگر خطا است
[ترجمه گوگل] گرفتن یک بازیکن دیگر یک دروغ است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: in baseball, a ball hit to outside the lines drawn from the rear of the homeplate to the first and third bases; foul ball.
مترادف: foul ball

- The catcher caught the foul, and the batter was out.
[ترجمه ترگمان] گیرنده دستت را گرفت و کره خاموش شد
[ترجمه گوگل] تیرانداز فاسد را گرفت و خمیر را خارج کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a collision or entanglement, as of ships.
مترادف: collision, crash
مشابه: smash-up
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: fouls, fouling, fouled
(1) تعریف: to make dirty or deposit filth in or on.
مترادف: befoul, besmirch, contaminate, defile, dirty, pollute, soil
مشابه: begrime, draggle, muck, poison, smirch, smudge

- Their male cat continues to foul their carpet.
[ترجمه ترگمان] گربه Their به to ادامه می دهد
[ترجمه گوگل] گربه نر خود را همچنان به فرش خود فرو می ریزند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to jam or obstruct (a gun barrel or the like).
مترادف: block, clog, jam, obstruct

(3) تعریف: to entangle or snag (a rope or other line).
مترادف: entangle, snag, snarl, tangle
مشابه: snare

(4) تعریف: to bring dishonor or disgrace to.
مترادف: besmirch, blacken, defile, dirty, dishonor, shame, stain
مشابه: besmear, smirch, soil, spatter, tarnish

- He fouled the good name of his family.
[ترجمه فاطمه عبدی] او نام نیک خانواده اش را لکه دار کرد.
|
[ترجمه ترگمان] نام نیک خانواده اش را به هم ریخت
[ترجمه گوگل] او نام خانوادگی خانواده اش را خراب کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: in games and sports, to commit a foul against (another player).

(6) تعریف: in baseball, to hit (a foul ball).
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: foully (adv.), foulness (n.)
عبارات: foul out, foul up
(1) تعریف: to become foul.
مترادف: decompose, putrefy, rot, spoil
مشابه: stink

(2) تعریف: to commit an infraction of the rules of a game or sport.

(3) تعریف: to become entangled, snagged, or jammed, as a rope or a gun barrel.
مترادف: choke, jam, snag, snarl
مشابه: clog

(4) تعریف: in baseball, to hit a foul ball.

جمله های نمونه

1. foul meat
گوشت گندیده

2. foul weather
هوای بسیار بد

3. foul out
(به خاطر چند بار خطا کردن) از مسابقه حذف یا اخراج شدن

4. foul up
(عامیانه) مغشوش کردن،به هم زدن،کثافت کاری کردن

5. a foul copy
نسخه ی اصلاح نشده

6. a foul murder
جنایت مشمئز کننده

7. a foul pipe
لوله ی کثافت گرفته

8. a foul smell
بوی گند

9. the foul exhalation from the marsh
بوی بد متصاعد از باتلاق

10. the foul water was not drinkable at all
آب بدبو اصلا آشامیدنی نبود.

11. to foul a drain with grease
راه آب را با گریس بند آوردن

12. fall foul (or afoul) of
1- تصادم کردن به،خوردن به،گیر کردن در،گرفتار شدن در 2- درگیر شدن با،دست به گریبان شدن با

13. don't use foul language!
کلمات رکیک به کار نبرید!

14. to run foul of the law
با قانون درگیر شدن

15. the detective smelt foul play
کارآگاه احساس می کرد که جنایتی درکار است.

16. run (or fall) foul of
1- تصادم کردن با،خوردن به،درهم تابیده شدن،گوریده شدن 2- درگیری پیدا کردن با،گرفتاری داشتن با

17. by fair means or foul
هرطور که شده،از هر طریق که بشود

18. the police suspected a possible foul play
پلیس مشکوک شد که ممکن است جنایتی در کار باشد.

19. water that stagnates will become foul
آبی که راکد باشد گندیده می شود.

20. so fair an outward and so foul a nature!
ظاهر چنان زیباو طینت آنچنان بد!

21. the air in the basement was soggy and foul
هوای سرداب نمناک و بد بو بود.

22. Wish you can benefit from our online sentence dictionary and make progress day by day!
[ترجمه ترگمان]ای کاش شما می توانید از فرهنگ لغت آنلاین ما بهره مند شوید و روز به روز پیشرفت کنید!
[ترجمه گوگل]آرزو می کنم که بتوانید از فرهنگ لغت حکم آنلاین ما بهره مند شوید و روز به روز پیشرفت کنید!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

23. The sailing boat fell foul of a motor speedboat in mid - river.
[ترجمه arn] قایق بادبانی در وسط رودخانه با قایق موتوری سریع تصادف کرد
|
[ترجمه ترگمان]قایق بادبانی به سرعت از یک قایق موتوری در وسط رودخانه افتاد
[ترجمه گوگل]قایقرانی قایقرانی در اواسط رودخانه فلاکت قایق موتوری سقوط کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. The foul smell made her gag.
[ترجمه ترگمان]بوی متعفن دهانش را به هم فشرد
[ترجمه گوگل]بوی ناخوشایند او را تکان داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. The house was filled with foul odour.
[ترجمه ترگمان]خانه پر از بوی متعفن بود
[ترجمه گوگل]خانه با بوی نامطبوع پر شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. Factory chimneys foul the air with smoke.
[ترجمه ترگمان]دودکش کارخانه با دود هوا را کثیف می کرد
[ترجمه گوگل]دودکش کارخانه هوا را با دود اشتعال می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. So far, the police do not suspect foul play.
[ترجمه ترگمان]تا الان، پلیس مظنون به بازی ای نیست
[ترجمه گوگل]تا کنون، پلیس کاری فریب نداشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

حیله (اسم)
illusion, foul, craft, cunning, deftness, wile, deception, deceit, fraud, evasion, trick, ruse, humbug, gaff, imposture, gimmick, guile, monkeyshine, slyness

خلاف (اسم)
foul, lie, misdeed, wrongdoing

جرزنی (اسم)
foul

بازی بیقاعده (اسم)
foul

ناپاک (صفت)
foul, unwell, squalid, unclean, impure, unwholesome

پلید (صفت)
foul, dirty, filthy, unclean, frowsy, defiled, fulsome, frowzy

غلط (صفت)
amiss, foul, false, awry, wrong, incorrect, erroneous, inaccurate, unsound, peccant, phony, phoney, fallacious

شنیع (صفت)
abhorrent, heinous, hideous, nefarious, foul, bawdy

ملعون (صفت)
foul, accursed, damned, cursed, cussed, anathematized, unblessed, maledicted

نا درست (صفت)
amiss, foul, false, vicious, dishonest, spurious, wrong, incorrect, erroneous, inaccurate, unsound, unfair, crooked, jackleg, impure, phony, phoney, sinister, inconsequent, inconsecutive, untrue, imprecise, inexact, trumped-up

لکه دار کردن (فعل)
distaste, foul, blame, blemish, slur, speck, soil, brand, denigrate, gaum, taint, stain, traduce, besmirch, tarnish, smear, calumniate, maculate, mottle, smirch, sully, smutch, stigmatize, stipple

ناپاک کردن (فعل)
foul, besmirch

بهم خوردن (فعل)
foul, knock, collide, disorient

نارو زدن (فعل)
foul, double-cross

گیر کردن (فعل)
foul, stick, falter, stammer, stymie

گوریده کردن (فعل)
foul, tangle

چرک شدن (فعل)
foul, soil

تخصصی

[فوتبال] خطا
[مهندسی گاز] ناپاک، کثافت، کثیف

به انگلیسی

• violation of a rule, breaking of a rule (sports); collision, crash
violate a rule (sports); make dirty, pollute; become dirty, become polluted collide with; defile, make unholy; be defiled
disgusting; morally offensive; filthy, dirty; clogged; unfavorable (weather); obscene (language); contrary to the rules (sports); entangled (rope)
something that is foul is dirty or smells unpleasant.
foul language contains swear words or rude words.
if someone has a foul temper, they become angry or violent suddenly and easily.
if you fall foul of someone or something, you do something which gets you into trouble with them.
if you foul something, you make it dirty; a formal use.
in a game or sport, a foul is an action that is against the rules. count noun here but can also be used as a verb. e.g. he has meanwhile told world cup referees to send off any player who deliberately fouls a man in a goal scoring position.
if you foul up something such as a plan, you spoil it by doing something wrong or stupid; an informal use.

پیشنهاد کاربران

نادرست. پلید
حال به هم زن
متعفن
ناخوشایند
خطا در بازی
An action against the rules of the game

1.
loathsome
disgusting
revolting
repellent



2.
vicious
hostile




3.
wicked
immoral
evil
Wrong

در فوتبال خطا
بدخواه، شریر، شرور
foul ( ورزش )
واژه مصوب: خطا 2
تعریف: نقض قوانین که به اعطای فرصت هایی مانند ضربۀ آزاد مستقیم به تیم حریف منجر می شود
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما