follow

/ˈfɑːloʊ//ˈfɒləʊ/

معنی: استنباط، پیروی کردن از، متابعت کردن، در ذیل امدن، درک کردن، فهمیدن، دنبال کردن، تعقیب کردن، پیروی کردن
معانی دیگر: دنبال کسی آمدن یا رفتن، پشت سر کسی رفتن، پی رفتن، (دنبال چیزی را) گرفتن، ادامه دادن یا یافتن، متعاقب بودن، بعد از (چیز دیگری) بودن، جانشین (دیگری) شدن، پس از دیگری به مقامی رسیدن، (شغل و حرفه و غیره) پیش گرفتن، پیامد (چیزی) بودن، نتیجه ی چیزی بودن، منتج بودن از، تقلید کردن، سرمشق قرار دادن، اطاعت کردن از، عمل کردن به، طرفداری کردن از، جانبداری کردن، گرویدن، (با دقت) گوش کردن، مشاهده کردن، پیگیری کردن، (با علاقه) دنبال کردن، علاقه نشان دادن، دنبال روی، دنبال گیری، ردگیری، منتج شدن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: follows, following, followed
(1) تعریف: to come or go after or behind.
متضاد: precede
مشابه: succeed, tail, trail

- He followed me down the street.
[ترجمه ku] اوبه دنبال من به خیابان رفت
|
[ترجمه محمدرضا] او برای به دنبال کردن من به خیابان رفت
|
[ترجمه M.K] او دنبال من به خیابان رفت
|
[ترجمه افشین حاجی طرخانی] او مرا در خیابان دنبال کرد.
|
[ترجمه Neda] او در خیابان به دنبال من آمد
|
[ترجمه Sz] اون تا آخر خیابان دنبالم بود
|
[ترجمه امین] او مرا تا انتهای خیابان دنبال کرد.
|
[ترجمه A.m.h] او تا پایان خیابان دنبالم کرد
|
[ترجمه M] او من را تا آخر خیابان دنبال کرد
|
[ترجمه Zahra] او من را تا انتهای خیابان دنبال کرد
|
[ترجمه asghar] او تا انتهای خیابان مرا تعقیب نمود.
|
[ترجمه ] او مرا تا پایین خیابان تعقیب کرد
|
[ترجمه سوسن] دنبال من به خیابان آمد.
|
[ترجمه Joker] او تا پایین خیابان مرا دنبال کرد.
|
[ترجمه Narges] او به دنبال من تا انتهای خیابان امد
|
[ترجمه ترگمان] او مرا تا پایین خیابان دنبال کرد
[ترجمه گوگل] او به من خیابان رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to move behind in order to catch; pursue.
مترادف: chase, pursue
مشابه: course, dog, hound, hunt down, run down, shadow, stalk, tail, track, trail

- The police followed the suspect for days.
[ترجمه zizi] پلیس چندین روز مظنون را دنبال کرد
|
[ترجمه الهام] پلیس برای چند روز مظنون را تعقیب کرد.
|
[ترجمه ترگمان] پلیس چند روز این مظنون را تعقیب کرد
[ترجمه گوگل] پلیس روز به روز مظنون را دنبال می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to move forward on or along.
متضاد: stray
مشابه: take

- Follow this road until you reach the park entrance.
[ترجمه Tiam] این مسیر را دنبال کنید تا به ورودی پارک برسید.
|
[ترجمه ترگمان] این راه رو دنبال کن تا به ورودی پارک برسی
[ترجمه گوگل] این مسیر را تا زمانی که وارد پارک شوید، دنبال کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to take place after.
متضاد: precede
مشابه: succeed

- A reception will follow the wedding.
[ترجمه ترگمان] پذیرایی از عروسی پیروی می کنه
[ترجمه گوگل] پذیرش عروسی را دنبال خواهد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to comprehend or understand.
مترادف: catch, comprehend, get, grasp, understand

- Do you follow my logic?
[ترجمه Tiam] آیا از منطق من پیروی میکنی/طابع اون هستی؟
|
[ترجمه ترگمان] از منطق من پیروی می کنی؟
[ترجمه گوگل] آیا منطق من را دنبال می کنید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to copy or conform to.
مترادف: copy, observe
متضاد: diverge, stray
مشابه: adopt, comply with, conform to, emulate, heed, imitate, mirror

- Follow my example.
[ترجمه ترگمان] از سرمشق من پیروی کنید
[ترجمه گوگل] مثال من را دنبال کن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Follow the instructions.
[ترجمه ترگمان] دستورالعمل ها را دنبال کنید
[ترجمه گوگل] دستورالعمل ها را دنبال کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to pay attention to regularly.
مترادف: watch
مشابه: attend to, keep track of, observe, pursue

- He follows the news.
[ترجمه ترگمان] او اخبار را دنبال می کند
[ترجمه گوگل] او از این اخبار پیروی می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to accept and obey as an authority, guide, or leader.
متضاد: defy, rebel
مشابه: abide by, adhere to, advocate, defer to, obey, submit to, take

- Thousands of young people now follow the charismatic religious leader.
[ترجمه am. king] یعنی: دنبال کردن
|
[ترجمه ترگمان] هزاران نفر از جوانان اکنون از رهبر روحانی charismatic پیروی می کنند
[ترجمه گوگل] هزاران نفر از جوانان اکنون رهبر مذهبی کارزماتیک را دنبال می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: follow in someone's footsteps, follow up
(1) تعریف: to occur in sequential order after something else.
مترادف: ensue
متضاد: precede
مشابه: succeed, supervene

- His name will be read first, and mine will follow.
[ترجمه ترگمان] نام او اولین بار خوانده خواهد شد و من از آن پیروی خواهم کرد
[ترجمه گوگل] نام او اولین بار خوانده خواهد شد و من هم دنبال خواهم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- After this shocking pronouncement, there followed a very long silence among the assembled guests.
[ترجمه ترگمان] پس از اعلام این جمله، سکوتی طولانی بین مهمانان جمع شد
[ترجمه گوگل] پس از این اعلام تکان دهنده، سکوت طولانی مدت در میان مهمانان مونتاژ دنبال شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to happen as the consequence of something else.
مترادف: ensue
مشابه: arise, proceed, result

- If there is war, deprivation will follow.
[ترجمه ترگمان] اگر جنگ وجود داشته باشد، محرومیت از آن پیروی خواهد کرد
[ترجمه گوگل] اگر جنگ وجود داشته باشد، محرومیت دنبال خواهد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to make sense or arise as a natural conclusion based on something that has preceded.

- It follows, from all your questions, that you may be interested in buying the property.
[ترجمه ترگمان] از تمام سوالات شما این است که ممکن است علاقه مند به خرید ملک باشید
[ترجمه گوگل] از همه ی سوالات شما به این نتیجه می رسد که شما ممکن است علاقه مند به خرید ملک باشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- If A equals B and B equals C, then it follows that A equals C.
[ترجمه ترگمان] اگر A برابر با B و B برابر C باشد، آنگاه است که A برابر C است
[ترجمه گوگل] اگر A برابر با B و B برابر با C باشد، آنگاه نتیجه می شود که A برابر C است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- It follows from his theory that all writers are egotists.
[ترجمه ترگمان] این از تئوری او پیروی می کند که همه نویسندگان egotists هستند
[ترجمه گوگل] از تئوری او پیروی می کند که همه نویسنده ها خودخواه هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to proceed after someone else.
متضاد: lead, precede
مشابه: tag along, tail, trail

- You go ahead, and I will follow.
[ترجمه ترگمان] تو برو، منم میام
[ترجمه گوگل] شما پیش بروید و من دنبال خواهم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to act at the direction of a leader.
متضاد: lead
مشابه: adhere, obey, submit

- She leads, and the rest follow.
[ترجمه ترگمان] او به دنبال او می رود و بقیه هم دنبالش می روند
[ترجمه گوگل] او رهبری می کند و بقیه نیز دنبال می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
• : تعریف: the act or instance of following.
مشابه: chase, pursuit, succession

جمله های نمونه

1. follow his lead
از او پیروی کن (هر کاری او می کند تو هم بکن).

2. follow the arrow on the map and keep going
روی نقشه دنبال فلش (پیکان) را بگیر و برو.

3. follow this street until you get to the red light
این خیابان را ادامه بده تا به چراغ قرمز برسی.

4. follow in someone's footsteps
به کسی تاسی کردن،اقتدا کردن،پیروی کردن،دنباله روی کردن

5. follow one's nose
سر راست رفتن،مستقیم جلو رفتن

6. follow out
به طور کامل انجام دادن،به اتمام رساندن

7. follow somebody's cue
از کسی سرمشق گرفتن،به کسی اقتدا کردن

8. follow suit
1- پیروی کردن،تاسی کردن،دنباله روی کردن 2- (بازی ورق) همان خال را بازی کردن

9. follow the example of . . .
از . . . سرمشق گرفتن

10. follow the hounds
سوار براسب و با سگ به شکار رفتن

11. follow the sea
از راه کار در کشتی امرار معاش کردن،ملوانی کردن

12. follow through
1- (عملی را) ادامه دادن و به پایان رساندن،به انجام رساندن 2- (تنیس و غیره) پس از زدن توپ نیز به حرکت قوسی راکت ادامه دادن

13. follow up
1- (از نزدیک یا به اصرار) تعقیب کردن 2- (به طور کامل) انجام دادن 3- عمل مکمل چیزی را انجام دادن

14. always follow the (golden) mean!
همیشه میانه روی کن !

15. please follow me
لطفا دنبال من بیایید.

16. please follow me!
لطفا دنبال من بیایید!

17. please follow the direction of the arrow
لطفا در جهت پیکان (فلش) حرکت کنید.

18. they follow a hands-off policy in the affairs of other countries
آنان از سیاست عدم مداخله (نادرآمیزی) در امور کشورهای دیگر پیروی می کنند.

19. to follow a conversation intently
با دقت به مکالمه ای گوش فرادادن

20. to follow a hard line in foreign policy
در سیاست خارجی از روش قاطعی پیروی کردن

21. to follow an idea
از آرمانی پیروی کردن

22. to follow international politics
به سیاست بین المللی توجه داشتن

23. to follow praise with blame
پس از تعریف تکذیب کردن

24. to follow the enemy
دشمن را تعقیب کردن

25. to follow the rules
از قواعد پیروی کردن

26. do you follow me?
(منظورم را) می فهمی ؟

27. i don't follow her fine-drawn speculations
از تفکرات دور و دراز او سر در نمی آورم.

28. i don't follow her logic
از منطق او سر در نمی آورم.

29. trying to follow his father's footsteps, he too became a poet
به دنباله روی از پدرش او هم شاعر شد.

30. you must follow my directions
شما باید از دستورات من پیروی کنید.

31. you must follow my instructions!
باید از دستورات من پیروی کنید!

32. avoid extremes and follow moderation
از افراط و تفریط بپرهیز و میانه روی را پیشه کن.

33. he had to follow his party's caucus resolutions
او مقید به پیروی از تصمیمات سازمان رهبری حزبش بود.

34. the chapel services follow the usage of the methodist church
مراسم نیایش در نمازخانه طبق شیوه ی کلیسای متودیست انجام می شود.

35. drive ahead and i'll follow you
تو از جلو بران و من دنبالت می آیم.

36. he beckoned me to follow him
اشاره کرد که دنبالش بروم.

37. in this hospital they follow high standards of hygiene
در این بیمارستان از معیارهای بهداشتی سطح بالا پیروی می شود.

38. the girl did not follow her mother's advice
دختر به اندرز مادرش عمل نکرد.

39. community life obligates us to follow certain rules and traditions
زندگی اجتماعی ما را ناچار به رعایت برخی مقررات و سنت ها می کند.

40. never pan the camera except to follow motion
هرگز دوربین را نچرخان مگر برای فیلم برداری از چیزی متحرک.

41. if, in order to get water, you follow a mirage
(عنصری) بهر آب ار روی سوی گوراب . . .

مترادف ها

استنباط (اسم)
deduction, presumption, corollary, follow, elicitation

پیروی کردن از (فعل)
listen, follow

متابعت کردن (فعل)
follow

در ذیل امدن (فعل)
follow

درک کردن (فعل)
comprehend, hear, induct, appreciate, intuit, realize, apperceive, understand, perceive, apprehend, fathom, seize, discern, catch, follow, compass, savvy, cognize, interpret

فهمیدن (فعل)
comprehend, sense, get, realize, savor, understand, perceive, see, fathom, grasp, figure out, discern, catch, rumble, follow, savvy, conceive, penetrate, plug in

دنبال کردن (فعل)
trace, follow out, chase, course, pursue, track, persecute, continue, follow, dog

تعقیب کردن (فعل)
chase, pursue, tail, follow, chevy, sue, chivvy, law, follow up, hound, prosecute

پیروی کردن (فعل)
conform, follow

تخصصی

[ریاضیات] بعد از، پس از، دنبال کردن، پشت سر هم قرار گرفتن، متابعت کردن، به دنبال، تعقیب کردن، منتج شدن، نتیجه دادن، حل شدن، به دنبال آمدن

به انگلیسی

• go after; pursue; go along; drive along; obey; result from; engage in; understand
if you follow someone who is moving, you move along behind them.
if one person or country follows another, they do the same thing after the other.
if you follow someone who has gone to a place, you go there yourself.
something that follows a particular event happens after it.
if someone follows one action by another, they complete one action and then start another which may be connected in some way.
if a particular thing that happens is followed by another thing, this thing happens first and then the other thing happens.
if you say that something follows, you mean that it is true because something else is true.
you use as follows to introduce a list of things or a description of the way something is done.
if you follow a path or river, you go along it.
if you follow someone's instructions, advice, or example, you do what they say or do what they have done.
if you follow a particular course of action, you do something in a planned way.
if you can follow an explanation or the plot of a story, you can understand it.
if you follow a series of events or a television serial, you take an interest in it and keep informed about what happens.
see also following.
if you follow something up, you try to find out more about it.
if you follow one thing up with another thing, you do the second thing after you have done the first, often in support of it.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیاستنباط، پیروی کردن از، متابعت کردن، در ...معانی متفرقهدنبال کسی آمدن یا رفتن، پشت سر کسی رفتن، ...بررسی کلمهفعل گذرا ( transitive verb ) حالات : follows, following, followed • ( 1 ) تعریف: to come or ...جمله های نمونه1. follow his lead از او پیروی کن ( هر کاری او می کند تو هم بکن ) . 2. follow the arrow on the map ...مترادفاستنباط ( اسم ) deduction, presumption, corollary, follow, elicitation پیروی کردن از ( فعل ) li ...بررسی تخصصی[ریاضیات] بعد از، پس از، دنبال کردن، پشت سر هم قرار گرفتن، متابعت کردن، به دنبال، تعقیب کردن، منتج ش ...انگلیسی به انگلیسیgo after; pursue; go along; drive along; obey; result from; engage in; understand if you follow some ...
معنی follow، مفهوم follow، تعریف follow، معرفی follow، follow چیست، follow یعنی چی، follow یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف f، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف f، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف f، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف f
کلمه بعدی: follow advice
اشتباه تایپی: بخممخص
آوا: /فالو/
عکس follow : در گوگل
معنی follow

پیشنهاد کاربران

فالو کردن
Come or go after someone; happen after something
پیگیری کردن
پاییدن
منتهی شدن
دنبال کردن
Follow the order of something
ترتیب ( چیزی ) را رعایت کردن
دنبال گیری
متابعت کردن
to occur or be evident as a consequence
result
to grasp the meaning or reasoning of sth
understand
دنبال و تعقیب کردن
Follow به معنی دنبال کردن و یا تعقیب کردن هست
تعقیب کردن
بچه ها تنیتیک هم خودم هستم لطفا رای بدهید
as follows:به شرح زیر
following:
1 - زیر - ذیل
2 - آینده - بعد
3 - آنچه که در زیر می آید - موارد زیر
دنبال کردن، فالو کردن البته در فعل
تعقیب کردن

Go after sb or sth
follow means go after
GO after
دنبال کردن - پیروی کردن - تعقیب کردن
اجرا کردن ـ اِعمال کردن ـ انجام دادن
مثال:
By following reduced tillage, there will be a shift in the number and type of insects in a field
با اجرای عملیات کم خاک ورزی، در تعداد و نوع حشرات در مزرعه، تغییر به وجود خواهد آمد.

Come or go after some one happen after somthing
بعضی اوقات به معنی[ زیر ] هست.
Come or go after someone happen after something
جمله : He followed me down the street
به صورت
it follows یعنی چنین برمی آید که/ نتیجه می شود که
در پی آمدن، دنباله روی کردن
Follow ( somebody ) :
( مخصوصا توضیح طولانی و پیچیده ) متوجه منظور طرف مقابل شدن




Macmillan:👇👇👇👇
�to understand something, especially something long or complicate.

Eg: I couldn’t follow what Professor Hope was saying.
متوجه منظور پروفسور هپ که چی داشت میگفت نشدم.

Eg: I’m sorry, I don’t quite follow ( you ) .
شرمنده، درست متوجه منظورتون نمیشم.

Eg: Do you follow me?
منظورم رو متوجه میشی؟
پیروى کردن
فالو از ریشه کلمه ترکی فالوماخ . یا فالوماق یعنی همراهی کردن دنبال کردن پیروی کردن. فالور یعنی پیروی کننده. از واژه ترکی فولر ماق واصل ان فلماق باستانی ریشه گرفته است. اولار فولیردیلر یعنی پیروی کردند .
در کانون زبان ایران :
In reach 1 and unit 5:means go after
In reach 2 and story chapter 4:com or go after someone; happen after something
که هر دو به معنی دنبال کردن است
مثال Reach 1&unit5:
He followed her into the house
مثالReach2&story chapter4:
My friend follow me in Instagram
در یه ترمی از کانون زبان گفته شده بود که follow means go after و در ترم بالاتر که فکر کنم reach 2 بوده باشه گفته شده بود
Follow : come or go after some one ; happen after somethings
هر دو درست است .
da as do s. o else
دنبال کردن ، به دنبال آمدن ، پیروی کردن از
follow me please I'll show you the way
لطفا منو دنبال کن راه رو بهت نشون می دم🦟
تجربی 95 ، زبان 95 ، انسانی 88 ، ریاضی 87 و. . . .
پشت سر کسی راه افتادن
در پی. . .
به دنبال. . .
سپس
follow ( verb ) ( BE RESULT ) - BrE
[C2 [ not continuous
:to happen as a result, or to be a likely result
. that] Just because I agreed last time, it doesn't necessarily follow that I will again ]
. If we posit that wage rises cause inflation, it follows that we should try to minimize them

Go after به معنی دنبال کردن
سلام دوستان من در کانون زبان هستم
در کتاب supplementary English times five page 34 نوشته شده است follow means go after
Move behind in the same direction
به معنای پیروی کردن. . دنبال کردن . . . . تعقیب کردن و . . . .
go after
دانلود کردن
دانلود کردن، دنبال کردن، گرفتن،
عمل کردن، انجام دادن
You should follow me, please!
شما باید منو دنبال کنی لطفا
یعنی دنبال کردن که فعل هستش
😎
To to understand something such as an explanation or story

To understand the meaning or tendency of
( a speaker or argument )

To understand
To comprehend
To grasp
To fathom
To get

سر در آوردن ( مثلا از حرف کسی )
( منظور کسی را ) فهمیدن
درک کردن




To be a logical consequence of something


پیامد چیزی بودن
دنبال کردن
پیروی کردن
دنباله رو
به دنبال داشتن
مدنظر قرار دادن
یکی از معانی follow میشه رعایت کردن و پیروی کردن
مثال :
Follow the rules of the street to remain undercover : در اینجا یعنی نکات و قوانین مربوط به خیابان ( نکات راهنمایی و رانندگی ) را رعایت کن

Follow health tips to avoid getting a corona : نکات بهداشتی را رعایت کن تا کرونا نگیری
Follow the crowd
همرنگ جماعت شدن، با گله رم کردن
طی شدن، طی کردن
یکی از معانیش "با چشم تعقیب کردن" هست
دنبالیدن کسی.
تعقیبیدن کسی.
پیرویدن از کسی.
دُمجوییدن کسی.
دمادم کسی رفتن ؛ درست در پی رفتن. به دنبال وی رفتن. ( یادداشت مؤلف ) :
شه شد به مبارکی سوی شهر
فرمود که تو روی دمادم.
عمادی شهریاری.
it follows that . . . حاصل آنکه، نتیجه آنکه، نتیجه می شود که . . .

If A equals B and B equals C, then it follows that A equals C.

اگر A برابر با B و B برابر C باشد، آنگاه A برابر C است.

اگر A برابر با B و B برابر با C باشد، آنگاه نتیجه می شود که A برابر C است.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما