برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1398 100 1

Emotion

/ɪˈmoʊʃn̩/ /ɪˈməʊʃn̩/

معنی: تلاطم، شور، هیجانی، هیجانات
معانی دیگر: احساس (احساسات)، هیجان، (روان شناسی) شورمندی، انگیختگی، درانگیزش، عاطفه، احساسات

بررسی کلمه Emotion

اسم ( noun )
مشتقات: emotionless (adj.)
(1) تعریف: a strong feeling or subjective response such as joy, hatred, or love, sometimes accompanied by involuntary physical changes such as increased pulse or by activity such as crying, laughing, or trembling.
مترادف: feeling, sentiment
مشابه: affection, reaction, response, sensation

- When she heard the news of the accident, her emotions ranged from sadness to rage.
[ترجمه فتانه علي داد] وقتي خبر تصادف را شنيداحساساتش انبوه ازاندوه و خشم شد
|
[ترجمه ترگمان] وقتی خبر تصادف را شنید، احساساتش از اندوه به خشم آمد
[ترجمه گوگل] هنگامی که او خبر از حادثه را شنید، احساسات او از غم و اندوه به خشم بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a state, condition, or quality characterized by such a feeling or response.
مشابه: ardor, excitement, fervor, passion, warmth

- Her voiced was filled with emotion as she told him the news.
[ترجمه Miss] وقتی خبر را بهش رساندم صدایش پر از احساسات شد
...

واژه Emotion در جمله های نمونه

1. the emotion that empowers the artist to create a work of art
احساساتی که هنرمند را قادر به خلق یک اثر هنری می‌کند

2. reason rather than emotion forms the main basis of his marriage
شالوده‌ی اصلی زناشویی او بر عقل استوار است نه بر احساسات.

3. her voice shook with emotion
صدایش از شدت احساسات مرتعش بود.

4. she was overcome by emotion when she heard of her friend's death
هنگامی که خبر مرگ دوست خود را شنید دستخوش احساسات شد.

5. her beautiful face mantled with emotion
چهره‌ی زیبای او از شدت احساسات گلگون شد.

6. fiction should confine itself to reporting emotion and behavior
داستان باید به بیان احساس و رفتار محدود باشد.

7. suddenly he became angry but quickly controlled the emotion
ناگهان خشمگین شد ولی به سرعت این احساس را مهار کرد.

8. Love, hatred, and grief are emotion.
[ترجمه ترگمان]عشق، نفرت و اندوه، هیجان است
[ترجمه گوگل]عشق، نفرت و غم احساسات هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Don't hold your emotion in, cry if you want to.
...

مترادف Emotion

تلاطم (اسم)
agitation , turbulence , shock , toss , emotion , lop , ruffle , turbulency
شور (اسم)
deliberation , emotion , excitement , frenzy , passion , rapture , sensation , craze , phrensy
هیجانی (اسم)
emotion
هیجانات (اسم)
emotion

معنی Emotion در دیکشنری تخصصی

[روانپزشکی] هیجان. از نظر تاریخی این اصطلاح تعریف نا پذیری سماجت آمیز خود را حفظ کرده است، در واقع هیچ اصطلاحی در روان پزشکی و روان شناسی نیست که وسعت کاربرد و تعریف ناپذیری آن این چنین هماهنگ باشد.

معنی کلمه Emotion به انگلیسی

emotion
• strong feeling, sentiment
• an emotion is a feeling such as fear, love, anger, or jealousy.
negative emotion
• bad feeling, feeling that is not positive
troublesome emotion
• feeling of worry; feeling that is harmful

Emotion را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Ali
احساس ، شور ، تلاطم
علیرضا رحمتی
A strong feeling such as fear anger or love and stuff
حدیث ایران
احساسات - شور -عاطفه
فاطمه
احساس
Cent
It is strong feeling such as love fear etc
tinabailari
حس ، احساس 🐃🐃
as a nurse I learned to control my emotions
من به عنوان پرستار یاد گرفتم احساساتم رو کنترل کنم
ریاضی 89 ، زبان 88 ، هنر 86
S.L
عواطف و احساسات
حمزه امیری

sensation: حس، احساس. مثل حس درد
emotion: عاطفه. مثل خشم

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی emotion
کلمه : emotion
املای فارسی : امتین
اشتباه تایپی : ثئخفهخد
عکس emotion : در گوگل

آیا معنی Emotion مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )