برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1466 100 1

determine

/dəˈtɜːrmən/ /dɪˈtɜːmɪn/

معنی: معین کردن، تعیین کردن، معلوم کردن، محدود کردن، مشخص کردن، تصمیم گرفتن، حکم دادن
معانی دیگر: گماردن، دانسته کردن، پیش گذاشت کردن، حکم قطعی دادن، (به طور قطعی) داوری کردن، رای قطعی صادر کردن، مورد مطالعه و نظردهی قرار دادن، نظر نهایی دادن، ماهیت چیزی را تعیین کردن، پیش گمار کردن، (دقیقا) محاسبه کردن، برآورد کردن، به تحقیق معلوم کردن، اراده کردن، (حقوق) به پایان رسیدن یا رساندن، سلب کردن یا شدن، مصمم شدن

واژه determine در جمله های نمونه

1. determine on (or upon) something
(در مورد چیزی) تصمیم قطعی گرفتن،کمر همت بستن

2. determine somebody against something
کسی را برضد چیزی (یا در رد چیزی) مصمم کردن

3. to determine a ship's position
مکان کشتی را تعیین کردن

4. genes also determine height and looks
ژن‌ها قد و قیافه را هم تعیین می‌کنند.

5. we must determine the cause of this disease
ما باید علت این بیماری را معلوم کنیم.

6. the judge will determine his fate
قاضی سرنوشت او را تعیین خواهد کرد.

7. the predominant genes determine the individual's characteristics
ژن‌های چیره خصوصیات فرد را تعیین می‌کند.

8. the regulations that determine the governance of this school
مقرراتی که بر طرز اداره کردن این مدرسه حاکم است

9. an autopsy was performed to determine the cause of death
برای تعیین علت مرگ کالبدشکافی انجام شد.

10. four parameters are necessary to determine an event, namely the three that determine its position and the one which determines its time
برای تشخیص یک رویداد چهار پراسنجه مورد لزوم‌اند: سه پراسنجه‌ای که محل آن را تعیین می‌کند و یک پرا سنجه که زمان آن را معین می‌کند.

...

مترادف determine

معین کردن (فعل)
assign , settle , establish , fix , specify , appoint , designate , determine , ascertain , define , delineate , denominate , cast
تعیین کردن (فعل)
assign , fix , specify , state , appoint , determine , define , assess , slate , locate , delimit , qualify , prescribe , tell off
معلوم کردن (فعل)
specify , reveal , manifest , determine , ascertain , define , locate
محدود کردن (فعل)
curb , demarcate , border , bound , limit , fix , narrow , terminate , determine , define , dam , stint , restrict , confine , delimit , circumscribe , compass , gag , straiten , cramp , delimitate , impale
مشخص کردن (فعل)
specify , determine , define , distinguish , characterize
تصمیم گرفتن (فعل)
determine , resolve , decide
حکم دادن (فعل)
judge , determine , doom

معنی عبارات مرتبط با determine به فارسی

(در مورد چیزی) تصمیم قطعی گرفتن، کمر همت بستن
کسی را برضد چیزی (یا در رد چیزی) مصمم کردن

معنی determine در دیکشنری تخصصی

determine
[حقوق] تصمیم گرفتن، حکم دادن، تعیین کردن، منتفی شدن، پایان دادن، به پایان رسیدن
[نساجی] تعیین کردن - مشخص نمودن
[ریاضیات] تعیین کردن، تعریف شدن، معین کردن، مشخص کردن

معنی کلمه determine به انگلیسی

determine
• decide, settle; conclude; cause, affect
• to determine the truth about something means to discover it.
• if something determines what will happen, it controls it.
• if you determine something, you decide it or settle it.
• see also determined.
difficult to determine
• hard to say with certainty, hard to decide

determine را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Salman
Judge
داوری کردن، قضاوت کردن
Vafa
پافشاری کردن
ebi
[گیاه‌شناسی]

نام‌گذاری ، نام گذاشتن
محمد محمدنژاد
مشخص کردن
Kia
حکم دادن قضاوت کردن
مهرداد نوروزیان
تعیین کردن
میلاد علی پور
بررسی کردن
پریسا اصانلو
تمایل
"Aylin "
مصمم بودن
امیر
مشخص کردو
امیر
مشخص کردن
امیر
مشخض کردن
مریم سمیعی
نشان داده شدن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی determine
کلمه : determine
املای فارسی : دترمین
اشتباه تایپی : یثفثقئهدث
عکس determine : در گوگل

آیا معنی determine مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )
شبکه مترجمین ایران