cross

/ˈkrɒs//krɒs/

معنی: صلیب، چلیپا، اختلاف، نا درستی، حد وسط، خاج، تقاطی، دورگه، چلیپایی، تقاطع کردن، گذشتن، قطع کردن، کج خلقی کردن، عبور کردن، قلم کشیدن بروی، روبرو شدن، دورگه کردن، تلاقی کردن، پیوند زدن
معانی دیگر: نشان صلیب (که مسیحیان به گردن می آویزند یا بالای کلیسا نصب می کنند و غیره)، مدال صلیب، (در چهار راه یا روی سنگ قبر و غیره) یادبود صلیب نشان، (در مراسم کلیسایی) چوب دستی بلندی که سر آن چلیپاسان است، صلیب دار کردن، نشان صلیب روی چیزی نقش کردن (یا به طور نمادین با انگشت روی سینه رسم کردن)، ضربدر، همبر، دو خط متقاطع، علامت جمع (یا ضرب)، همبره، چهارراه، از یک سو به سوی دیگر رفتن، (از سر تا سر چیزی) رد شدن، همبر شدن، به هم رسیدن و از هم گذشتن، (سیم های برق) اتصالی کردن، (کشاورزی - دام پزشکی) آمیزش (چند نوع مختلف)، دگرگشنی، پیوند، (کشاورزی - دام پزشکی) آمیختن (چند نوع گوناگون)، دگرگشن کردن، دو رگه (یا چند رگه) کردن، (کشاورزی - دام پزشکی) دورگه، چند رگه، پیوندی، آمیزه، همکرده، مخلوط، (خودمانی) تقلب (به ویژه در مسابقات ورزشی)، نابکاری، سراسری، تقاطعی، همبرسان، مخالف، ضد، پاد، کیاگن، ناهمدل، ناهم رای، رودررو، مخالفت کردن با، تو روی کسی ایستادن، روبرو شدن با، خلاف میل کسی رفتار کردن، چوب لای چرخ کسی گذاشتن، بدخلق، بدعنق، زودخشم، خشمگین، عصبانی، سرکش گذاشتن، مسیحیت، عیسویت، رجوع شود به: crucifix، (مشت بازی) ضربه به تارک (یا فرق سر)، متقابل، دوسویه، همکارانه، (قدیمی) مضر، با گزند، زیانبخش، آسیب گر، (c بزرگ - نجوم) northern cross و southern cross، پیشوند: سرتاسر (رجوع شود به: crossbreed] (cross و cross country]، علامت ضربدر یاباضافه، ممزوج، مرافعه، تقلب، خط بطلان کشیدن بر باout یاoff، عبوردادن، مصادف شدن با، دورگه کردن مث

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a symbol or structure formed by a vertical line or pole intersecting a horizontal one.
مشابه: ankh, crisscross, crucifix, cruciform, crux ansata, rood

(2) تعریف: such a structure upon which persons once were put to death.
مترادف: crucifix

(3) تعریف: a sign, insignia, or monument in the form of a cross, esp. that signifying the Christian religion.
مترادف: crucifix, rood
مشابه: crucifixion, cruciform

(4) تعریف: an affliction or trying circumstance.
مترادف: adversity, affliction, burden, crucible, distress, ordeal, sorrow, suffering, trial, tribulation
مشابه: difficulty, illness, millstone, misery, misfortune, mishap, pain, problem, trouble, worry

(5) تعریف: a combination of two things resulting in a product or offspring having characteristics of both; hybrid.
مترادف: crossbred, crossbreed, hybrid
مشابه: blend, combination, combo, conglomerate, mix, mongrel
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: crosses, crossing, crossed
(1) تعریف: to move across.
مترادف: go across, move across, traverse
مشابه: advance, crisscross, cut across, ford, intersect, pass, ply, travel, walk

- Let's cross the street.
[ترجمه A.A] بیا بریم اونطرف خیابان
|
[ترجمه Mman] ببین مردم رو به اشتباه ننداز اشتباه گفته این cross هستش نه across. اگهacross بود درست ترجمه کرده بود ولی خودش cross هست یعنی "عبور کردن" پیئس معنیش بیا از خیابان عبور کنیمه
|
[ترجمه گوگل] بیا از خیابان رد شویم
[ترجمه ترگمان] از خیابان رد شویم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to place in a crossed position.
مترادف: fold
مشابه: interlace, intertwine, span, twist

- Don't cross your arms.
[ترجمه امیر عباس ذبیحی =] دستان خود را روی هم نگذارید
|
[ترجمه Sani] دست به سینه نشوید
|
[ترجمه گوگل] دستان خود را روی هم نگذارید
[ترجمه ترگمان] از دستت عصبانی نشو
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to pass across or intersect.
مترادف: intersect, meet
مشابه: bisect, connect, cut, join, link, traverse

- The bridge crossed the highway.
[ترجمه سکینه رضائی] این پل از بزرگراه عبور میکند.
|
[ترجمه tara] پل از روی بزرگراه عبور کرد
|
[ترجمه گوگل] پل از بزرگراه گذشت
[ترجمه ترگمان] پل از جاده گذشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to mark off or eliminate, as from a list (usu. fol. by "out" or "off").
مترادف: expunge, scratch
مشابه: cancel, delete, destroy, edit, efface, eliminate, erase, obliterate, omit, remove

- We crossed out a number of names.
[ترجمه A.A] ما تعدادی از اسمها را خط زدیم
|
[ترجمه گوگل] تعدادی از اسامی را خط زدیم
[ترجمه ترگمان] ما یه شماره اسامی رو رد کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to make the devotional sign of the cross on, in reference to Jesus Christ and the Christian Trinity.
مشابه: bless

- She crossed herself before she approached the altar.
[ترجمه گوگل] او قبل از اینکه به محراب نزدیک شود، روی خود صلیب زد
[ترجمه ترگمان] پیش از آن که به محراب نزدیک شود به خود صلیب کشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to attempt to hinder by opposing.
مترادف: antagonize, contradict, foil, oppose, resist
مشابه: block, challenge, hinder, impede, obstruct, prevent, stop, thwart

- He will fight back if you cross him.
[ترجمه Hoori] اگه پا روی دمش بذاری، اون هم باهات میجنگه
|
[ترجمه فردوسی] او برای جنگ با شما خواهد برگشت اگر او را به صلابه بکشید
|
[ترجمه گوگل] اگر شما از او عبور کنید، با او مقابله خواهد کرد
[ترجمه ترگمان] اگر از او صلیب بکشید، او خواهد جنگید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to move from one side to another.
مترادف: cut across, traverse
مشابه: advance, move, pass, proceed, travel, walk

(2) تعریف: to pass across or intersect something.
مترادف: converge, intersect, join, meet
مشابه: connect, link, traverse

- The path crosses right here.
[ترجمه گوگل] مسیر درست از اینجا تلاقی می کند
[ترجمه ترگمان] جاده از اینجا عبور می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
حالات: crosser, crossest
(1) تعریف: in an ill humor.
مترادف: bad-humored, bad-tempered, choleric, cranky, disagreeable, grouchy, petulant, testy
مشابه: angry, churlish, grumpy, ill, ill-natured, irascible, irritable, mad, short-tempered

- He's very cross today, so don't bother him.
[ترجمه گوگل] او امروز بسیار صلیب است، پس او را اذیت نکنید
[ترجمه ترگمان] امروز خیلی عصبانی است، بنابراین مزاحمش نشوید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: antagonistic or contrary.
مترادف: adverse, antagonistic, contrary, opposite
مشابه: ill

- We are working at cross purposes.
[ترجمه گوگل] ما در اهداف متقابل کار می کنیم
[ترجمه ترگمان] ما در حال کار بر روی اهداف صلیبی هستیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: passing or placed across.
مترادف: crisscross, intersecting, passing, transverse
مشابه: oblique, slantwise, traverse

جمله های نمونه

1. cross and then uncross one's legs
پاهای خود را روی هم قرار دادن و سپس صاف کردن

2. cross street
خیابان همبر،خیابان سراسری (که سایر خیابان ها را قطع می کند)

3. cross ventilation
وزانش (تهویه ی) همبر،تهویه ی سراسری

4. cross of lorraine
صلیب لورن (چلیپای دارای دو خط افقی)

5. cross off (or out)
قلم زدن،حذف کردن،خط زدن

6. cross one's eyes
چشمان خود را چپ کردن

7. cross one's fingers
انگشتان خود را به صورت صلیب در آوردن (به عنوان دعا یا هنگام خطر و غیره)

8. cross one's heart
(به منظور نشان دادن صداقت و سوگند خوردن) با انگشت روی قلب خود نشان صلیب کشیدن

9. cross one's legs
(هنگام نشستن) یک پا را روی پای دیگر (ضربدر وار) قرار دادن،پا رو پا انداختن

10. cross one's mind
به خاطر کسی خطور کردن،به فکر کسی رسیدن

11. cross one's palm
1- (در اصل - هنگام پرداخت مزد فالگیر) با سکه کف دست خود نشان صلیب کشیدن 2- رشوه دادن،سبیل کسی را چرب کردن

12. cross one's path
ملاقات کردن،تلاقی کردن با،با هم سروکار داشتن

13. cross oneself
(با انگشت روی سینه ی خود یا در هوا) صلیب کشیدن

14. cross swords
1- جنگیدن 2- باخشونت مباحثه کردن

15. cross the bar
مردن

16. cross the picket line
اعتصاب شکنی کردن،در اعتصاب شرکت نکردن

17. cross up
1- نامرتب کردن،آشفته کردن،درهم و برهم کردن،نابسامان کردن 2- نارو زدن به،نامردی کردن،اغوا کردن

18. a cross moline
صلیب دست برگشته

19. a cross section of a nerve under the microscope
برش عرضی عصب در زیر میکروسکوپ

20. a cross section of iranian society
نمونه ی بارزی از جامعه ی ایران

21. a cross section of the stem of this plant
برش عرضی ساقه ی این گیاه

22. at cross purposes
پادسوی،در دو جهت مخالف،با دو هدف مخالف

23. scattering cross section
مقطع پرافکنی

24. the cross is an emblem of christianity
صلیب نماد مسیحیت است.

25. the cross represents christianity
صلیب علامت مسیحیت است.

26. the cross resulting from breeding a horse and a donkey
حیوان دو رگه ای که از آمیزش اسب و خر حاصل می شود

27. to cross a river
از رودخانه ای رد شدن

28. to cross the threshold
وارد خانه شدن

29. to cross the great divide
مردن

30. are you cross with me?
از من دلخوری ؟

31. do not cross a river unless you find a shoal!
بی گدار به آب مزن !

32. if you cross your boss one more time, you'll get fired!
اگر یکبار دیگر با رئیس خودت مخالفت کنی اخراج خواهی شد!

33. the ancient cross is kept in the church's treasury
صلیب قدیمی در گنجینه ی کلیسا نگهداری می شود.

34. the first cross of cabbage and carrot was not successful
اولین پیوند کلم و هویج موفقیت آمیز نبود.

35. a bishop¨s pectoral cross
چلیپای روی سینه ی مطران

36. if you don't cross your t's they will look like i's
اگر "t" ها را سرکش نگذاری شبیه "i" می شوند.

37. those two lines cross each other here
آن دو خط در اینجا همبر هستند (همدیگر را قطع می کنند).

38. be careful when you cross the street!
هنگام رفتن به آن سوی خیابان خیلی مواظب باش !

39. dot one's i's and cross one's t's
بسیار دقت کردن

40. at the sight of the cross she fell into an ecstasy
با دیدن صلیب به حالت خلسه فرو رفت.

41. christ was nailed to a cross
عیسی را به صلیب میخکوب کردند.

42. he earned money on the cross
او با نادرستی پول به دست می آورد.

43. the group represented a good cross section of the working class
آن گروه نمونه ی خوبی از قشرهای مختلف طبقه ی کارگر بود.

44. make the sign of the cross
(با انگشت در هوا و یا روی سینه ی خود) صلیب کشیدن

45. the awful sight of christ on the cross
منظره ی بهت آور و احترام انگیز عیسی بر روی صلیب

46. he reached his sword up and touched the cross
شمشیر خود را دراز کرد و صلیب را لمس کرد.

47. her necklace was a golden chain with a cross hanging from it
گردنبند او زنجیری طلایی بود که صلیبی از آن آویخته بود.

48. they nailed christ's hands and feet to the cross
دست و پای عیسی را بر صلیب میخکوب کردند.

49. give me your hand, mother and i'll help you cross the street
مادر دستت را بده تا از خیابان ردت کنم.

50. bear (or take or carry or take up) one's cross
(در راه ایمان یا به خاطر وجدان و غیره) ناملایمات را برخود هموار کردن،سختی کشیدن،(مانند عیسی) صلیب بر دوش کشیدن

مترادف ها

صلیب (اسم)
cross, rood

چلیپا (اسم)
cross, rood

اختلاف (اسم)
friction, quarrel, cross, discord, division, variation, disagreement, difference, schism, schismatism, scissoring, variance, disparity, discrepancy, dissension, versatility, inequality, mean square deviation

نا درستی (اسم)
cross, fault, improbity, dishonesty, inaccuracy, incompetence, incompetency, indecorum, inequity

حد وسط (اسم)
mean, cross, norm, mediocrity

خاج (اسم)
cross, lobe, club, crosslet, earflap, earlap, earlobe, rood

تقاطی (صفت)
cross, crisscross

دورگه (صفت)
cross

چلیپایی (صفت)
cross, crossover, cruciform, cruciate, trigonous

تقاطع کردن (فعل)
meet, cross, intersect, interlace, crisscross, intercross, intertwine

گذشتن (فعل)
pass, cross, go, elapse, blow over, bypass, go over

قطع کردن (فعل)
ablate, cut off, cut, disconnect, interrupt, intercept, out, rupture, burst, cross, operate, flick, excise, cleave, fell, discontinue, traverse, intermit, exsect, excide, exscind, hew, leave off, put by, retrench, skive, stump, snip off

کج خلقی کردن (فعل)
fret, acidulate, cross, tiff

عبور کردن (فعل)
pass, cross, traverse, go through, go across, transit

قلم کشیدن بروی (فعل)
cross

روبرو شدن (فعل)
cross, encounter, envisage

دورگه کردن (فعل)
cross

تلاقی کردن (فعل)
meet, cross

پیوند زدن (فعل)
graft, join, cross, imp, crossbreed

تخصصی

[عمران و معماری] گذر
[برق و الکترونیک] تقاطع
[فوتبال] عبورکردن
[نساجی] قطع کردن - متقاطع شدن - میله عرضی - بسته شدن دهانه تار - وجود نخ تار داخل سوراخ میل میلک - صلیبی - عرضی - دو رگه
[ریاضیات] عرضی (خارجی)

انگلیسی به انگلیسی

• upright post with a transverse piece upon which people were once put to death; symbol which resembles this structure (symbol of christianity); hybrid, crossbreed; mix, blend
go from one side to the other; hybridize, crossbreed; make the sign of the cross; cause to fail; annoy, bother
irritated, angry; intersecting; against, opposite
if you cross a room, road, or area of land, you move or travel to the other side of it.
if you cross to a place, you go across an area of land or water to reach it.
lines or roads that cross meet and go across each other.
if you cross your arms, legs, or fingers, you put one of them on top of the other.
if an expression crosses someone's face, it appears briefly on their face; a literary use.
when a thought crosses your mind, you think of something or remember something.
a christian cross is a shape that consists of a vertical line with a shorter horizontal line that goes across it near the top. it is the most important symbol of the christian faith.
the cross means the cross on which jesus christ died.
a cross is also a written mark in the shape of an x.
someone who is cross is angry.
something that is a cross between two things is neither one thing nor the other, but a mixture of both.
if you cross off items on a list, you draw a line through them.
if you cross out words, you draw a line through them.

پیشنهاد کاربران

از عرض و وسط چیزی عبور کردن
از میان
از بین
وسط چیزی گذشتن، از جایی رد شدن. متقاطع، عرضی، عبور کردن، تقاطع کردن، برخورد کردن، قطع کردن یک مسیر، صلیب، خاج، چلیپا، علامت ضربدر یا به اضافه، حد وسط، ممزوج، اختلاف، مرافعه، تقلب، نادرستی، قلم کشیدن، خط
...
[مشاهده متن کامل]
بطلان کشیدن، گذشتن، عبوردادن، مصادف شدن با، روبروشدن، قطع کردن، دورگه کردن، پیوندزدن، کج خلقی کردن، خلاف میل کسی رفتار کردن، علوم مهندسی: متقاطع کردن، الکترونیک: تقاطع، قانون فقه: صلیب، پیوندی، ورزش: سانتر کردن، ضربه هوک پس از ضربه حریف، علوم نظامی: حرکت سمتی

- Cross: بینا - . . . / بینِ. . .
مثال:
بینا - نسلی Cross - generational
عبور
مثال: We need to wait for the pedestrian to cross the street.
ما باید منتظر عبور عابر پیاده از خیابان باشیم.
به عنوان فعل یعنی لا کسی مخالفت کردن
به عنوان صفت یعنی آزرده و عصبانی بودن
از وسط چیزی گذشتن، از جایی رد شدن
متقاطع، عرضی، عبور کردن، تقاطع کردن، برخورد کردن، قطع کردن یک مسیر، صلیب، خاج، چلیپا، علامت ضربدر یا به اضافه، حد وسط، ممزوج، اختلاف، مرافعه، تقلب، نادرستی، قلم کشیدن، خط بطلان کشیدن، گذشتن، عبوردادن، مصادف شدن با، روبروشدن، قطع کردن، دورگه کردن، پیوندزدن، کج خلقی کردن، خلاف میل کسی رفتار کردن، علوم مهندسی: متقاطع کردن، الکترونیک: تقاطع، قانون فقه: صلیب، پیوندی، ورزش: سانتر کردن، ضربه هوک پس از ضربه حریف، علوم نظامی: حرکت سمتی
...
[مشاهده متن کامل]

World cross country champion from five years ago
قهرمانی جهانی مسابقه دو در ۵ سال گذشته
( فوتبال )
ارسال توپ به محوطه جریمه یا هجده قدم حریف.
delivery of the ball into the penalty area by the attacking team, usually from the area between the penalty box and the touchline.
Cross به عنوان adj معنی annoyed میده درواقع یعنی کسی که آزده خاطر میشه از شرایط, موقعیت یا کسی و چیزی.
'Come, Darcy, ' said Bingley, 'I hate to see you looking so cross!
با کسی در افتادن
Careful who you cross.
مراقب باش با کی در می افتی.
متباین
زیست شناسی : آمیزش
واژه cross به معنی "صلیب" میباشد.
But may it never be that I would boast, except in the cross of our Lord Jesus Christ, through which the world has been crucified to me, and I to the world.
Galatians 6:14 NASB1995
...
[مشاهده متن کامل]

امّا مباد که من هرگز به چیزی افتخار کنم جز به صلیب خداوندمان عیسی مسیح، که به واسطۀ آن، دنیا برای من بر صلیب شد و من برای دنیا.
غلاطیان 6:14
For Jews request a sign, and Greeks seek after wisdom; but we preach Christ crucified, to the Jews a stumbling block and to the Greeks foolishness
I Corinthians 1:22‭ - ‬23 NKJV
زیرا یهودیان خواستار آیت اند و یونانیان در پی حکمت، ولی ما مسیح مصلوب را وعظ می کنیم که یهودیان را سنگ لغزش است و غیریهودیان را جهالت
۱قرنتیان 1:22‭ - ‬23

cross
متقاطع ، متقابل
مثال ببینید؛
Cross reaction : واکنش متقاطع
Cross phosphorylation : فسفوریلاسیون متقابل
رد شدن ، عبور کردن
به معنی پیچوندن کسی مثلا به کسی قولی میدید ولی عمل نمیکنید
You cross meتو منو پیچوندی
اصلی ترین معنی ""عبور کردن""
معنی2 نمیدونم معادل فارسیش چی میشه ولی یجورایی عصبانی کردن
مثل جمله جوکر
What you get when you cross a mentally - loner
چی میگیری وقتی یه بیمار روانی رو "عصبانی میکنی
میشه گفت هم سربه سر کسی کذاشتن
عصبانی
کسی را دور زدن و پیچاندن قوانینی که وضع کرده
cross ( حمل‏ونقل دریایی )
واژه مصوب: تک پیچ
تعریف: ← دوزنجیرتک پیچ
Cross my heart به جان خودم!
واژه cross به معنای صلیب
واژه cross به معنای صلیب وقتی به صورت the cross یعنی به صورت مفرد و با حرف اضافه the استفاده می شود منظور نماد اصلی مسیحیت است و همان صلیبی است که آنها معتقدند مسیح روی آن کشته شده است.
...
[مشاهده متن کامل]

اما اگر این واژه بدون the و به صورت اسم قابل شمارش به کار رود به طور کلی به زیورآلاتی گفته می شود که شکل صلیب داشته باشند. مثلا:
she wore a small gold cross on a chain around her neck ( او صلیب طلای کوچکی با زنجیر دور گردنش دارد. )
واژه cross به معنای علامت ضربدر
واژه cross در این کاربرد به معنای یک نشانه و علامتی است که از دو خط راست که یکدیگر را قطع می کنند درست شده است ( x یا ) . در بیشتر موارد منظور از cross علامت ( x ) است که روی برگه سوال برای انتخاب گزینه صحیح از آن استفاده می کنند.
فعل cross به معنای عبور کردن
فعل cross به معنای عبور کردن در این کاربرد مفهوم رد شدن و از یک طرف مسیر به طرف دیگر رفتن دارد. فعل cross گاهی همراه با حرف اضافه over می آید که معنای رد شدن از خیابانی که دقیقا رو به رویتان است می دهد. مثلا:
i waved and she crossed over ( من دست تکان دادم و او از خیابان رد شد. )
we crossed over from dover to calais ( ما از دوور به سمت کلی عبور کردیم. )
فعل cross برخی اوقات به صورت ساختار to cross something می آید مثلا:
to cross a/the road ( از جاده ای عبور کردن )
to cross the sea ( از دریا عبور کردن )
to cross france by train ( از فرانسه با قطار رد شدن )
منبع: سایت بیاموز

در ژنتیک =تلاقی
cross one's fingers
یعنی امیدوار بودن یا دعا کردن برای اینکه اتفاق خوبی بیفتد.
hoping for good luck
عرضی
عبوریدن از جایی.
گذریدن/گذشتن از جایی.
ضربدریدن بر روی چیزی.
Cross lady
زن بداخلاقی و عصبانی
cross - reference یعنی ارجاع درون متنی ( در ورد و یا ارجاع به رفرنس های موجود در متن )
درنوردیدن
his ( Yanni ) music crosses borders
گذر کردن عبور کردن رهگذر
if you cross your legs, arms or ankles, you put one on top of the other
درنوردیدن
پشت سرگذاشتن
دلخور، قهر
میان بر زدن
سر به سر کسی گذاشتن، مخالفت کردن با او یا به قولی �پا روی دم کسی گذاشتن�
She can be nice and even charming as long as you don't cross her
در فوتبال به معنای: سانتر توپ
عبور کردن از جایی
ضربدرها یا ضربدر
افقی ( در جدول کلمات متاطع )
بد اخلاق, عصبانی
مختلط
می تواند معنای cross examination را هم داشته باشد. رودررو کردن، سوال و جواب از شهودِ یکدیگر ( اصطلاحی حقوقی که در آن وکلا از شاهدانی به جز شاهدِ خودشان سوال می پرسند ) رجوع شود بهcross examination
the old lady fell as she was crossing the street
زن مسن وقتی داشت از خیابان عبور می کرد ، افتاد 🚠
محل عبور / عبور کردن
مسافرت دریایی
سانتر کردن در فوتبال
به معنای عبور کردن و در بعضی مواقع به معنای فرار کردن است
Cross organizational
سازمانی متقابل
کراس به معنی ضربدر است همه چیزو گفتین جز ضربدر
عبور کردن ( عبور از خیابان )
. Children are afraid of cross the street
هم به معنی عبور از جایی است هم به معنای قهر کرم I am cross with you باهات قهرم
هم معنی pass که میشه ردشدن یا عبورکردن از . .

in the USA crossing the road in the wrong place is called jaywalking and in some cities it is illegal.
صلیب
She had a cross around her neck
یه گردن بند صلیب روی سینش داشت
عبور کردن از
cross one's path
ملاقات کردن/ سر و کار داشتن با
حاشیه ، درکنار چیزی
Cross - Project
در کنار پروژه
مسائل جانبی پروژه
متقاطع
ردشدن. گذرکردن از جایی
ضربدر� متضاد تیک tick√ هست
انجام دادن یا گفتن چیزی که دیگران را ناراحت میکنه ( لجبازی )
he is cross
عبور کردن
Cross the lineعبور کردن از خط_معنیه خوده crossیعنی گذر از چیزی
annoyed, irritated, upset, resentful
دلخور،
آزرده خاطر، دل آزرده
رنجیده، رنجیده خاطر
قهر آلود،
I was neighter angry nor cross with him.
نه از دست اش عصبانی بودم نه دلخور.
- the forty rules of love

Cross your legs
چهار زانو زدن
- خط زدن،
- پا رو پا انداختن،
- دست به سینه شدن،
- به شکل صلیب / ضربدر در آوردن
They crossed their hands on their chest. . .
دستهایشان را به حالت ضربدر/صلیب روی سینه شان گذاشتن . . . .
Yo make someone angry by opposing their plans or orders
عصبانی کردن ( مخصوصا به دلیل مخافت با عقاید طرف )
To annoy someone by not doing or saying what they want

رد شدن
پاس متوسط تا بلند در فوتبال
چاره آمیز, چارآمیز
هم گذر ، از هم گذر ، میان گذر ، از میان گذر
[در ترکیب]
چند ، مشترک
برای نمونه cross platform به معنی چند بستر ، چند زیرساخت ، بستر مشترک ، زیرساخت مشترک
عبور از خیابان، خط عابرپیاده
از جایی گذر یا عبور کردن
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٧٣)

بپرس