complete

/kəmˈpliːt//kəmˈpliːt/

معنی: تمام، کامل، مکمل، سپری کردن، انجام دادن، بانجام رساندن، تکمیل کردن، خاتمه دادن، کامل کردن
معانی دیگر: تکمیل، بی کم و کاست، تمام عیار، گشت، آزگار، پایان یافته، مختوم، انجامیده، متبحر، ماهر، تمام و کمال، حسابی، حقیقی، تمام کردن، به پایان رساندن، انجامیدن، (پرسشنامه را) پر کردن، (با موفقیت) انجام دادن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: completer, completest
(1) تعریف: lacking no necessary elements or parts.
مترادف: comprehensive, entire, full, perfect, total, unabridged, whole
متضاد: defective, deficient, partial
مشابه: aggregate, all, intact, integral, round, uncut, undivided

- A mechanic needs a complete set of auto wrenches.
[ترجمه m] یک مکانیک به یک مجموعه کامل از آچار ها نیاز دارد
|
[ترجمه محمد حیدری] یک مکانیک به مجموعه ای کامل از آچار های خودکار نیاز داره.
|
[ترجمه ترگمان] یک مکانیک نیاز به یک مجموعه کامل از آچارها دارد
[ترجمه گوگل] یک مکانیک نیاز به یک مجموعه کامل از آچار اتوماتیک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Without giving this information, the report is not complete.
[ترجمه محمد حیدری] بدون دادن این اطلاعات, ( این ) گزارش کامل نیست.
|
[ترجمه ترگمان] بدون دادن این اطلاعات، گزارش کامل نیست
[ترجمه گوگل] بدون ارائه این اطلاعات، گزارش کامل نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: finished or concluded, as a task.
مترادف: accomplished, concluded, done, finished, fulfilled
متضاد: incomplete, unfinished
مشابه: achieved, ended

- When her task was finally complete, she made herself a cup of tea.
[ترجمه محمد حیدری] او وقتی که بالاخره کارش رو تموم کرد, خودش رو به یک فنجان چای دعوت کرد.
|
[ترجمه ترگمان] وقتی که کارش کامل شد، خودش یک فنجان چای درست کرد
[ترجمه گوگل] هنگامی که کار او در نهایت کامل شد، او خود را یک فنجان چای ساخته بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: absolute or thorough.
مترادف: absolute, categorical, downright, out-and-out, outright, perfect, rank, straight-out, thorough, thoroughgoing, total, unmitigated, unqualified, utter
متضاد: partial
مشابه: all-out, arrant, blank, broad, comprehensive, exhaustive, good, in-depth, plenary, positive, profound, radical, solid, sound, strict, unabridged, unbounded, unconditional, unequivocal, unlimited, unreserved

- He worked hard to gain complete mastery of his subject before beginning to teach.
[ترجمه ترگمان] پیش از شروع به تدریس، سخت تلاش می کرد تا تسلط کامل بر موضوع خود را به دست آورد
[ترجمه گوگل] او قبل از شروع به تدریس سخت تلاش کرد تا تسلط کاملی از موضوعش کسب کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Her parents have complete faith in her ability.
[ترجمه ترگمان] والدینش به توانایی او ایمان کامل دارند
[ترجمه گوگل] والدینش به توانایی او ایمان کامل دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: in American football, denoting a forward pass that has been caught by its intended receiver.
متضاد: incomplete
مشابه: consummate

- The pass was complete, and the offense gains twenty yards.
[ترجمه گلی افجه ] پیشروی کامل شد و مهاجم ۲۰ یارد را تسخیر کرد
|
[ترجمه ترگمان] گذشت زمان کامل شد و حمله به بیست متر افزایش یافت
[ترجمه گوگل] گذر کامل بود، و جرم به دست آوردن بیست متری
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: completes, completing, completed
مشتقات: completely (adv.), completeness (n.)
(1) تعریف: to finish or conclude (something).
مترادف: close, conclude, do, end, finish, wrap up
متضاد: begin
مشابه: accomplish, achieve, cap, clinch, complement, consummate, crown, culminate, dispose of, fulfill, make, mature, piece, polish off, settle, terminate

- She completed the test in an hour.
[ترجمه ترگمان] یک ساعت دیگر تست را تمام کرد
[ترجمه گوگل] او یک ساعت در آزمون تکمیل کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The plumber completed his work and wrote up his bill.
[ترجمه ترگمان] plumber کارش را تمام کرد و صورت حساب خود را نوشت
[ترجمه گوگل] لوله کش کار خود را تکمیل کرد و لایحه اش را نوشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- When you have completed filling out the form, give it to the nurse.
[ترجمه ترگمان] زمانی که فرم را تکمیل کردید، آن را به پرستار بدهید
[ترجمه گوگل] وقتی تکمیل فرم را تکمیل کردید، آن را به پرستار بدهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to make whole or entire; add or constitute the final necessary part to (something).
مترادف: consummate, perfect
مشابه: cap, complement, crown, enrich, fill in, fulfill, piece, replenish, round out, supplement

- The rare stamp from France completed his collection.
[ترجمه ترگمان] تمبر کمیاب فرانسه مجموعه او را تکمیل کرد
[ترجمه گوگل] تمبر نادر از فرانسه مجموعه خود را تکمیل کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She completed her wedding ensemble with a flowing veil.
[ترجمه ترگمان] او لباس عروسی خود را با پرده مواج به پایان رساند
[ترجمه گوگل] او گروه عروسی خود را با یک حجاب جریان پر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. complete secrecy surrounded the meeting
جلسه در اختفای کامل برگزار شد.

2. complete with
دارای

3. a complete list of the names and telephone numbers of the club members
فهرست کامل نام و شماره تلفن اعضای باشگاه

4. a complete modern who rejects the idea of patriotism
آدم کاملا متجددی که فکر وطن دوستی را مردود می شمارد.

5. a complete set of china dishes
یک دست کامل ظرف های چینی

6. please complete this form
لطفا این پرسشنامه را پر کنید.

7. the complete life of william shakespeare
زندگینامه ی کامل ویلیام شکسپیر

8. the complete rout of the enemy
تارومار سازی کامل دشمن

9. the complete satisfaction of the workers' demands
برآوردن کلیه ی خواسته های کارگران

10. the complete works of milton
کلیات میلتون

11. two complete hospitals are maintained for the poor
دو بیمارستان کامل به مستمندان اختصاص داده شده است.

12. a complete set
(در مورد قاشق و چنگال و چینی و ابزار و غیره) یک دست کامل

13. two complete years
دو سال آزگار،دو سال تمام

14. a house complete with a swimming pool
خانه ی دارای استخر

15. i have complete confidence in him
به او اعتماد کامل دارم.

16. i have complete faith in his friendship
من به دوستی او ایمان کامل دارم.

17. a state of complete rest
حالت سکون کامل

18. he is the complete poet
او به تمام معنا شاعر است.

19. he spoke with complete freedom
او با آزادی کامل سخن می گفت.

20. they gave us complete freedom to write what we pleased
ما را کاملا آزاد گذاشتند که هرچه می خواهیم بنویسیم.

21. this alloy has complete immunity to rust
این آلیاژ فلزی نسبت به زنگ زدگی کاملا مقاوم است.

22. his heart was in complete arrest
قلب او کاملا از کار ایستاده بود.

23. i am in a complete fog about it
اصلا از آن سر درنمی آورم.

24. tehran may need a complete sewer network
ممکن است تهران به یک شبکه ی کامل فاضلاب نیاز داشته باشد.

25. the bomb caused the complete demolition of the hospital
بمب موجب تخریب کامل بیمارستان شد.

26. the meeting was a complete dud
گردهمایی کاملا ناموفق بود.

27. the refugees lived in complete destitution
پناهندگان در فقر و فاقه ی کامل به سر می برند.

28. a book of mathematical tests, complete with key
کتاب مسایل ریاضی به همراه پاسخنامه

29. government interference threatens commerce with complete paralysis
دخالت دولت تجارت را به فلج کامل تهدید می کند.

30. his daily records are not complete
یادداشت های روزانه ی او کامل نیست.

31. now, the enemy's encirclement was complete
اکنون محاصره ی دشمن کامل شده بود.

32. this book is not yet complete
این کتاب هنوز تمام نیست.

33. this disease has caused a complete exfoliation of the bark of forest trees
این بیماری موجب ریزش کامل پوست درختان جنگل شده است.

34. this insurance policy gives you complete coverage
این بیمه نامه به شما پوشش کامل می دهد.

35. all activities have come to a complete rest
کلیه ی فعالیت ها کاملا متوقف شده است.

36. as a teacher, he was a complete failure
به عنوان یک معلم کاملا ناموفق بود.

37. in russia, napoleon's army met with complete disaster
در روسیه قشون ناپلئون با ناکامی محض مواجه شد.

38. the doctor said i must have complete rest
دکتر گفت که باید استراحت کامل داشته باشم.

39. her performance in that scene was a complete debacle
بازی او در آن صحنه افتضاح محض بود.

40. his death has left the company in complete disarray
مرگ او شرکت را دچار نابسامانی کامل کرده است.

41. the book's treatment of old age is complete
این کتاب پیری را به طور کامل مورد بررسی قرار می دهد.

42. the disarmament of defeated nations must be complete
خلع سلاح ملل مغلوب شده باید کامل باشد.

43. the result of that action was the complete annihilation of the labor party
نتیجه ی آن عمل بی اثرسازی کامل حزب کارگر بود.

44. i became dizzy and the scene became a complete blear to me
سرم گیج رفت و صحنه در نظرم تار و مبهم شد.

45. the government apparatus is in need of a complete overhaul
دستگاه دولت نیاز به اصلاحات اساسی دارد.

46. the various parts of a ministry should have complete coordination
بخش های گوناگون هر وزارتخانه باید (با هم) هماهنگی کامل داشته باشند.

47. the leader of the cult was a charismatic man who enjoyed the complete obedience of his followers
رهبر آن فرقه مرد پرجذبه ای بود که از اطاعت کامل پیروانش برخوردار بود.

مترادف ها

تمام (صفت)
main, full, complete, thorough, out-and-out, through, all, whole, entire, rounded, thru, full-blown, integral

کامل (صفت)
main, large, absolute, total, full, perfect, complete, thorough, exact, mature, whole, plenary, stark, orbicular, culminant, unabridged, intact, exhaustive, full-blown, full-fledged, unqualified, integral, unmitigated

مکمل (صفت)
perfect, complete, supplementary, completed, complementary, perfected

سپری کردن (فعل)
finish, complete, exhaust

انجام دادن (فعل)
accomplish, complete, achieve, do, perform, carry out, fulfill, make, implement, administer, administrate, put on, pay, char, consummate, do up, effectuate

به انجام رساندن (فعل)
accomplish, complete, follow out, outwork, process

تکمیل کردن (فعل)
perfect, complete, improve, supplement, fulfill, augment, fill out

خاتمه دادن (فعل)
finish, close, complete, end, terminate, conclude

کامل کردن (فعل)
complete, totalize, mature, round, complement, integrate

تخصصی

[برق و الکترونیک] کامل
[ریاضیات] تام

به انگلیسی

• make whole, perfect; finish
whole, perfect; finished
if something is complete, it contains all the parts that it should contain.
you use complete to indicate that something is as great in degree or amount as it possibly can be.
if you complete something, you finish doing, making, or producing it.
if a task is complete, it is finished.
if something completes a set, it is the last item needed to make it whole or finished.
to complete a form means to write the necessary information on it.
something that is complete with a particular thing includes that thing as an extra part.

پیشنهاد کاربران

به اتمام رساندن یا خاتمه دادن

کامل کردن، تکمیل کردن
انجام دادن، سپری کردن یامکمل

انجام دادن یاسپری کردن
ادامه دادن یا تکمیل کردن
Fill in
تکمیلی
کامل ، کامل کردن ، تکمیل کردن 🛰🛰
complete the sentence with one of the adjectives provided
این جمله را با یکی از صفات ارائه شده کامل کنید
زبان 91
استکمال
بسته ( الکترونیک و مدار )
You complete me
تو نیمه گمشده منی 🌹🌹🌹
به عنوان صفت میشه به معنی مطلق هم باشه
مثلا

انزوای مطلق complete isolation
تکمیل کردن
She is a complete liar
And as long as you continue this process
The possibility of my objections will cause your brother to be ruined
Distances, separation
کامل، مطلق، تام
اِسپوریدَن.
لاپیدن.
Build, complete houses
ساختمان ، تکمیل خانه ها
ساختمان ، خانه ها را تکمیل کن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما