bind

/ˈbaɪnd//baɪnd/

معنی: بند، بستگی، بهم پیوستن، چسباندن، بستن، صحافی کردن و دوختن، گرفتار و اسیر کردن، مقید کردن، جلد کردن، مقید ومحصور کردن، متعهد وملزم ساختن، الزام اور و غیر قابل فسخ کردن
معانی دیگر: (با ریسمان یا طناب و غیره) بستن، به هم بستن، محدود کردن، (معمولا با up) دور چیزی را بستن، محصور کردن یا شدن، (عامیانه) گرفتاری، دردسر، مخمصه، اشکال، به هم چسباندن، تنگ کردن، یبس کردن یا شدن، سفت شدن، منعقد شدن، بسته شدن، (شیمی) هم بست شدن یا کردن، (برای استحکام یا زیبایی) حاشیه دوزی کردن (با نوار و غیره)، بر لبه یا حاشیه چسباندن یا بستن، صحافی کردن، ملزم کردن، (طبق قرارداد) متعهد کردن، مقید شدن یا کردن، مجبور شدن یا کردن، شاگرد (بنا یا نجار و غیره) شدن، به شاگردی درآمدن (با over)، هم بسته کردن (با رشته های الفت و عشق یا وفا)، وابسته شدن یا کردن، قید، محضور، محدودیت، پایبند، الزام اوروغیر قابل فس  کردن بوسیله تعهد یابیعانه، علاقه
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: binds, binding, bound
(1) تعریف: to make secure by fastening, as with cord or the like.
مترادف: fasten, secure, tie, truss
متضاد: release, unbind, unloose, untie
مشابه: attach, band, belt, buckle, gird, hitch, hook, join, lash, rope, shackle, strap

(2) تعریف: to wrap or cover, as a wound.
مترادف: bandage, swaddle, swathe
مشابه: cover, dress, ligate, ligature, tape, wrap

(3) تعریف: to cause to stick together or cohere.
مترادف: affix, attach, cement, fasten, glue, join, stick
متضاد: separate
مشابه: bond, consolidate, fuse, paste, secure, set

(4) تعریف: to keep from leaving or acting on one's own; restrain.
مترادف: constrain, restrain, stay, tie
متضاد: unbind
مشابه: check, confine, curb, hamper, hinder, limit, restrict

- He is bound by habit.
[ترجمه ترگمان] عادت کرده که عادت کند
[ترجمه گوگل] او عادت دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to cause to be intimately connected and mutually obligated, as in marriage.
مترادف: marry, unite, wed
متضاد: separate
مشابه: bond, conjoin, join, obligate, oblige

(6) تعریف: to cause to be obligated; oblige.
مترادف: constrain, obligate, oblige
مشابه: necessitate, require, restrict, tie

- We will bind you with a promise.
[ترجمه ترگمان] ما شما را با یک قول به هم پیوند می دهیم
[ترجمه گوگل] ما با یک وعده پیوند خواهیم گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to enclose the pages of (a book) with a cover.
مترادف: cover, wrap
مشابه: encase, enfold
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to become compact or cohesive.
مترادف: adhere, cohere, condense, fasten, stick
مشابه: coalesce, set

(2) تعریف: to restrict or squeeze uncomfortably; be too tight.
مترادف: chafe, cramp
مشابه: encumber

- This shirt binds.
[ترجمه ترگمان] این پیراهن به هم متصل است
[ترجمه گوگل] این پیراهن اتصال دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to be obligatory, as a duty.
مترادف: obligate
مشابه: bond
اسم ( noun )
مشتقات: bindable (adj.)
(1) تعریف: a situation of unusual difficulty.
مترادف: dilemma, fix, hot water, jam, predicament, quagmire, quandary
مشابه: Catch-22, difficulty, double bind, entanglement, hole, imbroglio, impasse, knot, muddle, perplexity, spot, trouble

- His business is in a bind, and so is his marriage.
[ترجمه ترگمان] کسب وکار او در یک پیوند است، و این ازدواج او نیز همین است
[ترجمه گوگل] کسب و کار او در یک اتصال است، و ازدواج او نیز است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the act of binding or state of being bound.
مترادف: ligature
مشابه: plight

(3) تعریف: that which binds.
مترادف: fastener, ligature, tie
مشابه: agreement, bandage, bond, cincture, compact, contract, glue

جمله های نمونه

1. bind the dollars together in bundles of one hundred
دلارها را صد تا صد تا به هم ببند.

2. bind up an extra belt around the suitcase
تسمه ی دیگری دور چمدان ببند.

3. bind over
(حقوق) قانونا ملزم کردن (که در زمان یا مکان معینی حاضر شود و یاکاری را بکند)،(طبق رای قاضی یا دادگاه) مجبور کردن،موظف کردن،ملتزم کردن،التزام گرفتن

4. add an egg to bind the meat
برای به هم چسبیدن گوشت تخم مرغی به آن بزن.

5. heat causes clay to bind
حرارت موجب سخت شدن خاک کوزه گری می شود.

6. to be in a bind
دچار گرفتاری شدن

7. Bind the sack before it be full.
[ترجمه ترگمان]کیسه را ببندید قبل از اینکه پر باشد
[ترجمه گوگل]کیسه را قبل از اینکه پر شود، ببافید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Bind the sack before it is full.
[ترجمه ترگمان]کیسه را ببندید قبل از اینکه پر باشد
[ترجمه گوگل]کیسه را قبل از اینکه پر شود، ببافید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Many straws may bind an elephant.
[ترجمه ترگمان]بسیاری از straws ممکن است فیل را به هم پیوند دهند
[ترجمه گوگل]بسیاری از نیها ممکن است یک فیل را به یکدیگر متصل کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. You must bathe that wound before you bind it up.
[ترجمه ترگمان]باید قبل از اینکه این زخم رو ببندی، اون زخم رو حموم کنی
[ترجمه گوگل]قبل از اتصال آن باید زخم را بشویید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. Please bind fast; it is loosing.
[ترجمه ترگمان]لطفا عجله کنید، آزاد می شود
[ترجمه گوگل]لطفا سریع ببندید از دست دادن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Such a slogan will bind us hand and foot.
[ترجمه محمد م] همچین شعاری دست و پای ما را می بندد ( اجازه انجام کاری به ما نمیدهد )
|
[ترجمه ترگمان]این شعار دست و پا ما را به هم متصل می کند
[ترجمه گوگل]چنین شعاری دست ما و پای ما را خواهد گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. He's in a double bind: he needs experience to get a job but he can't get experience without working.
[ترجمه ترگمان]او در یک پیوند دوگانه است: او به تجربه برای گرفتن شغل نیاز دارد، اما نمی تواند بدون کار کردن تجربه کند
[ترجمه گوگل]او در یک اتصال دو جانبه نیاز به تجربه دارد تا کار را ببرد، اما نمی تواند تجربه بدون کار کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Safe bind, safe find.
[ترجمه ترگمان] بسته امن، پیدا کردن امن
[ترجمه گوگل]اتصال امن، پیدا کردن امن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. Such a slogan will bind our hand and foot.
[ترجمه ترگمان]چنین شعار دست و پا ما را به هم پیوند خواهد داد
[ترجمه گوگل]چنین شعاری دست ما و پای ما را خواهد گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. I will let the waiter bind up the parcel for you.
[ترجمه ترگمان]به پیشخدمت اجازه می دهم که بسته را به تو بسته باشد
[ترجمه گوگل]من به خدمتگزار اجازه می دهم تا بسته را برای شما ببندم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

بند (اسم)
fit, article, articulation, joint, link, bind, bond, clause, provision, snare, segment, levee, facet, hinge, line, dyke, dike, paragraph, dam, wristband, tie, frenum, clamp, binder, sling, fastening, manacle, weir, canto, ligation, commissure, ligature, noose, facia, fascia, funiculus, joggle, holdback, holdfast, internode, ligament, proviso, stanza, trawl

بستگی (اسم)
vicinity, connection, dependence, dependency, bind, concern, congelation, gelation, kinship, liaison

بهم پیوستن (فعل)
knot, graft, incorporate, unite, concrete, stick, link, admix, interlock, interconnect, bind, interlink, concatenate, pan, knit, seam, inosculate

چسباندن (فعل)
attach, stick, bind, agglutinate, paste, glue, fasten, gum, cement, sew on

بستن (فعل)
close, truss, attach, ban, impute, bar, stick, connect, colligate, bind, hitch, seal, clog, assess, tie up, choke, shut, shut down, block, fasten, belt, bang, pen, shut off, tighten, blockade, hasp, clasp, knit, jam, wattle, plug, congeal, curdle, curd, jell, lock, coagulate, cork, spile, picket, padlock, ligate, obturate, occlude, portcullis, posset, switch on

صحافی کردن و دوختن (فعل)
bind

گرفتار و اسیر کردن (فعل)
bind

مقید کردن (فعل)
bind, condition, fetter, tie up, bind up

جلد کردن (فعل)
case, bind, cover, jacket

مقید و محصور کردن (فعل)
bind

متعهد و ملزم ساختن (فعل)
bind

الزام اور و غیر قابل فسخ کردن (فعل)
bind

تخصصی

[کامپیوتر] مقید کردن ؛ ملزوم کردن - چسباندن.مقید کردن . به هم پیوستن - دادن مقداری به متغیر راه اندازی متغیر. راه اندازی و اتصال سطوح گوناگون راه اندازهای دستگاه که برای شبکه ارتباطاتی لازم هستند مثلا" راه انداز یک پروتکل مانند تی سی پی / ای پی باید به راه انداز کارت اینترنت مقید شود .تسهیلاتی در کامپیوترهای مک اینتاش برای کدگذاری فایلهای دودویی به طوری که بتوان آن را از طریق سیستمهای پست الکترونیکی به صورت متن ارسال کرد .
[حقوق] ملزم کردن، متعهد کردن
[ریاضیات] مرتبط کردن، بستن

به انگلیسی

• tie, fasten; wrap, cover, bandage; restrain; firmly unite; obligate; fasten together the pages of a book and place them in a cover; stick together, cohere; restrict, be tight
if you bind something, you tie string or rope tightly round it so that it is held firmly.
if a duty or legal order binds you to a course of action, it forces you to do it.
when a book is bound, the pages are joined together and the cover is put on.
if something is a bind, it is unpleasant and boring to do; an informal use.
see also binding, bound.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیبند، بستگی، بهم پیوستن، چسباندن، بستن، ص ...معانی متفرقه( با ریسمان یا طناب و غیره ) بستن، به هم ب ...بررسی کلمهفعل گذرا ( transitive verb ) حالات : binds, binding, bound • ( 1 ) تعریف: to make secure by ...جمله های نمونه1. bind the dollars together in bundles of one hundred دلارها را صد تا صد تا به هم ببند. 2. bind ...مترادفبند ( اسم ) fit, article, articulation, joint, link, bind, bond, clause, provision, snare, segment ...بررسی تخصصی[کامپیوتر] مقید کردن ؛ ملزوم کردن - چسباندن. مقید کردن . به هم پیوستن - دادن مقداری به متغیر راه اندا ...انگلیسی به انگلیسیtie, fasten; wrap, cover, bandage; restrain; firmly unite; obligate; fasten together the pages of a ...
معنی bind، مفهوم bind، تعریف bind، معرفی bind، bind چیست، bind یعنی چی، bind یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف b، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف b، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف b، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف b
کلمه بعدی: bind oneself to
اشتباه تایپی: ذهدی
آوا: /بیند/
عکس bind : در گوگل
معنی bind

پیشنهاد کاربران

Put s. th in a bind

چیزی را در منگنه قرار دادن
to be ) bound to ) : محکوم به چیزی بودن
وابسته بودن
پیوند دادن
ملزم کردن،
to force someone to do something by making them promise to do it or by making it their duty to do it
The agreement binds her to repay the debt within six months.
Well we have some means for a noun
You can use of that in different situations
For this word you have some mean and I want to say that you

بند، بستگی، بهم پیوستن، چسباندن، بستن، صحافی کردن و دوختن، گرفتار و اسیر کردن، مقید کردن، جلد کردن، مقید ومحصور کردن، متعهد وملزم ساختن، الزام اور و غیر قابل فسخ کردن ( با ریسمان یا طناب و غیره ) بستن، به هم بستن، محدود کردن، ( معمولا با up ) دور چیزی را بستن، محصور کردن یا شدن، ( عامیانه ) گرفتاری، دردسر، مخمصه، اشکال، به هم چسباندن، تنگ کردن، یبس کردن یا شدن، سفت شدن، منعقد شدن، بسته شدن، ( شیمی ) هم بست شدن یا کردن، ( برای استحکام یا زیبایی ) حاشیه دوزی کردن ( با نوار و غیره ) ، بر لبه یا حاشیه چسباندن یا بستن، صحافی کردن، ملزم کردن، ( طبق قرارداد ) متعهد کردن، مقید شدن یا کردن، مجبور شدن یا کردن، شاگرد ( بنا یا نجار و غیره ) شدن، به شاگردی درآمدن ( با over ) ، هم بسته کردن ( با رشته های الفت و عشق یا وفا ) ، وابسته شدن یا کردن، قید، محضور، محدودیت، پایبند، الزام اوروغیر قابل فس کردن بوسیله تعهد یابیعانه، علاقه
One ring to rule them all
One ring to find them
One ring to bring them all
And in the darkness bind them
( LORD OF THE RING )
پیون دادن، متصل کردن، چسباندن
تلفظ: بایند
جذب و دفع کردن
Binds odors, smoke and dirt particles and keeps insects away

واژه ی bind انگلیسی تغییر یافته ی واژه ی " بند " فارسی است که با واژه ی بستن، بند ( زندان ) ، بنده، همریشه می باشد از این واژه، کلمه ی باند، ( زخم بند ) به وجود آمده که وسیله ی برای بستن زخم می باشد.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما