برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1357 100 1

Articulate

/arˈtɪkjəˌlet/ /ɑːˈtɪkjʊlət/

معنی: ماهر در صحبت، شمرده سخن گفتن، مفصل دار کردن
معانی دیگر: (جانورشناسی) مفصل دار، بند دار، بندگاه دار، بندبند (مثل بدن مورچه)، لولا دار، دارای بخش ها یا قطعات مجزا (articulated هم می گویند)، گویا، شیوا، فصیح، رسا، (بنا بر منطق یا سیستم به خصوصی) ردیف کردن، به هم مرتبط کردن، سازوار کردن، به وضوح بیان کردن، درست و مشخص تلفظ کردن، شمرده ادا کردن، (با مفصل یا لولا یا بند و غیره) به هم وصل کردن، بند کردن یا شدن، مرتبط کردن یا شدن، (سخن) همبند کردن یا شدن، (آوا شناسی) با جنباندن واجگر (یا اندام تولید صدا) صدا ایجاد کردن، فرا گرفتن، واج آوا تولید کردن، (آواشناسی) روشن، منقطع، واضح

بررسی کلمه Articulate

صفت ( adjective )
(1) تعریف: spoken in clear and distinct words or syllables, or having a tendency to speak clearly and distinctly.
مترادف: clear, distinct, enunciated
متضاد: inarticulate, unintelligible
مشابه: audible, comprehensible, intelligible, understandable

- Each syllable that the actor spoke was perfectly articulate.
[ترجمه ترگمان] هر کلمه‌ای که بازیگر صحبت می‌کرد کاملا روشن بود
[ترجمه گوگل] هر هجایی که بازیگر صحبت میکرد کاملا بیان شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She is highly articulate in her speech, which helps her students understand when she uses a microphone.
[ترجمه ترگمان] او به شدت در سخنرانی اش صحبت می‌کند، که به دانش آموزان او کمک می‌کند تا زمانی که از میکروفن استفاده می‌کند درک کنند
[ترجمه گوگل] او در سخنرانی خود بسیار سخن می گوید، که به دانش آموزانش کمک می کند هنگامی که از میکروفون استفاده می کنند، درک کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: having the power of speech.
مترادف: talking
متضاد: dumb, mute
مشابه: speaking, vocal

- Humans are articulate beings.
...

واژه Articulate در جمله های نمونه

1. articulate your words; he is a foreigner
شمرده حرف بزن‌; (چون) او خارجی است.

2. to articulate a science program for all grades
برنامه‌ی آموزش علوم را برای همه‌ی کلاس‌ها تنظیم کردن

3. an articulate creature
مخلوق ناطق،جاندار سخندان

4. she presented an articulate argument
او بحث شیوایی را ارائه داد.

5. he hasn't yet become articulate in english
هنوز در انگلیسی روان نشده است.

6. It is the school's duty to articulate its practices to parents.
[ترجمه ترگمان]این وظیفه مدرسه است که شیوه‌های خود را برای والدین بیان کند
[ترجمه گوگل]این وظیفه مدرسه است که شیوه های خود را به والدین بیان کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. She's unusually articulate for a ten-year-old.
[ترجمه ترگمان]بطور غیر معمول برای یک ده‌ساله حرف میزنه
[ترجمه گوگل]او به طور غیر منتظره ای برای یک ده ساله صحبت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. The teachers help the children to be more a ...

مترادف Articulate

ماهر در صحبت (صفت)
articulate
شمرده سخن گفتن (فعل)
articulate
مفصل دار کردن (فعل)
articulate

معنی Articulate در دیکشنری تخصصی

[زمین شناسی] گونه ای براکیوپود ( دیرینه شناسی) ، الف) اسم: هر براکیوپود متعلق به رده بندداران که ازروی کفه های آهکی تشخیص داده می شوند که با دندان های لولایی بهم متصل شده اند ؛ صفت: به براکیوپودی که دارای چنین کفه هایی است و یا به خود کفه ها گفته می شود. مقایسه شود با: inarticulate ب) اسم: هر لاله وش متعلق به زیر رده articulate که بوسیله مفصل بازویی کاملا متمایز تشخیص داده می شود؛ صفت: به لاله وشی گفته می شود که دارای مفصل بازویی کاملا متمایز می باشد. گونه ای گیاه : (گیاه شناسی) ، به گیاهی گفته می شود که دارای مفصل ها،گره ها و یا مکان هایی است که جدایش می تواند درآنها ظاهر شده و صورت بگیرد.
[صنعت] مفصل بندی

معنی کلمه Articulate به انگلیسی

articulate
• speaking fluently, eloquent; expressed using clear and distinct syllables; able to speak; composed of several distinct parts or segments; arranged into a unified whole; made distinct, clearly marked
• member of the articulata, animal belonging to a subdivision of animals whose bodies and limbs are composed of segments jointed together (zoology)
• express in an articulate manner
• if you are articulate, you are able to express yourself well.
• when you articulate your ideas or feelings, you say in words what you think or feel; a formal use.

Articulate را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فواد بهشتی
سخنور، فصیح
عبدالمجید
اظهار عقیده - بیان
فیض
تأکید کردن
سعید صفاری مقدم
صفت: شیوا، فصیح، بلیغ، آشکار
فعل: 1) برشمردن، به وضوح بیان کردن/گفتن
2) ساماندهی کردن،سازماندهی کردن، جمع و جور کردن امور، راست و ریس کردن امور، سر هم کردن کارها/امور، جوش دادن کارها
وحیده
دارای بیان فصیح و گویا
sahar
ناطق-سخنور
سحر مصطفی زاده
ناطق_سخنور
فرناز حسینی قلعه جوقی
اظهار عقیده کردن
کورش خوشنویس
بیان. طرز بیان
Articulate feeling بیان احساسات
دایان
در آواشناسی و علم سخن: تولید کردن

‘[t]he child who wants to speak should hear only words he can understand and say only those he can articulate’
"کودکی که می‌خواهد صحبت کند، تنها کلماتی را می شنود که می‌تواند درک کند و کلماتی را بیان می‌کند که می تواند تولید کند."
❤Fatemeh❤
speaking fluently
ماهر در صحبت، شمرده سخن گفتن
عاطفه موسوی
Adj :
شیوا، روان ، قادر به صحبت
V :
شیوا صحبت کردن
شمرده شمرده سخن گفتن
اداکردن ، به زبان آوردن ، صحبت کردن
عاطفه موسوی
ایجاد صدا
م. مهدی معتمدتبار
قدرت بیان
s88
(adj) شمرده، رسا، روشن،
(شخص) بلیغ
(v) شمرده سخن گفتن، روشن بیان کردن.
حسین رحمانی
مفصل‌بندی کردن، مفصل‌بندی شدن
Bahman
به روشنی بیان کردن
راضیه موسوی خورشیدی
سرهمبندی، همبندی، فراپردازی
Jackal
تفصیل

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی articulate
کلمه : articulate
املای فارسی : ارتیکولت
اشتباه تایپی : شقفهزعمشفث
عکس articulate : در گوگل

آیا معنی Articulate مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )