برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1647 100 1
شبکه مترجمین ایران

Abdicate

/ˈæbdəˌket/ /ˈæbdɪkeɪt/

معنی: ترک گفتن، واگذار کردن، تفویض کردن، محروم شدن، کناره گیری کردن، استعفا دادن
معانی دیگر: (از سلطنت) کناره گیری کردن، دست برداشتن، صرفنظر کردن، عاق کردن، از ارث محروم کردن، استعفا کردن یا دادن، (مسئولیت) سلب کردن، از عهده ی خود برداشتن، تفوی­ کردن، محروم کردن ازارک

بررسی کلمه Abdicate

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: abdicates, abdicating, abdicated
• : تعریف: to formally relinquish a position of power, a claim, or a right.
متضاد: accede
مشابه: resign

- The ailing king was advised to abdicate.
[ترجمه بهناز] به پادشاه بیمار توصیه شد که از پادشاهی کناره گیری کند
|
[ترجمه ترگمان] به پادشاه بیمار توصیه شد که استعفا کند
[ترجمه گوگل] پادشاه بیمار توصیه شد که ازدواج کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
مشتقات: abdication (n.), abdicator (n.)
(1) تعریف: to relinquish or renounce (a position of power or the like).
مترادف: relinquish, renounce
متضاد: accede, assume
مشابه: abnegate, cede, forsake, resign, yield

- The king announced he would abdicate the throne.
[ترجمه بهناز] پادشاه اعلام کرد از سلطنت کناره گیری میکند
...

واژه Abdicate در جمله های نمونه

1. to abdicate an opinion
از عقیده‌ای صرفنظر کردن

2. mohammad alishah was forced to abdicate
محمد علی‌شاه وادار به استعفا شد.

3. Many parents simply abdicate all responsibility for their children.
[ترجمه مهدی] بسیاری از والدین براحتی از تمامی مسؤلیت های خود نسبت به فرزندان شان شانه خالی میکنند
|
[ترجمه ترگمان]بسیاری از والدین به سادگی از همه مسئولیت‌ها برای فرزندان خود استعفا می‌کنند
[ترجمه گوگل]بسیاری از والدین به سادگی تمام مسئولیت فرزندان خود را رد می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. She was forced to abdicate the throne of Spain.
[ترجمه مهدی] او مجبور به کناره گیری از سلطنت اسپانیا ،شد|
[ترجمه ترگمان]وی مجبور به استعفا از تاج و تخت اسپانیا شد
[ترجمه گوگل]او مجبور شد از تخت اسپانیا فرار کند
[ترجمه شما] ...

مترادف Abdicate

ترک گفتن (فعل)
abandon , abdicate , walk out
واگذار کردن (فعل)
abandon , surrender , concede , cede , assign , relegate , give , transfer , abdicate , admit , quitclaim , title , make over , remise , vest , entrust , intrust , give over , yield
تفویض کردن (فعل)
abdicate , confer , devolve , resign , vouchsafe
محروم شدن (فعل)
abdicate
کناره گیری کردن (فعل)
abdicate , secede , retire
استعفا دادن (فعل)
abdicate

معنی Abdicate در دیکشنری تخصصی

[نساجی] استعفا دادن_کناره گیری کردن از سمت

معنی کلمه Abdicate به انگلیسی

abdicate
• relinquish office or power, resign; renounce, give up
• if a monarch abdicates or abdicates the throne, they formally announce that they are giving up their position as monarch.
• if you abdicate responsibility for something, you refuse to accept responsibility for it any longer.

Abdicate را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سارا
سلب و کناره گیری کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی abdicate

کلمه : abdicate
املای فارسی : ابدیکت
اشتباه تایپی : شذیهزشفث
عکس abdicate : در گوگل

آیا معنی Abdicate مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )