برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
شبکه مترجمین ایران

حجر

/hajar/

مترادف حجر: بی جان، جماد، سنگ، لهنه | دامن، کنار، آغوش، بغل، پناه، کنف، ملاذ، عقل | باز داشتن، منع کردن محجورسازی، منع

برابر پارسی: سنگ
حجر
سنگ
عصر حجر قدیم
پارینه سنگی
حجره
غرفه
خانه و حجره
سرا
عصــر حجر
دوران ما قبل تاریخ
نشیمن | حجره
اتاق
علی باقری
حجر: [اصطلاح حقوق]نداشتن صلاحيت در دارا شدن حق معين و نيز نداشتن صلاحيت براي اعمال حقي كه شخص آنرا دارا شده است.
محمد حسین کریمی
سنگ....جمع مکسر آن احجار
سامان احمدي
حُجر به ضم اول را حرام گويند و به معني حرام است
ستاره بیاتی
حجر = دوری


نام نویسی   |   ورود