پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٣٤٣)
تو لاک خود رفتن : [عامیانه، اصطلاح] با کسی کاری نداشتن، توی عالم خود بودن.
تو مشت کسی بودن : [عامیانه، کنایه ] کاملا در اختیار کسی بودن.
تو نگو من بگو : [عامیانه، اصطلاح] مشاجره، بحث.
تو نخ کسی یا چیزی بودن یا رفتن: [عامیانه، کنایه ] کسی یا چیزی را پاییدن و زیر نظر داشتن.
تو هچل انداختن : [عامیانه، اصطلاح] به دردسر انداختن، دچار مشکل کردن.
تو هچل افتادن: [عامیانه، کنایه ] به دردسر افتادن، دچار مشکل شدن.
تو هفت آسمان یک ستاره نداشتن : [عامیانه، کنایه ] در نهایت فقر و تنگدستی بودن.
توی آش کسی آب سرد ریختن: [عامیانه، کنایه ] عیش کسی را کور کردن، بساط کسی را به هم زدن.
تو هم رفتن : [عامیانه، اصطلاح] اوقات تلخ شدن، ناراحت شدن.
توی پیاز خوابانیدن: [عامیانه، کنایه ] برای فرصت لازم نگاه داشتن.
توی باغ نبودن: [عامیانه، کنایه ] کاملاً از موضوع پرت و از آن بی خبر بودن.
توی دل کسی خالی شدن: [عامیانه، کنایه ] ترسیدن، ناامید شدن.
توی دل قند آب کردن: [عامیانه، کنایه ] لذت بسیار بردن، شادی زیاد حس کردن.
توی دل کسی را خالی کردن : [عامیانه، کنایه ] کسی را ترساندن، ناامید کردن.
توی مخ کردن: [عامیانه، کنایه ] به خاطر سپردن، از بر کردن.
توی روغن بودن نان کسی: [عامیانه، کنایه ] رونق داشتن کار و بار کسی.
ته استکانی ( عینک ) : [عامیانه، اصطلاح] عینک ذره بینی بسیار قوی.
توی هم لولیدن: [عامیانه، کنایه ] با هم و کنار هم ایستادن و حرکت کردن.
توی هم رفتن سگرمه: [عامیانه، کنایه ] گره بر ابرو زدن بر اثر خشم.
ته آواز : [عامیانه، اصطلاح] صدای نسبتاً خوب.
ته بساط : [عامیانه، اصطلاح] باقی مانده ی وسایل زندگی و کسب و کار.
ته چک : [عامیانه، اصطلاح] بن چک، بنجاق، بخشی از دسته چک که پس از جداکردن چک باقی می ماند.
ته جرعه : [عامیانه، اصطلاح] باقی مانده از نوشیدنی.
ته و توی چیزی را در آوردن : [عامیانه، کنایه ] درباره ی چیزی تحقیق کردن.
ته چیزی را بالا آوردن: [عامیانه، کنایه ] تا آخر خوردن، تمام کردن.
ته خوار: [عامیانه، اصطلاح] بچه باز.
ته دل کسی قرص بودن: [عامیانه، کنایه ] خاطرجمع بودن، نگرانی نداشتن.
ته دار : [عامیانه، اصطلاح] پایه دار ( مانند جام و جز آن ) .
ته دل کسی مالش رفتن : [عامیانه، کنایه ] احساس ضعف یا ترس کردن، حالتی شبیه به گرسنگی داشتن.
ته صدا : [عامیانه، اصطلاح] صدای خوش ولی کم مایه.
ته کیسه دار: [عامیانه، کنایه ] کسی که دارای مالی است و در برابر حوادث مادی دوام می آورد.
ته گیلاس : [عامیانه، اصطلاح] نوشیدنی کمی که ته گیلاس مانده است.
ته و توی چیزی را بالا آوردن: [عامیانه، کنایه ] به اصل چیزی پی بردن، چیزی را تمام کردن.
تیپ زدن: [عامیانه، اصطلاح] شیک و پیک کردن، خود را آراستن.
تیپا کردن : [عامیانه، اصطلاح] با اردنگی بیرون کردن.
تیپ یکدیگر زدن: [عامیانه، کنایه ] با هم دعوا کردن.
تیپ هم: [عامیانه، اصطلاح] جور، هماهنگ، متناسب.
تی تیش مامانی: [عامیانه، اصطلاح] بزک کرده، تر و تمیز، شسته و رفته، عزیز دردانه.
تیر به تاریکی انداختن : [عامیانه، کنایه ] بدون تامل اقدام به کاری کردن.
تیر در کردن: [عامیانه، اصطلاح] تیراندازی کردن.
تیر کشیدن : [عامیانه، اصطلاح] درد کردن عضوی از بدن.
تیر کردن کسی: [عامیانه، کنایه ] کسی را تحریک کردن و به کاری واداشتن.
تیر مالی: [عامیانه، اصطلاح] لاغر، باریک، ضعیف، دختر بلند بالا.
تیر گذاشتن و تفنگ برداشتن: [عامیانه، کنایه ] نهایت عصبانیت، بد و بیراه گفتن.
تیز بزی: [عامیانه، اصطلاح] فوراً، بی درنگ.
تیر و ترقه شدن: [عامیانه، کنایه ] سخت خشمگین شدن، ناگهان از جا در رفتن و ناسزا گفتن.
تیشه به ریشه ی کسی یا چیزی زدن : [عامیانه، کنایه ] قصد نابودی کسی را داشتن.
تیز کردن گوش: [عامیانه، کنایه ] دقت کردن برای درست شنیدن سخنی مهم.
تیغ زدن : [عامیانه، کنایه ] باج گرفتن، پول گرفتن و پس ندادن، جیب کسی را خالی کردن.
تیغزن آسمان ؛ کنایه از صبح صادق. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) . صبح صادق. ( ناظم الاطباء ) . صبح. ( فرهنگ رشیدی ) .