پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٢٩١)
قدر بودن جنگ و کشتی ؛ کنایه از برابر بودن در آن دو است. ( آنندراج ) : هنوز غاشیه من به دوش کیوان است هنوز کشتی من با معاصران قدر است. ملاشافی ( از آ ...
قدر کردن جنگ و کشتی ؛ برابر کردن. رجوع به قدر افتادن و قدر بودن جنگ و کشتی شود.
قدر چیزی یا کسی شکستن ؛ بی ارزش و اعتبار کردن آن : بس که قدر گل رخان در دور حسن او شکست گل ز بس خواری تو پنداری قریب گلشن است. کلیم ( از آنندراج ) .
قدر آوردن ؛ ارزش داشتن : چه قدر آورد بنده حوردیس که زیر قبا دارداندام پیس. سعدی ( از آنندراج ) .
قدر چیزی یا کسی بردن ؛ بی ارزش و آبرو کردن آن : داریم صدهزار هنر و کس نمیخرد از بخت تیره قدر هنر برده ایم ما. ابونصر نصیرای بدخشانی ( از آنندراج ) .
به مرگ مردن یا از جهان رفتن ؛ به اجل طبیعی از این جهان رفتن. کشته نشدن : به زمین فارس [ کی قباد ] بمرد به مرگ. ( مجمل التواریخ و القصص ) . بعد برادرش ...
آواز مرگ ؛ صدای مرگ آواز شکستگی در ظروف سفالین و چینی. صدای خاص شکستگی دادن چینی و بلور در صورتی که در ظاهر آن شکستگی پیدا نیست : این کاسه صدای مرگ م ...
اجل من الحرش ؛ مثل است در مورد کسی که از چیزی بترسد و بأشدّ از آن مبتلا گردد. ( مجمع الأمثال میدانی ) .
یَوْمَ لا یُغْنی مَوْلی عَن مَّوْلًی شیْئاً وَ لا هُمْ یُنصرُونَ ( 41 دخان ) 41 - روزی که هیچ دوستی کمترین کمکی به دوستش نمی کند و از هیچ سو یاری نم ...
آجر زدن ؛ سه پایه دوختن و شبکه زدن.
اجر غیرممنون ؛ ثواب بی نقصان.
آجر جوش ؛ آجر بسیار پخته و از صورت و رنگ بگشته که در بنیاد ابنیه و پیرامن تپه های گلکاری بکار برند.
آجر ختایی ؛ نوعی از آجر، بزرگتر از آجر عادی و کوچک تر از آجر نظامی.
نان کسی را آجر کردن ؛ امید نفع و نعمت او را بدل بنومیدی کردن.
آجر تراش ؛ آجری است که برونسوی اوساییده و هموار شده باشد زینت را و قسمی از آن را امروز قزاقی گویند.
آجر بزرگ ؛ به فارسی تاوه گویند که معرب آن طابق است و نیز بتازی آن را اِردِبه خوانند.
گوشت و پوستش از تو، استخوانش از من ؛ وصیتی بود که پدران و مادران معلم و استاد را می کردند آنگاه که کودک خویش به دبستان می سپردند. ( از امثال و حکم ج ...
گوشت را باید از بغل گاو برید ؛ سود و بهره از مال فقیران بردن سزاوار نباشد. ( از امثال و حکم ج 3 ص 1331 ) .
گوشتش گوشتش را می خورد، گوشتم گوشتم را می خورد ؛ تحمل دیدار این کار زشت نمی توانست ( نمی توانم ) کرد. ( از امثال و حکم ج 3 ص 1332 ) .
گوشت گاو و زعفران ؛ در قدیم باریشه های گوشت خشک شده گاو عطاران در زعفران غش می کرده اند. ( از امثال و حکم ج 3 ص 1332 ) .
گوشت به دست گربه سپردن ، نظیر: دنبه را به گرگ سپردن. گوسفند را به گرگ سپردن. ( امثال و حکم ج 3 ص 1331 ) .
گوشت جوان لب طاقچه است ؛ هزالی ( لاغری ) که پس از بیماری برای جوان پیدا شود زود به فربهی بدل گردد. ( از امثال و حکم ج 3 ص 1331 ) . گوشت چون گنده شود ...
مثل گوشت قربانی ؛ که هر جزء آن را کسی برد. ( از امثال و حکم ج 3 ص 1480 ) .
مثل گوشت گاو ؛ کسی که زود رام نگردد، به دلیل تسلیم نشود، دیر فریب خورد، نصیحت نپذیرد. کنایه از چیزی که دیر پزد. ( از امثال و حکم ج 3 ص 1381 ) . - ا ...
گوشت مرده ؛ گوشت غانغرایاشده. ( ناظم الاطباء ) .
گوشت و پوست کسی از نان کسی دیگر بودن ؛ در خانه او بزرگ شدن. از مال او ارتزاق کردن.
مثل گوشت پخته ؛ میوه ای که شاداب نباشد. ( از امثال و حکم ج 3 ص 1480 ) .
گوشتش گوشتش را خوردن ؛ سخت متأثر بودن از دیدن امری نامطلوب.
گوشت گرفتن ؛ فربه شدن.
به گوشت تر ؛ فربه تر : و کسی که خواهد که طبیعتش نرم شود آن خورد [ از عنب ] که به گوشت تر بود. ( الابنیه عن حقایق الادویه ) .
گوشت تنش ریختن ؛ لاغر شدن.
گوشت روی گوشتش آمدن ؛ چاق و فربه شدن.
به گوشت ؛ فربه. فربی. باگوشت. گوشتدار. گوشتالو.
مثل برف ؛پاک و سفید : دفتر صوفی سواد و حرف نیست جز دل اسپید همچون برف نیست. مولوی.
مثل برف و خون ؛ سپید وسرخ.
برف موی ؛ سپیدی موی : چو کوهی سفیدش سر از برف موی روان آبش از برف پیری بروی. سعدی.
برفناک ؛ برفی. بابرف : روزی برفناک ؛ روزی که برف بارد. روز برفی.
برف نمای ؛ نشان دهنده برف : نکهت خوبش ز عشق مشک فشان از فقاع شیبت مویش بصبح برف نمای از سداب. خاقانی.
برفگیر ؛ جایی که برف آنجا بسیار افتد و دیر پاید.
برف مرز ؛ خطی بر دامنه یک کوه با تپه که نماینده پایین ترین حد برف دائمی است. ( در زیر برفمرز، برفها در تابستان آب میشوند ) . ( دایرة المعارف فارسی ) .
برف کردن ؛ برف آمدن : قریب بیست روز از بهمن ماه گذشته بود که بنشابور یک برف کرده بود چهار انگشت و همه مردمان از این حال بتعجب مانده بودند. ( تاریخ بی ...
برفساب ؛ فرسایش ناشی از اثر برف. ( دایرة المعارف فارسی ) .
برف ریز ؛ برف ریزنده : بنفشه نکرده سر غنچه تیز چو برگ بهار آسمان برف ریز. نظامی.
برف ِ ریز ؛ برف ریزه. ریزه برف.
برف پهنه ؛ ناحیه ای پوشیده از برف دائمی. ( دایرة المعارف فارسی ) .
برف پیری ؛ کنایه از سپید شدن موی سر : چو کوهی سفیدش سر از برف موی روان آبش از برف پیری بروی. سعدی.
برف دان ؛ جایی برای نگهداری برف. مثلجه. محل نگاهداری برف مانند یخچال. - || حلقوم. ( ناظم الاطباء ) .
برف باریدن بر سر ( پر زاغ ) ؛ کنایه از سپید شدن موی. پیر شدن : مرا برف بارید بر پرّ زاغ نشاید چو بلبل تماشای باغ. سعدی.
برف بازی ؛ بازی کردن بابرف. به دو گروه شدن مردمان و با گلوله های برف بیکدیگر حمله کردن.
برف انگیز ( باد. . . ) ؛ باد که برفها از جا برانگیزاند و بهر سو بپراکند : از بسی بویهای عطرآمیز معتدل گشته باد برف انگیز. نظامی.