پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٧٣)
زندان باد ؛ جایی بود بر کوه اصطخر فارس :. . . بر سر کوه دخمه های عظیم کرده است و عوام آن را زندان باد میخوانند. ( فارسنامه ابن البلخی ص 127 ) . رجوع ...
ناپاک دین ؛ آنکه از لحاظ دین آلوده و نادرست و ناپاک باشد : بفرمود کشتن بشمشیر کین که ناپاک بودند و ناپاک دین. سعدی.
یوم الدین ؛ روز قیامت ، روز رستاخیز : بره شیرمست و مرغ سمین چشم داری روی به یوم الدین. سنائی ( حدیقه ) .
علم دین ؛ دانش مربوط به دین همچون فقه و تفسیر و جز اینها : علم دین پیشت آورد و آنگه کفر باشد سخن بفرجامش. خاقانی.
کفر و دین ؛ بی دینی و دین : تات ز هستی هنوز یاد بود کفر و دین بتکده را شرط نیست بیت حرم داشتن. خاقانی.
دین و دنیا ؛ کنایه از معنویت این جهان و آن جهان : دین و دنیا وی را بدست آید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 386 ) . دین و دنیا دو ضد یکدگرند هر کجا دین بود ...
دین و دنیا باز ؛ کنایه از عاشق پاکباز و تارک ماسوی اﷲ است. ( بهار عجم ) ( آنندراج ) .
راه دین ؛ شرع ، شریعت ، شیوعة. منهاج. ( السامی فی الاسامی ) .
دین حنیفی ؛ مراد از دین حضرت ابراهیم ( ع ) است. ( غیاث ) ( آنندراج ) .
دین فروختن ؛ از دست دادن اصول و حقایق دینی در برابر سودهای مادی دنیوی : بفروخته ای دین خود از بی خبری یوسف که بده درم فروشی چه خری. سعدی.
دین عجایز ؛ دین پیرزنان. دین عجوزگان. مأخوذ از حدیث نبوی علیکم بدین العجائز. ( برشما باد دین عجوزگان ) : هم در اول عجز خود را او بدید مرده شد دین عج ...
دین اﷲ ؛ دین خدا : دین اﷲ را تباه کند زلفک خول و آن رخان چو ماه. ؟ ( از حاشیه ٔلغت فرس اسدی نخجوانی ) .
دین بهی ؛ دین زردشتی : به بند و به زردشت و دین بهی بنوش آذرو آذر فرهی. فردوسی.
دین به دنیا فروختن ؛ از دست دادن حقایق دینی در برابرمنافع دنیوی : دین به دنیافروشان خرند یوسف را فروشند تا چه خرند. ( گلستان ) .
خاتم دین ؛ کنایه ازنشانه و علامت دین همچون انگشتری یا مهر که روی آن چیزی حک کنند : بر سکه ملک و خاتم دین جز نام تو جاودان مبینام. خاقانی.
در دین کسی شدن ؛ دین او را پذیرفتن : چو بشنید در دین او شد قباد به گیتی ز گفتار او بود شاد. فردوسی.
پاکیزه دین ؛ پاکدین. با تقوی و پاکدامن : یکی طعنه میزد که درویش بین زهی پارسایان پاکیزه دین. سعدی.
اهل دین ؛ پیرو دین. صاحب دین. دیندار : اهل دین را جز اهل دین نگزید دیده را جز بدیده نتوان دید. سنایی.
ما آرد خود را بیختیم آردبیز خود را آویختیم ؛ نوبت جوانی ، نوبت تحصیل نام ، نوبت شوی نو یا زن نو کردن من گذشته است.
آرد بدهن گرفته بودن ؛ آنجایی که باید سخن گفتن خاموش بودن.
ما آرد خود را بیختیم آردبیز خود را آویختیم ؛ نوبت جوانی ، نوبت تحصیل نام ، نوبت شوی نو یا زن نو کردن من گذشته است.
آرد نخودچی ؛ نرم کوفته و بیخته آن که از آن شیرینی پزند و در کوفته کنند.
آرد نخود ؛ آس کرده آن.
مثل آرد ؛ سخت نرم کرده.
آرد میده ؛ سمید.
- آرد کردن ؛ نرم کردن به آس یا یانه و امثال آن. اِجشاش. طحن.
- آرد کنار ؛ سویق النبق.
آرد گندم ؛ دقیق الحنطه.
آرد سپید ؛ ارده کنجد سفید. لکد.
آرد شدن ؛ نرم گشتن به آس یا هاون و جز آن.
آرد جو بریان کرده ؛پیَه. سویق الشعیر.
آرد سبوس دار ؛ خشکار.
آرد جو ؛ دقیق الشعیر.
- درخت احمدی ؛ شجره محمدی ( ص ) دودمان پیغمیر اسلام ( ص ) و شارحان مثنوی آورده اند که غرض از آن ، آل رسول است و هرکه دارای خوی محمدی است چون اولیأاﷲ ...
درخت آبستن کن ؛ باد عطوش ، که آنرا عجم درخت آبستن کن خوانند. ( نزهة القلوب ) .
ازارسخت کردن بر میان ؛ احتباک. ( تاج المصادر بیهقی ) .
ازار کشتی بانان ؛ تنبان یعنی عورت پوش ملاحان.
در ( اندر ) ازار گرفتن ؛ پوشانیدن به جامه و پوشش : چو شب ز روی هوا درنوشت چادر زرد فلک زمین را اندر سیه ازار گرفت. مسعودسعد.
ازار پوشاندن ؛ سَرْوَلَة. ( دهار ) .
ازار پوشیدن ؛ ائتزار. تأزر. ( تاج المصادر بیهقی ) .
ازار بستن ( بربستن ) ؛ پوشیدن جامه و شلوار : گل سرخ بر سر نهاد و ببست عقیقین کلاه و پرندین ازار. ناصرخسرو.
ازار بر میخ آویختن ؛ همیشه مهیا و حاضر کار تباه بودن : نرخ ارزان کن و در میخ برآویز ازار. سوزنی.
ازار بر میان بستن ؛ احتجاز. ( تاج المصادر بیهقی ) .
کمان گردون ؛ به معنی کمان فلک است که برج قوس باشد. ( برهان ) ( از فرهنگ رشیدی ) . برج نهم. ( ناظم الاطباء ) . - || قوس قزح را نیز کمان گردون می گوی ...
کمان نرم کردن ؛ آتشکاری کردن آن. نرم کردن کمان به آتش برای چاق کردن آن. ( از بهار عجم ) ( از آنندراج ) .
- برج کمان ؛ برج قوس. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . تا فلک بر دل خصم تو زند تیر در برج کمان گردد تیر. سوزنی ( یادداشت ایضاً ) .
کمان فلک ؛ کنایه از برج قوس است که برج نهم از فلک البروج باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) . برج نهم از دوازده برج فلکی. ( ناظم الاطباء ) : کوس ماند به کما ...
کمان فولاد ؛ کمان که پهلوانان کشند و چله آن از زنجیر می باشد. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ) .
کمان کسی را خم دادن ؛ هم آورد او شدن. از عهده او برآمدن. کمان کسی را کشیدن : بدین جهان نشناسم کمانوری که دهد کمان او را مقدار خم ابرو خم. فرخی.
کمان کیانی ؛ کمان منسوب به کیان : درآندم که دشمن پیاپی رسید کمان کیانی نشاید کشید. ( گلستان ) .