قصیده

/qaside/

مترادف قصیده: چامه، چکامه، شعر، مدیح، مدیحه

برابر پارسی: چکامه، چامه، سروده

معنی انگلیسی:
elegy or ode, laudatory, elegiac, satirical poem, purpose-poem, elegy, elegiac or satirical poem

فرهنگ اسم ها

اسم: قصیده (دختر) (عربی) (تلفظ: qaside) (فارسی: قصیده) (انگلیسی: ghaside)
معنی: نام یکی از قالب های شعر فارسی و عربی، ( در ادبیات ) یکی از قالب های شعر فارسی و عربی، معمولاً دارای حداقل بیست بیت هم وزن که همه ی آنها و مصراع اول بیتِ مَطلع قافیه ( یا ردیف و قافیه ای ) یکسان دارند، موضوع آن معمولاً مدح، وصف وینداست، قصیده غالباً با تشبیب و وصف طبیعت و مانند آنها آغاز می شود
برچسب ها: اسم، اسم با ق، اسم دختر، اسم عربی

لغت نامه دهخدا

( قصیدة ) قصیدة. [ ق َ دَ ] ( ع اِ ) یکی قصید. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). رجوع به قصید شود. || ( ص ) شترماده فربه. || چوب دستی. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || ( اِ ) شعری است که شماره ابیات آن از هفت و گوینداز ده تجاوز کند. ج ، قصید، قصائد. ( اقرب الموارد ). چون ابیات مکرر شد و از پانزده و شانزده درگذشت آن را قصیده خوانند و هرچه از آن کمتر بود آن را قطعه گویند، و در قصاید پارسی لازم است که بیت مطلع مصرّع باشد یعنی قافیت هر دو مصراع در حروف و حرکات یکی باشند والا آن را قطعه خوانند هرچند از بیست بیت درگذرد. ( المعجم فی معاییر اشعار العجم چ مدرس رضوی ص 151 ).
- بیت القصیده ؛ آن است که نخست شاعر را معنیی در خاطر آید و آن را نظم کندو بناء قصیده بر آن نهد، و ممکن باشد که در قصیده بهتر از آن بیت بسیار افتد، و عامه شعرا بیت القصیده آن را خوانند که بهترین ِ ابیات قصیده بود، و لا مشاحةفی الالقاب الا آنکه قول اولی درست تر است. ( المعجم چ مدرس رضوی ص 313 ).

فرهنگ فارسی

چکامه، نوعی شعرکه بیشتردروعظ ویاحماسه است
( اسم ) قطعه شعری است مانند غزل شامل ابیاتی متحد الوزن که همه آنها و همچنین مصراع اول مطلع آن دارای یک قافیه است . قصیده از غزل دراز تر است و گوینده در تمام آن موضوعی واحد از موعظه و حکمت و مدح و مسایل اجتماعی و دینی و غیره را مورد بحث قرار می دهد و شاید از آن جهت آن را قصیده گفته اند که در ساختن آن منظور معینی قصد شده است زیرا قصیده از قصد مشتق است . قصیده غالبا با تشبیب و وصف طبیعت و امثال آن آغاز می شود . جمع : قصاید ( قصائد ) یا قصیده را کوتاه کردن . قصه کوتاه کردن سخن را مختصر کردن : بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش چونکه عصید میرسد کوته کن قصیده را .

فرهنگ معین

(قَ دَ یا دِ ) [ ع . قصیدة ] (اِ. ) نوعی شعر بلند که دو مصرع بیت اوّل با مصرع های دوم دیگر ابیات هم قافیه است و بیشتر برای بیان مدح و یا ذم و وعظ و حکمت به کار گرفته می شود. ج . قصاید.

فرهنگ عمید

شعری که حداقل دارای شانزده بیت است که مصراع اول بیت اول با مصراع های دوم همۀ بیت ها هم قافیه است و موضوع آن بیشتر در وعظ، حکمت، حماسه، یا در مدح یا ذم کسی یا چیزی است، چکامه.

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] یکی از اقسام شعر در ادبیات فارسی قصیده می باشد. قصیده شعری است که مصرع اول و تمام مصرع های زوج آن دارای قافیه واحد باشد؛ یعنی اولین بیت آن مصرع باشد. بیت اول را مطلع و بیت آخر آن را مقطع می نامند. قصیده پیش از ظهور اسلام به نام چکامه معروف بود.
تعداد ابیات قصیده از بیست و گاه تا دویست بیت می باشد. حد متوسط تعداد ابیات قصاید معمولاً بین بیست تا هفتاد یا هشتاد بیت است. گرچه قصیده هایی در ۱۷ بیت هم سروده شده است اما به ندرت قصیده ای در ۱۵۰ تا ۱۷۰ بیت دیده شده است.
اقسام قصیده
۱) اگر قافیه قصیده ای، دارای ردیف نیز باشد، آن را قصیده مردّف می نامند. ۲) چنان چه بیت مطلع از ظرافت و نیکویی خاصی بهره برد و موجب ایجاد رغبت در شنونده گردد، می گویند قصیده دارای حسن مطلع یا حسن ابتداست. ۳) همچنین اگر بیت مقطع چنین باشد و در ذهن مخاطب خاطره شیرینی از شعر به یادگار نهد، گویند دارای حسن مقطع یا حسن ختام است.
ویژگی قصیده
قصیده از اقسام مهم شعر فارسی است که سرایش آن دلالت بر توان شاعر دارد چه سرودن بیش از ۲۰ یا ۳۰ بیت به یک وزن و قافیه و در یک موضوع نشان از طبع توانای شاعر است.قصیده معمولاً برای مدح، ذم، موعظه، شکایت، مرثیه و تعزیت، و گاه مسائل اخلاقی و اجتماعی و عرفانی را دربر می گیرد و در موارد بسیار به توصیف انبیاء و اولیای دین اختصاص یافته است. فرخی سیستانی، منوچهری دامغانی، سنائی، عطار نیشابوری، سعدی، مولوی، ناصر خسرو قبادیانی، پروین اعتصامی و ملک الشعرای بهار از جمله قصیده سرایان نامی شعر فارسی هستند.
ساختار قصیده
...

[ویکی اهل البیت] قصیده نوعی شعر درباره موضوعی معین و مقصودی معین از قبیل مدح بزرگان، تهنیت جشن عید و فتح نامه جنگهاست همچنین مرثیه، تعزیت، مسایل اخلاقی و اجتماعی را به تصویر می کشد.
قصیده یکی از انواع شعر با یک وزن و قافیه و مطلعی مصرع است. این ابیات به هم مرتبط و پیرامون یک موضوع و بر مقصودی معین دلالت می کنند. از جمله مدح پادشاه، تهنیت در جشن عید، فتح نامه جنگ یا شکر و شکایت، فخر و حماسه سرایی، مرثیه و تعزیت، مسائل اخلاقی و عرفانی و امثال آن.
                      
شماره ابیات قصیده حد متوسط و معمول آن ما بین بیست تا هفتاد - هشتاد بیت می باشد و بیشتر از آن تا حدود صدوپنجاه بیت و افزونتر نیز گفته اند و بعضی کمتر از بیست بیت نیز گفته اند اگر چه بعضی ابیات بین پانزده و شانزده بیت را نیز قصیده نامیده اند.
کوتاهی و بلندی قصاید بستگی به اهمیت موضوع، قدرت و قوت طبع شاعر، خصوصیات قوافی و اوزان متداول و غیرمتداول که شاعر برای انشاء قصیده انتخاب کرده است، دارد. بعضی از قصاید با قوافی مجرد در وزنهای معمول و متداول ساخته شده اند که ممکن است شماره ابیات به صد و هفتاد بیت و بیشتر هم برسد.
اما گاه بعضی از قوافی به خصوص در وزن های غیرمعمول و با ردیف های مشکل چندان میدان وسیع ندارد که ساختن قصیده های بسیار طولانی را برای هر شاعری ممکن سازد. از جمله کسانی که در قوافی مشکل شعر سروده اند می توان به مسعود سعد اشاره نمود. همین نکته باعث گردیده که نتوان حداکثری برای ابیات قصیده معین نمود اما حداقل آن را حدود بیست بیت یا متجاوز از پانزده و شانزده بیت گفته اند.
قصیده مهمترین نوع شعر است چرا که عمده ی طبع آزمایی و پایه توانایی و تبحر سخندانی شاعر از این نوع شعر شناخته می شود که وی بتواند چهل و پنجاه بیت بر یک وزن و قافیت در یک موضوع با رعایت نکات بلاغت و جزالت کلام، بسراید. قصیده مهمترین نوع شعر است چرا که عمده ی طبع آزمایی و پایه توانایی و تبحر سخندانی شاعر از این نوع شعر شناخته می شود که وی بتواند چهل و پنجاه بیت بر یک وزن و قافیت در یک موضوع با رعایت نکات بلاغت و جزالت کلام، بسراید.

دانشنامه آزاد فارسی

قصیده (ode)
(یا: چامه، چکامه) در ادبیات منظوم، گونه ای شعر عروضی، حداقل در سیزده بیت، که از مطلع تا ختام در یک بحر، با ردیف و قافیه، یا تنها با قوافی هماهنگ به قصد بیان موضوعی معیّن سروده می شود. در قصیده نیز مانند غزل مصرع اول بیت با مصرع های دوم بیت های دیگر هم قافیه است. قصیده معمولاً با تغزل (تشبیب یا نسیب) که بخشی غزل وار است، آغاز می شود، سپس شاعر تغزل را با بیتی مناسب که گریز یا گریزگاه خوانده می شود، به موضوع اصلی سخن خود یعنی مدح، هجو، رثا، یا مطلبی دیگر پیوند می دهد. برخلاف غزل، در پایان قصیده نام یا تخلص شاعر نمی آید. قصیده قالبی است کهن که پیش از اسلام نزد اعراب رواج داشت و از شعر عربی به ادبیات فارسی، و سپس ترکی و اُردو راه یافت. قصیده سرایان ایرانی مضامین این گونه را تنوع بخشیدند و لزوماً ساختار عربی آن را رعایت نکردند. چنان که قصیدۀ مشهور انوری در شکایت از ترکمانان و قصیدۀ خاقانی در باب ایوان مداین چنین است. قصیده گویی در ایران هنوز رایج است، اما در ساختار و مضامین آن تحولات کلی حاصل شده است. ملک الشعرای بهار را آخرین قصیده سرای بزرگ ایران دانسته اند. در سنت ادبی غرب، قسمی شعر وزین و فخیم را که «اود» می خوانند، تقریباً معادل قصیده گرفته اند؛ اما در این نوع شعر ردیف وجود ندارد و قوافی نیز بیت به بیت (سطر به سطر) مطابقت می کنند و از این نظر به قالب مثنوی شبیه است. پیندار و هوراس از شاعران قدیم و ویلیام وردزورث از سرایندگان متأخرتر، چامه سرایان نامدار غربی اند.

مترادف ها

exemplum (اسم)
حکایت، تمثیل، مثال، قصیده، نمونه، روایت

ballade (اسم)
قصیده، مسمط مستزاد

ode (اسم)
قصیده، غزل، چکامه، قطعه شعر بزمی

balladry (اسم)
قصیده، شعر، تصنیف سازی

فارسی به عربی

قصیدة

پیشنهاد کاربران

بیا که زندگی ترانه خوان شد نگر به بلبل خوش آوا.
برو نگر به باغ لاله صبا وزد کنون به گلها.
ببین کنون به آب و جوبار چه سر نهاده بر کف خاک.
بخوابد او به بستر کشت بیارد او بهار فردا.
نگر تن درخت گیلاس به تازگی نمونهء یاس.
...
[مشاهده متن کامل]

نگر به زمزم سپیدار به زندگی به روز و شبها.
به شُر شُر صفای چشمه نیو ش که دل ز صخره کاود.
نشین به روی سنگ قله که چشم دل رود به غوغا.
بیا به شب به آسمان زن چو کهکشان بی کرانه.
که تا برای تو بگوید ز راز عشق و آرزوها.
شبی کسی به روز آرد که زندگی به دوش بیند.
به کوه ودشت وآب و خورشید روانه کن خیال خودرا.
به دختر ترانه برگو که تا برای تو بخواند.
به کود ک فسانه برخور که تا کند تورا تماشا.
نگر به ماهیان دریا که راز خود به تو بگویند.
به آب ژرف بی کرانه چو رقص عکس ساحلی ها.
به قمری و کبوتران گو پیام دل به تو نمایند.
بخوان تو کودکان فردا ز روشنای چشم دلها.
نشانه های خوب و زیبا بجو زروی نیک جویان.
به جنگل هوا سری زن که برگهاش بدست و شیدا.
سروده های نیک شهرام تو را به دل نشیند اکنون.
که از دل زمانهء تو کند فسون و گفت و گوها.
شهرام . ص.

آدم به هوای تو نهاده رضای جان.
جان آزموده بود وفای خدای جان.
زان رو که مهر توست مهر وفای من.
هموار شد که آشکار شد صفای جان.
شیدا بسی به شکفتن گل ز چهره ات.
صهبا نمون چهره گشاید هوای جان.
...
[مشاهده متن کامل]

اندیشه ام همنشینی با توست از ازل.
انگیزه نجوی و گواه جز از ندای جان.
زیبا زروی توست همواره بزم مهر.
روشن به روی توست هماره سنای جان.
جان پر کشد زشوق رسیدن به کوی او.
زرین زخاک کوی توست توتیای جان.
از پرتو زیبای تو پروا نمی توان.
پیداست این نمونهء گوهر ستای جان.
نیلی پرند آسمان با کهکشان و خود.
آبی ندارد گر که بخواهی جدای جان.
زان رو توانم که شوم بر عشق پیشوا.
تا کز صبا مژده آیدم از سبای جان.
از دشت عشق بدرخشید برق کوه کن.
تا آشکار شود بهای کیمیای جان.
هنگام نیست تا مرز پذیرد کیان بود.
آدم بخواست در هر جهانی هوای جان.
شادم زپیوند دستان پر امید خود.
جاوید باد جایگه دست رسای جان.
از روز گار پیش هر آنچه شنیدنی است.
باشد از این روز و باشد از نوای جان.
شیرین شود تا همه هستی به کام دل.
اندازه اگر بداند کسی روشنای جان.
از خیمهء تپش تا کند قاف باختر.
سیمرغ پرد چون فلق از کهربای جان.
چون شبنمی که ز برگ غنچه نوشد او.
یا چون به پیوند گل نسیم صبای جان.
گفته به مانندهء عشق زد چو ارغنون.
از پار و از پریر و از دوشهای جان.
چون مهر و وفا باهمند مهر و مهرورز.
مهرم به پای جان شد و عشقم فدای جان.
تا داستان نو روان کنم جانم به لب رسد.
از این قصیده تغزل جانفزای جان.
تا رنگ دست عاشق هم چنان بود به جان.
تا سر نهاده هر رشتهء روشن به پای جان.
شهرام تو روند قلم شاعرانه دار.
تا زایدت آب هنر از چشمه های جان.
شهرام. ص.

یوسف چاه گوهر خویشیم.
غنچه گانیم و دُرر شه وار.
کودکانیم وشیر خوارانیم.
پلنگیم و شیریم ، اژدر و مار.
چون فرشته خود نمایانیم.
به اندیشهء کبک در کهسار.
هم گرسنه شویم و هم سیریم .
...
[مشاهده متن کامل]

زمهریر بود و تابش هِرار.
زرنج کسان مادر مهریم.
چنگ چنگیزی و کوس سزار.
زگفت کسان مرگ بگزینیم.
جان خود راییم دشمن غدار.
باکمان نیست زانچه میداریم.
به درک می خوریم آتش پار.
به آرامش و دوستی شهره ایم.
می زنیم نیش بر عقرب جرّار.
کافران متهم همی داریم.
بریزیم خون کافر بسیار.
دشمن جانی دوستانیم.
گاه دوست از پار و از پیرار.
از خوشی خود نیز مسروریم.
آنچنانکه پز میدهد بیمار.
شهریاران تخت طاووسیم.
باز پروازیم از برای شکار.
روزگاران همه به تکاپوییم.
میوه ها چینیم به روز شمار.
گاه از هستی خود پشیمانیم.
گاه از نیستی می شویم سرشار.
حق مردم را باشگردی خوریم.
تا گلیم خود بکشیم ز سزار.
خوب وبد در دهان و در چشمیم.
همچو بوزینگان بی رخسار.
چون درست آشکار می یابیم.
کژ دم خویشتنیم و کور مار.
زیِ جان به آراست می آریم.
اهرمن بینی ناگهان به کنار.
گاه سر به هوا همی داریم.
به یمین نیست کارمان و یسار.
زچه سر تافته ز رحمانیم.
لشگر ابلیس و هم بیگار.
گاه هم رستم رخش رخشانیم.
ناگهان به شغاد گشته دچار.
همگان در سپاس یزدانیم.
از وزیر و دبیر و از بیکار.
گاه از رزم روی گردانیم.
کنده گردیم از کمند دوتار.
نیز گلهای باغ انجمنیم.
نیز شمع بزمان پرتو نگار.
نگران بهر مهر مزداییم.
مرگ اهریمن تا رسد یکبار.
لب گَزیده ز چام شهرامیم.
که تواند به راست کند پیکار.
شهرام. ص.
ص. شهرام.
صمد توحیدی.
صمد شهرام نیا.

هستی همه شده به پای و به کام من.
گو آسمان بیاورد امروز وام من.
آبی که آفرینش شده از آن پدیده وار.
خود جرعه ای است که بود لبریز جام من.
بنگر به سیر آفرینش و تاریخ و علم ودین.
سر بر نهاده و کرنش نموده به کام من.
...
[مشاهده متن کامل]

نه آسمان و هر آنچه کهکشان بود.
با ارج بگیرند کله نزد بام من.
پیر فلک نگر که تدبیر چون کند.
نزد نخستین سخنان و گفت خام من.
خورشید و مه اگر منشور سر کنند.
هر گز بناشد سیاه و سپیدش چو فام من.
صد طرّه گر شب بیفشاند و بر گرفت.
گویش بگیر پوشه نزد ابروی شام من.
زان روز که چرخ زاده های خود نهاد.
نامی نداد به کس چنانکه به نام من.
گر هر منش که تواند نماید جهان عشق.
آتش چو عشق و خاک خرد نرم و رام من.
کج بازی فلک رانباشد روای برد.
بین زهرهء بدریده اش نزد سام من.
شهرام را خود نمایی نباشد کنون سرود.
بنگر به ژرف گفته و اوجای چام من.
شهرام. ص.

صبحدم هردم می خوانم تو را.
نیم روز هر روز می خوانم تو را.
شامگاهان در شب روی زمین.
سایه در روشن می خوانم تو را.
گاه بیداری همی می خوانمت.
نیز در خوابم می خوانم تو را.
پوست و گوشت واستخوانم ناله اند.
...
[مشاهده متن کامل]

هم به عقل و جان می خوانم تورا.
در نوشتن شرح می گویم تو را.
در سرودن نیز میخوانم تو را .
چون ببینم هم ببینم روی تو.
چون ببینم خویش می خوانم تو را.
هر قدم دستم به سوی دست توست.
هم به پای ودست می خوانم تو را.
چون نشینم یا باستم روز وشب.
رین نشست و خاست می خوانم تو را.
هر چه خواهی من بخواهم از تو هم.
هر خواهم نیز می خوانم تو را.
تانیازم هست نیازمند تو ام.
تا تو را دارم می خوانم تو را.
تندتر از نور می خوانم تو را.
خوب تر از حور می خوانم تورا.
این جهان خود جای فریاد است و بس.
زان جهان هم نیز می خوانم تورا.
چون صفا یابم زصافی سرشت.
پاک تر از آب می خوانم تورا.
می شوم شادان زمهر آشنا.
در غم وشادیم می خوانم تو را.
در زبان وبی زبانی گفته هاست.
تا توانم گفت می خوانم تورا.
در شنودن چون غنودن با توام.
از نوشیدنم می خوانم تو را.
رهروم در هر نمود آشکار.
دیده و دیدار می خوانم تورا.
خواندن بلبل به روی باغ گل.
کوه و باغ راغ می خوانم تو را.
از عرض یا گوهر از روی دگر.
برتر از هر جور می خوانم تو را.
سر به سر از پا به سر گشته دهان.
با دهان سر می خوانم تورا.
چون درخت و چون پرنده یا چو آب.
درکم این است بیش می خوانم تورا.
هرزمان در فکر خویشم وین عجب.
هوشیار ومست می خوانم تو را.
چون به خود آیم فراموشم ز خود.
چون فراموشم می خوانم تورا.
آفرینش را به من تو داده ای.
آفرین برتوست می خوانم تو را.
از عدم حرفی ندارم راست وش.
از زبان عدم می خوانم تو را.
نقطه نقطه از کتاب و دفترم.
از چراغ و شمع می خوانم تو را.
گشت تاریکی ز تندر تند تر.
تندتر از رعد می خوانم تو را.
هر چه دهر وشهر می خوانند تو را.
بیشتر از دهر می خانم تو را.
دوستی از راستی نیکو تراست.
بهتر از این دوست می خوانم تورا.
ریزه را جوشان کنی چون هفت بحر.
من ز ریز و بحر می خوانم تورا.
لحظه ای آغاز گشتم نقطه وار.
سه زمان هم راز می خوانم تو را.
این افق آیینهء آیین نماست.
آینه آیین می خوانم تو را.
بر فراز زندگی سرشار ذوق.
همتراز عشق می خوانم تورا.
من ز چینش با همه می خوانمت.
گر منم چینش می خوانم تورا.
نیستی هستی که بی فریاد بود.
یاد و هست و نیست می خوان تورا.
روی کیهان نمود می خوانمت.
در کیان بود می خوانم تو را.
چون رهانم خویش را از هرچه هست.
هست من آهسته می خوانم تو را.
تا به بی مرزی زاندیشه رسم.
مرز اندیشه می خوانم تورا.
یک زمانی یاد کردستی زمن.
تا ابد زان یاد می خوانم تورا.
عقل و جانم هرچه می جویم تویی.
چون که می خوانیم می خوانم تو را.
جرعهء دریا و نام آفتاب .
زین میان ای ماه می خوانم تو را.
گر هم هستی عقل من شود.
از خرد دوری می خوانم.
دانش و فرزانش و آیین و راز.
از چهار دانست می خوانم تورا.
همچنان شهرام می خواند تورا.
هم چنان شهرام می خوانم تورا.
ص. شهرام.

صبحدم هر دم می خوانم تورا.
نیم روز هر روز می خوانم تو را.
شامگاهان در شب روی زمین.
سایه در روشن می خوانم تو را.
گاه بیداری همی می خوانمت.
نیز در خوابم می خوانم تو را.
زمین شد زنده از روی بهاران.
زمان شد زنده از بوی بهاران.
گشود پیراهن گل از نسیمی.
بشد بلبل ستایشگر غزلخوان.
سپیده چون زداید روی شب را.
هزاران رنگ را بینند مرغان.
خوشا آن قمری نیکو غزل گو .
...
[مشاهده متن کامل]

خوشا دستان نیکو گوهر افشان.
خوشا باد صبا در دشت وگلزار.
خوشاآن چشمهء جان زای کوهان.
خوشا مر غان پر زن در کرانه.
خوشا آهو ودشت تیهو و بازان.
خوشا آن صخرهء غلتیده از کوه.
خوشا سبزی که روییده به دامان.
همه هر جاببینی شادمانند.
چو بانگ دلگشای شاد خواران.
هوا پاکیزه تر از سبزهء جوی.
به مانند هوای جویباران.
پر از آب است جوی باغ لاله.
فراوان است آب آبشاران.
جوانان را ببینی نیک آیین.
به تعطیلات پیری نزد نیکان.
همه ایرانیان در رفت و آمد.
به شهر و روستا کوی و خیابان.
گروهی گشته راهی روی تپه.
گروهی در روند جویباران.
گروهی بر فراز کوه رفته.
گروهی سوی دریایند شتابان.
گروهی آن طرف در کار بازی.
گروهی این طرف بنشسته برخوان.
شود صوفی به سوی جام لبریز.
رود عابد به طرف لاله زاران.
همه هر جا به فکر زندگانی.
نباشد خوبتر از این و از آن.
نباشد خوب تر از این واز آن.
نداردکس خبر از راز یاران.
درختان را شکوفه بر سر و بر.
به برگ سبز پوشیده چو نیکان.
پس از نه ماه سه ماه سبزه پرور.
سفید وسرخ و زرد، شبرنگ و شبخوان.
به باغ تاک اکنون به پای است.
انار وسیب و دیگر شیر زایان.
متکا سبزهء پوشیده ململ.
نشیمن سبزه و گفتار خوبان.
به ناگه تندر رعدی خروشی.
فروریزد تگرگ هم چو باران.
هزاران چشمهء جاری روانه.
به دریای خزر دریای عمان.
شود دریا به سان موج قلزم.
شتابد چون بدان کولاک ریزان.
زنور ماهتاب اندر دل شب.
بنوشند و برقصند هم گیاهان.
همه چشمی زدور باچشم پیدا.
نمی ماند یکی ازچشم پنهان.
بود فصل نمایش بر خلایق .
شودخرداد گه خورشید تابان.
گهی پوشیده از ابر روی خورشید.
گهی هم ابرها چون سایه تازان .
به صحرا رو که بینی مهوشان را.
به یاد آور ز کار لاله کاران.
ببینی پر کشان پروانگان را.
سر تخت چمن افتان و خیزان.
بشویند پیکر خو پردگیها.
به ناز شبنم و با لطف باران.
ز چشم تندرو از غرش ابر.
بروید ناگهانی صد هزاران.
بهشت جاودان با باغ پر گل.
بر این خاک خدا گشته نمایان.
شراب ناب وپاک در جام زرین.
قدح چون نرگس زیبای حوران.
تمام مردمان در کار شادی.
نیاید زندگی هرگز به پایان.
همی بینی نکویی از چنین فصل.
نمی بینی مگر پیروز انسان.
کدامین زندگی بهتر ز بودن.
کدامین یافته بهتر ز ابدان.
کدامین دولتی نیکو تر از نیک.
کدامین باوری خوشتر ز یزدان.
کدامین بهره ای زیباتر از حق.
کدام حکمت فرا مرگ ناپذیران.
کدامین بهره ای زیباتر از هوش.
کدامین لوح زر نیکو تر از جان.
نگر برآسمان پر ستاره.
نشد پیدا کجا شد انتهاشان.
همه سر سبزی و از سبزی دل.
همه بخشش به مهر پاک بازان.
نسیم اندر بهار درشب چو اکسیر.
نسیم اندر بهار در روزت ارزان.
بنوشد جان غنچه آب شبنم.
نهد دیده به هم تا خور از اینان.
ویا چون کودکی از روز تا شب.
کند بازی تُرَنگ روی درختان.
سپس چون شب شود زودی بخوابد .
ندیده مشتری نادیده کیوان.
یکی چون اختران مانده به خانه.
یکی سیاره گون گردد شتابان.
به نوک قله ها از برف جاری.
سرابی برزمین چون زمهریران.
سپاه اورمزد نزدیک وپیدا.
سپاه اهرمن رو سوی نیران.
نماند زندگی بر کام دشمن.
گزی نیک خوان از زی شناسان.
به گاه روشنی تاریک بمیرد.
چودانش شعله زد مُردست نادان.
شود اخبار گیتی نزد هرکس.
چو یکصد شد سواد از بی سوادان.
چو آزادی بیارد آن فرشته.
گل از گل واشکافد روزگاران.
ز توصیف نخستین پردهء سال.
هزاران پرده زن دستی بر افشان.
منم چون پردگی دایم به خانه.
ولیکن با بسی فرزین فرزان.
به دفتر مینویسم شعر نیکو.
ویا فرزانگی یا نقد برهان.
به پارسی و به تازی و فرنگی.
همی خوانم کتاب شبها وروزان.
نمی خواهد زمانه یک زبانی.
هنر با دانش است دانش نویسان.
زسوسن پرس تا از ره نیفتی.
هم آزاد است هم از صد زبانان.
شماران در شما گل در جهان است.
کدامین خوب تر از گلعذاران.
فدای گل شود چشمان نیکو .
همه گلها به پای مه جبینان.
زن و مرد در ترازوی خدایی.
مساوی و برابر هست ومیزان.
دو هم خوی دو هم جوی و دو همگن.
دو هم خواه و دو هم راه و دوهم خوان.
دو هم عهد و دو هم دردو دو هم جوش.
دو هم خواب و دو هم باب ودو هم سان.
دو هم ساز و دو هم راز و دو همسر.
دو هم زی و دو هم زانو دو جانان.
دو هم رای و دو هم خای و دو هم نام.
دو هم هوش و دو همکوش و دو هم نان.
به عصری از نمود آفرینش.
که آزاد است همه نیروی میدان.
بهاری بی کم و بی کاست روشن.
بهار زندگی آنگاه می دان.
هنر مندی که نقاش جهان است.
به علم وحکمتش رو آفرین خوان.
ز دانش ارج دانشمند پیدا.
بسان فلسفه هم فیلسوفان.
کسی داند اگر نیکو چنین سیر.
که علم او فراست از علم امکان.
ویا در انتظار دادهء علم.
که دانشها چه می گویند الآن.
سراسر آفرینش زین قرار ار.
مسیری را شود پویان و پیمان.
چو مر غابی به روی آب دریا.
به زیر آفتاب رگبار ریزان.
سیه چوبی شود در آب پیدا.
شود نزدیک بیند مار وثعبان.
کند یورش به مر غابی ولیکن.
کشد پر مرغ تر از وی گریزان.
به ناگه مار اژدر وش بیفتد.
به دام گله ای از لاک پشتان.
بگیرند و بدرندش چو گاوی.
که جُلا بش کشد زودی به دندان.
سپس چون دانه های ریگ چشمه.
که وارو اوفتند در ژرف آبان.
رود ابر و شود آرام دریا.
شود آسوده ابر از پیش توفان .
زبر و بهر واز دور وزنزدیک.
همینگون است فلک تا هست وچرخان.
بدن را خویش باشد پرورشگاه.
از این آیینه آن تصویر شادان.
زهر خاکی گلی سروی گیاهی.
به مهر و ناز و چهر و شاد و خندان.
ز هر جوری هوا یک گونه پیدا.
گل پیچک گل باغی گل غان.
زهر آبی برآید آبگونی.
تراز و میخوش و میگون و میزان.
یکی بانگ طرب اندر میانه.
به هر بن پار اندازه است و میزان.
از این بانگ مردمان سرگشته گانند.
ز دانا وز دانشمند و عرفان.
از این بانگ طرب گلها تراود.
از این رو گل بود رقصان وپیچان.
کسی را که نداند باغبانی.
نمیباید شود گلچین و گلبان.
کسی باید شود گلبان گلها.
که گلها را رفیق است خوی و گلبان.
زبانت گر گل است گل ریزد از آن.
چو گل گفتی شنو گل از دهانان.
گلی تو سنبلی تو خوش گلی تو.
گل و سنبل بمانی روز گاران.
مگر رای خرد رایی نباشد.
بهار گل رسد رنگی خورد زان.
اگر چار فصل را در هم کنی گِرد.
بهار آید ز گرد از دور هایشان.
بهاران چون شود زی گیتی جان.
روان تو پیش رو کرده کوچان.
بهار جان بود نیکو تر از تن.
روان زیباتر است از آخشیجان.
اگر نور است جهان جان بهار است.
بهار آرد به دوران نور یزدان.
اگر سایه بود سایه زجان است.
اگر ماده بود باشد ستیزان.
اگر آب است آب زندگانی است.
اگر آتش بود عشق است سوزان.
اگر خاک است گل از آن بچینی.
اگر باد است بود در حلقهء آن.
اگر زنده است پس فصل بهار است.
اگر باشد خدا گفتی ز خلقان.
به کشف یکصد و چندینه بن پار.
بیاغازید کار خویش از کان.
ولیکن باز و بست دایم پذیرد.
نهان و آشکار چون علم وادیان.
زدایید دانش و هوش از کژایه.
بسان آذرنگ از عبهرستان.
بزن آتش به جان خرمن افک.
چنان که آذرخش در خرمنستان.
هزاران نکته در زیبا فرازش.
شنیدستی بسی تو دم به دم زان.
زفنها آسمان در دست انسان.
زکار آسمان رخ بر مپیچان.
گلو بند فلک نزد ثریاست.
بهاری صحنه و گل باغساران.
بهاری شو بهاری شو بهاری.
گل اندام و گل افشان و گل اتقان.
هنر پندار هوش بر کالبدهاست.
هنر بودی است که هستی زوست بالان.
کران اندر کران چون راه شیری.
سکون اندر سکون پیمان و پویان.
اگر پیدا شود سیارهء زیست.
شود آنجا شتاب از میر و آریان.
کنون گل غبطه دارد از هنر مند.
کنون آمد بهار فرشی به پاشان.
به هر جایی که باشند خود بهار است.
ز نام عالمان عالم شکوفان.
سرافرازی کند عالم به دانش .
فرازد سر جهان چون سر فرازان .
بسی سینه به سینه می رود هم.
چنان که نسل به نسل آمد زدوران.
درخت سرو هست آزاد و نازان.
بهار زندگی را خویش سازان.
درخت گردکان چون تپه ای سبز .
از آن گردوشکن زین دَم بجنبان.
درخت توت بخانه راه دارد.
سفد است سیاه بر درختان.
درخت کاج هست بالا و بالان.
گل خوشبوی پیچک بر تنش جان.
درخت مو که هست هم تاک وهم رز.
موستان و تاکستان و رزستان.
ز جان چشمه های سرد وگرم آب.
درختان و گیاهان و نیستان.
هزاران گون گیاه بر کوه و صحرا.
هزاران رنگ خوش بر گوی گردان.
جهان با این بزرگی یک نمود است.
که از ذهن بشر رفته به اعیان.
همه با این همه بنیاد و بنپار.
به راه خود چو انسانها شتابان.
به اضلاع و زوایا و دوایر.
شتابنده زمین آنها نجنبان.
برای سیر در انفاس ایزد.
نوان شد جان او چون گوی غلتان.
بسی زیباست این پنگان پر چرخ.
که گل بوسه است بر هستی ز یزدان.
شک پیغمبر و دهری روا نیست.
کند این سجده و آن نامسلمان.
روا شک خرد هرگز نباشد.
خرد مند ار مباد بی پایه و شان.
خور و خواب و دگرها را روا دید.
شناسد دشمنش را روزگاران.
یقین مندند که آموزند تردید.
عدوی شک یقین است ضد دیان.
کسی کو گر نماید شک هوده.
به را ه تازه ای شک روبدش هان.
اگر نیکو بن آن را بیابی.
نه سر دارد نه بن نه سر به سامان.
به پای درس شک هر گز نیاید.
گناه درس کج آموز نادان.
دو کژ راهه نمایانند و پیدا.
یکی بر خاک ویکی در برج اثمان.
نخستین فصل بروبد غنچهء گل.
ز آب و خاک چون آمیخت سبحان.
فرازد سر زگل آن شاخهء گل.
کند گلبرگ و برگ و بوی و بستان.
شود از شاخه هایش سر زنان تن.
تن یک گل تن دیگر شود دان.
بریزد برزمین در گاه ریزش.
بپوشد خاکشان در باد وباران.
بخوابد سیر او در فصل سرما.
شود بیدار پس در برج میزان.
پر از گل میشود در سال دیگر.
هوا و بوستان خاک و شکوفان.
گلی بینی شکوفان و دل انگیز.
زپیوند پسر با دخت خواهان.
گل از گل واشکافد غنچهء گل.
پسر زاید یکی چون مهر تابان.
روان روشن شد از کاووش دانش.
به نزد ایزدان و بی خدایان.
بهار گل سراسر پر گل یاس.
زکار و پیشه و درس و دبستان.
به بر اندر دو نون نو نوشته.
فرو آرد خطی در بین آنان.
بریزد شیرهء جان را به کامش.
بروید جان وتن با جان ومامان.
سخن گفتن تو از شاعر بیاموز .
بسان قمریان و عندلیبان.
اگر دختی بود مهرش ز پور است.
اگر پوری شود خواهان دختان.
به ساق اندر چو دوش وبا می ناب.
بیا بشنو کلام ساقدوشان.
بر آن ماهی که زیباتر ز باغ است.
گلاب ناب میزن مشک بیزان.
دودستانش چو دست گرم خورشید.
نوشت زندگی ابروش و چشمان.
یکی شب موی و یک روز است رویش.
از این شمع زندگی را بر فروزان.
دو نیک آیین ز پیوندی الهی.
دو نیک اختر به کردار چراغان.
به صوت و رنگ و بو نقش و نگارش.
بپردازند همه چون خودنگاران.
نه جز من آدم نه جز تو هوایی.
ببخشا بر من این را از گنا هان.
فلک آیینه ای اطلس نمای است.
به هر باغش هزاران است هزاران.
نگر برپیکر ماه دو هفته.
به سان دلبری در تیره گاهان.
که او از ابر ابریشم ببسته.
به دور گردنش روی گریبان.
نگر برشعلهء ماه دلارام.
ببین خورشید را در ماه آبان.
نگر بر گیسوان پر درخشش.
نگر بر راه شیری تاس لغزان .
نگر بر پوشش شب در نهانی.
نگر بر رویش جان نزد جانان.
نگر بر خور که دایم می شتابد.
به شهر آسمان در کوی یاران.
نگر درشب همه پویا و پایا.
به شوق عشق وصل روی خوبان.
نگر شب را به روزی زیر سایه.
گرت هستی بود در گنج اذهان.
نمی یابی مگر خوب و خدا ساز.
خدا خوی و خدا جوی و خدا خوان.
خداوندا به شعری گر کنی مهر.
جوان است و جوان خواه و جوان مان.
هزاران سود و ارزش در جهان است.
تو جاویدان بجز شادی مجویان.
زمان دوران طفلی جهان است.
فرا هنگام چه هنگامه کند هان.
دودست پرنیانش روی خورشید.
امید و بیم و ترس و شور و لرزان.
برای زندگی خوش خوی وخوش خُلق.
خوشی زندگی حرف سخندان.
دو حر ف زندگی را من بگویم.
به نیکی زندگی هستی پژوهان.
به کار آفرینش نیک پرداز.
به خوبی آفرین کن بر حکیمان.
به دانش رنج را گنج روان کن.
چنین دارند سیر افراد شایان .
فلک اندر بهار چون دفتر باغ.
زپود سرمه کرده جامه پوشان.
یکی رو روز و یک رویش چراغی.
زسرعت تندتر از آن شهابان.
به هر شکلی بگردد برسر خود.
همه تن جان بود چون دل نمایان.
همه جان جهان بر خاک آرا.
بیارد دو به دو جفت و تک آسان.
هزاران آفرین بر آفرینش.
ستایش از همه بر خالق جان.
به هنگام پسین خورشید رنگین.
یکی حلقه است چونان عارفی ژان.
سپیده چون زند سر از کرانه.
به نور آغشته است از وجد وجدان.
به گاه اوج چون آن رابیابی.
چو منشوری است تابیده به ارکان.
سر افرازی کند برکهکشانها.
دل افروزی کند بر ریز ریزان.
دهد تا زندگی خود را بکاهد.
بیفزاید چنین خوب و درخشان.
تو کانش را درختی پر ثمر گیر.
به هر برگی یکی خوشه فراوان.
به هر خوشه فراوان دانهء درّ.
به درّی دراری و لعالان.
به بوی تو گل از گل واشکافم.
قصیده آور وشوری به چشمان.
شگفتی گر کنی دشمن فزایی.
خموشی گر کنی اندیشه چندان.
به بوی تو بپرداخت و فرستاد.
بدانست که من از هستم گریزان.
هزاران معجزه در هستم ار هست.
هزارم عندلیبان نیز ودستان.
همه هستی که دستان بزرگ است.
سپاس آر خدای خوب وجدان.
به عهدی که همه نیروست آزاد.
همه جز فیلسوفانند افتان.
درخت زیست هست همواره رویان.
بر و رویش همه پر گل شکو فان.
از این رو ریز ریزان کهکشانند.
مثال کهکشانند ریز ریزان.
هزاران کهکشان بر دامن چرخ.
چو راه شیری و صد ها هزاران.
نمایم بر تو آب زندگانی.
کسی کو هست از آن هست نوشان.
ازیرا هرچه هست از آب آید.
تو سرچشمه تو نوشان و توجوشان.
سلامی چون صفای عارفی وصل.
درودی چون گلی روییده از جان.
ز تو شهرام باد بر مردمانش.
که پاسخ آیدت از مهر ایشان.
شهرام. ص.

زمین شد زنده از روی بهاران.
زمان شد زنده از بوی بهاران.
گشود پیراهن گل از نسیمی.
بشد بلبل ثنا گوی و غزلخوان.
شهرام
شعر ستایشی، نوع شعر،
ode
*جمع السواء لظهوره
کتب الحق لحضوره
و سرور نا لسروره
ورای العین لمروره
شهرام*
قصیده ی ماک الشعرا بهار بزرگمرد ایرانی درباره دماوند
دماوندیه

این سروده در قالب قصیده ( به پارسی چکامه ) است یعنی مصراع نخستین این سروده با همه ی مصرع های زوج هم قافیه است ( بند - دماوند – کمربند – دل بند – مانند و. . . )
...
[مشاهده متن کامل]

موضوع این چکامه ( قصیده ) سخن با دماوند است.
یک پرسش:
چرا شاعر با دماوند سخن گفته است؟
چون شاید مردم آن دوران را شایسته ی گفتگو نمی دانسته است چون هر چه که می گفت انگار نه انگار
در این سروده دماوند نماد قدرت و توانایی است که حتی در صورت بیدار شدن می توانست حکومت دیکتاتوری وقت را سرنگون سازد.
آتش درون دماوند نمادی از گرفتاری ها و تیره روزی های مردم بدبخت ایران است که به گونه ی آتش در دل دماوند انباشته گردیده است.
این سروده بر وزن مفعول مفاعلن فعولن هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف است ( نام وزن فقط برای رشته های علوم انسانی است )
***
دماوندیه
ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوند
پای در بند کنایه از گرفتار و زندانی بودن است
معنا: ای دماوند ی که مانند دیوی سپید گرفتاری ، ای دماوندی که مانند بام جهان سر کشیده به بالایی
از سیم به سر یکی کله خود زآهن به میان یکی کمربند
سیم = نقره ، سیمین یعنی نقره ایی – زر یعنی طلا و زرّین یعنی طلایی در این جا سیم استعاره از برف است.
کله خود = کلاه جنگی آهنین که پیکارگران در گذشته بر سر می گذاشتند. در این جا چون کلاه داشتن را به دماوند نسبت داده است پس آرایه ی جان بخشی دارد.
آهن به میان داشتن منظور از سنگ های کوه است که به رنگ تیره هستند .
معنا:ای دماوند، تو کلاهی جنگی سپید از جنس نقره ( برف ) بر سر نهاده ای و کمر بندی آهنین ( صخره ها و سنگ های میانه ی کوه ) به کمر بسته ای ( دماوند را رزمنده ای مسلح پنداشته است )
تا چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر چهر دل بند
در این بیت آرایه های تشخیص ( نسبت دادن روی و چهره به دماوند ) مراعات نظیر ( روی چهره چشم ) و حُسن تعلیل
( سراینده دلیل بلندی و پنهان شدن قله را به خاطر دوری از مردم دانسته است. ) دیده می شود.
معنا: به دلیل این که چشم بشر تو را نبیند چهره ات ( همان قله یا چکاد به زبان پارسی ) را در ابر ها پنهان کرده ای.
( دماوند به دلیل بیزاری از مردمی که در سکوتند و در برابر رژیم دیکتاتوری زمانه بی تفاوت اند، بسیار ناراحت است. )
تا وارهی از دم ستوران وین مردم نحس دیو مانند. . .
این بیت با بیت بعدی دارای یک معنی است به اصطلاح� موقوف المعنی� است.
وارهی= آزاد شوی.
دم=مجاز ( معنی غیر حقیقی ) از هم سخنی است.
ستوران:چهارپایان ، حیوانات ، استعاره از انسان های بی تفاوت به مسایل کشور خویش است.
معنا:برای این که از هم نشینی با مردم ترسو و نادان و شوم ( نحس ) و دیو صفت رهایی یابی. . . .
این بیت با بیت پیشین قرابت معنایی زدارد.
مفهوم:بیزاری از مردمی که نسبت به محیط خود و کشور خود بی تفاوتند.
با شیر سپهر بسته پیمان با اختر سعد کرده پیوند
شیر سپهر ( =آسمان ) اضافه ی تشبیهی است.
نکته: هرگاه اضافه ی تشبیهی مضاف و مضاف الیه باشد همیشه مضاف الیه مشبه است. پس سپهر را به شیرمانند ( تشبیه ) کرده است.
اختر سعد= سیاره ی مشتری که �سعد اکبر�است.
کرده پیوند= ارتباط برقرارکرده است.
این بیت آرایه ی حسن تعلیل دارد، زیرا سُراینده اعتقاد دارد که چکاد ( قله ) دماوند به این دلیل بالا رفته است تا با آفتاب پیمان به بندد و با سیاره ی مشتری ارتباط بر قرار نماید.
معنا: با آفتاب پیمان بسته ای و با سیاره ی مشتری ارتباط برقرار کرده ای. به قول معروف� با بالا بالا ها می پری. �
چون گشت زمین ز جور گردون چونین خفه و خموش و آوند
گردون= فلک و آسمان که در حال گشتن هستند ، ولی در این جا مراد روزگار است.
جور= ستم ( این بیت نیز با بیت بعدی پیوند معنایی دارد. )
آوند= واژگون ، معلّق
معنا:هنگامی که زمین از ستم آسمان ( روزگار ) این گونه خفه و ساکت و واژگون گردید. . .
بنواخت ز خشم بر فلک مشت آن مشت تویی تو ای دماوند
معنا:ای دماوند زمین از بسیاری خشم مشتی بر آسمان زد که تو آن مشت هستی.
در پندار شاعر روزگارگرفتار کننده ی کشور است، به همین دلیل زمین به آن مشت می زند.
در این بیت آرایه ی تشبیه دیده می شود. قله ( چکاد ) �مشبه� و مشت �مشبه به� است.
آرایه ی تکرار نیز در واژه ی مشت دیده می شود.
در واج �ت� و� ش� نیز واج آرایی آشکار و هویداست.
تو مشت درشت روزگاری از گردش قرن ها پس افکند
پس افکند= چیزی که از کسی پس افتاده باشد به معنای دیگر، باقی مانده باشد ، میراث. این واژه صفت مفعولی مرکب مرخم است.
مرکب است چون از دو واژه ی با معنا درست شده است.
مرخم است چون واج �ه� از آن بریده شده است. اصلاً مرخم یعنی دُم بریده پس اگر واج�ه� را دم این واژه بدانیم ، می بینیم که بریده شده است.
معنا= ای دماوند تو مانند مشت کوبنده ی روزگاری که از گذشت قرن ها پیش برای ما به ارث رسیده ای.
( این بیت تشبیه دارد که با توجه به معنای آن می توانید پایه های آن را آشکار سازید. )
ای مشت زمین بر آسمان شو بر وی بنواز ضربتی چند
در این جا آقای بهار به دماوند دستور می دهد:
ای دماوند که مانند مشت زمین هستی به آسمان برو و به آن چند ضربه مشتی بزن.
نی نی تو نه مشت روزگاری ای کوه نیم ز گفته خرسند
در این بیت بهار از ماننده ی ( تشبیه ) خود پشیمان می شود و می گوید:
نه نه ای دماوند تو مشت سهمگین روزگار نیستی از گفته ی خود پشیمانم.
تو قلب فسرده ی زمینی کز درد ورم نموده یک چند
فسرده= افسرده در این جا معنای یخ زده می دهد. باز هم آرایه ی تشبیه در این بیت چشمک می زند.
ورم=استعاره از برآمده بودن کوه دماوند است.
معنا: ای دماوند تو مانند قلب یخ زده ی زمینی که از شدت درد و ناراحتی مدتی است که ورم کرده ای.
نکته ی دستوری: �تو� نهاد مسندالیهی است� قلب فسرده ی زمین� مسند و�ی� پس از زمین فعل ربطی است.
تا درد و ورم فرو نشیند کافور بر آن ضماد کردند
کافور=ماده ای است خوش بو که از گیاهانی مانند ریحان و بابونه و چند گیاه دیگر به دست می آید. گذشتگان از این ماده به عنوان مرهم استفاده کرده و آن را روی زخم می مالیدند.
ضماد= مرهم، ضماد کردن یعنی دارو مالیدن بر روی زخم.
تا= به معنای برای این که
بین درد و ورم و کافور مراعات نظیر دیده می شود.
فرو نشیند ؛ فعل پیشوندی است.
بهار برف های روی چکاد دماوند را به پانسمان مانند ( تشبیه ) کرده است.
معنا:به خاطر این که این درد و ورم التیام پیدا کند بر روی آن داروی کافور پانسمان کرده اند.
شو منفجر ای دل زمانه وان آتش خود نهفته مپسند
ای دماوند که مانند دل زمانه هستی منفجر شو وخاموش بودن خود را شایسته مدان.
دل زمانه = استعاره از دماوند است. در این استعاره جان بخشی نیز وجود دارد. که به آن� پرسونیفیکا سیون� می گویند. اضافه ی استعاری که جان بخشی نیز داشته باشد. ) personification (
خامش منشین سخن همی گوی افسرده مباش، خوش همی خند
دو تضاد در این بیت دیده می شود که عبارت اند از:
خامش نشستن با سخن گفتن - افسرده بودن با خوش همی خندیدن
� خند� و �گوی� هر کدام بن مضارع مصدر خندیدن و گفتن هستند که در این بیت به جای فعل امر به کار رفته اند. ( همی گوی = بگو و همی خند = بخند. )
معنا: ای دماوند خاموشی را کنار بگذار ( به ستم و ستمگری اعتراض کن ) و دست از افسردگی بردار و شاداب و با نشاط باش.
پنهان مکن آتش درون را زین سوخته جان شنو یکی پند
سوخته جان صفت مرکب است که به جای اسم آمده است. یعنی خود ملک الشعرای بهار است.
باز دوباره می بینیم که بن مضارع شنو به جای فعل امر آمده است یعنی بشنو.
معنا:ای دماوند خشم درونی ات را پنهان مکن و از این شاعر دل سوخته پندی بشنو. ( پند شاعر بیت بعدی است. )
گر آتش دل نهفته داری سوزد جانت ، به جانت سوگند
آتش استعاره از خشم درونی دماوند است
ای دماوند اگر آتش درونی ات را پنهان کنی سوگند به جانت که جانت خواهد سوخت.
ای مادر سر سپید بشنو این پند سیاه بخت فرزند
سر در این مجاز از مو است. ( مجاز واژه ای که دارای معنای غیر حقیقی باشد. )
مادر سر سپید=منظور کوه دماوند است که در چکادش ( قله اش ) برفی سپید نشسته است. در این بیت استعاره است از، آزادی خواهان جامعه است.
سیاه بخت فرزند ، ترکیب وصفی مقلوب است ( همان موصوف و صفت ) که موصوف و صفتش جابه جا شده باشد. سیاه بخت فرزند به گونه ی غیر مقلوب این گونه بوده است:فرزندِ سیاه بخت. منظور از سیاه بخت فرزند، خود شاعر است.
معنا: ای مادر سر سپید ( آزادی خواهان و آگاهان خاموش جامعه ) این پند فرزند تیره بخت خود را بشنوید.
از سر بکش آن سپید معجر بنشین به یکی کبود اورند
معجر= روسری ، چارقد ( این واژه با مجمر به معنای سینی اشتباه نشود. )
اورند= اورنگ، تخت پادشاهی، مجازاً به معنای فر و شکوه و شوکت است.
کبود اورند = تخت تیره رنگ، ترکیب وصفی مقلوب است در واقع اورند ِ کبود است.
معنی: روسری را از سرت بردار ( روسری بر داشتن کنایه از ناتوان بودن است، زن بودن ) و با پیکارت بر روی تخت شاهی بنشین.
بگرای چو اژدهای گرزه بخروش چو شیر شرزه ارغند
بگرای= گرایش کن ، حمله ور شو ، حرکت کن
گرزه = بزرگ ، نوعی مار بزرگ دارای سمّ کشنده.
شرزه= خشمگین، با گرزه جناس دارد. ( جناس ناقص اختلافی در حرف اول )
ارغند= خشمگین.
معنا: ای دماوند مانند اژدهایی هراسناک با دیکتاتور زمانه ستیزه ( جنگ ) کن، و مانند شیری خشم آلود خروشی برآور.
بفکن ز پی این اساس تزویر بگسل ز پی این نژاد و پیوند
پی= پایه و اساس
اساس تزویر اضافه ی استعاری است. ( اضافه های استعاری، استعاره ی بالکنایه یا استعاره ی مکنیه هستند. ) به معنای پایه های حکومت است.
این نژادو پیوند= منظور از دیکتاتور زمان شاعر است.
این بیت دارای آرایه ی موازنه است ( برای رشته های علوم انسانی )
واژه های ، پی و اساس، رابطه ی ترادف دارند.
معنا: این بنای ظلم وستمگری را از ریشه برکن و نژاد این فرمان روایان ستمگر نابود ساز.
بفکن ز پی ( = ازپی افکندن ) =نابودی کامل، ازبیخ و بن ویران کردن
از پی گسلیدن= باز کنایه از نابودی کامل است.
بر کن زبن این بنا که باید از ریشه بنای ظلم بر کند
در واج �ب� واج آرایی دیده می شود.
ازبن بر کندن کنایه از نابودی کامل است.
بنا در مصراع نخست استعاره از ستم گری است.
بنای ظلم اضافه ی تشبیهی است.
معنا: این بنای ستم گری را نابود کن ، چون که شایسته است که بنای ظلم را از ریشه کند.
زین بی خردان سفله بستان داد دل مردم خردمند
سفله= آدمیان پست و فرو مایه ، بدسگال
واج آرایی در �د� و مصوت� - ِ�
معنی: ای دماوند داد دل مردمان خردمند از این حاکمان بی خرد ناهنجار بگیر.
یک توضیح:بهار در جایی گفته است این مردم نحس دیو مانند و در جای دیگری گفته است این مردم خردمند. شاید این پندار در ذهن شما نوعی دو گانگی ناخردمندانه پدید آورد اما در واقع این گونه نیست چون بهار مردم جامعه را به دو گروه تقسیم کرده است ، نخست اکثریت نا خردمند که همان مردم نحس دیو مانند است. دیگر گروه خردمندان است که بهار این گروه را دردمند می داند و از دماوند می خواهد که داد دل این گروه از مردم را بگیرد.

بلندچامه
معنی قصیده : سروده _ شعر
چکامه، نوعی از شعر که بیشتر در وعظ و حکمت یا حماسه یا در مدح یا ذم کسی یا چیزی میگویند و دو مصراع بیت اول آن با مصرع های دوم سایر ابیات دارای یک قافیه و تعداد آن از شانزده بیت بیشتر است، قصید و قصائد جمع آن می باشد.
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٤)