عذرا
/~ozrA/
مترادف عذرا: باکره، بتول، بکر، دختر، دوشیزه
متضاد عذرا: زن
معنی انگلیسی:
فرهنگ اسم ها
معنی: دوشیزه، بکر، لقب حضرت مریم مادر حضرت عیسی ( ع ) و حضرت فاطمه ( س )، باکِره، آشکار، ( اَعلام ) ) لقب حضرت مریم مادر حضرت عیسی ( ع )، ) لقب حضرت فاطمه ( س )، باکره، لقب مریم ( ع ) و لقب فاطمه ( س )، نام معشوق وامق
برچسب ها: اسم، اسم با ع، اسم دختر، اسم عربی، اسم مذهبی و قرآنی
فرهنگ فارسی
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. (صفت ) [مجاز] ویژگی سخنی که پیش از آن گفته نشده، سخن تازه آورده.
۳. [مقابلِ نهان] پیدا، آشکار.
۴. (قید ) به تنهایی، تنها.
دانشنامه اسلامی
[ویکی فقه] برای بانو حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) نام ها و القابی است که برخی آسمانی اند و از سوی آفریدگار تعیین شده و بعضی از سوی برگزیدگان الهی تعیین شده است. یکی از القاب آن حضرت، عذرا است.
عذرا (یعنی آن بانو پیوسته همچون دوشیزگان بود.)از فرموده رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلّم) که آن بانو را حوریه ای به صورت انسان معرفی کرده است بر می آید که آن حضرت همچون حوریان بهشت پیوسته دوشیزه باقی خواهد ماند. چه آن که حضرتش از طعام بهشتی آفریده شد. از امام صادق (علیه السّلام) در این باره پرسش شد که چگونه حوریه بهشتی هر زمان که همسرش نزد وی می رود او را دوشیزه می یابد؟ فرمود: چون او از ماده ای پاک آفریده شده و هیچ گونه فسادی به جسم وی راه نمی یابد و بدنش دچار آفتی نمی گردد.
قزوینی، محمدکاظم، فاطمه زهرا از ولادت تا شهادت (ترجمه)، ص۱۲.
۱. ↑ قزوینی، محمدکاظم، فاطمه زهرا از ولادت تا شهادت (ترجمه)، ص۱۲.
منبع
سایت اطلاع رسانی حوزه، برگرفته از مقاله «فرهنگ القاب فاطمه (سلام الله علیها)»، تاریخ بازیابی، ۱۳۹۶/۱۱/۱۱.
...
عذرا (یعنی آن بانو پیوسته همچون دوشیزگان بود.)از فرموده رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلّم) که آن بانو را حوریه ای به صورت انسان معرفی کرده است بر می آید که آن حضرت همچون حوریان بهشت پیوسته دوشیزه باقی خواهد ماند. چه آن که حضرتش از طعام بهشتی آفریده شد. از امام صادق (علیه السّلام) در این باره پرسش شد که چگونه حوریه بهشتی هر زمان که همسرش نزد وی می رود او را دوشیزه می یابد؟ فرمود: چون او از ماده ای پاک آفریده شده و هیچ گونه فسادی به جسم وی راه نمی یابد و بدنش دچار آفتی نمی گردد.
قزوینی، محمدکاظم، فاطمه زهرا از ولادت تا شهادت (ترجمه)، ص۱۲.
۱. ↑ قزوینی، محمدکاظم، فاطمه زهرا از ولادت تا شهادت (ترجمه)، ص۱۲.
منبع
سایت اطلاع رسانی حوزه، برگرفته از مقاله «فرهنگ القاب فاطمه (سلام الله علیها)»، تاریخ بازیابی، ۱۳۹۶/۱۱/۱۱.
...
wikifeqh: عذرا
[ویکی الکتاب] معنی عُذْراً: حجت و بهانهای که به وسیله آن شخص معذور شود - وسیله اتمام حجت (در عبارت "عُذْراً أَوْ نُذْراً "حاصل معنای آیه این است که فرشتگان ذکر را القاء میکنند تا حجت بر تکذیب گران تمام شود ، و تهدیدی برای غیر ایشان باشد)
معنی بَلَغْتَ: رسیدی(در جمله "قَدْ بَلَغْتَ مِن لَّدُنِّی عُذْراً ":از جانب من به عذر قابل قبولی رسیده ای )
ریشه کلمه:
عذر (۱۲ بار)
(بضم عین) پوزش. در اقرب الموارد گوید: عذر حجّتی است که با آن پوزش خواسته میشود. راغب گفته عذر آن است که انسان بخواهد با آن گناهان خویش را محو کند... آن سه قسم است یا میگوید: من اینکار نکردهام. و یا میگوید: بدین جهت کردهام و میخواهد با ذکر علت خویش را تبرئه کند، و یا میگوید: من کردهام ولی دیگر نمیکنم...، این سومی توبه است، هر توبه عذر است ولی هر عذر توبه نیست. این سخن در اقرب الموارد از کلیّات ابو البقاء نیز نقل شده است. . پوزش نخواهید، عذر نیاورید . آن عالم از موسی اعتذار کرد و گفت «اِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً» تو بر کارهای من صبر نتوانی کرد تا بالاخره موسی گفت: اگر بار دیگر از تو از علت کاری بپرسم با من مصاحبت مکن از جانب من به عذری که اول گفته بودی که من صبر نتوانم کرد، رسیدهای. . این اعتذار ظاهراً از جانب خداوند است که بندگان در معذّب شدن خدا را (نعوذ باللّه) محکوم ندانند. معذّر: (به صیغه فاعل) معتذر. آن از باب تفعیل کسی است که عذر میآورد ولی عذر ندارد، ولی معتذر کسی است که عذر دارد (مجمع البیان) در مفردات گفته: معذّر آن است که خود را معذور میداند ولی عذر ندارد. این فرق از اقرب الموارد نیز بدست میآید . بیشتر مفسّران معذّرون را کسان عذر تراش گفتهاند و بعضی اصل آن را «مُعْتَذِرون» گفتهاند به ادغام تاء در ذال. یعنی: معتذرین اعراب آمدند که به آنها اجازه داده شود تا در جنگ شرکت نکنند ولی آنان که خدا و رسول را تکذیب کردند نشستند و برای اعتذار نیامدند از ذیل آیه «سَیُصیبُ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ» به نظر میآید که از «مُعَذِّرُون» اعّم اراده شده است. مَعْذِرَةْ: مصدر است به معنی اعتذار . معاذیر: جمع معذرة است به معنی عذرها، حجتها. . به نظرم جواب لو محذوف است مثل «لاتنفعه» و غیره یعنی: انسان بر خویشتن یک پارچه بصیرت است و اگر معذرتهای خویش را بیآورید فایدهای نخواهد داشت مثل . ولی این در صورتی است که لو به معنی آن شرطیّه و برای استقبال باشد و اگر به معنی امتناع باشد جواب آن ظاهراً از ما قبلش بدست میآید یعنی اگر عذرهایش را نادیده میگرفت میدانست که یکپارچه بصیرت است. والله العالم.
معنی بَلَغْتَ: رسیدی(در جمله "قَدْ بَلَغْتَ مِن لَّدُنِّی عُذْراً ":از جانب من به عذر قابل قبولی رسیده ای )
ریشه کلمه:
عذر (۱۲ بار)
(بضم عین) پوزش. در اقرب الموارد گوید: عذر حجّتی است که با آن پوزش خواسته میشود. راغب گفته عذر آن است که انسان بخواهد با آن گناهان خویش را محو کند... آن سه قسم است یا میگوید: من اینکار نکردهام. و یا میگوید: بدین جهت کردهام و میخواهد با ذکر علت خویش را تبرئه کند، و یا میگوید: من کردهام ولی دیگر نمیکنم...، این سومی توبه است، هر توبه عذر است ولی هر عذر توبه نیست. این سخن در اقرب الموارد از کلیّات ابو البقاء نیز نقل شده است. . پوزش نخواهید، عذر نیاورید . آن عالم از موسی اعتذار کرد و گفت «اِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً» تو بر کارهای من صبر نتوانی کرد تا بالاخره موسی گفت: اگر بار دیگر از تو از علت کاری بپرسم با من مصاحبت مکن از جانب من به عذری که اول گفته بودی که من صبر نتوانم کرد، رسیدهای. . این اعتذار ظاهراً از جانب خداوند است که بندگان در معذّب شدن خدا را (نعوذ باللّه) محکوم ندانند. معذّر: (به صیغه فاعل) معتذر. آن از باب تفعیل کسی است که عذر میآورد ولی عذر ندارد، ولی معتذر کسی است که عذر دارد (مجمع البیان) در مفردات گفته: معذّر آن است که خود را معذور میداند ولی عذر ندارد. این فرق از اقرب الموارد نیز بدست میآید . بیشتر مفسّران معذّرون را کسان عذر تراش گفتهاند و بعضی اصل آن را «مُعْتَذِرون» گفتهاند به ادغام تاء در ذال. یعنی: معتذرین اعراب آمدند که به آنها اجازه داده شود تا در جنگ شرکت نکنند ولی آنان که خدا و رسول را تکذیب کردند نشستند و برای اعتذار نیامدند از ذیل آیه «سَیُصیبُ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ» به نظر میآید که از «مُعَذِّرُون» اعّم اراده شده است. مَعْذِرَةْ: مصدر است به معنی اعتذار . معاذیر: جمع معذرة است به معنی عذرها، حجتها. . به نظرم جواب لو محذوف است مثل «لاتنفعه» و غیره یعنی: انسان بر خویشتن یک پارچه بصیرت است و اگر معذرتهای خویش را بیآورید فایدهای نخواهد داشت مثل . ولی این در صورتی است که لو به معنی آن شرطیّه و برای استقبال باشد و اگر به معنی امتناع باشد جواب آن ظاهراً از ما قبلش بدست میآید یعنی اگر عذرهایش را نادیده میگرفت میدانست که یکپارچه بصیرت است. والله العالم.
wikialkb: عُذْرا
پیشنهاد کاربران
در شکایت و عزلت و حبس و تخلص به نعت پیغمبر اکرم
جستجو در متن
صبح دم چون کله بندد آه دود آسای من
چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من
مجلس غم ساخته است و من چو بید سوخته
تا به من راوق کند مژگان می پالای من
... [مشاهده متن کامل]
رنگ و بازیچه است کار گنبد نارنگ رنگ
چند جوشم کز بروتم نگذرد صفرای من
تیر باران سحر دارم سپر چون نفکند
این کهن گرگ خشن بارانی از غوغای من
این خماهن گون که چون ریم آهنم پالود و سوخت
شد سکاهن پوشش از دود دل دروای من
مار دیدی در گیا پیچان؟ کنون در غار غم
مار بین پیچیده بر ساق گیا آسای من
اژدها بین حلقه گشته خفته زیر دامنم
ز آن نجنبم ترسم آگه گردد اژدرهای من
تا نترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم
زیر دامن پوشم اژدرهای جان فرسای من
دست آهنگر مرا در مار ضحاکی کشید
گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من
آتشین آب از خوی خونین برانم تا به کعب
کاسیا سنگی است بر پای زمین پیمای من
جیب من بر صدرهٔ خارا عتابی شد ز اشک
کوه خارا زیر عطف دامن خارای من
روی خاک آلود من چون کاه بر دیوار حبس
از رخم کهگل کند اشک زمین اندای من
چون کنار شمع بینی ساق من دندانه دار
ساق من خائید گوئی بند دندان خای من
قطب وارم بر سر یک نقطه دارد چار میخ
این دو مریخ ذنب فعل زحل سیمای من
تا که لرزان ساق من بر آهنین کرسی نشست
می بلرزد ساق عرش از آه صور آوای من
بوسه خواهم داد ویحک بند پندآموز را
لاجرم زین بندچنبروار شد بالای من
در سیه کاری چو شب روی سپید آرم چو صبح
پس سپید آید سیه خانه به شب ماوای من
پشت بر دیوار زندان، روی بر بام فلک
چون فلک شد پرشکوفه نرگس بینای من
محنت و من روی در روی آمده چون جوز مغز
فندق آسا بسته روزن سقف محنت زای من
غصهٔ هر روز و یارب یارب هر نیم شب
تا چه خواهد کرد یارب یارب شب های من
هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
منجنیق صد حصار است آه من غافل چراست
شمع سان زین منجنیق از صدمت نکبای من
روزه کردم نذر چون مریم که هم مریم صفاست
خاطر روح القدس پیوند عیسی زای من
نیست بر من روزه در بیماری دل زان مرا
روزه باطل می کند اشک دهان آلای من
اشک چشمم در دهان افتد گه افطار از آنک
جز که آب گرم چیزی نگذرد از نای من
پای من گوئی به درد کج روی ماخوذ بود
پای را این دردسر بود از سر سودای من
ز آنکه داغ آهنین آخر دوای دردهاست
ز آتشین آه من آهن داغ شد بر پای من
نی که یک آه مرا هم صد موکل بر سر است
ورنه چرخستی مشبک ز آه پهلو سای من
روی دیلم دیدم از غم موی زوبین شد مرا
همچو موی دیلم اندر هم شکست اعضای من
چون ربابم کاسه خشک است و خزینه خالی است
پس طنابم در گلو افکنده اند اعدای من
ای عفی الله خواجگانی کز سر صفرای جاه
خوانده اند امروز انار الله بر خضرای من
هر زنی هندو که او را دانه بر دست افکنم
دانه زن پیدا نبیند خرمن سودای من
چون زر و گل به دست الا که خار پای عقل
صید خاری کی شود عقل سخن پیرای من
زر دو حرف افتاد و باهم هر دو را پیوند نی
پس کجا پیوند سازد با دل یکتای من
سامری سیرم نه موسی سیرت ار تا زنده ام
در سم گوساله آلاید ید بیضای من
در تموزم برگ بیدی نه ولبی از روی قدر
باد زن شد شاخ طوبی از پی گرمای من
برگ خرمایم که از من باد زن سازند خلق
باد سردم در لب است و ریز ریز اجزای من
نافهٔ مشکم که گر بندم کنی در صدحصار
سوی جان پرواز جوید طیب جان افزای من
نافه را کیمخت رنگین سرزنش ها کرد و گفت
نیک بدرنگی، نداری صورت زیبای من
نافه گفتش یافه کم گو کایت معنی مراست
و اینک اینک حجت گویا دم بویای من
آینه رنگی که پیدای تو از پنهان به است
کیمیا فعلم که پنهانم به از پیدای من
کعبه وارم مقتدای سبز پوشان فلک
کز وطای عیسی آید شقهٔ دیبای من
در ممزج باشم و ممزوج کوثر خاطرم
در معرج غلطم و معراج رضوان جای من
چون گل رعناست شخصم کز پی کشتن زید
در شهیدی شاهدی دارد گل رعنای من
چند بیغاره که در بیغولهٔ عاری شدی
ای پی غولان گرفته دوری از صحرای من
آبنوسم در بن دریا نشینم با صدف
خس نیم تا بر سر آیم کف بود همتای من
جان فشانم، عقل پاشم، فیض رانم، دل دهم
طبع عالم کیست تا گردد عمل فرمای من
علوی و روحانی و غیبی و قدسی زاده ام
کی بود دربند استطقسات استقصای من
دایهٔ من عقل و زقه شرع و مهد انصاف بود
آخشیجان امهات و علویان آبای من
چو دو پستان طبیعت را به صبر آلود عقل
در دبستان طریقت شد دل والای من
وز دگر سو چون خلیل الله دروگر زاده ام
بود خواهر گیر عیسی مادر ترسای من
چشمهٔ صلب پدر چون شد به کاریز رحم
زان مبارک چشمه زاد این گوهرین دریای من
پردهٔ فقرم مشیمه دست لطفم قابله
خاک شروان مولد و دار الادب منشای من
ز ابتدا سر مامک غفلت نبازیدم چو طفل
زانکه هم مامک رقیبم و هم مامای من
بختی مستم نخورده پخته و خام شما
کز شما خامان نه اکنون است استغنای من
حیض بر حور و جنابت بر ملایک بسته ام
گر ز خون دختران رز بود صهبای من
ور خورم می هم مرا شاید که از دهقان خلد
دی رسید از دست امروز اجری فردای من
در بهشتم می خورم طلق حلال ایراکه روح
خاک می شد تا پذیرد جرعهٔ حمرای من
بوسه بر سنگ سیاه و مصحف روشن دهم
گرچه چون کوثر همه تن لب شود اجزای من
مالک الملک سخن خاقانیم کز گنج نطق
دخل صد خاقان بود یک نکتهٔ غرای من
دست من جوزا و کلکم حوت و معنی سنبله
سنبله زاید ز حوت از جنبش جوزای من
گرچه از زن سیرتان کارم چو خنثی مشکل است
حامله است از جان مردان خاطر عذرای من
گر به هفت اقلیم کس دانم که گوید زین دو بیت
کافرم دار القمامه مسجد اقصای من
از مصاف بولهب فعلان نپیچانم عنان
چون رکاب مصطفی شد ملجا و منجای من
قاسم رحمت ابوالقاسم رسول الله که هست
در ولای او خدیو عقل و جان مولای من
جستجو در متن
صبح دم چون کله بندد آه دود آسای من
چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من
مجلس غم ساخته است و من چو بید سوخته
تا به من راوق کند مژگان می پالای من
... [مشاهده متن کامل]
رنگ و بازیچه است کار گنبد نارنگ رنگ
چند جوشم کز بروتم نگذرد صفرای من
تیر باران سحر دارم سپر چون نفکند
این کهن گرگ خشن بارانی از غوغای من
این خماهن گون که چون ریم آهنم پالود و سوخت
شد سکاهن پوشش از دود دل دروای من
مار دیدی در گیا پیچان؟ کنون در غار غم
مار بین پیچیده بر ساق گیا آسای من
اژدها بین حلقه گشته خفته زیر دامنم
ز آن نجنبم ترسم آگه گردد اژدرهای من
تا نترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم
زیر دامن پوشم اژدرهای جان فرسای من
دست آهنگر مرا در مار ضحاکی کشید
گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من
آتشین آب از خوی خونین برانم تا به کعب
کاسیا سنگی است بر پای زمین پیمای من
جیب من بر صدرهٔ خارا عتابی شد ز اشک
کوه خارا زیر عطف دامن خارای من
روی خاک آلود من چون کاه بر دیوار حبس
از رخم کهگل کند اشک زمین اندای من
چون کنار شمع بینی ساق من دندانه دار
ساق من خائید گوئی بند دندان خای من
قطب وارم بر سر یک نقطه دارد چار میخ
این دو مریخ ذنب فعل زحل سیمای من
تا که لرزان ساق من بر آهنین کرسی نشست
می بلرزد ساق عرش از آه صور آوای من
بوسه خواهم داد ویحک بند پندآموز را
لاجرم زین بندچنبروار شد بالای من
در سیه کاری چو شب روی سپید آرم چو صبح
پس سپید آید سیه خانه به شب ماوای من
پشت بر دیوار زندان، روی بر بام فلک
چون فلک شد پرشکوفه نرگس بینای من
محنت و من روی در روی آمده چون جوز مغز
فندق آسا بسته روزن سقف محنت زای من
غصهٔ هر روز و یارب یارب هر نیم شب
تا چه خواهد کرد یارب یارب شب های من
هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
منجنیق صد حصار است آه من غافل چراست
شمع سان زین منجنیق از صدمت نکبای من
روزه کردم نذر چون مریم که هم مریم صفاست
خاطر روح القدس پیوند عیسی زای من
نیست بر من روزه در بیماری دل زان مرا
روزه باطل می کند اشک دهان آلای من
اشک چشمم در دهان افتد گه افطار از آنک
جز که آب گرم چیزی نگذرد از نای من
پای من گوئی به درد کج روی ماخوذ بود
پای را این دردسر بود از سر سودای من
ز آنکه داغ آهنین آخر دوای دردهاست
ز آتشین آه من آهن داغ شد بر پای من
نی که یک آه مرا هم صد موکل بر سر است
ورنه چرخستی مشبک ز آه پهلو سای من
روی دیلم دیدم از غم موی زوبین شد مرا
همچو موی دیلم اندر هم شکست اعضای من
چون ربابم کاسه خشک است و خزینه خالی است
پس طنابم در گلو افکنده اند اعدای من
ای عفی الله خواجگانی کز سر صفرای جاه
خوانده اند امروز انار الله بر خضرای من
هر زنی هندو که او را دانه بر دست افکنم
دانه زن پیدا نبیند خرمن سودای من
چون زر و گل به دست الا که خار پای عقل
صید خاری کی شود عقل سخن پیرای من
زر دو حرف افتاد و باهم هر دو را پیوند نی
پس کجا پیوند سازد با دل یکتای من
سامری سیرم نه موسی سیرت ار تا زنده ام
در سم گوساله آلاید ید بیضای من
در تموزم برگ بیدی نه ولبی از روی قدر
باد زن شد شاخ طوبی از پی گرمای من
برگ خرمایم که از من باد زن سازند خلق
باد سردم در لب است و ریز ریز اجزای من
نافهٔ مشکم که گر بندم کنی در صدحصار
سوی جان پرواز جوید طیب جان افزای من
نافه را کیمخت رنگین سرزنش ها کرد و گفت
نیک بدرنگی، نداری صورت زیبای من
نافه گفتش یافه کم گو کایت معنی مراست
و اینک اینک حجت گویا دم بویای من
آینه رنگی که پیدای تو از پنهان به است
کیمیا فعلم که پنهانم به از پیدای من
کعبه وارم مقتدای سبز پوشان فلک
کز وطای عیسی آید شقهٔ دیبای من
در ممزج باشم و ممزوج کوثر خاطرم
در معرج غلطم و معراج رضوان جای من
چون گل رعناست شخصم کز پی کشتن زید
در شهیدی شاهدی دارد گل رعنای من
چند بیغاره که در بیغولهٔ عاری شدی
ای پی غولان گرفته دوری از صحرای من
آبنوسم در بن دریا نشینم با صدف
خس نیم تا بر سر آیم کف بود همتای من
جان فشانم، عقل پاشم، فیض رانم، دل دهم
طبع عالم کیست تا گردد عمل فرمای من
علوی و روحانی و غیبی و قدسی زاده ام
کی بود دربند استطقسات استقصای من
دایهٔ من عقل و زقه شرع و مهد انصاف بود
آخشیجان امهات و علویان آبای من
چو دو پستان طبیعت را به صبر آلود عقل
در دبستان طریقت شد دل والای من
وز دگر سو چون خلیل الله دروگر زاده ام
بود خواهر گیر عیسی مادر ترسای من
چشمهٔ صلب پدر چون شد به کاریز رحم
زان مبارک چشمه زاد این گوهرین دریای من
پردهٔ فقرم مشیمه دست لطفم قابله
خاک شروان مولد و دار الادب منشای من
ز ابتدا سر مامک غفلت نبازیدم چو طفل
زانکه هم مامک رقیبم و هم مامای من
بختی مستم نخورده پخته و خام شما
کز شما خامان نه اکنون است استغنای من
حیض بر حور و جنابت بر ملایک بسته ام
گر ز خون دختران رز بود صهبای من
ور خورم می هم مرا شاید که از دهقان خلد
دی رسید از دست امروز اجری فردای من
در بهشتم می خورم طلق حلال ایراکه روح
خاک می شد تا پذیرد جرعهٔ حمرای من
بوسه بر سنگ سیاه و مصحف روشن دهم
گرچه چون کوثر همه تن لب شود اجزای من
مالک الملک سخن خاقانیم کز گنج نطق
دخل صد خاقان بود یک نکتهٔ غرای من
دست من جوزا و کلکم حوت و معنی سنبله
سنبله زاید ز حوت از جنبش جوزای من
گرچه از زن سیرتان کارم چو خنثی مشکل است
حامله است از جان مردان خاطر عذرای من
گر به هفت اقلیم کس دانم که گوید زین دو بیت
کافرم دار القمامه مسجد اقصای من
از مصاف بولهب فعلان نپیچانم عنان
چون رکاب مصطفی شد ملجا و منجای من
قاسم رحمت ابوالقاسم رسول الله که هست
در ولای او خدیو عقل و جان مولای من
وامق و عذرا از عشاق مشهور ادب پارسی هستند. داستان عشق این دو، سرچشمهٔ یونانی[۱] دارد. داستان وامق و عذرا
پیشینه ادبی
ویرایش
عنصری ملک الشعرای دربار غزنوی، قدیمی ترین شاعر پارسی گویی است که در سدهٔ پنجم هجری، وامق و عذرا را در بحر متقارب به قالب مثنوی منظوم درآورده است. بیرونی منظومه عنصری را به عربی ترجمه کرده است. در سده های بعد دیگران نیز از جمله قتیلی بخارایی، شعیب جوشفانی، صلحی خراسانی، نامی اصفهانی[۲] به پیروی از عنصری منظومه های با همین عنوان سروده اند.
... [مشاهده متن کامل]
این داستان از یونانی به سریانی و بعدها در زمان خسرو انوشیروان به پارسی میانه برگردانده شده بوده است. تواریخ[۳] از دستور امیر عبدالله بن طاهر فرماندار خراسان در دوران عباسیان، برای به آب انداختن نسخه ای از آن اشاره می کنند.
اثر عنصری برای مدت ها، حتی به اذعان جامی، مفقود شده بود. تا اینکه در پاکستان محمد شفیع، ۳۷۲ بیت[۴] از این مثنوی را در چند برگ لابلای کتابی دربارهٔ وقف در قرآن، پیدا کرد و با ضمیمه کردن ۱۴۲ بیت دیگر از اشعار پراکنده که در فرهنگ ها آمده بود و سعید نفیسی آنها را در اختیار وی قرار داد، به طبع آن پرداخت. سعدی نیز در غزل ۶۱۳ خود از این داستان نام می برد. [۵]
چکیده داستان
ویرایش
عذرا، دختر پادشاهِ جزیره یِ شامس ( Samos ) , [۶] در معبد شهر، به جوان زیبارویی به نام وامق برمی خورد که از ترس نامادری خود به شامس گریخته است. به وساطت عذرا، وامق میهمان دربار ملک می شود؛ از او در بزمی پرسش ها می شود و توانایی های او را می سنجند. این دو دلباختهٔ هم می شوند. شبی از شدت عشق، وامق به نزدیکی سرای عذرا می رود، اما تنها آستان در را می بوسد و بر می گردد. آموزگار عذرا این خبر را به پادشاه می دهد و او برمی آشوبد میان این دو فراق می افتد. دشمنان به تاخت و تاز به شهر می پردازند، پادشاه کشته می شود و عذرا اسیر. عاقبت بازرگانی که حال عذرا را در می یابد، به او قول می دهد که او را به وصال وامق برساند. دیدار نخستینِ عذرا و وامق در معبد را عنصری اینگونه می سراید:
نگه کرد بدان روی وامق درنگ کزو خیره شد آن بت آرای گنگ
سر و زلف مشکین او چون گره فکنده بگل کرده بر بر زره
همی کرد عذرا به وامق نگاه یکی شاه دید از در و گاه
دل هر دو برنا برآمد بجوش تو گفتی تهی ماند جانشان ز هوش
ز دیدار خیزد همه رستخیز بر آید بمغز آتش مهر تیز
پیشینه ادبی
ویرایش
عنصری ملک الشعرای دربار غزنوی، قدیمی ترین شاعر پارسی گویی است که در سدهٔ پنجم هجری، وامق و عذرا را در بحر متقارب به قالب مثنوی منظوم درآورده است. بیرونی منظومه عنصری را به عربی ترجمه کرده است. در سده های بعد دیگران نیز از جمله قتیلی بخارایی، شعیب جوشفانی، صلحی خراسانی، نامی اصفهانی[۲] به پیروی از عنصری منظومه های با همین عنوان سروده اند.
... [مشاهده متن کامل]
این داستان از یونانی به سریانی و بعدها در زمان خسرو انوشیروان به پارسی میانه برگردانده شده بوده است. تواریخ[۳] از دستور امیر عبدالله بن طاهر فرماندار خراسان در دوران عباسیان، برای به آب انداختن نسخه ای از آن اشاره می کنند.
اثر عنصری برای مدت ها، حتی به اذعان جامی، مفقود شده بود. تا اینکه در پاکستان محمد شفیع، ۳۷۲ بیت[۴] از این مثنوی را در چند برگ لابلای کتابی دربارهٔ وقف در قرآن، پیدا کرد و با ضمیمه کردن ۱۴۲ بیت دیگر از اشعار پراکنده که در فرهنگ ها آمده بود و سعید نفیسی آنها را در اختیار وی قرار داد، به طبع آن پرداخت. سعدی نیز در غزل ۶۱۳ خود از این داستان نام می برد. [۵]
چکیده داستان
ویرایش
عذرا، دختر پادشاهِ جزیره یِ شامس ( Samos ) , [۶] در معبد شهر، به جوان زیبارویی به نام وامق برمی خورد که از ترس نامادری خود به شامس گریخته است. به وساطت عذرا، وامق میهمان دربار ملک می شود؛ از او در بزمی پرسش ها می شود و توانایی های او را می سنجند. این دو دلباختهٔ هم می شوند. شبی از شدت عشق، وامق به نزدیکی سرای عذرا می رود، اما تنها آستان در را می بوسد و بر می گردد. آموزگار عذرا این خبر را به پادشاه می دهد و او برمی آشوبد میان این دو فراق می افتد. دشمنان به تاخت و تاز به شهر می پردازند، پادشاه کشته می شود و عذرا اسیر. عاقبت بازرگانی که حال عذرا را در می یابد، به او قول می دهد که او را به وصال وامق برساند. دیدار نخستینِ عذرا و وامق در معبد را عنصری اینگونه می سراید:
نگه کرد بدان روی وامق درنگ کزو خیره شد آن بت آرای گنگ
سر و زلف مشکین او چون گره فکنده بگل کرده بر بر زره
همی کرد عذرا به وامق نگاه یکی شاه دید از در و گاه
دل هر دو برنا برآمد بجوش تو گفتی تهی ماند جانشان ز هوش
ز دیدار خیزد همه رستخیز بر آید بمغز آتش مهر تیز
بتول. [ ب َ ] ( ع ص ) قطوع. قطعکننده. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) . || منقطعه از زواج. ( از اقرب الموارد ) . || پاک دامن. پارسا. ( فرهنگ فارسی معین ) . || زن دوشیزه که از مردان رغبت و حاجت خود بریده باشد. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) . زن دوشیزه و جداشده از مردان و بریده از دنیا. ( آنندراج ) . دوشیزه از مردان بریده. ( یادداشت مؤلف ) . زن باکره بریده شده از دنیا و بریده شده از شوهر. دختری که شوی نکند. زنی که از دنیا بریده باشد بجهت خدای تعالی. ( از ناظم الاطباء ) . بتیل. بتیلة. عذراء. از دنیا گسسته و بخدا پیوسته. دختری باشد که از دنیا بریده و بخدا پیوسته وپیوند با جهان دیگر استوار کرده باشد و این صفت ویژه حضرت سیدة نساءالعالمین فاطمةالزهراء سلام اﷲ علیها دخت خاتم النبیین ( ص ) است. ( یادداشت مؤلف ) . || لقب فاطمة بنت نبی علیهما الصلوة والسلام بدان جهت که در فضل و دین و حسب از زنان زمانه خود و زنان امت متفرد بود و همتا نداشت. ( ناظم الاطباء ) . چون حضرت فاطمه قاطع علائق دنیا بود لهذا بتول گفتند. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . چون از مردان بریده و به طاعت خدای عزوجل مختص شده بود بدین نام شهرت یافت. ( از مهذب الاسماء ) . || لقب مریم عذراء مادر مسیح علیهاالسلام. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) . و بتیل وبتیلة نیز بدین معنی آمده است. لقب سیده مریم عذرا. ( از اقرب الموارد ) . لقب حضرت مریم علیها السلام که ممتاز بود از زنان بحسب دین و بریده بود از دنیا به خدا. ( از آنندراج ) . || نهالی که از بن درختی برآمده و از آن درخت مستغنی شده باشد. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) . خرمابن جدا کرده و نشانده از بیخ نخلی دیگر. نهال خرما. ( یادداشت مؤلف ) . درخت خرد خرما که از درخت بزرگ که ام اوست جدا باشد.
... [مشاهده متن کامل]
- بتول نورانی ، دختر نورانی ؛ اصطلاحی در تثلیث کیش مانوی. در بعضی از قطعات [ مانوی ] که به لهجه شمالی و سغدی است می بینیم که در زمانهای بعدی دوره سوم آفرینش مانند دو دوره مقدم بر آن انبساط یافته و موجد تثلیثی شده است از این قرار: عیسی ، بتول نورانی و منوهمیذ بزرگ. ( از ترجمه ایران در زمان ساسانیان ص 211 ) .
... [مشاهده متن کامل]
- بتول نورانی ، دختر نورانی ؛ اصطلاحی در تثلیث کیش مانوی. در بعضی از قطعات [ مانوی ] که به لهجه شمالی و سغدی است می بینیم که در زمانهای بعدی دوره سوم آفرینش مانند دو دوره مقدم بر آن انبساط یافته و موجد تثلیثی شده است از این قرار: عیسی ، بتول نورانی و منوهمیذ بزرگ. ( از ترجمه ایران در زمان ساسانیان ص 211 ) .
عذرا یار وامق در وامق و عذرا سروده قتیلی بخارایی است .
این داستان سرچشمه یونانی دارد ولی نوشته و سروده اصلی آن به پیشنهاد عبدالعزیزخان به زبان پارسی توسط قتیلی بخارایی در ۵۵۷۳ بیت سروده شده است.
این داستان سرچشمه یونانی دارد ولی نوشته و سروده اصلی آن به پیشنهاد عبدالعزیزخان به زبان پارسی توسط قتیلی بخارایی در ۵۵۷۳ بیت سروده شده است.
عذرا با فتحه ع به معنای باکره، دوشیزه و پاکدامن است ولی در فارسی به اشتباه ع در آن را با ضمه تلفظ می کنند.
دوشیزه، ناسفته، دست نخورده، دختر، بکر ، پاکدامن،
عذرا :در معنی ایهامی اصطلاحی در بازی نرد ، مرحله نهایی بازی موفق که یکی مکرر دو شش بیاورد .
مقام ی صفتی کن طلب که نقش قمار
دو یک شمارد اگرچه دو شش زند عذرا
( خاقانی )
مقام ی صفتی کن طلب که نقش قمار
دو یک شمارد اگرچه دو شش زند عذرا
( خاقانی )
وامق ( عاشق ) و عَذرا ( معشوق ) در لغت یعنی باکره
امروزه عُذرا می گویند.
امروزه عُذرا می گویند.
در فارسی ق نبوده ولی غ وجود داشته که بسیار نزدیک ق خوانده میشده و برای ان واجی جدا داشتند، واژگانی مثل سیمرغ بغ مغ باغ مرغ و. . . ، ولی زبان تورکی چی که حروف خ - ژ درآن وجود نداشتند و از زبانهای دیگه وارد
... [مشاهده متن کامل]
... [مشاهده متن کامل]
شدند، تورکی زبانیست که قبل از اتاترک یک خط نوشته نداشت، در مرحله اول ثابت کن اصلا این زبان وجود داشته
هم عَذرا و هم عُذرا هر دو درست اند و معانی متفاوتی دارند.
عَذرا از القاب حضرت فاطمه ( س ) و حضرت مریم که به معنای بکر و پاکدامن و دوشیزه است.
عُذرا از واژه عذر گرفته شده و به معنای بهانه ای است که شخص از آن معذور است . و ( آ ) اخر آن از شدت اون خبر میده. . .
... [مشاهده متن کامل]
عذرا در ادبیات فارسی هم معشوقه وامق هست.
عَذرا از القاب حضرت فاطمه ( س ) و حضرت مریم که به معنای بکر و پاکدامن و دوشیزه است.
عُذرا از واژه عذر گرفته شده و به معنای بهانه ای است که شخص از آن معذور است . و ( آ ) اخر آن از شدت اون خبر میده. . .
... [مشاهده متن کامل]
عذرا در ادبیات فارسی هم معشوقه وامق هست.
لقب زیبای حضرت خانم فاطمه زهرا ( فاطیما ) سلام الله علیها و حضرت مریم علیها السلام هست.
در ضمن عذرا را به نام معشوق وامق معنی نکنید - لزومی ندارد! اینکار کم احترامی به مقدسین هست نعوذبالله
در ضمن عذرا را به نام معشوق وامق معنی نکنید - لزومی ندارد! اینکار کم احترامی به مقدسین هست نعوذبالله
جمع عَذرا، عذارا است.
عذرا کلمه ای عبری هست نه عربی . لقبی بوده که یهودیان مومن عصر عیسی ( س ) به حضرت مریم داده شده ( مریم عذرا ) یعنی بکر و خالص و مروارید .
مرواریدی که سوراخ نشده . گوهر ناب .
تلفظ عُذرا کاملا غلطه . مثل تهرون ایرون
مرواریدی که سوراخ نشده . گوهر ناب .
تلفظ عُذرا کاملا غلطه . مثل تهرون ایرون
باکره دوشیزه پاکدامن
در پاسخ به آن که گفته عذرا ترکی است
معذرت معذور عذر و حروف اصلی آن همه عربی هستن و عذرا را می توان گفت عربی _پارسی است و به هیچ وجه نمیشه گفت ترکی
حالا چرا عربی_پارسی پیشوند آ که نشان دهنده ی ظرفیت زیاد است که در دانستن که بن مضارع دان آ ، دانا میشود
... [مشاهده متن کامل]
و گرفتن بن مضارع گیر آ ، گیرا میشود و بسیاری دیگر
و اینجا به عذر به اضافه آ ( پیشوند پارسی ) که میشود عذرا
معذرت معذور عذر و حروف اصلی آن همه عربی هستن و عذرا را می توان گفت عربی _پارسی است و به هیچ وجه نمیشه گفت ترکی
حالا چرا عربی_پارسی پیشوند آ که نشان دهنده ی ظرفیت زیاد است که در دانستن که بن مضارع دان آ ، دانا میشود
... [مشاهده متن کامل]
و گرفتن بن مضارع گیر آ ، گیرا میشود و بسیاری دیگر
و اینجا به عذر به اضافه آ ( پیشوند پارسی ) که میشود عذرا
اسم دخترانه عذرا
به معنی دوشیزه و پاکی هست
به معنی دوشیزه و پاکی هست
عَذرا : /azrā/ عَذرا ( عربی ) 1 - دوشیزه، باکِره، آشکار؛ 2 - ( اَعلام ) 1 ) لقب حضرت مریم مادر حضرت عیسی ( ع ) ؛ 2 ) لقب حضرت فاطمه ( س ) . اسم عَذرا مورد تایید ثبت احوال ایران برای نامگذاری دختر است .
عَذرا
عَذرا به معنی دوشیزه، باکِره، آشکار، ( در اعلام ) لقب حضرت مریم مادر حضرت عیسی ( ع ) ، لقب حضرت فاطمه ( س ) – دوشیزه، باکره، بکر، عَذرا لقب
حضرت فاطمه ( س ) و حضرت مریم ( ع ) است ، عَذرا نام معشوق وامق .
عَذرا به معنی دوشیزه، باکِره، آشکار، ( در اعلام ) لقب حضرت مریم مادر حضرت عیسی ( ع ) ، لقب حضرت فاطمه ( س ) – دوشیزه، باکره، بکر، عَذرا لقب
حضرت فاطمه ( س ) و حضرت مریم ( ع ) است ، عَذرا نام معشوق وامق .
طلای ناسُفته . بِکر گوهر سوراخ نشده
معنی عذراسنگ گرانبها و گوهری که تراش داده نشده
عذرا پاک منزه از هر پلشتی ودروغ ودغل . مهربان دوست داشتنی. خلاصه عشقه
همایش
در داستان وامق و عذرا ، عذرا یک دختر شاهزاده رومی بود و به معنی سنبله سر به فلکهای آسمانی هم معنا دارد
در داستان وامق و عذرا
عذرا شاهزاده بود
عذرا شاهزاده بود
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٢٤)