برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1626 100 1
شبکه مترجمین ایران

مخ

/mox/

مترادف مخ: دماغ، مغز، نخاع، سر، کله، فکر، دها، شعور، عقل، نابغه، ژنی، پراستعداد، بید، دهنه، لگام، مرکز، کانون، چکیده، عصاره، خلاصه، لب، اصل، بن، عمق، ته، نخل، لجام

معنی مخ در لغت نامه دهخدا

مخ.[ م َ ] (اِ) آتش را گویند و به عربی نار خوانند. (برهان ). آتش را گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). آتش. (فرهنگ رشیدی ). آتش و نار. (ناظم الاطباء) :
در خلوت تنگ یافت آن شیخ کرخ
بس گرم تنور کی شب از سورت مخ.
جامی (از فرهنگ رشیدی ).
|| چسبیدگی. (از فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (انجمن آراء). || (ص ) چسبیده. (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (انجمن آرا). چسبنده. (برهان ) (ناظم الاطباء). || (فعل امر) امر به چسبیدن. رجوع به مخیدن شود. || (ص ) خزنده. (برهان )(ناظم الاطباء). || گم شده و نابود گشته و برطرف گردیده را نیز گویند. (برهان ). گم شده و نابود گشته و ناپدید و بر طرف گردیده. (ناظم الاطباء).

مخ. [ م ُ ] (اِ) نام جانوری است که اقسام غله را ضایع کند و آن را به عربی سوس خوانند. (برهان ). سوس و جانوری که غله را ضایع کند. (ناظم الاطباء). || درخت خرما را نیز گویند و لهذا خرمایستان را که نخلستان باشد مخستان گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا) (از فرهنگ رشیدی ). خرمابن و درخت خرما. (ناظم الاطباء). || در عربی به معنی مغز استخوان و دماغ. (برهان ). مأخوذ از تازی ،مغز استخوان و دماغ و مغز کله. (ناظم الاطباء). || خالص و برگزیده از هر چیزی. (ناظم الاطباء) (از برهان ). و رجوع به مُخ ّ و تحفه ٔ حکیم مؤمن شود.

مخ. [ م َ / م ُ ] (اِ) زنبور و آن جانوری باشد پرنده و گزنده. (از برهان ). زنبور. (ناظم الاطباء) . || لجام سنگینی باشد که بر اسب و استر سرکش زنند . (برهان ) (ناظم الاطباء). لگامی بود سنگین که بر اسبان و استران بی فرمان نهند تا رام شوند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 77). لجام گران که بر سر اسبان سرکش کنند. (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (انجمن آرا) :
تو هیدخی و همی نهی مخ
بر کره ٔ توسن نجاره .
منجیک.
اگر خواهی که بر شیران نهی مخ
ز خدمتشان تمامی داو بستان.
قطران (از آنندراج ).
نز روی غریزی است که چون مرکب شاهان
رائض بنهد بر سر خرکره همی مخ.
سنائی (از آنندراج ).

مخ. [ م َخ خ ] (ع اِمص ) نرمی و فروهشتگی. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نرم. (از اقرب الموارد) (محیط المحیط).

مخ. [ ...

معنی مخ به فارسی

مخ
دماغ، مغزسر، مغزاستخوان، خالص هرچیز
( اسم ) ۱ - مغز استخوان . یا مخ عظام . مغز استخوان . ۲ - دو نیمکر. مغزی را گویند که قسمتی از دستگاه مرکزی اعصاب است و در کاس. سر در قسمت بالا و جلو آن قرار گرفته است و بواسط. شیاری عمیق دو نیمکره از هم مجزا شده اند. مخ مرکز حس و حرکت و اراده و هوش و حافظه و شعور و حواس دیگر است دماغ نیمکره های مغزی . ۳ - میان. هر چیز اصل : اهدنا الصراط المستقیم عین عبادت است و مخ طاعت . ۴ - خلاصه لب .
نام جانوری که اقسام غله را ضایع کند
[ گویش مازنی ] /meKh/ میخ & کسی که تو دماغی حرف زند
[ گویش مازنی ] /meKh baviyen/ در جایی بی حرکت ایستادن و مزاحم شدن
[ گویش مازنی ] /meKh tavele/ میخ طویله
[ گویش مازنی ] /meKhe dim/ جالباسی
[ گویش مازنی ] /meKh naal/ میخ نعل چهارپا
[ گویش مازنی ] /meKh kash/ گاز گاز انبر
[ گویش مازنی ] /asbe meKh/ میخ نعل اسب
[ گویش مازنی ] /choo mekh/ میخ چوبی جهت قفل و بست چوب
[ گویش مازنی ] /saar meKh/ از وسایل کارگاه سنتی پارچه بافی - ستونی عمودی که یک سر آن به نورد و سمت دیگر آن به کارکش وصل است
[ گویش مازنی ] /gaal meKh/ میخی که به دیوار کوبند و روی آن چیزی آویزند - میخ آهنی بسیار بزرگ
( اسم ) ۱ - غلاف گل خرما کفری . ۲ - طلع کاناز .
...

معنی مخ در فرهنگ معین

مخ
(مُ) (اِ.) ۱ - زنبور. ۲ - آتش .
( ~.) (اِ.) ۱ - لگام سنگین که بر اسب یا استر سرکش بزنند. ۲ - بید (حشره ).
(مُ خّ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - مغز، مغزسر. ۲ - دو نیم کرة مغزی را گویند که قسمتی از دستگاه مرکزی اعصاب است و در کاسة سر و در قسمت بالا و جلو آن قرار گرفته است . ۳ - اصل میانة هر چیز. ، ~ کسی را خوردن (کن .) با گفتگوی زیاد او را خسته کردن . ،~ کسی سوت کشیدن

معنی مخ در فرهنگ فارسی عمید

مخ
۱. [مجاز] اندیشه، هوش.
۲. [عامیانه] باهوش، نابغه.
۳. (زیست شناسی) قسمتی از مغز سر که به دو نیمکرۀ مساوی تقسیم شده و در سطح هر نیمکره چین خوردگی هایی وجود دارد و مرکز هوش، ادراک، و حرکات ارادی بدن است، دماغ، مغز سر.
۴. (زیست شناسی) [قدیمی] مغز استخوان.
۵. [قدیمی، مجاز] خالص هرچیز.
= مخیدن
آتش.
لگام سنگین که بر سر اسب و استر سرکش بزنند.

مخ در دانشنامه ویکی پدیا

مخ
مُخ بزرگترین بخش مغز است که وزن مجموع دو نیمکرهٔ آن در انسان به ۱۵۰۰ گرم می رسد. و توانایی ادراک ، یادسپاری ، یادگیری ، و عملکرد هوشمندانه را دارد.
لوب پس سری
لوب آهیانه ای
لوب گیجگاهی
لوب پیشانی
لایه ای چین خورده با برآمدگی ها و شیارهای بسیار در بخش خارجی مخ وجود دارد که قشر مخ نامیده می شود.
معمولا نیمکرهٔ چپ مخ اطلاعات حسی را از سمت راست بدن دریافت و حرکات آن بخش را کنترل می کند و برعکس نیم کرهٔ راست، اطلاعات حسی را از سمت چپ بدن دریافت و حرکات آن بخش را کنترل می کند.
شیاری عمیق و طولانی در وسط مخ قرار دارد که آن را به دو نیم کرهٔ چپ و راست تقسیم می کند. نیم کره های مخ توسط جسم پینه ای که دسته ای از تارهای عصبی هستند به یکدیگر مرتبط می شوند.
عکس مخ
مخ نام روستایی است از توابع شهرستان برکاء (به عربی: ولایة برکاء ) یکی از شهرستان های استان باطنه در کشور پادشاهی عمان است. مساحت روستای مخ در حدود ۷۰۰ کیلومتر مربع است، و در ۲۵ کیلومتری روستای لیوا واقع شده است.
المعمری، بن معتوق، سالم ،.(«عمان ۹۲») چاپ مسقط سال میلادی۱۹۹۲ میلادی. به (عربی).
لفتنانت کونیل، سیر آرنولد ویلسون، «(تاریخ عمان والخلیج)» ،. انتشار سال ۱۹۸۸ میلادی.
السلطان:قابوس، البوسعید، موسوعة دلیل الأعلام: مسقط، چاپ اول، سال ۱۹۹۸ میلادی. (به عربی).
عمان فی عام ۱۹۸۶ (عام الحصاد والتراث) إصدار وزارة الإعللام، دارالعرب للطباعة والنشر والتوزیع، ۱۹۸۶ میلادی .
در اطراف روستای مخ قلعه های تاریخی متعددی وجود دارد که بارزترین آن ها عبارت اند از: «قلعه مضب»، این قلعه در ابتدای حکم آلبوسعید بنا شده است، و در سال ۱۹۹۰ میلادی مرمت گردیده است. و از اماکن تاریخی: «مسجد جامع مخ» است که به جامع شرقی مشهور است. همچنین از بازارهای سنتی بسیار قدیمی این روستا بازار (اللبان) شهرت دارد.
جمعیت روستای مخ در حدود ۳۹۳ ۱۷ نفر می باشند که از اهل سنت و مالکی مذهب هستند. پیشهٔ مردم کشاورزی، دامداری و تجارت است.
...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

مخ در دانشنامه آزاد پارسی

مُخ (cerebrum)
مُخ
بخشی از مغز مهره داران، متشکل از دو نیمکرۀ مخ.نیمکره ها با شکاف مرکزی از هم جدا می شوند. در پرندگانو پستانداران، بزرگ ترین و تکامل یافته ترین قسمت مغز است. مخ را لایۀ چین خورده ای از مادۀ خاکستری رنگی با نام قشر مخمی پوشاند که مسئول هماهنگی فعالیت های مغزی است. مخ کلیۀ فعالیت های ارادیرا هماهنگ می کند.

معنی مخ به انگلیسی

brain (اسم)
ذکاوت ، مغز ، هوش ، مخ ، کله ، خرد
marrow (اسم)
جوهر ، مغز ، مخ ، مغز استخوان ، قسمت عمده
encephalon (اسم)
مغز ، مخ ، دماغ

معنی کلمه مخ به عربی

مخ
دماغ , نخاع
مخيخ
غبي
مخيخ

مخ را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آریا بهداروند
مخ*مح*::در زبان لری بختیاری به میخ گفته می شود

مخ گانه بکوو به گل::
میخ گاو بکوب به زمین

مح کوفتنه به تیس::
میخ کوبیدند به چشمش
*فرد خسیس*
نازنین
مغز سر

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• مخ انسان   • عکس قشر مخ   • قشر خاکستری مخ   • وظایف مخ   • لوب های مخ   • لوب آهیانه   • مخچه   • مرکز حس لامسه در مغز   • معنی مخ   • مفهوم مخ   • تعریف مخ   • معرفی مخ   • مخ چیست   • مخ یعنی چی   • مخ یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی مخ

کلمه : مخ
اشتباه تایپی : lo
آوا : mox
نقش : صفت
عکس مخ : در گوگل

آیا معنی مخ مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )