برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1576 100 1
شبکه مترجمین ایران

له

/lah/

مترادف له: آبگز، فاسد، لهیده، پاشیده، خرد، شکسته، کوبیده، کوفته، مضمحل

معنی له در لغت نامه دهخدا

لت. [ ل َ ] (اِ) سیلی. چک. لطمة. تپانچه. کاج. پشت گردنی. پس گردنی. ضرب. زخم. صدمت. کوس. زدن. (اوبهی ). زدن به کف دست بر کسی. کوفتن. (غیاث ).زدن و کوفتن کتک و شلاق. (برهان ). کتک زدن. پهلو زدن. صدمه زدن. (آنندراج ). صاحب غیاث اللغات گوید: رشیدی که به معنی لگد زدن نوشته هندی است مخفف لات. || گرز که به عربی عمود گویند. (برهان ). لخت. دبوس. کوپال. عمود. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). لت دیگر گرز بود. لت دیگر لخت بود، آلت کارزار و عمود. لت لخت باشد. (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ) :
بلتام آمد زنبیل و لتی خورد بلنگ
لتره شد لشکر زنبیل و هبا گشت کنام.
محمدبن وصیف (از تاریخ سیستان ص 210).
رویت زدر خنده و سبلت زدر تیز
گردن زدر سیلی و پهلو زدر لت .
لبیبی.
رویش نبیند ایچ و قضا را چو بیندش
بامش بر آستین (؟) و لتش بر قفا زند.
خطیری.
اگر نپذیرفتند بوسهل اسماعیل را به شهر باید فرستاد تا به لت از مردمان بستاند. (تاریخ بیهقی ص 469). این حصیری... از بهر پادشاه را اندر مجلس شراب چند بار عربده کرده بود و دوبار لت خورده. (تاریخ بیهقی ص 156). همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی... بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فروگرفتی. (تاریخ بیهقی ص 176).
هر یکی را ز سیلی و لت تاز
سبلت و ریش و خایگان کنده.
سوزنی.
بجای بوسه زدن بر لبش ، زند بر لت
چنانکه لت هم از وی خورد هم از دیوار.
سوزنی.
قواد و سرهنگان پراکنده به باغ به گوشه ها میرفتند یکی را چشم بر او افتاد و به لت و سیلی ازو پرسید که راست بگو تو کیستی و سبب این دلیری از چیست. (تاریخ طبرستان ). دولت آن است که از پس خود لت ندارد. (کتاب المعارف ).
گفت بد موقوف این لت لوت من
آب حیوان بود در حانوت من.
مولوی.
پس ستون این جهان خود غفلت است
چیست دولت کاین روارو با لت است
اولش دو دو به آخر لت بخور
جزدر این ویرانه نبود مرگ خر.
مولوی.
جانب کعبه نرفتی پای پیل
با همه لت نه کثیرو نه قلیل.
مولوی.
در شهوت نفس کافر ببند
وگر عاشقی لت خور و سر ببند.
سعدی.
وزان کمند بخود درکشید کمخا را
کشان فکند و ...

معنی له به فارسی

له
قوم ساکن لهستان که بزبان اروپایی آنرا و سرزمینشان را ( لهستان ) میگویند . کلمه له که در زبان ما از آن لهستان را بمعنی سرزمین قوم له ساخته اند از دوره صفویه در زبان فارسی وارد شده و شاید این کلمه از طریق ترکان عثمانی بمارسیده [ تجار و مترودین عالیجناب سلطنت بارگاه ممالک [ له ] بهمه ابواب آمد وشد نموده ...] ( فرمان شاه عباس اول به شاه نظر خان توکلی .فلسفی . شاه عباس ۲۹۶ : ۳ ) .
برای او، بنفع او، کوبیده ونرم شده
( اسم ) بوی ( خوب یا بد ) .
مردم پلنی . مردم لهستانی
[ گویش مازنی ] /le/ گل نرمی که پس از سیلاب بر زمین نشیند - واژگون & ته نشین شدن - سیل
[ گویش مازنی ] /le baKhaardan/ ویران شدن - فرو ریختن
[ گویش مازنی ] /le bedaaen/ خوابانیدن - خواب کردن ۳خراب کردن بنای ساختمان و دیوار ۴بریدن و افکندن درخت
[ گویش مازنی ] /le borden/ فرو ریختن – فرو افتادن - در خواب فرو رفتن – دراز کشیدن
[ گویش مازنی ] /le borden/ دراز کشیدن – استراحت کردن - افتاده ساختمان یا دیوار یا درخت و غیره
[ گویش مازنی ] /la borde/ نام دهکده ای در بالا لاریجان آمل
ده کوچکی است از دهستان دهدز شهرستان اهواز .
دهی از دهستان دهدز بخش شهرستان اهواز .
[ گویش مازنی ] /la poor/ گل شل - شالی زار باتلاقی
[ گویش مازنی ] /le taalaar/ از توابع بندپی بابل
...

معنی له در فرهنگ معین

له
(لِ) (ص .) کوبیده و نرم شده .
(لَ) (اِ.) شراب ، بادة انگوری .
( ~ .) [ ع . ] (ق .) برای او، به نفع او.
(لُ) (اِ.) = آله . آلوه . اله : عقاب .
(لِ. شُ دَ) (مص ل .) ۱ - مضمحل گشتن . ۲ - حسرت خوردن .
(لَ لَ. زَ دَ) [ ازع . ] (عا.) ۱ - بر اثر تشنگی مفرط زبان را پیاپی و به سرعت از دهان بیرون آوردن . ۲ - بسیار تشنه بودن . ۳ - زبان بیرون آوردن سگ و نفس زدن وی با صدا و سرعت براثر تشنگی یا گرما. ۴ - ملتهب بودن از شدت گرما.
(لِ هُ لَ وَ دِ) (ص مر.) (عا.) سخت کوفته و خسته .
(مُ عَ ظَ مُ لَّ) [ ع . ] (ص مر.)مورد تعظیم ، بزرگ داشته .

معنی له در فرهنگ فارسی عمید

له
برای او، به نفع او.
۱. کوبیده و نرم شده.
۲. [عامیانه، مجاز] بسیار خسته.
۳. (بن مضارعِ لهیدن) = لهیدن
* له کردن: (مصدر متعدی) کوبیدن و نرم کردن گوشت، میوه، و امثال آن ها.
ناژو، درخت ناجو.
شراب انگوری.
سپاس خدای را.
به جا، مناسب.
کسی که حکم به نفع او صادر شده، دادبرده.
۱. بزرگ داشته، مورد تعظیم.
۲. عنوان احترام آمیز برای شخص غایب، او، ایشان.
کسی که دربارۀ او وصیت شده، کسی که به موجب وصیت باید مالی به او برسد.

له در دانشنامه اسلامی

له
معنی لَهُ: براي او - براي اوست - فقط براي اوست ( اگر ابتداي جمله بيايد)
معنی نُقَيِّضْ لَهُ: بر او مي گماريم - نزدش مي بريم (کلمه نقيض از مصدر تقييض است که هم به معناي تقدير است ، و هم چيزي را نزد چيزي بردن . مثلاً قيضه له يعني فلاني را نزد فلان کس آورد)
معنی مَوْلُودٌ لَّهُ: پدر طفل
معنی مُنکِرُونَ: انکار کنندگان (عبارت "هُمْ لَهُ مُنکِرُونَ "یعنی : آنان اورا نشناختند)
معنی يَغُوصُونَ: غوّاصي مي کنند (در عبارت "وَمِنَ ﭐلشَّيَاطِينِ مَن يَغُوصُونَ لَهُ "منظور از غوص بيرون آوردن مرواريد، و ساير منافع دريا است)
معنی مَّمْدُوداً: گسترده - مدد شده ("جعلت له مالا ممدودا" يعني من براي او مالي ممدود يعني گسترده و يا ممدود به مدد نتايج و فايده قرار دادم )
معنی لَن تَمْلِکَ: هرگزمالک نيستی (اختيار نداری) (عبارت "وَمَن يُرِدِ ﭐللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَن تَمْلِکَ لَهُ مِنَ ﭐللَّهِ شَيْئاً "یعنی : "و كسانی كه خدا عذاب برای آنان بخواهد، تو هرگز نمیتوانی چيزی از عذاب خدا رااز آنان برطرف كنی)
معنی نَّصُوحاً: خالص - ناب (کلمه نصوح از ماده نصح است که به معناي جستجو از بهترين عمل و بهترين گفتاري است که صاحبش را بهتر و بيشتر سود ببخشد ، و اين کلمه معنايي ديگر نيز دارد ، و آن عبارت است از اخلاص ، وقتي ميگويي : نصحت له الود معنايش اين است که من دوستي را با او ...
معنی مُنتَصِرِينَ: ياري كنندگان - آنان كه به ياري مي طلبند (عبارت "وَلَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ يَنصُرُونَهُ مِن دُونِ ﭐللَّهِ وَمَا کَانَ مُنتَصِراً "يعني: و برايش گروهی نبود كه او را در برابر خدا ياری دهند، و خودش هم قدرت نداشت كه عذاب را از خود برطرف كند)
معنی لَا يَجِدْ: نمي يابد ( در عبارت "مَن يَعْمَلْ سُوءًا يُجْزَ بِهِ وَلَا يَجِدْ لَهُ مِن دُونِ ﭐللَّهِ وَلِيّاً وَلَا نَصِيراً "جزمش به دليل جواب شرط واقع شدن برا ي جمله قبلي است)
معنی ذُّلِّ: ذليلي - کوچکي -ناتواني (در عبارت "ﭐخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ ﭐلذُّلِّ "کنايه اي است برگرفته ازحالتي که جوجه براي طلب غذا از پدرومادرش به بالهاي خود مي دهد و منظور اين است که در برابر پدر ومادرت اين چنين باش .همچنين در عبارت "لَمْ يَکُن لَّهُ ...

له در دانشنامه آزاد پارسی

لِه (Leh)
شهر مهم ناحیۀ لاداخ، در جامو و کشمیر، هند، واقع در شرق رود سند، به فاصله ۲۴۰کیلومتری شرق سرینگر. جمعیت آن ۹هزار نفر است (۱۹۹۱). له نزدیک ترین پایگاه تدارکاتی برای پادگان ارتش هند در یخچال سیاچن است.

له در جدول کلمات

از فیلم های رابین ویلیامز فقید به کارگردانی له میفیلد
فلابر
از وسایل آشپزی | مناسب برای له کردن مواد غذایی
گوشت کوب
داستانی از کالو له وی
کلمات سنگ هستند
میوه له شده
ابلمبو
از بین رفته | له شده
لگدمال

معنی له به انگلیسی

pro (حرف اضافه)
بخاطر ، له

معنی کلمه له به عربی

ازدحام
اضرب , عثرة , عصارة
زنبق
زنبق
مورث
خصلة , قمة

له را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

اکبرخلیلی
لَه: درگویش بختیاری ب معنی جای سرسبز مرغزار وجایی که همیشه نمناک حالت مرداب داشته باشد نیز میگویند

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی له   • معنی علیه   • او له له   • لهو   • له شدن   • ژله   • مفهوم له   • تعریف له   • معرفی له   • له چیست   • له یعنی چی   • له یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی له

کلمه : له
اشتباه تایپی : gi
آوا : lah
نقش : اسم
عکس له : در گوگل

آیا معنی له مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )