برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1397 100 1

صلا

/salA/

مترادف صلا: آوا، آواز، بانگ، صدا، صوت، ندا

معنی صلا در لغت نامه دهخدا

صلا. [ ص َ ] (ع مص ) افروختن آتش به آتش. (منتهی الارب ). برافروختن آتش را گویند بجهت سرمای سخت. (برهان ). || گرم کردن به آتش. (مصادر زوزنی ). || (اِ) بریانی.(منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). || آتش که بدان گرم شوند. (مهذب الاسماء). و رجوع به صِلاء شود.

صلا. [ ص َ ] (از ع ، اِمص ) آواز دادن برای طعام خورانیدن یا چیزی دادن بکسی. (غیاث اللغات ). در سراج آمده : صلا بفتح آواز کردن بسوی کسی برای دادن چیزی خواه طعام باشد خواه غیر آن مگر در کتب معتبره ٔ عربیه بدین معنی دیده نشد. (غیاث اللغات ). فریادی باشد که بجهت طعام دادن بدرویشان و فقیران و چیزی فروختن کنند. (برهان ) :
مرغ خوش می زند نوای صبوح
بشنو از مرغ هین صلای صبوح.
خاقانی.
مبر بیخ آمال تا دل نرنجد
که از خوان دونان صلائی نیابی.
خاقانی.
تیغ کبود غرق خون صوفی کارآب کن
زاغ سیاه پوش را گفته صلای معرکه.
خاقانی.
هین صلای خشک ای پیران تردامن که من
هر دو قرص گرم و سرد آسمان آورده ام.
خاقانی.
زخمه ٔ مطربان صلای صبوح
در زبانهای مزمر اندازد.
خاقانی.
از چشم زیبق آرم و در گوش ریزمش
تا نشنوم ز سفره ٔ دونان صلای نان.
خاقانی.
ای دل صلای قرصه ٔ رنگین آفتاب
کز ره بلای آخور سنگین کشیده ایم.
خاقانی.
شهری است پر ظریفان وز هر طرف نگاری
یاران صلای عشق است گر می کنید کاری.
حافظ.
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست.
حافظ.
گر چنین خوبان صلای جام الفت می دهند
بلبل محجوب ما را بال جرأت می دهند.
صائب (از آنندراج ).
ز غمزه اش مطلب رخصت نظاره کلیم
صلای سیر گل از باغبان نمی آید.
کلیم کاشی (از آنندراج ).
و با دادن ، دردادن ، زدن ، گفتن ، صرف گردد. رجوع به ذیل این لغات شود. || آواز دادن برای نماز. اعلام مردمان برای نماز واجب روزانه و نماز عید و نماز مرده. و آن مخفف الصلوة است. رجوع به الصلوة شود.

صلا. [ ...

معنی صلا به فارسی

صلا
( مصدر ) آواز دادن کسی یا کسانی را برای اطعام یا چیزی دادن .
افروختن آتش باتش
( مصدر ) آواز دادن برای طعام و جز آن دعوت کردن .
( مصدر ) آواز دادن برای طعام و جز آن دعوت کردن .
( مصدر ) آواز دادن برای طعام و جز آن دعوت کردن .
( مصدر ) آواز دادن برای طعام و جز آن دعوت کردن .
ذخیره یا مخزن انبار
( اسم ) تغییر حروف مهمله بترتیب لف و نشر مرتب و بحال خود گذاشتن حروف معجمه طبق بیت ذیل : ( کم صلا او حط له در سع حرف منقوط را بجایش دع ) . مثال ( وصل میگردد بقرب حرفها اسم ( اله ) قرب میجویم باو من از حساب کم صلا ) . ( علی خراسانی ) توضیح ( و ) به الف ( ص ) به ل و ( ل ) به ه بدل شود اله پدید آید .

معنی صلا در فرهنگ فارسی عمید

صلا
[قدیمی]
۱. دعوت گروهی از مردم برای غذا خوردن.
۲. آواز دادن، صدا زدن.
* صلا دادن (زدن، گفتن، دردادن): (مصدر لازم، مصدر متعدی) [قدیمی] آواز دادن مردم را برای طعام خوردن یا انجام دادن کاری، خواندن و دعوت کردن به چیزی یا امری: کمر بستم به عشق این داستان را / صلای عشق در دادم جهان را (نظامی۲: ۱۱۹).

معنی کلمه صلا به عربی

تقدير , حکومة
قدرة , موهل
کافي
تاهل
قدير

صلا را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

شهریار آریابد
تازی شده پارسی " هلا " در نسک : فرهنگ برابرهای پارسی واژگان بیگانه از ابوالقاسم پرتو .
تیموری
صلا .هلا.کلا سه پسر کلاغ از دودمان کلاغیان از نژاد پارت افغان

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• لبنیات صلا   • معنی داهی   • معنی صلا   • نشانه های جمع فارسی   • مفهوم صلا   • تعریف صلا   • معرفی صلا   • صلا چیست   • صلا یعنی چی   • صلا یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی صلا
کلمه : صلا
اشتباه تایپی : wgh
آوا : salA
نقش : اسم
عکس صلا : در گوگل

آیا معنی صلا مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )