سستی

/sosti/

مترادف سستی: اهمال، بی ثباتی، تزلزل، تعلل، بی حالی، تغافل، تکاسل، تکاهل، تهاون، درماندگی، رخوت، ضعف، طفره، غفلت، فتور، فروگذاشت، فرویش، قصور، کوتاهی، مسامحه، ناتوانی، وهن، نرمی ، تنبلی، کاهلی، تأمل، درنگ

متضاد سستی: سختی
شبکه مترجمین ایران

فارسی به انگلیسی

frailty, weakness, feebleness, langour, slackness, laxity, debility, enervation, flabbiness, flaccidity, flimsiness, fragility, grogginess, indolence, inertia, infirmity, infirmness, languor, lassitude, limpness, phlegm, relaxation, sag, slack, torpidity, torpidness, torpor, unsoundness, wobbliness, remissness, sleaze

مترادف ها

abulia (اسم)
فقدان نیروی اراده، ضعف اراده، سستی

weakness (اسم)
سستی، فتور، ضعف، ناتوانی، عیب، نقص، عجز، عدم ثبات، بی اساسی، فترت، بی بنیه گی

laxity (اسم)
سستی، شلی، لینت

indolence (اسم)
سستی، رخوت، تنبلی، راحت طلبی، تن اسایی

frailty (اسم)
سستی، نا استواری، بیمایگی، نحیفی، خطایی که ناشی از ضعف اخلاقی باشد

asthenia (اسم)
سستی، ضعف، ناتوانی

acedia (اسم)
سستی، رخوت

lassitude (اسم)
سستی، رخوت، خستگی، بی میلی، سستی تب، تب سبک

laxation (اسم)
سستی، رخوت

relaxation (اسم)
تخفیف، سستی، استراحت، تمدد اعصاب، سست سازی

debility (اسم)
سستی، عنن، ضعف، ضعف و ناتوانی، ضعف قوه باء

impuissance (اسم)
سستی، عنن، ناتوانی، عجز، ضعف قوای جنسی، کم زوری

atony (اسم)
سستی، ضعف، عدم اتکاء

inactivity (اسم)
سستی، سکون، رکود، عدم فعالیت

droop (اسم)
سستی، خمیدگی

feeble-mindedness (اسم)
سستی

flaccidity (اسم)
سستی، شلی، اویختگی

phlegm (اسم)
سستی، خیم، خلط، بی حالی، بلغم

sloth (اسم)
سستی، تنبلی، بی کاری، کاهلی، تنبل بودن

limpness (اسم)
سستی

slothfulness (اسم)
سستی

لغت نامه دهخدا

سستی. [ س ُ ] ( حامص ) مقابل چستی. ( آنندراج ). ضعف و ناتوانی و کم زوری و عدم توانایی. ( ناظم الاطباء ). فتور.فترت. ( دهار ). استرخاء. ( بحر الجواهر ) :
ز باریکی و سستی هردو پایم
تو گویی پای یا تار تنندوست.
آغاجی.
دو دستم بسستی چو پوده پیاز
دو پایم معطل دو دیده غَرَن.
ابوالعباس.
به تیزی و سستی بکار اندرون
خرد باد جان ترا رهنمون.
فردوسی.
چنین داد پاسخ که اسبم بماند
ز سستی مرا بر زمین برنشاند.
فردوسی.
در این آخرها لختی مزاج او بگشت و سستی بر اصابت رایی بدان بزرگی... دست یافت. ( تاریخ بیهقی ).
پیری و سستی آمد و گشتم ز خفت و خیز
زین بیشتر نساخت کسی مرد را ز عام.
ناصرخسرو ( دیوان چ تهران ص 262 ).
تا توانی مکش ز مردی دست
که بسستی کسی ز مرگ نجست.
مسعودسعد.
تن شیرین گرفت از رنج سستی
کز آن صورت ندادش کس درستی.
نظامی.
که سختی و سستی برین بگذرد
بماند بر او سالها نام بد.
سعدی.
|| تهاون و کاهلی و تنبلی.( ناظم الاطباء ) :
بدانید یکسر کزین رزمگاه
بسستی اگر باز گردد سپاه.
فردوسی.
بکردیم سستی بجنگ اندرون
برین برگوا داور رهنمون.
فردوسی.
چو دشمن بجنگ تو یازید چنگ
شود چیر اگر سستی آری بجنگ.
اسدی.
در جوانی مستی ، در پیری سستی ، پس خدا را کی پرستی. خواجه عبداﷲ انصاری.
ندانی گه غله برداشتن
که سستی بودتخم ناکاشتن.
سعدی.
|| عدم قدرت بر جماع. || درنگی و نرمی. || بطوء و عدم سرعت. || تأمل. || غفلت. || کسالت. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

۱ - نرمی ملایمی مقابل سختی . ۲ - نازکی ضعف . ۳ - ناتوانی ضعف . ۴ - تنبلی کاهلی . ۵ - بیدوامی . ۶ - بیهودگی بطلان . ۷ - کندی بطوئ آهستگی . ۸ - تامل درنگ .

فرهنگ معین

(سُ )(حامص . )۱ - ناپایداری .۲ - ناتوانی . ۳ - نرمی . ۴ - تنبلی . ۵ - تأمل ، درنگ . ۶ - کندی .

فرهنگ عمید

۱. بی دوام بودن.
۲. ضعف، ناتوانی.
۳. [مجاز] تنبلی.
۴. [مجاز] نرمی و آهستگی.

واژه نامه بختیاریکا

ز خو رَهدِن؛ کاری کالی؛ مُهُلی

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] سستی نرمی، مقابل سفتی، ضعف و بی حالی. سستی به دو معنای نرمی، مقابل سفتی و ضعف و بی حالی به کار رفته است. از سستی به معنای نخست در بابهای طهارت و حج سخن گفته‏اند. از سستی به معنای دوم در برخی بابها نظیر طهارت سخن گفته‏اند.
← نشانه منی بودن رطوبت مشکوک
۱. ↑ العروة الوثقی ج۱، ص۲۳۴.
...

دانشنامه عمومی

سستی ماهیچه یا ضعف عضلانی (به انگلیسی: Muscular weakness) به معنی کاهش قدرت عضلانی، بی حالی، کسالت و خستگی است. خستگی برخلاف ضعف عضلانی معمولاً با استراحت رفع می شود.
علل مختلفی می تواند موجب سستی ماهیچه شود. از جمله علل ضعف واقعی و مزمن عضلات بیماری های عضلانی مانند دیستروفی ماهیچه ای، میوپاتی، بیماریهای محل تماس عصبی-ماهیچه ای مانند میاستنی گراویس هستند. سایر علل مانند سندرم خستگی مزمن، سوء تغذیه، نزاری و فلج اطفال می باشند.
بیماری های سیستمیک عفونی مانند آنفلوآنزا نیز می توانند بطور موقت باعث سستی ماهیچه شوند. افسردگی، افت قند یا فشار خون، هایپرکلسمی و هیپوکالمی از سایر علل ضعف عضلات هستند. فعالیت ورزشی شدید با ایجاد تجمع اسید لاکتیک در عضلات موجب ضعف فیزیولوژیک می شود. ضعف عضلانی گاه مربوط به یک عضله خاص است مانند ضعف عضله بالا برنده پلک که موجب پتوز می شود.
میوپاتی
گزارش تخلف یا اشتباه در معنی

جدول کلمات

فترت

فارسی به عربی

بلغم , تهاون , ضعف , عدم الامان

پیشنهاد کاربران

ون
فترت
رخوت
اهمال، بی ثباتی، تزلزل، تعلل، بی حالی، تغافل، تکاسل، تکاهل، تهاون، درماندگی، رخوت، ضعف، طفره، غفلت، فتور، فروگذاشت، فرویش، قصور، کوتاهی، مسامحه، ناتوانی، وهن، نرمی، تنبلی، کاهلی، تأمل، درنگ
به آرامی
کندی ، ناتوان ، نرمی ،

ضعف وناتوان
ضعف
شَل
ضعیف حالی ؛ سستی. ضعف :
مجنون ز ره ضعیف حالی
بود از همه خواب و خورد خالی.
نظامی.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما