ضعف

/za~f/

مترادف ضعف: بی بنیگی، بی حالی، بی زوری، بی قوتی، درماندگی، زبونی، سستی، غش، فتور، ناتوانی، نقاهت، وهن

متضاد ضعف: قدرت، قوت

برابر پارسی: سستی، زبون، ناتوانی، نزاری

معنی انگلیسی:
defect, failure, faintness, feebleness, frailty, impairment, powerlessness, vulnerability, weakness, debility, faint, impoverishment, languor, poverty, double, swoon, fainting

لغت نامه دهخدا

ضعف. [ ض ِ ] ( ع اِ ) یک مثل چیز و ضِعْفاه دو مثل آن. یا ضعف مانند چیزی است هر قدر که زیاده باشد، و منه یقال : لک ضِعفه و یریدون مِثلیه او ثلثة امثاله لأنه زیادة غیرمحصورة. و قوله تعالی : یضاعف لها العذاب ضعفین ( قرآن 30/33 )؛ یعنی سه عذاب. ( منتهی الارب ). مانند. ( دهار ) ( منتخب اللغات ). دو برابر. دو برابر چیزی. زیاده بر چیزی. ( منتخب اللغات ). دوچندان. ( دهار ) ( مهذب الاسماء ). دوتا. ( زمخشری ). دوتو. دوچند. مضاعف. دو مقابل. ج ، اضعاف :
همسنگ دوده زاج و همسنگ زاج مازو
وز صمغ ضعف هر دو آنگاه زور بازو.
؟ ( در صفت ساختن مرکب سیاه ).
|| هفتاد . || عذاب . ( مهذب الاسماء ).

ضعف. [ ض َ ع َ ] ( ع اِ ) جامه های دوچند کرده. ( منتهی الارب ). جامه های دوتاکرده شده. ( منتخب اللغات ).

ضعف. [ ض ُ / ض ُ ع ُ ] ( ع اِمص ) سستی و ناتوانی. خلاف قوت. ( منتهی الارب ) ( منتخب اللغات ). ضَعف. رجوع به ضَعف شود. ابوعمرو گوید ضَعف ( بفتح اول ) لغت اهل تمیم و ضُعف ( بضم اول ) لغت اهل حجاز است. ( منتهی الارب ). یا ضَعف ( بفتح اول ) سستی رأی و نقصان و سبکی عقل و ضُعف ( بضم اول ) ناتوانی و سستی بدن است. ( منتهی الارب ) ( منتخب اللغات ). || ( اِ ) آب نشاط، قال اﷲ تعالی : خلقکم من ضُعف ( قرآن 54/30 )؛ یعنی از آب مرد و زن. ( منتهی الارب ).

ضعف. [ ض ُ ] ( ع مص )ضَعف. ضعافة. ضُعافیة. سست گردیدن. ( منتهی الارب ).

ضعف. [ ض َ ] ( ع مص ) ضُعف. ضَعافة. ضُعافیة. سست گردیدن. ( منتهی الارب ). سست شدن. ( زوزنی ). || زیاده گردانیدن آنها را پس جهت او و یاران وی و دوچند گردیدن بر ایشان. ( منتهی الارب ). || ( اِمص ) سستی و ناتوانی. خلاف قوت. ( منتهی الارب ) ( منتخب اللغات ). ناتوانائی. وهن. فَشَل. فتور. انکسار. بی بنیگی :
چون آفتاب چرخ ببرج حمل توئی
هنگام ضعف مر ضعفا را امل توئی.
منوچهری.
این گرگ پیر جنگ روز پیشین بدیده بود و حال ضعف خداوندش. ( تاریخ بیهقی ص 354 ). خوارزمشاه برخاست و ضعفش قویتر شد. ( تاریخ بیهقی ص 356 ). بدان بیقین که مرا عجزی نیست و این سخن را از ضعف نمی گویم بدین لشکر که بامن است هر کاری بتوان کرد. ( تاریخ بیهقی ص 203 ).
گشته از ضعف همچو بی تن جان
مانده برجای همچو بیجان تن.
مسعودسعد.
بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

سست شدن، ناتوان شدن ، سستی، ناتوانی، دوچندان، دوبرابر، دوبرابرچیزی یابیشتر
( صفت ) دو چندان دو برابر جمع : اضعاف .
ضعف . سست شدن خلاف قوت .

فرهنگ معین

( ضَ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) سست شدن ، ناتوان گشتن . ۲ - (اِمص . ) سستی ، ناتوانی .
(ض ) [ ع . ] (ص . ) دوچندان ، دو برابر. ج . اضعاف .

فرهنگ عمید

سست شدن، ناتوان شدن، سستی، ناتوانی.
* ضعف اعصاب: وضع غیر عادی اعصاب که سبب خستگی و فرسودگی و بی حالی و تحریک پذیری می شود، بیماری عصبی، نوراستنی.
* ضعف تٲلیف: (ادبی ) پس وپیش بودن و تلفیق کلمات برخلاف دستور زبان.
دوچندان، دوبرابر، دوبرابر چیزی یا بیشتر.

فرهنگستان زبان و ادب

{asthenia, adynamia} [علوم پایۀ پزشکی] کمبود یا فقدان توان و قدرت در بدن

واژه نامه بختیاریکا

قور

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] ضعف به دو معنای ناتوانی جسمی و از حالات حدیث به لحاظ سند ( حدیث ضعیف ) می باشد.
از ضعف به معنای نخست در باب های صلات ، صوم ، حج ، جهاد و حدود سخن گفته اند.
در باب صلات
مستحب است امام جماعت حال ضعیف ترین مأمومان را در نظر بگیرد و از نظر اختصار و تفصیل متناسب با توان آنان نماز بگزارد.
در باب صوم
خون گرفتن از بدن از طریق حجامت و مانند آن و نیز حمام کردن برای روزه دار در صورتی که موجب ضعف وی گردد، مکروه است. روزه گرفتن در روز عرفه چنانچه موجب ناتوانی در دعا گردد، مکروه است. روزه دار نمی تواند به خاطر ضعف روزه را افطار کند؛ اما اگر ضعف او به اندازه ای است که بر حسب عادت قابل تحمل نیست و یا تحملش بسیار دشوار است، می تواند افطار کند.
در باب حج
...

[ویکی الکتاب] معنی ضِعْفَ: دو برابر - نصف ( مثلا میگویند عدد دو ضعف عدد یک و عدد چهار دو ضعف آن است . و گاهی هم آن را به معنای چیزی میدانند که به انضمام چیز دیگری باعث تکرار شود ، مانند واحد که به انضمام واحدی دیگر عدد یک را تکرار میکنند ، و به این اعتبار عدد یک را ضعف و عدد د...
معنی ضَعُفَ: ناتوان است
معنی ضَعْفٍ: ناتوانی - ضعف
معنی مُّهِینٌ: خوار کننده (از هون است که به معنای ضعف و حقارت است )
معنی تَفْشَلَا: آن دو سستی و ترس نشان دهند (اصل آن فشل : ضعف توأم با ترس)
معنی وَهْنٍ: سستی - ناتوانی - ضعف در خلقت و جسم ، و یا در خُلق واراده
معنی مُّضَاعَفَةً: دو چندان شده - چند برابر شده ( مثلا میگویند عدد دو ضعف عدد یک و عدد چهار دو ضعف آن است . و گاهی هم آن را به معنای چیزی میدانند که به انضمام چیز دیگری باعث تکرار شود ، مانند واحد که به انضمام واحدی دیگر عدد یک را تکرار میکنند ، و به این اعتبار عدد یک ...
معنی فَشِلْتُمْ: سستی و ترس نشان دادید (اصل آن فشل : ضعف توأم با ترس)
معنی وَهَنَ: سست شد - ناتوان شد(کلمه وهن به معنای ضعف در خلقت و جسم ، و یا در خُلق (اراده) است )
معنی مَا وَهَنُواْ: سستی نکردند و ناتوان نشدند (از کلمه وهن که در اصل به معنای ضعف در خلقت ، و یا در خلق است)
ریشه کلمه:
ضعف (۵۲ بار)

[ویکی فقه] ضعف (ابهام زدایی). واژه ضعف ممکن است در معانی ذیل به کار رفته باشد: • ضعف (فقه)، یکی از اصطلاحات به کار رفته در فقه به معنای ناتوانی جسمی• ضعّف (حدیث)، به تشدید عین، از اصطلاحات بکار رفته در علم حدیث و از الفاظ ذمّ راوی
...

[ویکی فقه] ضعف (حدیث). ضُعِّفَ، از اصطلاحات بکار رفته در علم حدیث بوده و از الفاظ ذمّ راوی می باشد.
این واژه از جمله الفاظ ذم است، چنان چه درباره فردی به کار رود باعث سقوط وی نمی گردد و او را متروک الحدیث نمی سازد، بلکه باعث یک نوع جرحی می شود که او را از عدالت ساقط نمی کند.
سیوطی، عبدالرحمن، تدریب الراوی، ج۱، ص۳۴۶.
۱. ↑ سیوطی، عبدالرحمن، تدریب الراوی، ج۱، ص۳۴۶.۲. ↑ سخاوی، محمد بن عبدالرحمن، فتح المغیث، ج۱، ص۴۰۰.
پایگاه مدیریت اطلاعات علوم اسلامی، برگرفته از مقاله «ضعّف»، تاریخ بازیابی ۱۳۹۶/۱۰/۴.
...

[ویکی فقه] ضعف (فقه). ضعف به دو معنای ناتوانی جسمی و از حالات حدیث به لحاظ سند (حدیث ضعیف) می باشد. از ضعف به معنای نخست در باب های صلات ، صوم ، حج ، جهاد و حدود سخن گفته اند.
مستحب است امام جماعت حال ضعیف ترین مأمومان را در نظر بگیرد و از نظر اختصار و تفصیل متناسب با توان آنان نماز بگزارد.
توضیح المسائل مراجع، ج۱، ص۸۰۳.
خون گرفتن از بدن از طریق حجامت و مانند آن و نیز حمام کردن برای روزه دار در صورتی که موجب ضعف وی گردد، مکروه است.
جواهر الکلام، ج۱۶، ص۳۱۸- ۳۱۹.
چنانچه پیاده رفتن به حج موجب ضعف در به جا آوردن مناسک حج گردد، سواره رفتن افضل است.
مسالک الافهام، ج۲، ص۱۵۰.
...

جدول کلمات

دوچندان, دو برابر

مترادف ها

weakness (اسم)
سستی، فتور، ضعف، ناتوانی، عیب، نقص، عجز، عدم ثبات، بی اساسی، فترت، بی بنیه گی

asthenia (اسم)
سستی، ضعف، ناتوانی

debility (اسم)
سستی، عنن، ضعف، ضعف و ناتوانی، ضعف قوه باء

faint (اسم)
بیهوشی، ضعف، غش

swoon (اسم)
بیهوشی، ضعف، غش

languor (اسم)
فتور، ضعف، خستگی، ماندگی

infirmity (اسم)
ضعف، ناتوانی، فرتوتی، بی اساسی

atony (اسم)
سستی، ضعف، عدم اتکاء

foible (اسم)
ضعف، نقطه ضعف، صعف اخلاقی، تیغه شمشیر

puniness (اسم)
ضعف، کوچکی، ریزگی، کوچک اندامی، تازه کاری جوانی

فارسی به عربی

اعیاء , ضعف , نقص

پیشنهاد کاربران

وابط
ضعف ؛
اگر به فلسفه و نحوه ی پیدایش کلمه ی ضعف بپردازیم و به پیچ و تاب و تلاطم حروف در کلمه ی ( ضعف ) در آبراه سیال حروف و مفاهیم در پهنه ی واژگان که منتهی به دریای لغات می شود با مصدر ثلاثی ( ض ع ف ) از طریق قانون لاتین در پاتیل کلمات و سخن کلمات با قانون اولویت آواز نسبت به نگارگری حروف گوش کنیم و دقت داشته باشیم تا ببینیم چه کلماتی را می توانیم از این آبراه صید کنیم و با مفهوم مشترک موازی آن به معنی مقدار و میزان نیرو و توان و انرژی و قدرت در زوایا و جهات و ابعاد کاربردی مختلف به کلماتی از قبیل ؛ ( ضعف تأسف اسفناک تواضع فضیحت موضوع موضع وضعیت وضوع موعظه فَزَع مضاعف اضافه اسفند افزودن افزایش ) خواهیم رسید.
...
[مشاهده متن کامل]

سه حرف ( ض ع ف ) در کلمه ی ضعف از طریق قانون قلب ها به دلیل نقطه و محل مشترک صدور آوای آنها جهت ایجاد کلمات در جهات و زوایا و موقعیت های کاربردی مختلف قابل تبدیل به حروف ( س ح و ) می باشد.
البته قانون حکمت نگارش و صورتگری حروف جهت ایجاد کلمات در خصوص حرف ( ض ) با ریخت و نگارش ( ز ) در دو کلمه ی افزودن و اضافه اعمال شده است.
کلمه ی تأسف با ریخت تغییر شکل یافته ی آن تعضف منشعب از کلمه ی ضعف به معنی ناتوانی از جهت عدم افزایش توانبخشی و یاری رسانی به شخص مخاطب می باشد.
اصطلاح اینکه گفته می شود متاسفم از جهت ضعف و عدم توانایی برای یاری رساندن و کاری نمودن برای شخص مخاطب دارای معنا و مفهوم می باشد.
کلمه ی اَسفناک به معنی بسیار تأسف برانگیز که یک کانسپت کلامی متشکل از دو کلمه ی اسف و ناک می باشد از جهت بسیار ضعیف بودن یک مسیله که مورد نظر بوده باشد می باشد و پسوند ناک در کلمه ی اسفناک به معنی بالا بودن و بسیار بودن و بیشتر بودن ضعف و ناتوانی از جهت در قُلّه قرار گرفتن این موضوع در کلمه ی نوک می باشد که در اصطلاح رایج نوک کوهستان و نوک منقار در پرندگان در مکالمات و مکاتبات یک اصطلاح رایج و نام آشنایی می باشد.
از مفهوم کلمه ی ناک در اصطلاح ناک زدن موتور در خودروها در زمانی استفاده می شود که موتور از تنظیم در آمده باشد و این حالت باعث ایجاد ارتعاش و نوک زدن و ضربات متوالی و انتقال به بدنه خودرو و لرزش های پی در پی می شود.
همچنین معنا و مفهوم کلمه ی تواضع که نمایانگر یک وضعیت رفتار ی مودبانه مرتبط با کلمه ی ضعف است از این جهت می باشد که یک وضعیت ضعیف تر و پایین تر برای نشان دادن احترام و عرض ادب مد نظر باشد.
دو کلمه ی موضع و وضعیت مرتبط با مفهوم کلمه ی ضعف، میزان و محدوده ی توانایی و قدرت را در جملات برای ما ایجاد می کند.
کلمه ی مضاعف و اضافه در کلمه ی ( به اضافه ) با مفهوم از ضعف در آوردن و افزایش نیرو با کلمه ی مرتبط افزودن دارای اشتراک مفهوم می باشد.
اصطلاح فحش و فضیحت یعنی سخنی که باعث ضعیف شدن شخصیت انسان می شود.
اصطلاح جَزَع و فَزَع که اشاره به یک وضعیت رفتاری حاصل از ناتوانی دارد کلمه ی جزع در این اصطلاح از عاجز بودن و عَجْز و ناتوانی دارای معنا و مفهوم می باشد و کلمه ی فَزَع نیز از ضعف و ناتوانی دارای مفهوم می باشد ولی در نقطه ی مقابل معنای کلمه ی فزع با مفهوم ناتوانی کلمه ی وضوع و موعظه و مضاعف دارای مفهوم افزایش توان می باشد.
کلمه ی موعظه که در فرهنگ لغت به معنی پند و نصیحت ترجمه و برگردان شده است از جهت افزودن و اضافه نمودن و مضاعف شدن اطلاعات و راهنمایی شدن برای شخص نصیحت شونده می باشد.
کلمه ی وضوء با ریخت وضوع در اعمال عبادی ما مسلمانان از جهت شارژ شدن انرژی و نیرو و توان از دست رفته و ضعیف شده در طول روز برای کسب و افزایش آرامش معنوی می باشد.
و نهایتاً با تعاریف فوق با مفهوم اضافه شدن میزان توان در فرهنگ نامگذاری ها کلمه ی اسفندیار با ریخت ( اضاف وَند یار ) به معنی اضافه و اندود شدن یاری و دریافت نمودن انرژی از طبیعت و توانمند شدن و دارای بار و انرژی و نیروی اضافه دارای معنا و مفهوم می باشد.
در کلمه ی اسفند که نام یکی از ماه های شمسی ما نیز می باشد پسوند ( اَند ) برگرفته از کلمه ی اَندود با اصطلاح رایج گل اندود منشعب از مفهوم اندوختن به معنی دریافت نمودن و مالامال شدن می باشد
دو کلمه ی اندوختن و انداختن با دو بار معنایی مخالف از یک ریشه به معنی دریافت و پرداخت یا به دست آوردن و از دست دادن همانند کلمه ی ضعیف و اضافه در مبحث نیرو و توان دارای یک معنای مشترک به صورت موازی و غیرانطباقی در دو جهت مخالف می باشد.
در پناه خالق کلمات موفق و پیروز باشید.

فترت
ضِعف:دوبرابر، دوچندان
اَضعاف جمع ضِعف است و معنای آن دوبرابر ها ، دوچندان ها است
ضعف. [ ض ِ ] ( ع اِ ) یک مثل چیز و ضِعْفاه دو مثل آن. یا ضعف مانند چیزی است هر قدر که زیاده باشد، و منه یقال : لک ضِعفه و یریدون مِثلیه او ثلثة امثاله لأنه زیادة غیرمحصورة. و قوله تعالی : یضاعف لها العذاب ضعفین ( قرآن 30/33 ) ؛ یعنی سه عذاب. ( منتهی الارب ) . مانند. ( دهار ) ( منتخب اللغات ) . دو برابر. دو برابر چیزی. زیاده بر چیزی. ( منتخب اللغات ) . دوچندان. ( دهار ) ( مهذب الاسماء ) . دوتا. ( زمخشری ) . دوتو. دوچند. مضاعف. دو مقابل. ج ، اضعاف :
...
[مشاهده متن کامل]

همسنگ دوده زاج و همسنگ زاج مازو
وز صمغ ضعف هر دو آنگاه زور بازو.
؟ ( در صفت ساختن مرکب سیاه ) .
|| هفتاد . || عذاب . ( مهذب الاسماء ) .
ضعف. [ ض َ ع َ ] ( ع اِ ) جامه های دوچند کرده. ( منتهی الارب ) . جامه های دوتاکرده شده. ( منتخب اللغات ) .
ضعف. [ ض ُ / ض ُ ع ُ ] ( ع اِمص ) سستی و ناتوانی. خلاف قوت. ( منتهی الارب ) ( منتخب اللغات ) . ضَعف. رجوع به ضَعف شود. ابوعمرو گوید ضَعف ( بفتح اول ) لغت اهل تمیم و ضُعف ( بضم اول ) لغت اهل حجاز است. ( منتهی الارب ) . یا ضَعف ( بفتح اول ) سستی رأی و نقصان و سبکی عقل و ضُعف ( بضم اول ) ناتوانی و سستی بدن است. ( منتهی الارب ) ( منتخب اللغات ) . || ( اِ ) آب نشاط، قال اﷲ تعالی : خلقکم من ضُعف ( قرآن 54/30 ) ؛ یعنی از آب مرد و زن. ( منتهی الارب ) .
ضعف. [ ض ُ ] ( ع مص ) ضَعف. ضعافة. ضُعافیة. سست گردیدن. ( منتهی الارب ) .
ضعف. [ ض َ ] ( ع مص ) ضُعف. ضَعافة. ضُعافیة. سست گردیدن. ( منتهی الارب ) . سست شدن. ( زوزنی ) . || زیاده گردانیدن آنها را پس جهت او و یاران وی و دوچند گردیدن بر ایشان. ( منتهی الارب ) . || ( اِمص ) سستی و ناتوانی. خلاف قوت. ( منتهی الارب ) ( منتخب اللغات ) . ناتوانائی. وهن. فَشَل. فتور. انکسار. بی بنیگی :
چون آفتاب چرخ ببرج حمل توئی
هنگام ضعف مر ضعفا را امل توئی.
منبع. لغت نامه دهخدا

عاشق وقتی متوجه شده من رضا رو دوست دارم در من ضعفی رو دیده که از موسی منصرف شده ام و چطور ممکنه عاشق رضا باشه اون دختری من میشناختم غیر ممکن بود راضی به این شرایط باشه
میگه عاشق دیگه پیغام نمیفرسته خودش و خانوادش یجا باهم حرف خواهند زد
خیلی دیر شناختت اما شناختت
نازوری
چگونه میشود از کارهای تان سپاسگزاری کرد؟
شما راه پارسی سخن گفتن و نوشتن را باز کردید.
با سپاس از گام هایتان در این زمینه.
ضَعْف: به معنی ناتوان شدن از انجام دادن چیزی که انسان به انجام آن مایل است. مثال کسی که بیمار است خیلی دوست دارد برخاسته و راه برود ولی نمی تواند.
کاستی و کمبود
پس رفت
ضِعف: ( بکسر ضاد ) مثل. "ضعف الشی‏ء: مثله فی المقدار" و نیز به دو برابر و بیشتر گفته می شود. در آیه۳۷ سوره سبا به معنی مضاعف است:
وَ ما أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنا زُلْفی إِلَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِکَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِی الْغُرُفاتِ آمِنُونَ
...
[مشاهده متن کامل]

و اموال و فرزندانتان چیزهایی نیستند که شما را نزد ما مقرب کنند مگر آنان که ایمان آورده و کار شایسته انجام داده اند [که به سبب ایمان و کار شایسته، مقرب ما هستند]؛ پس اینانند که برای آنان در برابر آنچه انجام داده اند، پاداش مضاعف است، و آنان در غرفه ها [ی بهشتی از هر گزند و آسیبی] آسوده خاطرند.

ناتوانی، نداشتن قدرت
کاستی ، درماندگی
کاستی، سستی، ناتوانی
ضعف و مضاعف در لغت عرب به معنای چیزی است که معادل آن یا چند برابر آن را ، بر آن بیفزاید.
کلمه ( ضعف ) - به کسر ضاد و سکون عین - تکرار کننده هر چیزی را گویند، مانند عدد دو که تکرار کننده عدد یک است و عدد چهار که تکرار کننده عدد دو است ، و گاهی آن را تنها به یک چیز سنجیده ، مثلا می گویند عدد دو ضعف عدد یک و عدد چهار دو ضعف آن است . و گاهی هم آن را به معنای چیزی می دانند که به انضمام چیز دیگری باعث تکرار شود، مانند واحد که به انضمام واحدی دیگر عدد یک را تکرار می کنند، و به این اعتبار عدد یک را ( ضعف ) و عدد دو را ( ضعفان ) می خوانند، و همچنین عدد دو را که زوج است ( زوجین ) می گویند. در قرآن کریم هم این دو اعتبار به کار رفته ، در آیه مورد بحث عذاب دو چندان را ( ضعف ) ، و در آیه ( ضعفین من العذاب ) آن را ( ضعفین ) خوانده .
...
[مشاهده متن کامل]

( تفسیر المیزان )

وهن . . . سستی . . . .
نزاریدن = نزاز و ضعیف شدن.
م. ث
بدون پروتئین، بدن می نزارد.
نزاراندن = نزار و ضیف کردن.
م. ث
این بیماری، بدن را طوری می نزاراند که به مرگ می انجامد.
ضعفیدن = ضعیف شدن.
م. ث
بکارگیری بی - در - و - پیکر واژگان بیگانه، باعث می شود تا زبان فارسی بِضعفد.
ضعفاندن = ضعیف کردن.
م. ث
این دارو، راژمان ( سیستم ) ایمنی تو را می ضعفاند.
ضَعف
گُمان می رَوَد واژه ای ست اَرَبیده که َدر پارسی به چِهرِ زَف بَرگُفته می شَوَد .
زَ : پیش وَندی ست که به رُخسارهایِ گونه گون دَر پارسی گُفته وُ نِوِشته می شَوَد :
اَز : مانَندِ : اَز خانه بَرآمَدَم.
...
[مشاهده متن کامل]

آز :آزمودَن: بیرون اَز اَندازه مودَن
زُ : زُدودَن : بیرون اَز اَندازه دودَن
زا : زا به راه : اَز راه بیرون شُدَن
زادَن : اَز زِهدان بیرون شُدَن
آزاد : با زاده شُدَن بیرون آمَدَن
آز : بیش اَز اَندازه خواستَن ( خاهیدَن )
زَبون : بیرون اَز بون ؛ بون = بودَن ، خوبی ، خوشی
بون : هَم ریشه با بُن دَر پارسی ، اِبن دَر اَرَبی ، بِن دَر اِبری ، von دَر آلمانی وَ bueno , bene دَر زَبان هایِ لاتینی یا رُمَنی.
ضَف / زَف / زَپ / زَپُر/زِپُر = بیرون اَز پُری وَ فَربه ای
واژه ای دیگَری دَر پارسی هَست که می تَوانَد با ضَعف هَم ریشه یا دِگَریده شُده باشَد :
شَفت : دَر شَفتالو ، آلویی شَفت = نَرم ، شُل ، آبدار، شیرین ( شیلین )
شِفت : دَر رَژه یِ : او بِسیار شِفت اَست = شُل و وِل اَست
شِفته : مَلاتی که دَر ساختِمان سازی اَز آمیختِ خاک یا ساروگ یا آهَک یا گَچ با آب دُرُست می کُنَند که به چِهرِ گِل دَر می آیَد.
رَوَندِ دِگَرگَشت :
ضَعف < ضَف < زَف
ضَعف < ضَف < زَف < شَف < شَفت
واژه نامَک :
آز = حِرص ، طَمَع
رَژه = جُمله
شیرین : نَه مانَندِ شیر بَساکه شیلین : مانَندِ شیل
شیل = شَلپ ، قَند ( غَند ) ، شِکَر
شیرین � شیلین ، شَلپین ، غَندین ، شِکَرین

ستوه
به زبان کردی: لاوازی
این واژه اربی است و پارسی آن اینهاست:
نَئیز ( اوستایی: نَئِزَ nae - za )
لاواز ( کردی: لاوازی )
کلیبتا klibatã ( سنسکریت )
ناتوانی، سستی ( پارسی دری )
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٢٣)