سر

/sar/

مترادف سر: تارک، راس، فرق، کله، مخ ، چکاد، قله، نوک ، در، درپوش، دهانه، سرپوش، بالا ، بزرگ، پیشوا، رئیس، سرور، برتر، والاتر، قصه، آهنگ، میل، عزم، نیت، خیال، فکر، اندیشه، سمت، سو، طرف، سرانه، بالا | راز، رمز، مصاص، امرپوشیده، کار نهانی، اخفا، مکتوم | شیب، لیز، لغزنده، لغزان، موزه، سرخ، سرخ رنگ

متضاد سر: پا، ته، دامنه، پایین | آبی رنگ

برابر پارسی: ( سِر ) پنهان، پوشیده، راز، نهان
شبکه مترجمین ایران

فارسی به انگلیسی

apex, crest, lid, nib, point, sharp, sir, summit, tip, top, vertex, head

مترادف ها

slide (اسم)
ریزش، سر، سرازیری، سراشیبی، کشو، لغزش، لغزنده، سرسره، اسباب لغزنده، پس وپیش رونده، توسراندنی، تبدیل تلفظ حرفی به حرف دیگری

secret (اسم)
سر، رمز، راز، دستگاه سری

edge (اسم)
کنار، مرز، سر، تیزی، لبه، کناره، ضلع، نبش

end (اسم)
حد، پا، اتمام، سر، عمد، خاتمه، منظور، مقصود، مراد، نوک، طره، راس، پایان، انتها، فرجام، ختم، سرانجام، ختام، عاقبت، آخر، غایت، انقضاء

mystery (اسم)
هنر، سر، شبیه، صنعت، حرفه، خفا، پیشه، رمز، معما، لغز، راز

point (اسم)
پست، ماده، معنی، نقطه، سر، قله، هدف، جهت، درجه، نوک، فقره، ممیز، اصل، لبه، پایان، مرحله، موضوع، نکته، امتیاز بازی، نمره درس

acme (اسم)
اوج، سر، بحران، قله، منتها، مرتفع ترین نقطه، نقطهء کمال

top (اسم)
اوج، سر، قله، بالا، نوک، تپه، راس، رویه، فرق، روپوش، فرق سر، رو، فرفره، تاپ، کروک، درجه یک فوقانی

head (اسم)
سر، عنوان، سالار، نوک، رئیس، سرصفحه، رهبر، متصدی، کله، راس، دماغه، انتها، سار، موی سر، ابتداء

tip (اسم)
سر، نوک، انعام، بخشش، راس، ضربت اهسته، سرقلم، نک، پول چای، اطلاع منحرمانه، تیزی نوک چیزی

inception (اسم)
سر، اکتساب، اغاز، شروع، اصل، دریافت، درجه گیری، بستن نطفه

beginning (اسم)
سر، اقدام، اغاز، شروع، عنصر، ابتدا، خاستگاه، فاتحه، منشاء، سراغاز، مبدا، مبتدا

chief (اسم)
سر، فرمانده، سالار، پیشرو، رئیس، متصدی، سرور، سید، قائد، سر دسته

origin (اسم)
سر، ماخذ، سنخیت، اصل، عنصر، خاستگاه، منشاء، مبدا، سرمایه، سر چشمه، نسب، مصدر، اصل بنیاد

apex (اسم)
اوج، سر، نوک، تارک، راس زاویه

vertex (اسم)
سر، قله، نوک، تارک، راس، فرق، فرق سر، سمت الراس

cover (اسم)
سر، پوشش، جلد، سر پوش، فرش، غلاف، سقف، رویه، روپوش، لفاف، پاکت، غشا

corona (اسم)
سر، هاله، تاج، اکلیل، حلقه نور دور خورشید

incipience (اسم)
سر، مقدم، دیباچه، مقدمه، وضع مقدماتی ابتدایی، حالت نخستین، نادانئی

headpiece (اسم)
سر، سرصفحه، هوش، کلاه، ادراک، سرلوحه، ادم باهوش، هر التی که روی سر قرار میگیرد

extremity (اسم)
سر، شدت، ته، طره، انتها، غایت، نهایت، حد نهایی

glide (اسم)
سر، سبک پریدن

piece (اسم)
سر، خرده، دانه، مهره، تکه، قطعه، لقمه، پاره، بخش، نمونه، پارچه، کمی، عدد، اسلحه گرم، قطعه ادبی یا موسیقی، نمایشنامه قسمت

flower (اسم)
سر، شکوفه، گل، نخبه، درخت گل

lid (اسم)
سر، کلاهک، سر پوش، دریچه، چفت، پلک چشم

pate (اسم)
سر، مغز، کله، سر یا قسمتی از سر انسان

noddle (اسم)
سر، کله، پشت گردن

pash (اسم)
سر، نرمی، یورش، کله، باران شدید، ضربت خردکننده

plug (اسم)
در، سر، قاش، دو شاخه، شیر، توپی، قاچ، سوراخ گیر، دوشاخه کلید اتصال، سربطری

inchoation (اسم)
سر

lead-off (اسم)
سر، رهبری، اغاز، ضربت

nob (اسم)
سر، قلنبه، ضربت بر سر، دستیگره، کسی که از طبقات بالا باشد

noggin (اسم)
سر، سر انسان، سطل چوبی، لیوان چوبی

sliding (اسم)
سر

on (حرف اضافه)
روی، درباره، راجع به، بالای، سر، بر، به، بطرف، بنا بر، در روی، بعلت، برای، بر روی، در بر، بخرج، وصل

at (حرف اضافه)
در، نزدیک، بر حسب، سر، بر، به، بسوی، در نتیجه، بطرف، بنا بر، از قرار، پهلوی، بقرار

near (حرف اضافه)
قریب، نزدیک، نزد، سر

during (حرف اضافه)
سر، ظرف، فاصله، در طی، طی، هنگام، در مدت

لغت نامه دهخدا

سر. [ س َ ] ( اِ ) پهلوی «سر» ، اوستا «سره » «بارتولمه 1565» «نیبرگ 202»، در پهلوی «اسر» ( بی سر، بی پایان )، هندی باستان «سیرس » ( رأس )، ارمنی «سر» ( ارتفاع ، نوک و قله ، نشیب )، کردی ، افغانی ، بلوچی و سریکلی «سر» ، استی «سر» ، وخی ، سنگلیچی و منجی «سر» ، گیلکی «سر» ، فریزندی ، یرنی و نطنزی «سر» ، «کتاب 1 ص 288»، سمنانی ، سنگسری و لاسگردی «سر» ، سرخه یی «سر» ، شهمیرزادی «سر» ( کتاب 2 ص 185 )، اورامانی «سر» ( کتاب اورامان 126 ). ( حاشیه برهان قاطع چ معین ). بعربی رأس. ( برهان ).معروف که ترجمه رأس باشد. ( آنندراج ) :
سپاهی چو دارد سر از شه دریغ
بباید همی کافت آن سر به تیغ.
بوالمثل.
کی خدمت را شایم تا پیش تو آیم
با این سر و این ریش چو پاغنده حلاج.
ابوالعباس.
همان بددل و سفله و بی فروغ
سرش پر ز کین و زبان پر دروغ.
فردوسی.
چو از وی کسی خواستی مر مرا
بجوشیدی از کینه مغز سرا.
فردوسی.
چنین و چنان هر چه دادیم رای
سران را سر آوردمی زیر پای.
فردوسی.
سخن تا نگویی بود زیر پای
چو گفتی ورا برسر توست جای.
فردوسی.
از همه خلق دل من سوی او دارد میل
بیهده نیست پس از آن کبر که اندر سر اوست.
فرخی.
صنما گرد سرم چند همی گردانی
زشتی از روی نکو زشت بود گردانی.
منوچهری.
نوروزماه گفت بجان و سر امیر
کز جان دی برآرم تا چند گه دمار.
منوچهری.
برید سری را که سران را سر بود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 186 ).
سر دشمن آنکو برآرد بماه
فروافکند خویشتن را بچاه.
اسدی.
سر خصم اگر بشکند مشت تو
شود نیز آزرده انگشت تو.
اسدی.
نگهبان سرت گشته ست اسرار
اگر سَر بایدت سِر را نگه دار.
ناصرخسرو.
که چون وقتی غروری در سر او شدی یا خیانتی اندیشیدی. ( فارسنامه ابن البلخی ص 92 ).
عقل را گه کله نهد بر سر
تا سر اندر سر کلاه کند.
سنایی.
قماری زنم بر سر و پای آنگه
ز سر پای سازم بپا میگریزم.
خاقانی.
در سر داری که در سر افسر داری
وَاندر سر آن شوی که در سر داری.
؟ ( از ترجمه تاریخ یمینی ).
بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

( اسم ) نوعی ماهی .
وادی است در بطن حله

فرهنگ معین

به راه ( ~ . بِ ) (ص مر. )مطیع ، فرمانبردار.
خوردن (سُ. دَ ) (مص ل . ) لیز خوردن .
برتافتن ( ~ . بَ تَ ) (مص ل . ) سرپیچی کردن .
( ~ . ) (اِ. ) شرابی که از برنج سازند.
(سَ رْ ) [ په . ] (اِ. ) ۱ - از اعضای بدن شامل گردن به بالا. ۲ - رییس ، مهتر. ۳ - فکر، اندیشه . ۴ - زور، قوت . ۵ - پسوندی است که در موارد ذیل استعمال شود. الف : پسوند زمان : پیرانه سر. ب :پسوند مکان : رامسر. ،~ و دستار نمودن کنایه از: خودنمایی کردن .
و کار (سَ رُ ) (اِمر. ) ۱ - کار. ۲ - معامله .
( ~ . ) (اِ. ) نوعی ماهی .
( ~ . ) (ص . ) سرخ ، سرخ رنگ .
(سُ ) (اِ. ) کفشی که از ریسمان بافند، موزه .
(س رُ ) [ ع . ] (اِ. ) راز.

فرهنگ عمید

۱. (زیست شناسی ) عضو بدن انسان و حیوان از گردن به بالا که مغز و چشم و گوش و بینی در آن قرار دارد.
۲. [مجاز] آغاز و اول چیزی: سر زمستان، سر سال.
۳. [مجاز] بالای چیزی: سر درخت، سر دیوار، سر کوه.
۴. [مجاز] نوک چیزی: سرِ انگشت، سر سوزن.
۵. (اسم، صفت ) [جمع: سران] [مجاز] شخص بزرگ، سرور، رئیس.
* سرآمدن: (مصدر لازم ) [مجاز] پایان یافتن، به پایان رسیدن، تمام شدن.
* سر آوردن: (مصدر متعدی ) [مجاز] به سرآوردن، پایان دادن، به آخر رساندن.
* سر باز زدن: (مصدر لازم ) ‹سر وازدن› [مجاز] سر تافتن، سر برتافتن، نافرمانی کردن، سرپیچی کردن، ابا کردن: عاقلانی که ز زنجیر تو سر وازده اند / غافلانند که بر دولت خود پا زده اند (صائب: لغت نامه: سروازدن ).
* سر برآوردن: (مصدر لازم )
۱. سر برداشتن، سر بلند کردن.
۲. [مجاز] قیام کردن، به پا خاستن.
* سر برتافتن: (مصدر لازم ) ‹سر تافتن، سر برتابیدن› [قدیمی، مجاز] سرپیچی کردن، نافرمانی کردن.
* سر برداشتن: (مصدر لازم )
۱. سر بلند کردن.
۲. بلند کردن سر از بالش و بستر.
۳. [مجاز] قیام کردن، بر ضد کسی برخاستن، شورش کردن.
* سر برزدن: (مصدر لازم ) [قدیمی، مجاز]
۱. سر برآوردن و روییدن گیاه از زمین یا برگ و غنچه از درخت، سر زدن.
۲. برآمدن آفتاب.
* سر برکردن: (مصدر لازم ) [قدیمی] = * سر برآوردن
* سر بلند کردن: (مصدر لازم ) بلند کردن سر خود، سر برافراشتن، سر برداشتن.
* سر پیچیدن: (مصدر لازم ) [مجاز] سر تافتن، سر برتافتن، سر برتابیدن، سرپیچی کردن، نافرمانی کردن.
* سر تابیدن: (مصدر لازم ) [مجاز] سر تافتن، سر برتابیدن، نافرمانی کردن، سرپیچی کردن، رو گرداندن.
* سر تافتن: (مصدر لازم ) ‹سر برتافتن› [مجاز] سر تابیدن، سر برتابیدن، سر پیچیدن، سرپیچی کردن، نافرمانی کردن.
* سر حال: [مجاز]
۱. خوشحال، بانشاط.
۲. تندرست.
* سر خوردن: (مصدر لازم ) [عامیانه، مجاز] از کاری یا چیزی نومید و دل زده شدن و از آن صرف نظر کردن.
* سر دادن: (مصدر لازم )
۱. سر باختن، جانبازی کردن، دادن سر در راه کسی.
۲. (مصدر متعدی ) [مجاز] رها کردن، ول کردن، آزاد ساختن: دارید سرای کاینه دستی به هم آرید / ورنه سرتان دادم خیزید، معافید (سنائی۲: ۴۰۲ ).
* سر درآوردن: (مصدر لازم )
۱. سر از جایی بیرون کردن.
۲. [مجاز] در جایی ظاهر شدن.
* سر درآوردن از کاری: از آن آگاه شدن و بر آن وقوف یافتن.
* سر دواندن: (مصدر متعدی ) ‹سر دوانیدن› [عامیانه، مجاز] کسی را معطل و سرگردان کردن و وعدۀ امروز و فردا دادن.
* سر رسیدن: (مصدر لازم ) [عامیانه، مجاز]
۱. ناگهان از راه رسیدن.
۲. فرارسیدن موعد کاری، فرارسیدن.
* سر رفتن: (مصدر لازم )
۱. [عامیانه، مجاز] پایان یافتن، تمام شدن مدت.
۲. ‹از سر رفتن› لبریز شدن مایعی که در حال جوشیدن است از سر ظرف.
* سر زدن: ‹سر برزدن› [مجاز]
۱. سر برآوردن و روییدن گیاه از زمین یا برگ و غنچه از درخت.
۲. برآمدن آفتاب.
* سر زدن به کسی: (مصدر متعدی ) بی خبر نزد کسی رفتن و از او احوال پرسی کردن.
* سر زدن به کاری یا چیزی: (مصدر لازم ) [مجاز] آن را دیدن و وارسی کردن.
* سر سپردن: (مصدر لازم ) [مجاز] تسلیم شدن، مطیع گشتن، فرمان برداری کردن.
* سر فرود آوردن:
۱. سر خم کردن.
۲. خم شدن برای تعظیم.
۳. [مجاز] تسلیم شدن، مطیع گشتن.
* سر کردن: (مصدر لازم ) [عامیانه، مجاز]
۱. شروع کردن، آغاز کردن سخن، افسانه، گریه، ناله، یا شکوه: شکوه از خست ارباب دغل سر نکنی / گنج نَبْود هنر این طایفه را در اعداد (صائب: لغت نامه: سر کردن ).
۲. با کسی ساختن و به سر بردن، به سر بردن.
۳. [مجاز] با کسی زندگی کردن و مدارا نمودن.
* سر کشیدن: (مصدر لازم ) [عامیانه، مجاز]
۱. سرکشی کردن، سر زدن.
۲. (مصدر متعدی ) آشامیدن چیزی با قدح یا پیاله، به سر کشیدن.
* سر گذر: [عامیانه]
۱. سر کوچه.
۲. کوی، محله.
* سر گرفتن: (مصدر لازم ) [عامیانه، مجاز]
۱. آغاز شدن.
۲. درگیر شدن.
* سر وازدن: (مصدر لازم ) ‹سر باز زدن› [قدیمی، مجاز] سر تافتن، سر برتافتن، سرپیچی کردن، نافرمانی کردن.
* سر وقت:
۱. اول وقت، به هنگام و در موقع معین.
۲. = سروقت
* سروبر: [عامیانه]
۱. شکل وقیافه.
۲. وضع لباس و پوشاک.
* سروته: [عامیانه، مجاز] اول و آخر چیزی یا جایی.
* سروته یک کرباس بودن: [مجاز] همه از یک قماش بودن، مانند و برابر هم بودن.
* سروسامان دادن: [مجاز] نظم و ترتیب دادن.
* سروسامان: [مجاز]
۱. اسباب خانه، لوازم زندگی.
۲. نظم وترتیب و آراستگی در خانه و زندگانی یا در کاری.
* سَروسِر: [مجاز] راز و رابطۀ پنهانی.
* سَروسِر داشتن با کسی: [مجاز] با او رابطۀ پنهانی داشتن.
* سروصدا: [مجاز] دادوفریاد، جاروجنجال، همهمه، صدای های درهم و برهم.
* سروصورت: [عامیانه، مجاز]
۱. سروروی، شکل وقیافه.
۲. نظم و ترتیب، آراستگی.
* سروصورت دادن: [عامیانه، مجاز] نظم و ترتیب دادن به کاری یا چیزی.
* سروکار: [مجاز]
۱. کار و ارتباط.
۲. معامله، دادوستد.
* سروکار داشتن: [مجاز]
۱. کار داشتن، رابطه داشتن.
۲. دادوستد داشتن.
* سروکله زدن: [عامیانه، مجاز] با کسی بحث کردن، سربه سر گذاشتن، بحث و گفتگو کردن برای یاد دادن کاری یا ثابت کردن موضوعی.
* ازسر: (قید ) از آغاز، از اول، از نو، دوباره.
* ازسر: (حرف اضافه )
۱. از رویِ.
۲. از راهِ: از سرِ یاری، از سرِ دلسوزی.
* از سر باز کردن: (مصدر متعدی ) رفع کردن، رد کردن: ساقیا از شبانه مخموریم / از سرم باز کن بلای خمار (سلمان ساوجی: ۴۷۲ ).
* از سر به در کردن: (مصدر متعدی ) از سر بیرون کردن، از یاد بردن، فراموش کردن: دل را اگرچه بال و پر از غم شکسته شد / سودای دام عاشقی از سر به در نکرد (حافظ: ۲۹۶ ).
* از سر گرفتن: (مصدر متعدی ) از نو آغاز کردن، دوباره شروع کردن.
* از سر وا کردن: (مصدر متعدی ) رد کردن، دور کردن کسی یا رد کردن کاری به حیله یا بهانه ای.
* برسر:
۱. بر روی سر، بالای سر.
۲. (صفت ) [قدیمی] برتر.
۳. [قدیمی] بزرگ.
۴. [قدیمی] سردار.
* برسر آمدن: (مصدر لازم ) [قدیمی]
۱. برتری یافتن.
۲. پیروزی یافتن، غلبه یافتن.
۳. افزونی یافتن.
* به سر آوردن: (مصدر متعدی ) [مجاز] پایان دادن، به آخر رسانیدن.
* به سر بردن: (مصدر متعدی ) [مجاز]
۱. به پایان رسانیدن.
۲. (مصدر لازم ) روز گذرانیدن.
۳. (مصدر لازم ) سازگاری کردن.
* به سر درآمدن: (مصدر لازم ) [مجاز]
۱. با سر به زمین خوردن.
۲. لغزیدن و بر زمین خوردن.
* به سر درآمده: [مجاز] لغزیده، کسی که با سر به زمین خورده.
* به سر دویدن: (مصدر لازم ) [مجاز]
۱. دویدن در نهایت شتاب و سرعت و از روی علاقه برای رسیدن به مقصدی خاص.
۲. شتاب کردن در اجرای امر و فرمان کسی.
* به سر رسیدن: (مصدر لازم ) [مجاز] به پایان رسیدن، به آخر رسیدن، پایان یافتن.
* به سر شدن: (مصدر لازم ) [مجاز] به سر رسیدن، به پایان رسیدن.
* به سرآمدن: (مصدر لازم ) = * سرآمدن
امر پوشیده و نهفته، راز.
* سرّ لدن (لدنی ): راز الهی: تا که در هر گوش نآید این سخن / یک همی گویم ز صد سرّ لدن (مولوی: ۱۰۶ ).
۱. لغزنده.
۲. (بن مضارعِ سریدن ) = سُریدن
* سُر خوردن: (مصدر لازم ) [عامیانه]
۱. لیز خوردن، سریدن، لغزیدن.
۲. از روی سرسره یا جای سراشیب خزیدن و فرود آمدن.
* سُر دادن: (مصدر متعدی ) [عامیانه] چیزی را در جای صاف و هموار لغزاندن و به جلو راندن، لغزاندن.
نوعی کفش که رویۀ آن را از نخ می بافند، گیوه.

گویش مازنی

/sar/ سر کله - رییس – سرکرد – بزرگ ۳به آن سوگند هم خورند مثل ته سر به معنای سوگند به سر تو یا به سر تو قسم & سرو - سرخ دار & بی حس – کرخت & سیر – مخالف گرسنه - سیر – واحد وزنی معادل ۷۵ گرم & سحر و جادو - راز & نخست – بالا - همسر ۳پسوند مکان مثل بنه سر ۴اضافه و بهره ی پول & چمن - لیز & سبزی سیر - بی میل و سیر & پیشوندی به معنی دوباره، در معادل فارسی

واژه نامه بختیاریکا

( سِر ) بی حس
بیحال؛ بی هوش
جُو به سر
( سِر ) دانه های برنج بیرون نیامده از پوسته در برنجکوبی
( سِر ) رند؛ زرنگ؛ با سیاست
( سِر ) سُر؛ لیز
( سُرُ ) سرون؛ سر؛ شاخ
( سُر ) قرمز
کورکورک
( سِر ) معرکه؛ غوغا؛ حماسه
مِن سَر سُهده
واحد هر دوره خواب
بالا زور
پوک؛ سُرُ؛ چَک
کَد؛ گَل؛ ری
( سُر ) پِلِقا؛سِر

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] سر (ابهام زدایی). سر ممکن است در معانی ذیل به کار رفته باشد: • سر (بخش فوقانی بدن)، (به فتح سین و سکون راء)، بخش فوقانی بدن• سر (راز)، (به کسر سین و تشدید راء)، به معنی راز
...

[ویکی فقه] سر (بخش فوقانی بدن). سَر، به فتح سین و سکون یاء، همان بخش فوقانی یا بالاترین و یا جلو آمده ترین بخش بدن است. فقها در بابهای مختلف فقهی نظیر طهارت، صلات، صوم، حج، جهاد، کفالت، نکاح، ارث، حدود، قصاص و دیات از احکام مرتبط با آن سخن گفته اند.
به بخش فوقانی بدن انسان، شامل جمجمه و مغز و نیز به بالاترین یا جلو آمده ترین بخش از بدن مهره داران که مغز، چشمها، گوشها، بینی، دهان و آرواره ها در آن قرار دارند، سر اطلاق می شود.
احکام سر در باب طهارت
پوشاندن سر هنگام تخلّی مستحب است. از واجبات وضو مسح قسمت جلو سر است. در غسل ترتیبی، سر قبل از دیگر اعضای بدن شسته می شود و باید آب به پوست سر برسد و خیس کردن موها کفایت نمی کند. در غسل شب اول ماه رمضان، مستحب است ـ قبل یا بعد از غسل ـ سی کف آب روی سر ریخته شود. مستحب است در آغاز ورود به حمام مقداری آب گرم بر جلو سر ریخته شود؛ چنان که گذاردن عمامه بر سر هنگام خروج از حمام مستحب است .
← احکام سر میّت
هنگام زیارت امامان علیهم السّلام در مشاهد مشرفه رو به قبله، نزد سر امام علیه السّلام ایستادن و خواندن دعا و نماز زیارت، مستحب است.
احکام سر در نماز
...

[ویکی فقه] سر (راز). سرّ، به کسره سین و تشدید راء، به معنی آنچه کتمان می شود و مخفی کردن مطلبی در دل است که معادل فارسی آن "راز" می باشد. در قرآن کریم در بعضی موارد به معنای مخفی کردن چیزی و همچنین به معنای انجام دادن پنهانی کاری استعمال شده است. از آن به مناسبت در بابهای طهارت، جهاد و تجارت سخن گفته اند.
"سِرّ" از ماده "سرر" در لغت به معنای پنهان کردن مطلبی در دل می باشد و "اسرار" به معنای گفتن راز پنهانی به کسی و سفارش به پنهان داشتن آن است. "اسرّ" از اضداد است؛ هم به معنای پنهان ساختن آمده و هم به معنای آشکار نمودن به کار رفته است.
سر و اسرار از منظر قرآن
سرّ و مشتقات آن ۳۳ مرتبه در قرآن کریم بیان شده که برخی مصادیق به معنای مخفی کردن چیزی آمده؛ مانند: «أَسَرُّوهُ بِضاعَةً»، «و این امر را بعنوان یک سرمایه از دیگران مخفی داشتند.».برخی دیگر به معنای فعلی را پنهانی انجام دادن آمده؛ مانند: «وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیة» «و از آنچه به آنها روزی داده ایم، در پنهان و آشکار انفاق می کنند.».و در بیشتر موارد به معنای سخن پنهانی یا راز درون دل افراد است. و...
علم خداوند به اسرار عالم
بر اساس آیات قران کریم خداوند به همه اسرار عالم آگاه است و هیچ چیز از علم او مخفی نمی ماند:«یعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ یعْلَمُ ماتُسِرُّونَ وَ ماتُعْلِنُونَ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُور» «آنچه را در آسمانها و زمین است می داند، و از آنچه پنهان یا آشکار می کنید، با خبر است و خداوند از آنچه در درون سینه هاست، آگاه است .».جمله «والله علیمٌ بذاتِ الصّدور» اعتراضیه است، تا شمول علم الهی را به «ماتُسرّون و ماتُعلِنون» آشکار سازد؛ یعنی خداوند نسبت به آن اسراری که در دل مردم بوده و خود از آن غافلند، آگاه است. اساساً "سرّ" مربوط به انسان است و چیزی در عالم از خدای سبحان پوشیده نیست. به همین دلیل، خداوند یهود را سرزنش کرده و می فرماید: مگر نمی دانند که هیچ چیز بر خداوند پنهان نیست؟یهودیان بشارت به پیامبر اسلام را که در کتبشان آمده بود، به عنوان راز (سرّ درونی مذهب خودشان)، از مسلمانان می پوشاندند و افشاکنندگان آن را سرزنش می نمودند:«قالُوا أَتُحَدِّثُونَهُمْ بِمافَتَحَ اللَّهُ عَلَیکُمْ لِیحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُم ...» «می گویند: چرا مطالبی را که خداوند (درباره صفات پیامبر اسلام) برای شما بیان کرد، به مسلمانان بازگو می کنید، تا (روز رستاخیز) در پیشگاه خدا، بر ضد شما به آن استدلال کنند؟...».آیه کریمه در مقام توبیخ یهود است؛ زیرا یهود چنین می پنداشتند که پروردگار عالم فقط بر آنچه آشکار کنند، آگاه بوده و بر اسرار نهانی آنان هرگز احاطه نخواهد داشت. لذا خدای متعال بر اساس حکمت و مصلحت خودش، اسرار درونی دشمنان اسلام را فاش می کند تا توطئه های آنها نقش بر آب شود:«قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِکُم ...» «خدا ما را از اخبارتان آگاه ساخته است...».این عبارت بیانگر علت عدم پذیرفته شدن عذر منافقان است؛ زیرا وقتی خداوند رازهای درونی آنان را آشکار می سازد، راهی برای پذیرش عذر و بهانه برای آنها باقی نمانده و دستشان از فریب مؤمنان کوتاه می شود. به همین دلیل منافقان همواره در اضطراب و دلهره به سر می بردند:«یحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْتُنَزَّلَ عَلَیهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِی قُلُوبِهِمْ... » «منافقان از آن بیم دارند که سوره ای بر ضدّ آنان نازل گردد، و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد...».منافقان همواره وجودشان مملو از ترس بود که سوره ای یا آیه ای نازل شود و کفر، افکار شوم و نقشه آنان را علیه پیامبر اسلام بر ملا کرده و آنان را رسوا کند؛ لذا خداوند به پیامبر خویش می فرماید: به ایشان بگو که به زودی آن چه از آن می ترسید، اتفاق خواهد افتاد.
انواع سرّ در قرآن
...

دانشنامه عمومی

سَر بالاترین بخش بدن انسان است و یکی از اندام موجود در بیشتر موجودات است. مغز انسان و بیشتر موجودات در سر آن ها قرار دارد.
پرده داخلی: پرده داخلی چسبیده به مغز و نخاع بوده و کار تغذیه مغز را برعهده دارد.
پرده میانی: پرده میانی عنکبوتیه نام دارد که به پرده خارجی چسبیده و از پرده داخلی کم و بیش فاصله دارد.
پرده خارجی: از بافت پیوندی محکم تشکیل شده و به استخوانهای محافظ چسبیده است.
دستگاه عصبی مرکزی قسمتی از دستگاه عصبی است که در درون محفظه ای استخوانی به نام استخوان جمجمه و ستون فقرات قرار گرفته است و شامل: مغز و نخاع می باشد. از نظر ساختمانی در دستگاه اعصاب مرکزی دو قسمت به نام های ماده سفید و ماده خاکستری قابل تشخیص می باشد. مغز شامل قسمت های متنوعی است که هر کدام از آن ها در عین حال که با یکدیگر در ارتباط هستند کارهای متفاوتی را انجام می دهند.
در فاصله بین عنکبوتیه و پرده داخلی مایع شفافی قرار گرفته است که از ترشحات رگ های خونی است. این مایع را مایع مغزی-نخاعی می گویند و کار آن محافظت از بافت عصبی است.مخ بزرگترین قسمت مغز است و دارای دو نیمکره است که توسط رشته های عصبی محکم و سفید رنگی بهم متصلند و ارتباط دو نیمکره نیز از طریق همین رشته های عصبی صورت می گیرد. قسمت سطحی مخ، خاکستری رنگ است و قشر مخ نامیده می شود. قشر مخ در انسان به علت وسعت زیاد خود و جای گرفتن در فضای محدود حالت چین خورده دارد. در زیر قشر مخ ماده سفید رنگی وجو دارد که از اجتماع رشته های عصبی میلین دار تشکیل شده است و این رشته همان دنباله های نورون هایی هستند که در قشر خاکستری با سایر قسمت های دستگاه عصبی قرار دارند.عکس سر

سر (ابهام زدایی). سَر بالاترین بخش بدن انسان و یکی از اندام موجود در بیشتر جانداران است.
سِر (لقب) یکی از لقب های اروپایی
سر (فیلم)
سُر به معنی لیز و لغزنده
سِر به معنی بی حسی موضعی اندام
سِرّ به معنی راز
سر همچنین ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:

سر (عنوان). سِر (به انگلیسی: Sir) «لقبی تشریفاتی» است که به شوالیه ها (به انگلیسی: Knight) یا بارونها (به انگلیسی: Baronet) اطلاق می شده است. این رویه در بریتانیا تا امروز همچنان ادامه دارد.
دیکشنری آو کانتمپرری اینگلیش - لانگمن
واژه سر برای اولین بار در ۱۲۹۷ در اسناد مکتوب دیده می شود و از زبان های فرانسه میانه و لاتین به زبان انگلیسی راه یافته است.

سر (فیلم). «سر» (انگلیسی: Head) فیلمی در ژانر موزیکال به کارگردانی باب رافلسون است که در سال ۱۹۶۸ منتشر شد.
۶ نوامبر ۱۹۶۸ (۱۹۶۸-11-۰۶)عکس سر (فیلم)

سر (لقب). سِر (به انگلیسی: Sir) «لقبی تشریفاتی» است که به شوالیه ها (به انگلیسی: Knight) یا بارونها (به انگلیسی: Baronet) اطلاق می شده است. این رویه در بریتانیا تا امروز همچنان ادامه دارد.
واژه سر برای اولین بار در ۱۲۹۷ در اسناد مکتوب دیده می شود و از زبان های فرانسه میانه و لاتین به زبان انگلیسی راه یافته است.
گزارش تخلف یا اشتباه در معنی

دانشنامه آزاد فارسی

سَر (head)
سَر
بخشی از بدن انسان، شامل مغز و اندام های حسی ویژه، ازجمله بینی، زبان، گوش ها، و چشم ها. در سیر تکاملی رویان، تمایز بین سر و تنه و تشکیل گردن نسبتاً دیر اتفاق می افتد. پیش از پیدایش گردن، شکل کلی اجزای متفاوت مشخص شده است. در ابتدا، سر عمدتاً از اجزایی تشکیل می شود که مغز را در خود جا می دهند و صورت بعداً شکل می گیرد.

نقل قول ها

سر بالاترین بخش بدن انسان و یکی از اندام موجود در بیشتر جانداران است. مغز انسان و بیشتر موجودات در سر آنها قرار دارد.
• «هیچ می دانی که سر چیست؟ صومعهٔ حواس، زوایهٔ انفاس، قبهٔ بارو، کِلّهٔ بامو، کأسی بوالعجب، رأسی بی ذنب، قلهٔ خوشبو، گویی سخن گو، سبویی با چهار آب، آسمانی با دو آفتاب؛ دیگ نه، اما در جوش؛ خطیب نه اما سیه پوش.»• «منظری است پرنور و عضوی است با شعور، حقّهٔ جواهر اسرار و دُرج نفایس آبدار.»• «رسمی است قدیم که حیوانات علف به دهان خورند و شراب به دهان نوشند، اما آدمی طعام و شراب در دست گیرد بعده در دهان نهند؛ از برای مأکولات و مشروبات سر فرو نیارد. این چست؟ خوردن و آشامیدن خدمت شهوانی است، پس هرکه از برای این کار سر فرود آرد، گویی او خدمت شهوت کرده باشد کالبهائم.» -> ضیاءالدین نخشبی در چهل ناموس؛ ناموس دوم در مناقب سر

جدول کلمات

راز, رمز

فارسی به عربی

حاکم , حد اقصی , رییس , زهرة , عصابة , فکر , قمة , لغز , نقطة , یافوخ

پیشنهاد کاربران

در زبان لری بختیاری به معنی
سرخ

اسرار، راز،
معنای اصلی راز است.
راز
سر=رس=رأس.
واحدشمارش ( گاو؛گوسفندو. . . . )
سَر علاوه بر معانی گفته شده به عربی به معنای راه رفتن و از سیر هست.
در گویش شهرستان بهاباد، سُرُمُرُ گُندِه به فردی سالم و تندرست بی غم وغصه و خوش اطلاق می شود.
سرsar /علاوه بر معانی که ذکر شد معنی /روی/ هم می دهد. مثال سر پنجه، سر میز، گذاشتن نان سر سفره
سَرُ دُوْر چیزی بودن یا سر دور کاری بودن، در گویش شهرستان بهاباد به معنای سر در کاری ( چیزی ) نهادن ( کردن ) ؛ پرداختن بدان مثال فلانی سر دور روضه داره تگ میاد یا هست.
سِرّ ( جان پنهان ) secret soul
سَر : افزون بر ، علاوه بر ، بر افزون ، بعلاوه
بگفتم که : چندین بر این سر نهم
همه نیکویها به دختر دهم
معنی مصراع اول : به او گفتم چند برابر افزون بر آن را من خودم می دهم .
دکتر کزازی در مورد این واژه می نویسد :《" بر . . . سر نهادن" کما بیش برابر است با " سر دادن" که در پارسی امروز بکار می رود و از آن بهایی بر افزون خواسته می شود که در برابر کالایی ، برای بدر راندن ِ دیگر خواستاران ا ز میدان و بدست آوردن آن ، می پردازند. 》
نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ۱۳۸۴، ص ۲۴۷.


مترادف:راز
جمع:اسرار

راز، مترادف اسرار
سر ( sor ) : [ اصطلاح چوپانی ] این کلمه همان سهر فارسی به معنی قرمز است و به بزی گفته میشود که به این رنگ باشد.
بی حس شدن
تارک، راس، فرق، کله، مخ، چکاد، قله، نوک، در، درپوش، دهانه، سرپوش، بالا، بزرگ، پیشوا، رئیس، سرور، برتر، والاتر، قصه، آهنگ، میل، عزم، نیت، خیال، فکر، اندیشه، سمت، سو، طرف، سرانه، بالا | راز، رمز، مصاص، امرپوشیده، کار نهانی، اخفا، مکتوم | شیب، لیز، لغزنده، لغزان، موزه، سرخ، سرخ رنگ
سر با ضم س ، علاوه بر معانی مختلف ، در گویش بعضی از شهرهای استان کرمان مانند جیرفت ، کهنوج ، ریگانو . . . به معنی لب نیز کاربرد دارد . مثلا سرت را به دندان بگیر . . .
هر ساله ملکه بریتانیا به خاطر خدماتی در زمینه های مختلفی چون موسیقی، هنر، نمایش و. . . به تعداد زیادی از افراد، نشان افتخار اعطا می کند. این نشان ها و مدال ها عالی ترین رتبه امپراتوری بریتانیا و دارای سلسله مراتب هستند که از پایین ترین درجه یعنی MBE به عنوان عضو رتبه امپراتوری شروع می شود و بعد OBE درجه افسر رتبه امپراتوری، CBE فرمانده، درجه بالاتر شوالیه یا بانو و بالاترین درجه شوالیه عالی صلیب یا بانوی عالی صلیب است.
۱. [سَر] : کله - Head

۲. [سِر / سِرّ] : شُل و مُل - آدم بی انرژی - بی حس و حال - بی جون - کسی که کُند هست و انرژی زیادی از خودش صرف نمیکنه برای انجام کاری - فِرز نیستش
مثال : انقدر سِرّ نباش. وقتی صدات میکنم سریع باید بیای اینجا. نه اینکه بزاری دو ساعت دیگه بیایی

۳. [ سِرّ ] : یعنی راز . خیلی با هم میگن این دو واژه رو. یعنی بصورت : سِرّ و راز
به انگلیسی معادلش میشه secret یا mystery

۴. [ سُر ] : یعنی لیز و لَزِج. اصلا سُر خوردن معروفه. یعنی لیز خوردن. به انگلیسی میشه slippery
جادو
گردی
به کسره سین و تشدید را. از ماده سرر. به معنی پنهان کردن موضوعی در دل می باشد، خفا، پنهانی
سِر =راز
اَسرار =راز ها
( اصطلاح ) چیزی سر فلان کس شدن ، مثال:

اونا محبت سرشون نمی شه!
سَر ( Sər ) در زبان ترکی فعل امر به معنی پهن کن از مصدر سَرماق ( Sərmaq ) به معنی پهن کردن

سُر ( Sor ) در زبان ترکی فعل امر به معنی بمک و بپرس از مصدر سُرماق ( Sormaq ) به معنی مکیدن و پرسیدن
گیوه
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما