برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1644 100 1
شبکه مترجمین ایران

سر

/sar/

مترادف سر: تارک، راس، فرق، کله، مخ ، چکاد، قله، نوک ، در، درپوش، دهانه، سرپوش، بالا ، بزرگ، پیشوا، رئیس، سرور، برتر، والاتر، قصه، آهنگ، میل، عزم، نیت، خیال، فکر، اندیشه، سمت، سو، طرف، سرانه، بالا | راز، رمز، مصاص، امرپوشیده، کار نهانی، اخفا، مکتوم | شیب، لیز، لغزنده، لغزان، موزه، سرخ، سرخ رنگ

متضاد سر: پا، ته، دامنه، پایین | آبی رنگ

معنی سر در لغت نامه دهخدا

سر. [ س َ ] (اِ) پهلوی «سر» ، اوستا «سره » «بارتولمه 1565» «نیبرگ 202»، در پهلوی «اسر» (بی سر، بی پایان )، هندی باستان «سیرس » (رأس )، ارمنی «سر» (ارتفاع ، نوک و قله ، نشیب )، کردی ، افغانی ، بلوچی و سریکلی «سر» ، استی «سر» ، وخی ، سنگلیچی و منجی «سر» ، گیلکی «سر» ، فریزندی ، یرنی و نطنزی «سر» ، «کتاب 1 ص 288»، سمنانی ، سنگسری و لاسگردی «سر» ، سرخه یی «سر» ، شهمیرزادی «سر» (کتاب 2 ص 185)، اورامانی «سر» (کتاب اورامان 126). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). بعربی رأس. (برهان ).معروف که ترجمه ٔ رأس باشد. (آنندراج ) :
سپاهی چو دارد سر از شه دریغ
بباید همی کافت آن سر به تیغ.
بوالمثل.
کی خدمت را شایم تا پیش تو آیم
با این سر و این ریش چو پاغنده ٔ حلاج.
ابوالعباس.
همان بددل و سفله و بی فروغ
سرش پر ز کین و زبان پر دروغ.
فردوسی.
چو از وی کسی خواستی مر مرا
بجوشیدی از کینه مغز سرا.
فردوسی.
چنین و چنان هر چه دادیم رای
سران را سر آوردمی زیر پای.
فردوسی.
سخن تا نگویی بود زیر پای
چو گفتی ورا برسر توست جای.
فردوسی.
از همه خلق دل من سوی او دارد میل
بیهده نیست پس از آن کبر که اندر سر اوست.
فرخی.
صنما گرد سرم چند همی گردانی
زشتی از روی نکو زشت بود گردانی.
منوچهری.
نوروزماه گفت بجان و سر امیر
کز جان دی برآرم تا چند گه دمار.
منوچهری.
برید سری را که سران را سر بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 186).
سر دشمن آنکو برآرد بماه
فروافکند خویشتن را بچاه.
اسدی.
سر خصم اگر بشکند مشت تو
شود نیز آزرده انگشت تو.
اسدی.
نگهبان سرت گشته ست اسرار
اگر سَر بایدت سِر را نگه دار.
ناصرخسرو.
که چون وقتی غ ...

معنی سر به فارسی

سر
( اسم ) نوعی ماهی .
وادی است در بطن حله
[ گویش مازنی ] /sar/ سر کله - رییس – سرکرد – بزرگ ۳به آن سوگند هم خورند مثل ته سر به معنای سوگند به سر تو یا به سر تو قسم & سرو - سرخ دار & بی حس – کرخت & سیر – مخالف گرسنه - سیر – واحد وزنی معادل ۷۵ گرم & سحر و جادو - راز & نخست – بالا - همسر ۳پسوند مکان مثل بنه سر ۴اضافه و بهره ی پول & چمن - لیز & سبزی سیر - بی میل و سیر & پیشوندی به معنی دوباره، در معادل فارسی
۱ - شهرستانی است در آذربایجان شرقی (استان سوم) در مغرب شهرستان تبریز در منطقه کوهستانی و جلگه و مانند دهلیزیست که بین دو رشته جبال سبلان از شمال و بزگوش از جنوب محدود میشود . هوای شهرستان در منطقه جلگه معتدل و در منطقه کوهستانی سردسیر است . آب مشروبی و مزروعی از چشمه و رودهای محلی و دامنه های جنوبی سبلان و دامنه های شمالی بزگوش تامین میگردد . شهرستان مزبور از دو بخش زیر تشکیل میشود : بخش مرکزی دارای ۱۴۹ آبادی و ۱٠۶۹۷۵ تن سکنه آلان براغوش دارای ۳۳ آبادی و ۱۷۷۱٠ تن سکنه و خود شهرستان ۱۲۲۵۳۲ تن سکنه دارد . ۲ - بخش مرکزی شهرستان سراب که از شمال بکوه سبلان از جنوب بکوه بزگوش از مشرق بشهرستان اردبیل و از مغرب به بخش آلان براغوش و بستان آباد محدود است . کوهستانی سردسیر و از ۷ دهستان تشکیل شده جمعا ۱۱۶ آبادی و ۱٠۶۹۷۵ تن جمعیت دارد که با سکنه خود شهر سراب بالغ بر ۱۲۱۷۹٠ تن میباشد. ۳- شهریست مرکز شهرستان سراب واقع در ۱۲۴ کیلومتری مشرق شهر تبریز در جلگه و مسیر شوسه تبریز به اردبیل جمعیت آن حدود ۱۸۳۶۱ تن میباشد . دارای کارخانه برق و کارخانه آرد سازی و مسجد جامع آن از بناهای تاریخی است .
۱ - سرچشمه . ۲ - جایی که آب از رودخانه بجوی آید . ۳ - خلاصه و بهتر هر چیز .
دهی است از دهستان کهنه فرود بخش حومه شهرستان قوچان . واقع در ۱۲ هزار گزی قوچان و ۹ هزار گزی باختر شوسه عمومی .
دهی است از دهستان خزل شهرستان نهاوند واقع در ۵۲ هزار گزی شمال باختری شهر نهاوند و ۴ هزار گزی هفت خانی .
سر آب باغ ...

معنی سر در فرهنگ معین

سر
به راه ( ~ . بِ) (ص مر.)مطیع ، فرمانبردار.
خوردن (سُ. دَ) (مص ل .) لیز خوردن .
برتافتن ( ~ . بَ تَ) (مص ل .) سرپیچی کردن .
( ~ .) (اِ.) شرابی که از برنج سازند.
(سَ رْ) [ په . ] (اِ.) ۱ - از اعضای بدن شامل گردن به بالا. ۲ - رییس ، مهتر. ۳ - فکر، اندیشه . ۴ - زور، قوت . ۵ - پسوندی است که در موارد ذیل استعمال شود. الف : پسوند زمان : پیرانه سر. ب :پسوند مکان : رامسر. ،~ و دستار نمودن کنایه از: خودنمایی کردن .
و کار (سَ رُ) (اِمر.) ۱ - کار. ۲ - معامله .
( ~ .) (اِ.) نوعی ماهی .
( ~ .) (ص .) سرخ ، سرخ رنگ .
(سُ) (اِ.) کفشی که از ریسمان بافند، موزه .
(س رُ) [ ع . ] (اِ.) راز.
(سَ. زَ دَ) (مص ل .) نافرمانی کردن ، تمرد، سرکشی ، طغیان .
( ~ . نَ دَ) (مص ل .) استراحت کردن .
( ~ . بَ. خَ. نَ دَ) [ فا - ع . ] (مص ل .) فرمانبردار شدن ، مطیع شدن .
( ~ . بَ زَ دَ)(مص ل .) ۱ - روییدن . ۲ - آشکار شدن . ۳ - طلوع کردن .
( ~ . بَ کَ دَ) (مص ل .) سربلند کردن ، سر درآوردن .
( ~ . بَ تَ)(مص ل .) قیام کردن ، شورش کردن .
( ~ . بُ دَ) (مص ل .) مجازاً، تند رفتن .
زیر ( ~ . بِ) (ص مر.) کنایه از: محجوب ، فروتن .
هوا ( ~ . بِ هَ) [ فا - ع . ] (ص مر.) بی توجه ، بازی گوش ، بی دقت .
( ~ . بِ) (ص مر.) (عا.) نابود، معدوم .
...

معنی سر در فرهنگ فارسی عمید

سر
۱. (زیست شناسی) عضو بدن انسان و حیوان از گردن به بالا که مغز و چشم و گوش و بینی در آن قرار دارد.
۲. [مجاز] آغاز و اول چیزی: سر زمستان، سر سال.
۳. [مجاز] بالای چیزی: سر درخت، سر دیوار، سر کوه.
۴. [مجاز] نوک چیزی: سرِ انگشت، سر سوزن.
۵. (اسم، صفت) [جمع: سران] [مجاز] شخص بزرگ، سرور، رئیس.
* سرآمدن: (مصدر لازم) [مجاز] پایان یافتن، به پایان رسیدن، تمام شدن.
* سر آوردن: (مصدر متعدی) [مجاز] به سرآوردن، پایان دادن، به آخر رساندن.
* سر باز زدن: (مصدر لازم) ‹سر وازدن› [مجاز] سر تافتن، سر برتافتن، نافرمانی کردن، سرپیچی کردن، ابا کردن: عاقلانی که ز زنجیر تو سر وازده اند / غافلانند که بر دولت خود پا زده اند (صائب: لغت نامه: سروازدن).
* سر برآوردن: (مصدر لازم)
۱. سر برداشتن، سر بلند کردن.
۲. [مجاز] قیام کردن، به پا خاستن.
* سر برتافتن: (مصدر لازم) ‹سر تافتن، سر برتابیدن› [قدیمی، مجاز] سرپیچی کردن، نافرمانی کردن.
* سر برداشتن: (مصدر لازم)
۱. سر بلند کردن.
۲. بلند کردن سر از بالش و بستر.
۳. [مجاز] قیام کردن، بر ضد کسی برخاستن، شورش کردن.
* سر برزدن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]
۱. سر برآوردن و روییدن گیاه از زمین یا برگ و غنچه از درخت، سر زدن.
۲. برآمدن آفتاب.
* سر برکردن: (مصدر لازم) [قدیمی] = * سر برآوردن
* سر بلند کردن: (مصدر لازم) بلند کردن سر خود، سر برافراشتن، سر برداشتن.
* سر پیچیدن: (مصدر لازم) [مجاز] سر تافتن، سر برتافتن، سر برتابیدن، سرپیچی کردن، نافرمانی کردن.
* سر تابیدن: (مصدر لازم) [مجاز] سر تافتن، سر برتابیدن، نافرمانی کردن، سرپیچی کردن، رو گرداندن.
* سر تافتن: (مصدر لازم) ‹سر برتافتن› [مجاز] سر تابیدن، سر برتابیدن، سر پیچیدن، سرپیچی کردن، نافرمانی کردن.
* سر حال: [مجاز]
۱. خوشحال، بانشاط.
۲. تندرست.
* سر خوردن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز] از کاری یا چیزی نومید و دل زده شدن و از آن صرف نظر کردن.
* سر دادن: (مصدر لازم)
۱. سر باختن، جانبازی کردن، دادن سر در راه کسی.
۲. (مصدر متعدی) [مجاز] رها کردن، ول کردن، آزاد ساختن: دارید سرای کاینه دستی به هم آرید / ورنه سرتان دادم خیزید، معافید (سنائی۲: ۴۰۲).
* سر درآوردن: (مصدر ...

سر در دانشنامه اسلامی

سر ممکن است در معانی ذیل به کار رفته باشد: • سر (بخش فوقانی بدن)، (به فتح سین و سکون راء)، بخش فوقانی بدن• سر (راز)، (به کسر سین و تشدید راء)، به معنی راز
...
سَر، به فتح سین و سکون یاء، همان بخش فوقانی یا بالاترین و یا جلو آمده ترین بخش بدن است. فقها در بابهای مختلف فقهی نظیر طهارت، صلات، صوم، حج، جهاد، کفالت، نکاح، ارث، حدود، قصاص و دیات از احکام مرتبط با آن سخن گفته اند.
به بخش فوقانی بدن انسان، شامل جمجمه و مغز و نیز به بالاترین یا جلو آمده ترین بخش از بدن مهره داران که مغز، چشمها، گوشها، بینی، دهان و آرواره ها در آن قرار دارند، سر اطلاق می شود.
احکام سر در باب طهارت
پوشاندن سر هنگام تخلّی مستحب است. از واجبات وضو مسح قسمت جلو سر است. در غسل ترتیبی، سر قبل از دیگر اعضای بدن شسته می شود و باید آب به پوست سر برسد و خیس کردن موها کفایت نمی کند. در غسل شب اول ماه رمضان، مستحب است ـ قبل یا بعد از غسل ـ سی کف آب روی سر ریخته شود. مستحب است در آغاز ورود به حمام مقداری آب گرم بر جلو سر ریخته شود؛ چنان که گذاردن عمامه بر سر هنگام خروج از حمام مستحب است .
← احکام سر میّت
هنگام زیارت امامان علیهم السّلام در مشاهد مشرفه رو به قبله، نزد سر امام علیه السّلام ایستادن و خواندن دعا و نماز زیارت، مستحب است.
احکام سر در نماز
...
سرّ، به کسره سین و تشدید راء، به معنی آنچه کتمان می شود و مخفی کردن مطلبی در دل است که معادل فارسی آن "راز" می باشد. در قرآن کریم در بعضی موارد به معنای مخفی کردن چیزی و همچنین به معنای انجام دادن پنهانی کاری استعمال شده است. از آن به مناسبت در بابهای طهارت، جهاد و تجارت سخن گفته اند.
"سِرّ" از ماده "سرر" در لغت به معنای پنهان کردن مطلبی در دل می باشد و "اسرار" به معنای گفتن راز پنهانی به کسی و سفارش به پنهان داشتن آن است. "اسرّ" از ا ...


سر در دانشنامه ویکی پدیا

سر
سَر بالاترین بخش بدن انسان است و یکی از اندام موجود در بیشتر موجودات است. مغز انسان و بیشتر موجودات در سر آن ها قرار دارد.
پرده داخلی: پرده داخلی چسبیده به مغز و نخاع بوده و کار تغذیه مغز را برعهده دارد.
پرده میانی: پرده میانی عنکبوتیه نام دارد که به پرده خارجی چسبیده و از پرده داخلی کم و بیش فاصله دارد.
پرده خارجی: از بافت پیوندی محکم تشکیل شده و به استخوانهای محافظ چسبیده است.
دستگاه عصبی مرکزی قسمتی از دستگاه عصبی است که در درون محفظه ای استخوانی به نام استخوان جمجمه و ستون فقرات قرار گرفته است و شامل: مغز و نخاع می باشد. از نظر ساختمانی در دستگاه اعصاب مرکزی دو قسمت به نام های ماده سفید و ماده خاکستری قابل تشخیص می باشد. مغز شامل قسمت های متنوعی است که هر کدام از آن ها در عین حال که با یکدیگر در ارتباط هستند کارهای متفاوتی را انجام می دهند.
در فاصله بین عنکبوتیه و پرده داخلی مایع شفافی قرار گرفته است که از ترشحات رگ های خونی است. این مایع را مایع مغزی-نخاعی می گویند و کار آن محافظت از بافت عصبی است. مخ بزرگترین قسمت مغز است و دارای دو نیمکره است که توسط رشته های عصبی محکم و سفید رنگی بهم متصلند و ارتباط دو نیمکره نیز از طریق همین رشته های عصبی صورت می گیرد. قسمت سطحی مخ، خاکستری رنگ است و قشر مخ نامیده می شود. قشر مخ در انسان به علت وسعت زیاد خود و جای گرفتن در فضای محدود حالت چین خورده دارد. در زیر قشر مخ ماده سفید رنگی وجو دارد که از اجتماع رشته های عصبی میلین دار تشکیل شده است و این رشته همان دنباله های نورون هایی هستند که در قشر خاکستری با سایر قسمت های دستگاه عصبی قرار دارند.
عکس سر
سَر بالاترین بخش بدن انسان و یکی از اندام موجود در بیشتر جانداران است.
سِر (لقب) یکی از لقب های اروپایی
سر (فیلم)
سُر به معنی لیز و لغزنده
سِر به معنی بی حسی موضعی اندام
سِرّ به معنی راز
سر همچنین ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

سر در دانشنامه آزاد پارسی

سَر (head)
سَر
بخشی از بدن انسان، شامل مغز و اندام های حسی ویژه، ازجمله بینی، زبان، گوش ها، و چشم ها. در سیر تکاملی رویان، تمایز بین سر و تنه و تشکیل گردن نسبتاً دیر اتفاق می افتد. پیش از پیدایش گردن، شکل کلی اجزای متفاوت مشخص شده است. در ابتدا، سر عمدتاً از اجزایی تشکیل می شود که مغز را در خود جا می دهند و صورت بعداً شکل می گیرد.

نقل قول های سر

سر بالاترین بخش بدن انسان و یکی از اندام موجود در بیشتر جانداران است. مغز انسان و بیشتر موجودات در سر آنها قرار دارد.
• «هیچ می دانی که سر چیست؟ صومعهٔ حواس، زوایهٔ انفاس، قبهٔ بارو، کِلّهٔ بامو، کأسی بوالعجب، رأسی بی ذنب، قلهٔ خوشبو، گویی سخن گو، سبویی با چهار آب، آسمانی با دو آفتاب؛ دیگ نه، اما در جوش؛ خطیب نه اما سیه پوش.»
• «منظری است پرنور و عضوی است با شعور، حقّهٔ جواهر اسرار و دُرج نفایس آبدار.»
• «رسمی است قدیم که حیوانات علف به دهان خورند و شراب به دهان نوشند، اما آدمی طعام و شراب در دست گیرد بعده در دهان نهند؛ از برای مأکولات و مشروبات سر فرو نیارد. این چست؟ خوردن و آشامیدن خدمت شهوانی است، پس هرکه از برای این کار سر فرود آرد، گویی او خدمت شهوت کرده باشد کالبهائم.» -> ضیاءالدین نخشبی در چهل ناموس؛ ناموس دوم در مناقب سر

سر در جدول کلمات

سر
راز, رمز
سر آغاز کتاب یا نامه
عنوان
سر افسار
سر افسار
سر انگستان
انامل
سر انگشتان
انامل
سر باز زدن
امتناع, ابا
سر بر گندم
داس
سر برج درهم ریخته
ربرسج
سر به هوایی و بی قیدی
ولنگاری
سر بها
فدا

معنی سر به انگلیسی

slide (اسم)
ریزش ، سر ، سرازیری ، سراشیبی ، کشو ، لغزش ، لغزنده ، سرسره ، اسباب لغزنده ، پس وپیش رونده ، توسراندنی ، تبدیل تلفظ حرفی به حرف دیگری
secret (اسم)
سر ، رمز ، راز ، دستگاه سری
edge (اسم)
کنار ، مرز ، سر ، تیزی ، لبه ، کناره ، ضلع ، نبش
end (اسم)
حد ، پا ، اتمام ، سر ، عمد ، خاتمه ، منظور ، مقصود ، مراد ، نوک ، طره ، راس ، پایان ، انتها ، فرجام ، ختم ، سرانجام ، ختام ، عاقبت ، آخر ، غایت ، انقضاء
mystery (اسم)
هنر ، سر ، شبیه ، صنعت ، حرفه ، خفا ، پیشه ، رمز ، معما ، لغز ، راز
point (اسم)
پست ، ماده ، معنی ، نقطه ، سر ، قله ، هدف ، جهت ، درجه ، نوک ، فقره ، ممیز ، اصل ، لبه ، پایان ، مرحله ، موضوع ، نکته ، امتیاز بازی ، نمره درس
acme (اسم)
اوج ، سر ، بحران ، قله ، منتها ، مرتفعترین نقطه ، نقطهء کمال
top (اسم)
اوج ، سر ، قله ، بالا ، نوک ، تپه ، راس ، رویه ، فرق ، روپوش ، فرق سر ، رو ، فرفره ، تاپ ، کروک ، درجه یک فوقانی
head (اسم)
سر ، عنوان ، سالار ، نوک ، رئیس ، سرصفحه ، رهبر ، متصدی ، کله ، راس ، دماغه ، انتها ، سار ، موی سر ، ابتداء
tip (اسم)
سر ، نوک ، انعام ، بخشش ، راس ، ضربت اهسته ، سرقلم ، نک ، پول چای ، اطلاع منحرمانه ، تیزی نوک چیزی
inception (اسم)
سر ، اکتساب ، اغاز ، شروع ، اصل ، دریافت ، درجه گیری ، بستن نطفه
beginning (اسم)
سر ، اقدام ، اغاز ، شروع ، عنصر ، ابتدا ، خاستگاه ، فاتحه ، منشاء ، سراغاز ، مبدا ، مبتدا
chief (اسم)
سر ، فرمانده ، سالار ، پیشرو ، رئیس ، متصدی ، سرور ، سید ، قائد ، سر دسته
origin (اسم)
سر ، ماخذ ، سنخیت ، اصل ، عنصر ، خاستگاه ، منشاء ، مبدا ، سرمایه ، سر چشمه ، نسب ، مصدر ، اصل بنیاد
apex (اسم)
اوج ، سر ، نوک ، تارک ، راس زاویه
vertex (اسم)
سر ، قله ، نوک ، تارک ، راس ، فرق ، فرق سر ، سمتالراس
cover (اسم)
سر ، پوشش ، جلد ، سر پوش ، فرش ، غلاف ، سقف ، رویه ، روپوش ، لفاف ، پاکت ، غشا
corona (اسم)
سر ، هاله ، تاج ، اکلیل ، حلقه نور دور خورشید
incipience (اسم)
سر ، مقدم ، دیباچه ، مقدمه ، وضع مقدماتی ابتدایی ، حالت نخستین ، نادانئی
headpiece (اسم)
سر ، سرصفحه ، هوش ، کلاه ، ادراک ، سرلوحه ، ادم باهوش ، هر التی که روی سر قرار میگیرد
extremity (اسم)
سر ، شدت ، ته ، طره ، انتها ، غایت ، نهایت ، حد نهایی
glide (اسم)
سر ، سبک پریدن
piece (اسم)
سر ، خرده ، دانه ، مهره ، تکه ، قطعه ، لقمه ، پاره ، بخش ، نمونه ، پارچه ، کمی ، عدد ، اسلحه گرم ، قطعه ادبی یا موسیقی ، نمایشنامه قسمت
flower (اسم)
سر ، شکوفه ، گل ، نخبه ، درخت گل
lid (اسم)
سر ، کلاهک ، سر پوش ، دریچه ، چفت ، پلک چشم
pate (اسم)
سر ، مغز ، کله ، سر یا قسمتی از سر انسان
noddle (اسم)
سر ، کله ، پشت گردن
pash (اسم)
سر ، نرمی ، یورش ، کله ، باران شدید ، ضربت خردکننده
plug (اسم)
در ، سر ، قاش ، دو شاخه ، شیر ، توپی ، قاچ ، سوراخ گیر ، دوشاخه کلید اتصال ، سربطری
inchoation (اسم)
سر
lead-off (اسم)
سر ، رهبری ، اغاز ، ضربت
nob (اسم)
سر ، قلنبه ، ضربت بر سر ، دستیگره ، کسیکه از طبقات بالاباشد
noggin (اسم)
سر ، سرانسان ، سطل چوبی ، لیوان چوبی
sliding (اسم)
سر
on (حرف اضافه)
روی ، در باره ، راجع به ، بالای ، سر ، بر ، به ، بطرف ، بنا بر ، در روی ، بعلت ، برای ، بر روی ، در بر ، بخرج ، وصل
at (حرف اضافه)
در ، نزدیک ، بر حسب ، سر ، بر ، به ، بسوی ، در نتیجه ، بطرف ، بنا بر ، از قرار ، پهلوی ، بقرار
near (حرف اضافه)
قریب ، نزدیک ، نزد ، سر
during (حرف اضافه)
سر ، ظرف ، فاصله ، در طی ، طی ، هنگام ، در مدت

معنی کلمه سر به عربی

سر
حاکم , حد اقصي , رييس , زهرة , عصابة , فکر , قمة , لغز , نقطة , يافوخ
اِحْتَشَمَ مِنْ
وسام
سلس
مبهم
ارضاء
مهمل
انزلاق
ترديد الهتافات المضادة لأميرکا
بوابة
رييس
بسيط , مباشرة
مستحق
نضج
ضوء
متاخر
راسخ
حک
نُقطه ارتکازٍ جَديدهٌ في العلاقات
اِحْتَلَّ مَکانَ ...

سر را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آریا بهداروند
در زبان لری بختیاری به معنی
سرخ
Mahi
اسرار،راز،
معنای اصلی راز است.
مهدي
راز
F.s
راز
جوادشجاعی
سر=رس=رأس.
محمدرحیم ریگی
واحدشمارش (گاو؛گوسفندو....)
علی هنرزاده
سَر علاوه بر معانی گفته شده به عربی به معنای راه رفتن و از سیر هست.
سیدحسین اخوان بهابادی
در گویش شهرستان بهاباد، سُرُمُرُ گُندِه به فردی سالم و تندرست بی غم وغصه و خوش اطلاق می شود.
سیدحسین اخوان بهابادی
سرsar /علاوه بر معانی که ذکر شد معنی /روی/ هم می دهد. مثال سر پنجه، سر میز، گذاشتن نان سر سفره
سیدحسین اخوان بهابادی
سَرُ دُوْر چیزی بودن یا سر دور کاری بودن، در گویش شهرستان بهاباد به معناي سر در کاری (چیزی ) نهادن (کردن ) ؛ پرداختن بدان مثال فلانی سر دور روضه داره تگ میاد یا هست.
ریحانه
راز
علی باقری
سَر : افزون بر ، علاوه بر ، بر افزون ، بعلاوه
بگفتم که : چندین بر این سر نهم
همه نیکویها به دختر دهم
معنی مصراع اول : به او گفتم چند برابر افزون بر آن را من خودم می دهم .
دکتر کزازی در مورد این واژه می نویسد :《" بر ...سر نهادن" کما بیش برابر است با " سر دادن" که در پارسی امروز بکار می رود و از آن بهایی بر افزون خواسته می شود که در برابر کالایی ، برای بدر راندن ِ دیگر خواستاران ا ز میدان و بدست آوردن آن ، می پردازند. 》
نامه ی باستان ،ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ۱۳۸۴،ص ۲۴۷.

نیکا
مترادف:راز
جمع:اسرار
M
راز، مترادف اسرار
علی باقری
سر(sor) : [ اصطلاح چوپانی ] این کلمه همان سهر فارسی به معنی قرمز است و به بزی گفته میشود که به این رنگ باشد.
AmiR
بی حس شدن
حمیدرضا دادگر_فریمان
تارک، راس، فرق، کله، مخ، چکاد، قله، نوک، در، درپوش، دهانه، سرپوش، بالا، بزرگ، پیشوا، رئیس، سرور، برتر، والاتر، قصه، آهنگ، میل، عزم، نیت، خیال، فکر، اندیشه، سمت، سو، طرف، سرانه، بالا | راز، رمز، مصاص، امرپوشیده، کار نهانی، اخفا، مکتوم | شیب، لیز، لغزنده، لغزان، موزه، سرخ، سرخ رنگ
حمیدرضا بیرجندی
سر با ضم س ، علاوه بر معانی مختلف ، در گویش بعضی از شهرهای استان کرمان مانند جیرفت ، کهنوج ، ریگانو ... به معنی لب نیز کاربرد دارد . مثلا سرت را به دندان بگیر ...
Dark Light
۱. [سَر] : کله - Head

۲. [سِر / سِرّ] : شُل و مُل - آدم بی انرژی - بی حس و حال - بی جون - کسی که کُند هست و انرژی زیادی از خودش صرف نمیکنه برای انجام کاری - فِرز نیستش
مثال : انقدر سِرّ نباش. وقتی صدات میکنم سریع باید بیای اینجا.نه اینکه بزاری دو ساعت دیگه بیایی

۳. [ سِرّ ] : یعنی راز . خیلی با هم میگن این دو واژه رو. یعنی بصورت : سِرّ و راز
به انگلیسی معادلش میشه secret یا mystery

۴. [ سُر ] : یعنی لیز و لَزِج. اصلا سُر خوردن معروفه. یعنی لیز خوردن. به انگلیسی میشه slippery
پریا
جادو
گردی
مرجان شهودی
به کسره سین و تشدید را.از ماده سرر. به معنی پنهان کردن موضوعی در دل می باشد، خفا، پنهانی
محمد میمندی
سِر =راز
اَسرار =راز ها

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی سر   • عکس مردی که زنش را میکند   • سر انسان   • سرش   • لقب سر   • سر بریدن داعش بدون سانسور   • سِر   • تصاویر جهاد نکاح   • مفهوم سر   • تعریف سر   • معرفی سر   • سر چیست   • سر یعنی چی   • سر یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی سر

کلمه : سر
اشتباه تایپی : sv
آوا : sar
نقش : اسم
عکس سر : در گوگل

آیا معنی سر مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )