برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1466 100 1

خشک

/xoSk/

مترادف خشک: پژمرده، زرد، بی طراوت ، بی آب، بی نم، کویر، برهوت ، یبس، یابس ، بی روح، بی عاطفه، سرد، متعصب، مقرراتی، غیرقابل انعطاف، انعطاف ناپذیر، نرمش ناپذیر

متضاد خشک: تر، باطراوت، خرم، شاداب، مرطوب، نوشکفته، آبدار، انعطاف پذیر

معنی خشک در لغت نامه دهخدا

خشک. [ خ ُ ] (ص ) مقابل تر. (از برهان قاطع). یابس و چیزی که تری و رطوبت نداشته باشد . (از ناظم الاطباء). یابس. بِسَر. (یادداشت بخط مؤلف ). آنچه که در آن رطوبت و نم وجود ندارد. آب خود از دست داده. جاف. ضامل. هَشیم. (منتهی الارب ). حَفیف. (دهار). جامد. (یادداشت بخط مؤلف ) :
آن روی او بسان یک آغوش غوش خشک
و آن موی او بسان یک آغوش غوشنه.
یوسف عروضی.
هم ببین خانه ٔ خاقانی را
که در این خانه چه خشک و چه تر است.
خاقانی.
تجفاف ؛ خشک کردن چیزی را. تجفیف ؛ خشک کردن چیزی را. جفاف ؛ خشک گردیدن جامه. (منتهی الارب ).
- امثال :
خشک به خشک نمی چسبد ، نظیر؛ چاقو دسته ٔ خود را نمی برد.
- چوب خشک ؛ چوبی که هیچگونه آب نداشته باشد :
که یزدان چرا خواند آن کشته را
هم این چوب خشک تبه گشته را.
فردوسی.
چوب تر را چنانکه خواهی پیچ
نشود خشک جز به آتش راست.
سعدی.
- آهن خشک ؛ فولاد. ذکر. (یادداشت بخط مؤلف ).
- بخشک زدن ؛ بخشک برزدن ، خشکه گرفتن. (یادداشت بخط مؤلف ) :
از آنکه بر نتوان خاست از ره مرسوم
بخشک برزدم این عید با تو ای مخدوم
بدانکه از تر و از خشک بنده با خبری
بخشک برزدن عید گرددت معلوم
بخشک میوه تو عید مرا مبارک کن
که عید بر عدوت چون وعید خواهم شوم.
سوزنی.
- خشک استخوان ؛ استخوان بدون نانخورش دیگر، کنایه از غذای ناچیز و بی اهمیت :
نه من خوی سگ دارم ای شیر مردا
که خوشنود گردم بخشک استخوانی.
فرخی.
- دهان خشک ؛ دهانی که بر اثر تشنگی خشک شده باشد :
دل من پر از خون شد و روی زرد
دهان خشک و لبها پر از باد سرد.
فردوسی.
- سرفه ٔ خشک ؛ سرفه ای که خلطی ترشح نکند. قحاب. (یادداشت بخط مؤلف ) : آن را که ارنب بحری داده باشند... سرفه خشک آید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
- لب خشک ؛ لبی که بر اثر تشنگی خشک و ترکیده شده باشد :
چو هاروت و ماروت لب خشک از آنس ...

معنی خشک به فارسی

خشک
( صفت ) ۱ - آنچه که رطوبت و نم نداشته باشد یابس بی نم مقابل تر مرطوب . ۲ - آنچه که فاقد آب باشد بی آب مقابل آبدار مرطوب . ۳ - گیاه پژمرده بی ثمر . ۴ - خالص سره زر خشک . ۵ - خسیس ممسک . یا خشک و خالی . فقط تنها : ((ببوس. خشک و خالی قناعت کرد))
نام شهری از نواحی کابل
[arid] [علوم جَوّ] ویژگی منطقه یا اقلیم یا شرایطی که دارای رطوبت ناکافی و تبخیر بیش از بارش است
[ گویش مازنی ] /Kheshk/ خشک
دهی است از دهستان گرمسیر شهرستان اردستان واقع در ۲۴ هزار گزی شمال خاور راه اردستان و ۲ هزار گزی شمال باختر اردستان به کاشان محصول آنجا غلات و پنبه و کرچک و منداب و شغل اهالی زراعت و راه فرعی است .
( اسم ) ۱ - آخری که در آن کاه و جو نباشد . ۲ - کسی که چیزی نداشته باشد بخورد . ۳ - خشکسالی سال قحط .
[ گویش مازنی ] /Kheshk aasemooni/ خشک آسمونی
[ گویش مازنی ] /Kheshk aahen/ آهن خشک
( مصدر ) سکوت کردن بسبب اعراض و بیحوصلگی سخن نگفتن .
کنایه از سخن نگفتن و سکوت کردنی
[xerosere] [مهندسی منابع طبیعی- محیط زیست و جنگل] پیایندی که در زمین های خشک به وجود می آید
علفهای خوشبوی خشک یا آن قسمت از توابین که خشک است چون فلفل و دارچین و ریزه نه تر چون پیاز و سیر افحائ .
دهی است جزئ دهستان حومه بخش لشت نشائ شهرستان رشت واقع در ۷ هزار گزی شمال باختر لشت نشائ کنار دریا . محصول : برنج و صیفی و ماهی و شغل اهالی زراعت و صیادی . راه مالرو و از طریق کنار دریا ...

معنی خشک در فرهنگ معین

خشک
دماغ ( ~. دِ) (ص مر.) اندوهگین ، غمناک .
(خُ) [ په . ] (ص .) ۱ - بدون رطوبت و نم . ۲ - پژمرده . ۳ - متعصب ، بدون انعطاف و نرمی . ۴ - خالی از سبزه و گیاه . ۵ - آن چه که درونش آب نباشد، بی آب . ۶ - بدون ترشح طبیعی . ، ~ و تر با هم سوختن کنایه از: گناهکار و بی گناه به یکسان مجازات شدن .
( ~. خُ) (اِمر.) کنایه از: کسی که چیزی نداشته باشد.
( ~. اَ) (اِمر.) دانه های خشک خوردنی مانند عدس ، نخود.
(خُ. زِ) (اِمر.) شاخه های خشک که از درخت ببرند.
(خُ) (اِمر.) ۱ - بی هنر، بی فضل . ۲ - بی خبر از عشق .
( ~.) (اِمر.) ۱ - زخم و جراحت . ۲ - حیله و نفاق .
(خُ سَ)(ص مر.)۱ - تندخو، سودایی . ۲ - بیهوده گو. ۳ - بی عقل ، خشک مغز. ۴ - سبک وزن .
( ~. مَ) ۱ - تندخو. ۲ - احمق ، خل .
(بِ خُ) (اِمر.) شیشه ، آبگینه ، بلور.
( ~ . خُ) (ص مر.) تنبل .
( ~ . خُ) (ص مر.) (عا.)خسیس .
( ~ . خُ) (ص مر.) (عا.) ۱ - دیوانه مزاج . ۲ - کله شق ، یک دنده .

معنی خشک در فرهنگ فارسی عمید

خشک
۱. [مقابلِ خیس] فاقد رطوبت: دستمال خشک.
۲. بی آب: رود خشک.
۳. فاقد تازگی: سبزی خشک.
۴. فاقد ترشح طبیعی: دهان خشک، سرفهٴ خشک.
۵. فاقد نرمی: فنر خشک، بدن خشک.
۶. [مجاز] پژمرده (گیاه): گل خشک.
۷. [عامیانه، مجاز] دارای حالت جدی و غیردوستانه: رفتار خشک.
۸. (بن مضارعِ خشکیدن) = خشکیدن
۹. (اسم) [عامیانه، مجاز] در حمام های عمومی، لُنگ بدون رطوبت و معمولاً تمیز.
۱۰. [قدیمی، مجاز] خالص، بی غش: زر خشک.
۱۱. [قدیمی، مجاز] لاغر.
۱۲. [قدیمی، مجاز] اندک.
۱۳. [قدیمی] خشکی، زمین.
۱. آخوری که در آن کاه و جو نباشد.
۲. [مجاز] زندگی فاقد چیزی برای خوردن.
لاغر، نحیف.
۱. نوعی صمغ شیرین.
۲. عسلی که در کندو خشک شده باشد.
شاخه های خشکی که از درخت بریده باشند.
ویژگی کسی که از او فایده و بهره ای به دیگری نمی رسد.
بدقدم، شوم.
۱. بی ذوق، بی فضل وهنر.
۲. فاقد عشق.
= پاک دامن
= خسیس
دره یا رودخانه ای که جریان آب در آن قطع شده باشد.
۱. زخم و جراحت خشک.
۲. [مجاز] بهانه.
۳. [مجاز] نیرنگ، فریب.
۴. (پزشکی) = جرب
سالی که در آ ...

خشک در جدول کلمات

خشک
یابس
خشک ترد
قاق
خشک شدن
یبس
خشک شدن خمیر در ظرف
غرن
خشک مزاج
یبس
خشک و بی طراوت
بیاب
خشک و سفت
یابس
انگور سیاه خشک شده
,,,,
بریدن شاخه های اضافی خشک درخت
هرس
به جوانه دانه های غلات گفته می شود که طی یک روند مشخص خشک شد ه اند
مالت

معنی خشک به انگلیسی

barren (صفت)
بی ثمر ، عقیم ، خنثی ، خشک ، نازا ، بی حاصل ، سترون ، تهی
abstract (صفت)
مطلق ، انتزاعی ، مجرد ، صریح ، غیر عملی ، بیمسمی ، عاری ازکیفیات واقعی ، خشک
dry (صفت)
خشک ، بی آب ، اخلاقا خشک ، یابس
arid (صفت)
خشک ، بی روح ، بایر ، بی لطافت ، بی مزه
withered (صفت)
خشک ، خشکیده ، پلاسیده ، پژمرده ، چروک خورده ، پژولیده
waterless (صفت)
خشک ، بی آب
hollow (صفت)
خشک ، پوچ ، تهی ، مجوف ، مقعر ، خالی ، پوک ، غیر صمیمی ، توخالی ، میان تهی ، گودافتاده ، بی حقیقت
sere (صفت)
خشک ، خشکیده ، پژمرده
thirsty (صفت)
خشک ، مشتاق ، بی آب ، تشنه ، عطش دار
droughty (صفت)
خشک ، بی آب
jejune (صفت)
خشک ، بی لطافت ، بی مزه ، تهی ، بیهوده ، نارس ، وابسته به روده تهی
severe (صفت)
خشک ، سخت ، سخت گیر ، شاق ، شدید ، عنیف
sec (صفت)
خشک ، تلخ ، ثانوی
brut (صفت)
خشک
husky (صفت)
خشک ، پوست دار

معنی کلمه خشک به عربی

خشک
جاف , عطشان , قاحل , کلب الاسکيمو , متفتت , ملخص
جاف
جفاف
ضمور
حنجرة
تبخر , جاف , کلس , مسحة
جاف
احمق , قرعة
شعير
منثول
نظامي
کوکي
خشب
غش
غبي
بسکويت
غش

خشک را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

hadi_g.a
یابس
مینا
خشک
معامله ایی در تهران
شایان
داداش dry یعنی مرطوب ببخشید ولی فازت چیه
علی باقری
خشک: با بی مهری
پیر دستش گرفت خشک به دست
عهد و میثاق کرد و پیمان بست
(هفت پیکر نظامی، تصحیح دکتر ثروتیان، ۱۳۸۷ ، ص 556)
در معنی حقیقی به نظر می رسد خُشک : تحریف کلمه خشت به معنای قطعه’ گلین خشک شده باشد.
در زبان ترکی به خشک قؤرو گفته می شود و قؤرود به معنی خشک شده که در فارسی همان کشک است که چکیده دوغ باشد که آن را در جلو آفتاب خشک کرده اند . قورغا یعنی گندم برشته شده . در زبان اویغوری به خشک قؤرغاق گفته می شود .
حمیدرضا دادگر_فریمان
پژمرده، زرد، بی طراوت، بی آب، بی نم، کویر، برهوت، یبس، یابس، بی روح، بی عاطفه، سرد، متعصب، مقرراتی، غیرقابل انعطاف، انعطاف ناپذیر، نرمش ناپذیر

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی خشک   • خشك كردن ميوه به روش صنعتي   • دستگاه میوه خشک   • خشك كردن ميوه در ماكروفر   • فروش میوه خشک   • طرز تهیه میوه خشک روی بخاری   • طريقه خشك كردن به   • روش خشك كردن موز   • مفهوم خشک   • تعریف خشک   • معرفی خشک   • خشک چیست   • خشک یعنی چی   • خشک یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی خشک
کلمه : خشک
اشتباه تایپی : oa;
آوا : xoSk
نقش : صفت
عکس خشک : در گوگل

آیا معنی خشک مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )
شبکه مترجمین ایران