برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1473 100 1

بو

/bu/

مترادف بو: رایحه، ریح، شمه، شمیم، عطر، نفحه، نکهت، امید، آرزو، بادا، باشد

معنی بو در لغت نامه دهخدا

بو. (اِ) بوی. رایحه. (برهان ) (آنندراج ) (از انجمن آرا) (از فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ). رایحه و تأثیری که به واسطه ٔ تصاعد پاره ٔ اجسام در قوه ٔ شامه حاصل میگردد. (ناظم الاطباء). و با لفظ بردن و برداشتن و شنیدن و کشیدن و گرفتن و ستدن مستعمل است. (آنندراج ). آنچه بوسیله ٔ بینی و قوه ٔ شامه احساس شود. رایحه. (از فرهنگ فارسی معین ). پهلوی «بوذ» «بوی » ...، اوستا «بئوذی » ...، ارمنی «بوئیر» ...، اورامانی «بو» ...، گیلکی «بو» و ختنی «بو». (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
- بو به بوشدن ؛ سرایت کردن مرضی. (یادداشت بخط مؤلف ).
- || بوی دیگری شنیدن ؛ بوی دیگری استشمام کردن.
- بو برخاستن ؛ پیدا شدن بو بود. (آنندراج ).
- بو برداشتن ؛ کنایه از کسب کردن بو. (آنندراج ).
- بو برداشتن از گل ؛ بوئیدن گل و تمتع یافتن از آن :
چون از آن شوخ توانم می گلرنگ گرفت
من که از ضعف ز گل بو نتوانم برداشت.
وحید (از آنندراج ).
- بو پریدن ؛ از بین رفتن بوی چیزی. (فرهنگ فارسی معین ).
- بو پیچیدن ؛ منتشر شدن بو. (فرهنگ فارسی معین ).
|| بوی خوش. (فرهنگ فارسی معین ). در اوستا «بئوذا» بمعنی بوی خوب در مقابل «گنتی » بمعنی گند بدبوی آمده و بیهقی معنی لغوی بوی را نیک دریافته که در تاج المصادر در لغت اخشم که بمعنی کسی است که حاسه ٔ شامه نداشته باشد گوید: «اخشم ؛ آنک بوی و گند نشنود»... (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). در پهلوی «بوی » به دو معنی : بوی خوش... (حاشیه ٔ برهان ایضاً). || مجازاً، اثر و نشان. (فرهنگ فارسی معین ) :
آن طره که هر جعدش صد نافه ٔ چین دارد
خوش بودی اگر بودی بوئیش ز خوشخویی.
حافظ.
|| ذره ٔ اقل قلیل از هر چیزی. || گوشت بز کوهی. (برهان ) (ناظم الاطباء). || مخفف بوم که طائر منحوسی است. (آنندراج ).

بو. مخفف بود و باشد و بوم وباشم. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) :
دلی دارم که درمانش نمی بو
نصیحت میکرم ...

معنی بو به فارسی

بو
آنچه بوسیله بینی وقوه شامه احساس شود، مخفف بود
( اسم ) در آغاز کنیه های عربی آید : بوالقاسم ابوالقاسم بوالفضل ابوالفضل
پوست شتر بچه که پر از کاه و مانند آن کرده بر آن شتران دوشند . یا خاکستر . یا مرد گول .
[ گویش مازنی ] /bo/ بگو امر به گفتن & از اصوات در پرهیز و دو ساختن بچه از آتش و هرچیز سوزان & باش - باشد
( اسم ) مار عظیم الجثه ای از دسته ماران بی زهر که ۵ گونه از آن شناخته شده و در آمریکای شمالی و جنوبی و جزایر آنتیل و هندوستان و هندوچین و مجمع الجزایر مالزی و جزیر. سر اندیب ( سیلان ) میزیند . بعضی از گونه های این جانور ممکن است بیش از ۶ متر طول پیدا کنند . این جانور از پستانداران کوچک دیگر ( از قبیل خرگوش و غیره ) تغذیه میکند ولی هیچوقت بانسان حمله نمیکند اژدرمار .
فرانسوا آهنگساز فرانسوی ( و. روئن ۱۷۷۵ - ف. ۱۸۳۴ م . ) مصنف خانم سفید و خلیفه بغداد .
بو آلو دسپرو نیکلا شاعر و منتقد فرانسوی متولد در پاریس ۱۶۳۶ متوفی بسال ۱۷۱۱ م . نویسند. هجویات مکاتب . هنر شاعرانه . و غیره . وی به تقلید هوراس لاتینی هم خود را مصروف شعر اخلاقی و هجایی کرد و مخصوصا در انتقاد ادبی زبردست بود .
بو شنیدن . به مشام رسیدن بو پراکنده شدن بو چنانکه ببویند آن را .
( اسم ) کینه شیر اسد : یکی چون چشمه زمزم دوم چون زهره از هر سیم چون چنگ بوالحارث چهارم دست بو یحیی . ( منوچهری )
بو اسحق ٠ بوسحاق ٠ طایف. باشند ٠ نام طایفه ایست ظاهرا آن طایفه شریر باشد یا مبغوض ٠ یا نام کانی است از جمل. کانهای فیروز. نیشابور که فیروز. آن را بو اسحاقی و بو اسحاق هر دو میگویند ٠
۱ - منس ...

معنی بو در فرهنگ معین

بو
۱ - ( اِ.) آن چه به وسیلة بینی و حس شامه احساس شود. ۲ - امید، آرزو. ۳ - عطر. ۴ - (مص م .) درک کردن ، دریافتن .
[ ع . ] ( اِ.) در آغاز کنیه های عربی می آید: بوالقاسم ، بوالفضل .
(بُ دَ) (مص م .) فهمیدن ، پی به موضوعی سرُی بردن .
(گِ رِ تَ) (مص ل .) گندیدن ، فاسد شدن .
( ~.) (اِمر.) گیاهی از تیرة غارها جزو تیره های نزدیک به آلاله ها که به صورت درختچه می باشد.
( ~ .) (اِمر.) گیاهی است از تیرة صلبیان که زینتی است و به سبب دارا بودن گل های معطر و زیبا غالباً در باغچه ها کشت می شود. شب بوی ، شقاری ، شمشم ، خمخم ، خیرو، خیری نیز گفته می شود.

معنی بو در فرهنگ فارسی عمید

بو
پدر. &delta، در اول کنیه های عربی می آید: بوالفضل، بوالقاسم.
= بودن
۱. = بوییدن
۲. (اسم) آنچه به وسیلۀ بینی و قوۀ شامه احساس می شود، رایحه.
۳. (اسم) [مجاز] اثر.
۴. (اسم) [قدیمی، مجاز] امید.
* بو برداشتن: (مصدر لازم) [قدیمی] بو گرفتن، بوناک شدن.
* بو بردن: (مصدر لازم)
۱. احساس بو کردن.
۲. [قدیمی] اندک اطلاعی از یک امر پنهانی پیدا کردن.
۳. گمان بردن.
۴. پی بردن.
* بو دادن: (مصدر متعدی)
۱. بوناک بودن و بو پس دادن.
۲. تف دادن چیزی روی آتش، مثل تف دادن تخم هندوانه و امثال آن.
* بو کردن: (مصدر متعدی) بوییدن، بو کشیدن، استشمام.
* بو کشیدن: (مصدر متعدی) بوییدن، بو کردن، استشمام.
* بو گرفتن: (مصدر لازم) بو برداشتن، خوشبو یا بدبو شدن، بوناک شدن.
* بوی کوهی: (زیست شناسی) [قدیمی] گیاهی صحرایی بومی خراسان که از ریشۀ آن نوعی صمغ به دست می آید.
باشد: پای نهم در عدم بو که به دست آورم / هم نفسی تا کند دردِ دلم را دوا (خاقانی: ۳۸).
دارای بوی خوش، معطر.
۱. عنبر.
۲. مشک: بی قیمت است شکّر از آن دو لبان اوی / کاسد شد از دو زلفش بازار شاه بوی (رودکی: ۵۱۳).
گیاهی زینتی باساقۀ بلند و گل هایی به رنگ های مختلف، شب انبوی، خیرو، خیری، هیری، زراوشان.
آنچه بوی غالیه می دهد: من و آن جعدموی غالیه بوی / من و آن ماهروی حور نژاد (رودکی: ۴۹۵).
آن که بوی خوش مانند بوی گل دارد.
۱. آنچه که بوی مشک بدهد.
۲. [مجاز] معطر، خوش بو.

بو در دانشنامه اسلامی

بو ممکن است در معانی ذیل به کار رفته باشد: • بو (رایحه)، به معنی رایحه قابل استشمام• برگ بو، به عربی غار، درخت یا درختچه ای از تیره غاریان، به نام علمی لائوروس نوبیلیس، به بلندی ۶ـ ۱۸ متر، همیشه سبز، بومی ناحیه مدیترانه• با، یا «بو» کلمه ای در آغازِ نامِ افراد و در مرحله ثانوی، نام خاندان های رایج در جنوب عربستان، خاصه در میان سادات و مشایخ حضرموت، مانند باعَبّاد، باعَلَوی، بافَضل و ...
...
بو به معنی رایحه قابل استشمام است.
از آن در باب های طهارت، صلات، صوم، اعتکاف، حج، تجارت، نکاح و حدود سخن رفته است.

← در باب طهارت
 ۱. ↑ العروة الوثقی ج۱، ص۶۹    
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام ج۲، ص۱۴۵ - ۱۴۶    
...
به آنچه به وسیله بینی و حس شامه احساس می شود بو گفته می شود.
در فرهنگ فارسی معین نیز آمده است: به آنچه به وسیله بینی و حس شامه احساس می شود بو گفته می شود. در این مدخل از واژه «ریح» استفاده شده است.
بو در فقه
بو، رایحه قابل استشمام را گویند. از آن در بابهای طهارت ، صلات ، صوم ، اعتکاف ، حج ، تجارت ، نکاح و حدود سخن رفته است.
عناوین مرتبط
بوی آبهای بهشت، بوی انسان، بوی بد، بوی پیراهن یوسف، بوی ریحان بهشتی، بوی شراب های بهشتی، بوی یوسف علیه السلام، درخت خوش بو، گیاهان خوش بو.
برگِ بو، به عربی غار، درخت یا درختچه ای از تیره غاریان، به نام علمی لائوروس نوبیلیس، به بلندی ۶ـ ۱۸ متر، همیشه سبز، بومی ناحیه مدیترانه (جنوب اروپا، آسیای صغیر)می باشد.
اجزای قابل استفاده این گیاه، که همچون درخت زینتی نیزکاشته می شود، برگ ها و میوه های آن است. برگ های سبز سیر، برّاق، چرم مانند و خوشبوی آن (نیز م ...


بو در دانشنامه ویکی پدیا

بو
رایحه یا عطر را که توسط یک یا چند ترکیب شیمیایی فرار ایجاد می شود را بو می گویند و به طور کلی دارای غلظت بسیار کم است، که انسان ها یا حیوانات دیگر توسط حس بویایی حس می کنند. بو نیز به طور معمول به نام بوی خوشایند و ناخوشایند تقسیم بندی می شود.
عکس بو
بو ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
بو (سگ)
بو (فرانسه)
بو (به انگلیسی: Boo) یک زبان برنامه نویسی شی گرا با ساختار ثابت و هدف عمومی می باشد که می پوید تا استفاده از حمایت زیر ساخت های مشترک زبان را ایجاد کند برای یونیکدهای بین المللی و برنامه های تحت وب چون از نحو نوشتاری الهام گرفته از پایتون استفاده می شود و تمرکز ویژه ای روی توسعه پذیری زبان و کامپایلر دارد بعضی ویژگی های نوشتار شامل نوع استنتاج، مولد، چند روشی، تایپ شناور انتخابی، ماکروها، خاتمه انتخابی، پرداختن، و توابع درجه یک است بوو از سال ۲۰۰۳ به طور فعال در حال توسعه است بوو نرم افزار آزاد منتشر شده تحت لیسانس ساختار MIT/BSD است و با قالب های کاری مایکروسافت دات نت و مونو سازگار است.
بو (به انگلیسی: Bo) (زاده ۹ اکتبر ۲۰۰۸)، نام سگ خانوادگی رئیس جمهور پیشین ایالات متحده آمریکا، باراک اوباما است.
بارنی (سگ)
بادی (سگ)
این سگ از نژاد پورتی (سگ شناگر پرتغالی) است.
سانی که گفته می شود خواهر کوچک تر بو است، در سال ۲۰۱۳ به جمع خانواده اوباما اضافه شد. پلیس آمریکا در سال ۲۰۱۶ اعلام کرد مردی که قصد ربودن «بو» را داشت، دستگیر کرده است.
بو (فرانسه) (به فرانسوی: Bou) یک کمون ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

بو در دانشنامه آزاد پارسی

بو (smell)
حس پاسخ دهنده به مولکول های شیمیایی موجود در هوا. این حس دارای گیرنده هایی برای گروه های شیمیایی خاص است که مواد شیمیایی هوا روی آن ها قرار می گیرند و پیام حاصل به سوی مغز برده می شود. حس بویایی برای تشخیص غذا و ارتباط با سایر جانوران (← فرومون) به کار می رود. انسان ها حدود ۱۰۰هزار بوی متفاوت را تشخیص می دهند. جانوران آبی مواد شیمیایی موجود در آب را حس می کنند، ولی این که حس آن ها بویایی یا چشایی است، محل اختلاف است. نیز ← بینی (زیست شناسی)

ارتباط محتوایی با بو

بو در جدول کلمات

بو
ند
بو دهنده
رایح
بو و تنفس کردن
استنشاق
بو کردن و تنفس
استنشاق
بو کشیدن
استشمام
حساسیت و واکنش مزاج دربرابر بو و آب و هوا
الرژی
گلی که دانه اش را بو می دهند و می خورند
افتابگردان
گیاهی از تیره شب بو ها
واسابی

معنی بو به انگلیسی

savor (اسم)
بو ، طعم ، مزه ، حس ذائقه
aroma (اسم)
عطر ، رایحه ، بو ، مادهء عطری ، بوی خوش عطر ، خوشبویی
scent (اسم)
عطر ، رایحه ، بو ، خوشبویی ، ادراک ، رد پا ، پی
odor (اسم)
عطر ، رایحه ، بو ، شهرت ، طعم ، عطر و بوی
smell (اسم)
رایحه ، بو ، بویایی ، شامه ، استشمام ، بوکشی
redolence (اسم)
عطر ، بو
whiff (اسم)
وزش ، باد ، بو ، پرچم ، پف ، دود ، نفخه

معنی کلمه بو به عربی

بو
رائحة
فاسد , مستوي عالي
انف
بخار العفن
قار
عطري
بخار العفن

بو را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

نازبردی گرکز
پوست بچه شتر که آن را از کاه می انباشتند تا مادرش با دیدن آن تصور کند که بچه اش زنده است و شیرش جاری شود.
سیدحسین اخوان بهابادی
بو،بر وزن ،او(آب در گویش روستایی) یا بر وزن (show) در گویش شهرستان بهاباد در توصیف مقدار زیاد چیزی همراه با حالت تعجب یا توصیف مقدار بیشتر از احتیاج بکار می رود.مثال اول با دیدن آب زیاد پشت سد ،می گوید :بو،چقدر اب.مثال دوم فرض کنیم فردی از شخصی می پرسد مقدار کمی پنبه داری به من بدهی؟ آن شخص با آوردن تکه ی کوچکی از پنبه و نشان دادن به او می گوید این مقدار کافی است؟ در صورت کافی بودن آن یا حتی کمتر از آن، شخص می گوید:بو،دستتان درد نکنه یا بو کافیه،یعنی بیش از مورد نیاز است و ممکن است اضافه هم بیاید.
علی هنرزاده
در لهجه شیرازی داریم که به بچه ها می گویند دست به آتش و چراغ روشن و هر چیزی که در آن اتش باشد، نزن ، زیرا دستت بوُ و بعضا بُوِ، بُوِه میشه یعنی دستت می سوزد.
نادر
بو یعنی مولکول هایی که از یک ماده جدا، در هوا پراکنده و به مشام می رسد، یعنی رایحه مواد؛ مثال: بوی گل
بو به ترکی: ایگ که ایی تلفظ می شود. همچنین بو به به ترکی می شود: قوخو؛ مثال: بوی سوختگی = یانقین ایگی سی ( اییی سی ) ، یانقین قوخوسو
بو در زبان ترکی، به معنی " این " ، ضمیر مفرد اشاره به نزدیک می باشد. مثال: " بو " قیز داها گؤزَلدیر = " این " دختر زیباتر است. در لهجه تبریز و حوالی آن می گویند: بو قیز گؤزَل راق دیر.( متأسفانه امروزه بعضی ناآگاهانه کلمات ترکی را با با صفت تفضیلی " تر " یا صفت عالی " ترین " که مخصوص زبان فارسی است، ترکیب می کنند و کلماتی مانند: گؤزَلتر یا گؤزَلترین می سازند که کاملاً غلط می باشند.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• بو سگ   • سلاح بو   • معنی بو   • بازی بو برای کامپیوتر   • مای بو   • بوو   • بو چیست   • گیاه بو گندو   • مفهوم بو   • تعریف بو   • معرفی بو   • بو یعنی چی   • بو یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی بو
کلمه : بو
اشتباه تایپی : f,
آوا : bu
نقش : اسم
عکس بو : در گوگل

آیا معنی بو مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )
شبکه مترجمین ایران