اموزگار

/~AmuzegAr/

مترادف اموزگار: ( آموزگار ) اتابک، استاد، لله، مدرس، مربی، معلم، هیربد

متضاد اموزگار: ( آموزگار ) تلمیذ، دانش آموز، محصل

معنی انگلیسی:
schoolmistress, educator, instructor, mentor, preceptor, schoolteacher, schoolmaster, schoolmarm

لغت نامه دهخدا

( آموزگار ) آموزگار. [ زْ / زِ ] ( ص مرکب ) آنکه آموزد. آنکه یاد دهد. معلم. آموزنده. استاد. مربی. || توسعاً، ناصح. اندرزگوی. هادی. راهنما. مجرب :
هرکه نامُخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار.
رودکی.
هم او آفریننده روزگار
بنیکی هم او باشد آموزگار.
فردوسی.
کسی کش خرد باشد آموزگار
نگه داردش گردش روزگار.
فردوسی.
که نوشه بدی تا بود روزگار
همیشه خرد بادت آموزگار.
فردوسی.
چنین است خود گردش روزگار
نگیرد همی پند آموزگار.
فردوسی.
کنون گر شدی آگه از روزگار
روان و خرد بودت آموزگار.
فردوسی.
چو اندازه گیری ز دارا و فور
خود آموزگارت نباید ز دور.
فردوسی.
بزودی بفرهنگ جائی رسید
کزآموزگاران سر اندرکشید.
فردوسی.
هر آنکس که گوید که دانا شدم
بهر دانشی بر توانا شدم
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندش پیش آموزگار.
فردوسی.
چنان [ چون منوچهر ] نامور بی هنر چون بود
که آموزگارش فریدون بود؟
فردوسی.
کسی کو بود سوده روزگار
نباید بهر کارش آموزگار.
فردوسی.
بدو گفت فرزانه کای شهریار
نباید ترا پند آموزگار.
فردوسی.
خداوند گردنده بهرام و هور
خداوند پیل و خداوند مور
کند چون بخواهد ز ناچیز چیز
که آموزگارش نباید به نیز.
فردوسی.
روا باشد ار پند من بشنوی
که آموزگار بزرگان توئی.
فردوسی.
هنر باید و گوهر نامدار
خرد یار و فرهنگش آموزگار.
فردوسی.
جهاندار آموزگار تو باد
خرد روشن و بخت یار تو باد.
فردوسی.
همیشه بزی شاد و به روزگار
همیشه خرد بادت آموزگار.
فردوسی.
وزآن پس هم آموزگارش تو باش
دلارام و دستور و یارش تو باش.
فردوسی.
سخنها نه از یادگار تو بود
که گفتار آموزگار تو بود.
فردوسی.
اگر نَبْوَدی پند آموزگار
برآوردمی من ز جانت دمار.
فردوسی.
پروردگاردینی آموزگار فضلی
هم پیشه وفائی هم شیره سخائی.
فرخی.
خسرو عادل که هست آموزگارش جبرئیل بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

( آموزگار ) ( صفت ) ۱- آنکه آموزد آنکه یاد دهد معلم آموزنده . ۲ - معلم مدرس. ابتدائی . ۳ - ناصح اندرزگوی . ۴ - راهنما هادی . ۵ - شاگرد متعلم .
آموزنده، استاد، معلم، معلم مدرسه ابتدائی، کسی که بدیگری درس بدهد ، ناصح، اندرزگو، راهنما

فرهنگ معین

( آموزگار ) (زْ یا زِ ) [ په . ] (ص . ) ۱ - معلم . ۲ - معلم مدرسة ابتدایی . ۳ - اندرزگوی . ۴ - پرورنده ، مربی .

فرهنگ عمید

( آموزگار ) ۱. آموزنده، کسی که به دیگری درس بدهد.
۲. استاد.
۳. معلم، معلم مدرسۀ ابتدایی.
۴. ناصح، اندرزگو.
۵. راهنما: هم او آفرینندۀ روزگار / به نیکی هم او باشد آموزگار (فردوسی: ۶/۳۲۰ ).

دانشنامه عمومی

آموزگار. آموزگار یا معلّم ( به انگلیسی: Teacher ) کسی است که پیشه اش آموزش به دیگران باشد و تدریس در «آموزش و پرورش» یا «تعلیم و تربیت» شغل وکار او به شمار آید.
در فرهنگ فارسی عمید، معلم را معادل با واژه هایی مانندِ: تعلیم دهنده، آموزاننده و آموزگار آورده است. در لغت نامهٔ دهخدا نیز معلم به معنی آموزاننده، مدرس و آموزگار معنی شده است. شعاری نژاد، در فرهنگ علوم رفتاری دو تعریف از واژهٔ معلم ارائه نموده است: کسی که به منظورِ آموزش معیین به یک عده دانش آموزان در یک مؤسسهٔ تربیتی استخدام شده است، کسی که دورهٔ تربیت معلم را تمام کرده است.
هر شخص می تواند به صورت غیررسمی نقش معلم را بر عهده بگیرد ( به عنوان مثال هنگام نشان دادن نحوهٔ انجام یک کار خاص به یک همکار ) . در بعضی از کشورها، آموزش جوانان در سن مدرسه ممکن است به جای یک محیط رسمی مانند مدرسه یا کالج، در محیطی غیررسمی مانند خانواده ( آموزش در خانه ) انجام شود. برخی از مشاغل ممکن است نیازمند مقدار قابل توجهی آموزش ( به عنوان مثال کشیش ) باشد.
در بیشتر کشورها، آموزش رسمی دانش آموزان معمولاً توسط معلمان حرفه ای در ازای حقوق، انجام می شود. این مقاله درمورد کسانی است که معلمی شغل اصلی آنهاست، و برای آموزش دیگران به صورت رسمی، در یک محیط آموزشی مثل مدرسه یا سایر مکان های آموزشی، حضور پیدا می کنند.
کارترز، در فرهنگ آموزش و پرورش چندین تعریف از آموزگار آورده است. در زیر به برخی از آنها اشاره می شود:
• آموزگار کسی است که بر پایهٔ توان ویژه ای گماشته می شود تا خواست های راهبری و راهنمایی آموخته های یادگیری دانشجویان را در یک نهاد آموزشی دولتی بر دوش گیرد.
• آموزگار کسی است که افزون بر شایستگی های آموزشی و توانایی های حرفه ایِ خود، هنر تدریس و سازندگی همه سویهٔ شاگردان را در دست دارد. او پیوسته در جوش وخروش برای ساختن خود و پیدایش دگرگونی و پویایی در شاگردان است. [ ۱]
در فرهنگ علوم رفتاری شعاری نژاد دو تعریف از واژهٔ آموزگار آورده شده است: کسی که دورهٔ پرورش آموزگاری را به پایان رسانده است و برای آموزش به گروهی از دانش آموزان یا دانشجویان در یک نهاد آموزشی پژوهشی، و پرورشی گماشته شده است.
نقش یک معلم ممکن است در میان فرهنگ ها متفاوت باشد. معلمان ممکن است در زمینهٔ سواد و اعداد، کاردستی یا آموزش شغلی، هنرها، مذهب، مدنی، نقش های جامعه یا مهارت های زندگی آموزش دهند. وظایف رسمی آموزش شامل آماده سازی دروس طبق برنامه های درسی توافق شده، دادن درس و ارزیابی پیشرفت دانش آموز است.
عکس آموزگارعکس آموزگار

آموزگار (روزنامه). روزنامه آموزگار از نشریه های دوره مشروطه بود که در سال ۱۳۳۹ قمری در رشت منتشر شد. مدیر مسؤول این روزنامه محمدتقی شیرازی بود و آن را در چاپخانه سعادت منتشر می کرد. این روزنامه وابسته به حزب دموکرات بود و مرامنامه حزب دموکرات ( دوران مشروطه ) را با زبانی ساده برای فهم همه تفسیر و تشریح می کرد. از ویژگی های دیگر این روزنامه چاپ و نشر داستان های کوتاه بود. انشار روزنامه پس از ۲۳ شماره متوقف گردید.
اولین شماره آن در تاریخ دوشنبه ۷ جمادی الثانی ۱۳۲۹ و آخرین آن در سه شنبه ۲۹ ذی قعده ۱۳۲۹ منتشر شد. شعار اصلی که در نشان واره چاپ می شد، نیم بیت غزل سعدی دولت جان پرور است صحبت آموزگار بود. محمدتقی شیرازی قبلاً روزنامه نوع بشر را در رشت منتشر میکرد که پس از ۶ شماره متوقف شد. [ ۱] [ ۲]
عکس آموزگار (روزنامه)

آموزگار (فیلم ۱۹۷۴). آموزگار ( انگلیسی: The Teacher ) فیلمی در ژانر تعلیق درباره سن بلوغ است که در سال ۱۹۷۴ منتشر شد. از بازیگران آن می توان به جی نورث، آنتونی جیمز و مارلین اشمیت اشاره کرد.
عکس آموزگار (فیلم ۱۹۷۴)

آموزگار (فیلم ۱۹۷۷). «آموزگار» ( اسپانیایی: El brigadista ) یک فیلم است که در سال ۱۹۷۷ منتشر شد.
عکس آموزگار (فیلم ۱۹۷۷)
این نوشته برگرفته از سایت ویکی پدیا می باشد، اگر نادرست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید: گزارش تخلف

دانشنامه آزاد فارسی

آموزگار.
معلم دبستان، در آموزش و پرورش ایران. تحصیلات رسمی لازم برای آموزگاران، معمولاً دیپلم متوسطه است. در دهه های گذشته، معمولاً آموزگاران دبستان در دانشسرای مقدماتی، دانشسرای روستایی، یا در دوره های یک سالۀ تربیت معلم (تا دهۀ ۱۳۴۰) آموزش می دیدند و اکنون تربیت آموزگاران به عهدۀ مراکز تربیت معلم (در دوره های دوساله) و دانشسراهای روستایی است. آموزگارانی که در مدارس سپاه دانش (دبستان های روستایی که معلمان آن ها افراد سپاه دانش بودند) درس می دادند، آموزگار سپاهی خوانده می شدند. آموزگاران سپاهی در مراکز سپاه دانش و طی دوره های آموزشی چهارماهه برای آموزگاری تربیت می شدند. اصطلاح آموزگار، برای معلمان دبستان در ایران، ظاهراً نخستین بار در ۱۳۰۳ش به کار رفته است.

جدول کلمات

آموزگار
مدرس

مترادف ها

teacher (اسم)
دبیر، مربی، معلم، اموزگار، مدرس، اموختار

instructor (اسم)
یاد دهنده، معلم، اموزگار، اموزشیار

pedagog (اسم)
معلم، اموزگار، اموزگار علم فروش

pedagogue (اسم)
معلم، اموزگار، اموزگار علم فروش

فارسی به عربی

مدرب , معلم

پیشنهاد کاربران

اثر فارسی به سه گونه ترکی ( ترکمنی، آذربایجانی و ازبکی ) بسیار روشن و هویدا است که ازبکی تحت تاثیر فارسی اساسا ۳واکه بسیار مهم ترکی را از دست داده ( سه واکه � و � و I که اصلا نماد آوای ترکی هستند در ازبکی نوشتاری و گفتار شهری وجود ندارند. ) ، زبان ترکمنی حتی پیشوندهایی مانند نا و بی را از فارسی وام گرفته ( ترکی برخلاف فارسی پیشوند و میانوند ندارد. بجایش شمار بالایی پسوند دارد. ) مانند شعارشان "تورکمنستان، بیطرفلیغین وطندیر" و در سرودشان نیز وام واژه های فارسی فراوان است. آذربایجانی نیز از "دربند" تا "بادکوبه و شبه جزیره آب شوران" تا "خداآفرین" و "شیروان" و "خواجه وند ( !!! ) " رد پای فارسی را دارد. ( البته من اثر ترکی بر فارسی را مطلقا منکر نشدم، ولی شما دست و پا میزنید که بگویید فارسی هیچ اثری بر ترکی نداشته. )
...
[مشاهده متن کامل]

طبیعی است که چنین چیزی شمارا وا دارد هرچه اشتراک میان فارسی و ترکی میابید را ترکی کنید. ( حتی به غلط و حتی اگر وارونش باشد، یعنی از فارسی به ترکی رفته باشد. )
میشود به جز شاهمرسی فقط یک یا دو منبع معتبر دیگر بیاورید که این واژگان را ترکی نوشته باشد؟!؟!؟!؟!!!!!
۱. چوب ۲. خرده ۳. جوش ۴. جوشش ۵. کوشش ۶. داغ ( به معنی گرم فارسی است و با مصدر گداختن در پیوند. هیچ جا نوشته نشده که فارسی صدای "غ" ندارد. ) ۷. کیر ۸. گاییدن ۹. کص ( احتمال عربی بودنش بالاتر از ترکی بودنش است. ) ۱۰. سراسیمه ( آسیمه از ریشه سهم فارسی به معنی ترس است، مانند سهمناک و سهمگین، سر هم که فارسی است، نکند این هم ترکی است؟! ) ۱۱. خانه ۱۲. سرای ۱۳. گوجه ۱۴. تفنگ ۱۵. برابر ۱۶. تپانچه ۱۷. تخته ۱۸. آرمان ( هیچ ترکی از این واژه استفاده نمیکند!!! ) ۱۹. گدار ۲۰. سنبه ( این دیگر اوج کم سوادی شماست، سنبه از مصدر سُفتن ( سوفتن ) به معنی سوراخ کردن است. گذشته: می سُفتم، حال: می سُنبم، حتی در زبان بلوچی که هرگز تماس خاصی با ترکان نداشته این مصدر به ریخت "سُنبَگ" به کار میرود. )
حد من نیست ثنایت گفتن
گوهر شکر عطایت سُفتن ( جامی )
۲۱ . دره ۲۲. سنگر ۲۳. چابک ۲۴. چالاک ( اگر هر واژه ای که آخرش آک دارد ترکی است، ماهم میگوییم هرچه آخرش ایک دارد فارسی و هندواروپایی است مانند چریک! ) ۲۵. خون ۲۶. دیوار ۲۷. انگل ( هم گًل، هم گریبان، گَل به معنی گریبان در تمام گویش های فارسی بجز تهرانی کاربرد دارد. اَن هم ریخت قدیمی هم است مانند اَنباز ( همباز در شاهنامه به معنی شریک است. ) ۲۸. بچه ( در ترکی کم کاربرد است. ) ۲۹. کودک ( از ریشه کوت و با کوتاه و کوتوله همریشه است، در برخی لهجه های فارسی مانند یزد و زبان هایی مانند مازندرانی، کوت و کُت به معنی بچه است، مثلا "کت سگ" نوعی ناسزاست، این واژه هم در ترکی بی کاربرد است. ) ۳۰. آستان ۳۱. آهسته ۳۲. سرکه ۳۳. چمچه ۳۴. کلنگ ۳۵. بیل ۳۶. سوزن ۳۷. تار ۳۸. ساز ۳۹. آرزو ( اگر آرزولاماق ترکی است، پس گرخیدن هم فارسی است! آرزو در پارسی میانه آرزوگ بوده و تمام فرهنگ های لغات این واژه را ایرانی دانسته اند. ) ۴۰. چاره ۴۱. پشیمان ۴۲. چانه ( چَنَ تلفظ کردنش ترکی اش نمیکند. ) ۴۳. پلنگ و یوزپلنگ ( شما خودتان میگویید قافلان! حالا "قاپلانگ" را از کجا آورده اید که یک "قا" اش افتاده و شده پلانگ و "الف" وسطش هم افتاده شده پلنگ را خدا میداند! ) ۴۴ . جوجه ۴۵. خواجه ۴۶. پارچه ( باز هم جفنگیات و تکراریات، پار یک ریشه صددرصد هندواروپایی است و با بریدن همریشگی دارد. با part نیز همینطور. ) ۴۷. شاه ۴۸. شهر ۴۹. بار ( با بردن همریشه است. ) ۵۰. بارش ( اگر توانستید باریدن، انباریدن و انباشتن، گواریدن و گوارش و. . . را ترکی کنید، بارش را هم میتوانید. ) ۵۱. استاد ۵۲. خیابان ۵۳. کوچه ۵۴. آغشته ( حتی اینقدر سواد ندارید که بدانید این واژه صفت مفعولی مصدر آغشتن است و بن مضارع آن "آغار" است ( آ هم پیشوند است. ) ، می آغشتم/می آغارم، این واژه احتمالا با "گِل" همریشگی دارد و هردو بر مفهومی خیسی دلالت دارند. ) ۵۵. گزش و گزیدن و گاز گرفتن ۵۶. توفان ( لابد typhoon انگلیسی هم ترکی است! ) ۵۷. سالار ( در ترکی به معنی برانداز است ولی در فارسی به معنی سالخورده، این واژه حتی در پارسیگ هم بسیار به کار رفته. ) ۵۸. آغاز ( سغدی است. ) ۵۹. آزاد ( در اصل باید آزاده باشد و صفت مفعولی است، ریشه آن "زادن" است، آزادگی ( بنده نبودن ) و نژادگی ( اصیل بودن ) که هردو صفت های شایسته ای هستند هردو از "زادن" می آیند و صددرصد ایرانی اند. ) ۶۰ . تیرک ۶۱. قهرمان ( این تلفظش عربی است و از پارسیگ کارفرمان گرفته شده. ) ۶۲. دستور ( در هر معنایی فارسی است، چه به معنی فرمان باشد چه فرمانده، در ضمن علاوه بر موبد به معنای وزیر نیز هست. ) ۶۳. تازه ( از تاختن، در پهلوی و پارسیگ تازَگ بوده به شکل طازَج به عربی رفته، به ریخت تازه به فارسی آمده و در ترکی تازا شده، باز هم می گویم که دستکاری واکه ها ریشه واژه را تغییر نمی دهد. ) ۶۴. چرخ ( این دیگر خیلی مضحک است، ریشه این واژه چاخرا در اوستایی و چاکرا در سانسکریت است، در همه زبان های هندواروپایی به اشکال گوناگون این واژه هست، حتی واژه سایکل ( چرخه ) و سیکل ( چرخ مانند بایسیکل = دو چرخه ) نیز با این واژه همریشه اند. ) ۶۵ . برابر ( سینه به سینه، ترکی میانوند ندارد ) ۶۶. دوشادوش ( شانه به شانه، ترکی میانوند ندارد. ) ۶۷. کشاکش ( با کشیدن هم ریشه است و با کِشمَکِش ( کشیدن و نکشیدن ) هم معناست. ) ۶۸. چکاچک ( چک چک شمشیرها، ترکی میانوند ندارد. صدای چَک هم در همه زبان ها وجود دارد و چیزی نیست که وام گرفتنی باشد . ) ۶۹. گلایه ( از گِلَگ در پهلوی و مصدر گِلیتَن، گله مند و گله مندی و گیله در گفتار مردم از این ریشه است، که از ریشه گل به ه نامساز ( مانند نامه و ناله و سازه و کاره ) ساخته شده. ) ۷۰. شوخی ( شوخی از واژه شوخ به معنی چرک گرفته شده، شوخ بودن در اصل به معنی گستاخ بودن است. و شوخ و شوخی در شاهنامه معنای خوبی ندارند.
گر از تو دل مردمان خسته شد
به شوخی درون دیده ها شسته شد
فردوسی )
۷۱. شاد ( !!!کدام ترکی تاکنون از واژه استفاده کرده؟! ) ۷۲. سوار ( اسب - بار، اسوار، این واژه از پارسیگ وارد عربی شده، اسواران بخشی از سپاهیان ساسانی بودند که بخشیشان به شاهنشاهی خیانت کردند و به اعراب پیوستند. از آن زمان واژه سوار و اسوار و اساوره ( جمع مکسرش ) وارد عربی شد. ) ۷۳. دژ ۷۴. سست!!!!! ۷۵. سخت!!!!!!! ۷۶. بند!!!!!! ( چقدر باید دزد باشی که اینجوری واژگان فارسی رو با بی شرمی ترکی جا بزنی! ) ۷۶. ساسی ( یعنی اینقدر بیسوادی که نمیدونی ساسی در گفتار فارسی مخفف ساسانه؟ ) ۷۷. تاریک ( اوج پررویی و واژه دزدی! ) ۷۸. انگار ( اووووج پررویی و واژه دزدی!!!!!! لابد مصدر انگاشتن به معنی تصور کردن هم ترکی است! شما دیگر چه جماعتی هستید. . . ) ۷۹. چرک ۸۰. پوچ ۸۱. خوان ( یکم مغزت را به کار بنداز، ترکی اصلا صدای "خوا" ندارد، این صدا در گذشته در فارسی بوده ولی تلفظ آن از یاد فارسی زبانان رفته ( ولی کرد ها هنوز آن را میگویند. خواهر و خوان و خواستن و خوار و. . . همه واژگان ایرانی هستند، خوان هم به معنی سفره است و به خان ربطی ندارد. ) ۸۲. آوار ۸۳. سوروسات ( سور واژه ایرانی به معنی جشن است، سات در ترکی به معنی فروختن است که پیوندی به جشن ندارد، سوروسات احتمالا در اصل "سور بساط" باشد . که نیم فارسی و نیم عربی است. ) ۸۴. دود! ۸۵. تاوان ۸۶. تراش ۸۷. تاب ( سه معنی دارد که هر سه ایرانی است، تاب ( گرما، مصدر: تفتن، تفت دادن و. . . ) تابیدن ( گرداندن و چرخاندن، مانند رو تابیدن به سوی . . . ) و تابیدن ( تحمل کردن، برتابیدن برتافتن برنتافتن و. . . این یکی با "توانستن" همریشگی دارد. ) ۸۸. یارا ( از مصدر یارستن به معنی توانایی داشتن، با پسوند آ مانند دانا، توانا، مانا، رانا، گویا و. . . ) ۸۹. من ( اگر من ترکی است پس me انگلیسی و mein آلمانی و mea اسپانیایی هم ترکی است! ) ۹۰. او ( اگر او ترکی است پس he انگلیسی هم لابد ترکی است! اصلا از کجا معلوم ترکی خودش وام نگرفته باشد؟!؟! ) ۹۱. تنبان ( تن ترکی است یا بان؟! ) ۹۲. آشتی ۹۳. بانگ ۹۴. دشمن ( دُش و دُژ پیشوندهای ایرانی اصیل به معنی پلید هستند. دُشنام ( نام بد، لقب بد ) ، دُشمن ( منش بد ) ، دُژخیم ( بداخلاق و جبار ) ، دشوار و دشخوار ( ناهموار ) دژاگه ( در شاهنامه به معنی خشمگین ) ، به جز دشمن هیچکدام از این واژگان و ساختارها در ترکی کاربردی ندارند. در یونانی که خویشاوند دور زبان های ایرانی برشمرده میشود پیشوند dys همین کارکرد را دارد مانند dysfunction ( سو کارکرد، بدکاری ) ، dystopia ( ویرانشهر، مدینه ضاله ) dyslexia ( اختلال خوانش )
در نهایت باید افزود که بخش زیادی از واژگانی که نوشتید در گویش مردم بی کاربرد است، هیچ فارسی زبانی از سجوق ( سوسیس ترکیه ای ) ، پالاز، قشون، و. . . استفاده نمیکند.
نیمی از متن شما بلکه بیشتر آب بندی و جعل است.

اقای توروکی
۱. در سراسر متن شما حدود ۶۰۰واژه دیده میشود نه هزاران
۲. چندین مورد از واژگانی که نوشتید تکراری است. یا خودتان یادتان رفته چه نوشتید، یا دنبال آب بستن به متنتان بوده اید. ان شاءالله که مورد نخست بوده
...
[مشاهده متن کامل]

از جمله اتاق، الاغ، بیل، کلنگ، و. . .
بیش از ۲۰واژه تکراری در متن شما وجود دارد.
۳. چندین مورد از واژگانی که نوشتید عربی و اروپایی است و با چه منطقی آنهارا ترکی کرده اید، خدا میداند.
سکته ( همریشه با ساکت و سکوت و. . . ) طبق ( اینکه شما طبق را تاباق میگویید ریشه واژه را دگرگون نمیکند. ) ، آدم، شغال ( اصل این واژه آرامی و عبرانی است، نخست به پارسیگ و سپس به فارسی و ترکی راه یافته ) ، سودا ( از سودای عربی و همریشه با اسود به معنی سیاه، سُودا در فارسی از عربی گرفته شده نه ترکی ) ، کوکی ( انگلیسی ) ، دماغ، خیلی، قلعه، عقاب، سوپ ( فرانسوی ) ، طوق ( این واژه در عربی چندین همرج دارد، شما چگونه ترکیش کردید خدا میداند، طوق، مطوقه، طائق و. . . ) ، سیاق ( از ریشه سوق بر وزن فِعال، این ریشه در قرآن هم به کار رفته ) ، بلد ( چه به معنی دانا چه به معنی سرزمین، هردو عربی است دهخدا نیز همین را گفته ) ، اوج ( نوشته اند معرب "اوک" است، نمیدانم اوک فارسی است یا نه، ولی هرچی هست اوج از عربی گرفته شده ) ، قطار ( قاتار تلفظ کردن این واژه آن را ترکی نمیکند. ) ، شقه، اوراق ( ورق و تورق و. . . ) نسیم، تراس ( فرانسوی ) ، جوال ( اصل این واژه گوال و فارسی است. در اشعار به ریخت هم گوال و هم جوال به کار رفته ) ، و. . .
۴. بیشمار از واژگانی که نوشتید در همه منابع فارسی ذکر شده اند، شما چون دیده اید نمیتوانید رد پای سنگین فارسی بر ترکی ( به ویژه آذربایجانی و ترکمنی و ازبکی ) را بپوشانید، دست به وارونه نمایی میزنید.
ادامه در پیام بعد

اوستاد hoseyn چشمتان ضعیف می باشد و سه هزار را سیصد دیده اید آجیل کشمش چوب چپق شیشه خرده کنکاش جوشش جوش کوشش داغ یورش یورتمه سورتمه کیر گاییدن کص باتلاق قشلاق ییلاق اتراق سوراخ قیچی چاقو سماق سراغ سراسیمه
...
[مشاهده متن کامل]
چمباتمه آخوند آبجی داداش اتابک خان خانه سرای آلبالو گیلاس ازگیل آلو آلوچه گوجه توپ تفنگ تپانچه گلوله برابر سکته چادر چتر تخته تشک قاشق قابلمه قیمه قورمه طبق دلمه سجوق باسلق تومن پالتو خون دیوار عنکبوت کرگدن انگل آدم قایق گلن گدن بشقاب قوطی سوغات ارمغان آرمان گدار شلوغ خاتون خانم آقا بیگ ایل ایلچی شغال اتاق سیخ ماشه سنبه تپه دره سنگر چالاک چابک چریک چلاق الاغ آسمان قو بلدرچین غاز اردک بچه کودک آستان آستر آهسته یواش آستین کشیک اتاق ترشی سرکه چمچه آش سوپ گنج کلنگ بیل چکش آچار آچمز شلاق برکه جلگه جرگه یاتاقان برخان یاردانگ بخار بو اتو کرک کوک کی تخم تخمه شش سیاق سوزن چاپار تالان تار ساز سودا چک سیلی گور بارش قارشمش قورخیدن کپه قزل آلا اوزون برون آلا چیق لواش کوکی آشغال لاله گل آرزو امید چاه باجه سرسره فرفره خرخره کرکره قرقره قرمز قره قوروت نوکر قلی دوقلو چماق کمک قلچماق بهادر قلدر قرمساق قاتی قاطر قطار درنا قرقی قوش پلنگ یوز پلنگ ببر یال چاره پشیمان تر چانه دماغ اغور بلغور اجاق قنداق ننه دده قشنگ زگیل قالی کلیم جاجیم ورنی کوزه پرچم بیرق سنجاق سنجاقک آغوش آغل قوچ کل سیل خامه ترمه سرمه ایلخی خیلی تاراج داروغه قلعه دنج آزوقه عقاب قاپیدن قاچاق چنته جقه توق جعبه قمه قلیچ غلاف قلفتی باقلوا دیلماج ساتور بیل کلنگ کاپوت دود توتون قورباغه جوجه خواجه پارچه شاه شهر باغ باغچه بوته ساج تاج ساخلو اردو قشون چغرتمه ساچمه یخه دگمه قواره النگو یغما غوغا چوخا آرخالیق تلاش توشه توش چالش بار چمن قرص غار دشنه خنجر تیشه اوستا اوستاد مشتلق دیشلمه چاقچور باروت بنچاق خیابان کوچه کوچ بلد بلدچی آتش قیافه دوش ساقدوش ساغر جیر سرتق یراق یدک بزک ترقه فشفشه پته کومه قبراق شلتاق قمقمه آغشته گزش گزمه سپور قدغن قورت قاتمه جل بنجل تکه اوج بوق شقه تقه لق غلام الاغ بوران کولاک توفان باقلاقاتوق سالار آغاز آغوز آزادقیقاجی باجناق کتک دگنک بقچه صندوق چپاول چاپیدن قاپیدن داش سیبک تومان تور تله چاله بازی نیاز چاق کلید چراغ یونجه غنچه سقز جانور بیشه کوچک کیف کیفیر تیمارقیر. آغا . دیرک . سر خوردن . قهرما ن . قهر . دستور به معنی فرمان نه موبد. مشق. تازه گنبد توپاله تپل کپک چرخ گلن گدن کفل جار و جارچی چغل دوش دالان کشاکش چکاچک برابر دمار تارومار گنده شوخی کرنش یاغی گلایه قرق یغلاوی بلوک شاد اورتاق الک ایلغار قشقرق جیغ جیران مرال سمور قاقم چخه امید درشکه بشکه پخمه لقمه تیره جرس جوخه سوار اوراق چخماق نسیم یلین چنجه قلوه کلک قایق دژ الوشل غرش سست سختی بند بو قال گذاشتن قلاش قلاب کنه قشقه زاری زاغه سقراق برغو سوزمه سلانه سلانه ساسی سطل دلو تنبک تنک توپیدن تف طغان لالا قالتاق جاتاغ. بلغور. باقرقره تاریک کسر آخور قلاج ارک انگار امل. جیره. قمیز . چر. کک مک . چرک. تراس . پوچ. قمبل. دمل . خاقان . خوان سالار. چاودار. جوال. بی بی. کماج . چارق . شبیخون . شام. آقاسی . جیکو بوک . دربوداغون. اوماج. برات. باسدیرما. جغجغه. تپق. توپچی. لخت. لخشک. خورجین. قاتمه. قاپان. قابوک. شمن. شلغم. انگ. آماج. الیجه. غلفتی . تخماق. طغرا. بیج. تیول . توتماج. تابین. آیاز. آوار. سورسات. یاوه. شنگول. کوزه. کرشمه. قرشمال. تشر. جیش. چاغالا. بچاپ بچاپ. سکو. شیشلیک. طاس . تغار. توتک. تاب. یارا. بطری. من. او. جر. تنبان. باشلق. اوق. دیلاق. داغون. تیماج. دود. تاوان. تراش. قشو. زیلو. کلوچه. کوکی. چاخان. کاکل. کچل. قاووت. چاووش. چوانداختن. تخته قاپو. پالاز. پلاس. جلیقه. نقاره. شلیته. آشتی. جلو. کودن. بانگ. قلق. زورق. دشمن. آواره. باسمه. وصدها لغت دیگر

غافلان وقتی از صددرصد مغزش استفاده میکند میگوید ۹۰درصد فارسی وام واژه و ۱۰درصدش ساخت پهلوی است. یعنی این حد از نادانی و حمق در تاریخ انسانی دیده نشده بود و باید آفرین گفت که ایشان درهای تازه ای از سفیهی را به روی انسان گشوده.
...
[مشاهده متن کامل]

شما اگر خودت را بکشی بیش از ۳۰۰وام واژه ترکی در فارسی گفتاری ( که هر زبان گفتاری حدود ۲۰هزار واژه بسیار رایج دارد. ) نخواهی یافت ولی ما هرچه دیوان نسیمی تبریزی یا صائب را میگشاییم یا سرود ملی ج. آذربایجان را میخوانیم، به خوبی پی می بریم که وام واژگان فارسی و عربی از سر و کول زبان شما که می خواهید یک جایگاه خداوارانه به آن ببخشید، بالا می رود.
جالب اینجاست که نسیمی حتی برای بیان اصطلاحات عرفانی اش در دل شعر ترکی اش ( در واقع شناخته ترین شعرش ) حتی از اعداد فارسی هم استفاده میکند.
.
ذره منم، گونش منم، چهار ایله پنج و شش منم
صورتی گور بیان ایله من بو بیانه سیغمازام
نسیمی تبریزی
.
منظور: چهار = عناصر چهارگانه ( آب باد خاک آتش ) ، پنج = حس ( بویایی، بینایی، چشایی، شنوایی، لامسه ) ، شش = جهت و سو های بالا و پایین و چپ و راست و پیش و پس
.
اگر از فارسی خوشتان نمیاید، مختارید و شاید بتوان گفت حق دارید، ولی هر نقدی به فارسی یا هر زبان ایرانی دیگری بیاورید، مانند همان در زبان خودتان هم هست و شما "تافته جدابافته" نیستید.
.
نمونه کاربرد "آموزگار" در ادب فارسی:
.
هرکه نامُخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
رودکی
هم او آفریننده روزگار
بنیکی هم او باشد آموزگار
فردوسی
.
این واژه از ۲هزار سال پیش و از زمان ساسانیان در زبان های ایرانی وجود دارد.
فرهنگستان در گام نخستش واژگان را از ادبیات فارسی بیرون میکشد و برابر کاربردهای امروزی پیشنهاد میکند. اگر در ادبیات برابری نباشد، به برابرسازی می پردازد. ( که آن هم به خاطر بیسوادی و عربزدگیشان اغلب برای شنونده خنده دار مینماید. )

زبان فارسی شصت درصد عربی بیست درصد تورکی ده درصد فرنگی و مابقی اکثرا در زمان پهلوی ساخته شده است
آموزگار بهترین برابر پارسی برای واژه عربی معلم است
واژه ای همچون استاد یک واژه ریشه دار در زبان پارسی است
ایران ستیز نباشید
بیگانه پرست نباشید
دشمنی با زبان پارسی برابر است با دشمنی با ایران
...
[مشاهده متن کامل]

زبان های عربی و ترکی واژگان بسیاری از زبان پارسی وام گرفتند
واژه استاد پارسی بوده و هست
زبان پارسی همچون دایه ای مهربان و دلسوز زبان های عربی و ترکی را پرورانیده است
زبان پارسی از خود گذشت کرد تا این دو زبان بزرگ شوند
نمک ناشناس نباشید
این دایه برای بزرگ کردن شما رنج و سختی کشیده پس سپاسگزار باشید

در پارسی میانه: آموژکار
لری بختیاری
دَپیرا پِروِنا، چاشنا. معلم، اموزگار
واژه آموزگار
معادل ابجد 275
تعداد حروف 7
تلفظ 'āmuz[e]gār
نقش دستوری اسم
ترکیب ( صفت ) [پهلوی: āmožakār]
مختصات ( زْ یا زِ ) [ په . ] ( ص . )
آواشناسی 'AmuzegAr
الگوی تکیه WWWS
...
[مشاهده متن کامل]

شمارگان هجا 4
منبع لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی عمید
فرهنگ فارسی معین
فرهنگ فارسی هوشیار
واژگان مترادف و متضاد
👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆
بهترین واژه به جای واژه عربی معلم است
منبع عکس. فرهنگ فارسی عمید

اموزگار
واژه آموزگار
معادل ابجد 275
تعداد حروف 7
تلفظ 'āmuz[e]gār
نقش دستوری اسم
ترکیب ( صفت ) [پهلوی: āmožakār]
مختصات ( زْ یا زِ ) [ په . ] ( ص . )
آواشناسی 'AmuzegAr
الگوی تکیه WWWS
شمارگان هجا 4
منبع فرهنگ فارسی عمید
کسی آموزش میدهد
اتابک، استاد، لله، مدرس، مربی، معلم
آموزگار یعنی کسی که می آموزد
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٣)