برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1436 100 1

اسم

/'esm/

مترادف اسم: عنوان، کنیه، لقب، نام، آوازه، شهرت، صیت

برابر پارسی: نام، برنام، آوازه

معنی اسم در لغت نامه دهخدا

اسم. [ اِ / اُ ] (ع اِ) اسم نزد بصریان معتل اللام مشتق از سمو بمعنی علو [ است ] بدلیل امثله ٔ اشتقاق او چون سمی یسمی تسمیة. و سمی در تصغیر و اسماء در جمع تکسیر که اسم از جهت تضمن اجلال وتشریف مناسبت با معنی سمو دارد و نام نهنده بتعین نام نیک اعلای مسمی پندارد (؟) اصل او سمو بود برخلاف قیاس بتغیر پیوست بحذف واو و تسکین سین و زیادت همزه ٔ وصل مکسور از جهت تعذر ابتداء بساکن اسم گشت. و نزد کوفیان معتل ّالفاء است مشتق از وسم بمعنی داغ که علامت معرفت است چه اسم با وسم موافق درین صفت است ، اصل او وسم بوده بحذف واو و زیادت همزه ٔ وصل بتغیر پیوست اسم گشت. و نزد بعضی واو مکسور بهمزه مبدل است و کوفیان امثله ٔ اشتقاق او را حمل بر قلب کنند و همه را معتل ّالفاء دانند و شک نیست که قلب خلاف اصل است از این جهت گفته اند که راجح قول اول است. (غیاث از تفسیربحر مواج ). || علامت. نشان. (منتهی الارب ). ج ، اسماء، اسماوات. جج ، اسامی ، آسام. || نام. (ترجمان القرآن جرجانی ) (مؤید الفضلاء). عَلَم.
- امثال :
اسمش را مبر خودش را بیار.
اسمش را بگذار تا من صدا کنم.
|| عنوان. نام : بریدی سیستان... در روزگار پیشین باسم حسنک بود. (تاریخ بیهقی ). || شهرت. نام.
- اسم و رسم هفتاد و اند تن را ببخارا آوردند که اسمی و رسمی و خاندانی داشتند :. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 102).
|| یک قسم از سه قسم کلمه. هر کلمه که دلالت کند بر معنایی مستقل بی اقتران به یکی از ازمنه ٔ ثلاثه ٔ ماضی و حال و مستقبل ، مانند: علی و قلم و درخت و جز آن. هر لفظ مفردی که دلالت بر معنایی کند و دلالت بر زمان محدود آن معنا نداشته باشد، چون هوشنگ و گل. (منطق ) (مفاتیح ). ما دل ّ علی معنی فی نفسه غیرمقترن بأحد الازمنة الثلاثة و هو ینقسم الی اسم عین و هو الدال ّ علی معنی یقوم بذاته کزید و عمرو و الی اسم معنی و هو ما لایقوم بذاته سواء کان معناه وجودیاً کالعلم او عدمیاً کالجهل. (تعریفات جرجانی ). لفظ موضوع برای جوهر یا عرض جهت تعیین و تمییزآن. (منتهی الارب ). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: اسم بکسر و ضم ، در لغت لفظی باشد که دلالت کند بر چیزی چنانکه درین آیت است : و علم آدم الاسماء کلها . کذا ذک ...

معنی اسم به فارسی

اسم
نفس تنگی شدید، ا امراض ریه که ازبرونشیت عارض شود، سختی تنفس یاوقفه آن بعلت انسدادبرونشهاو آلرژی، نام، اسمائ و اسامی جمع
( اسم ) کلمهای که بوسیل. آن چیزی یا کسی را میخوانند نام . ۲ - عنوان . ۳ - شهرت آوازه . ۴ - قسمی از اقسام کلمه که بدان مردم یا جانور یا چیز را نامند و معین نمایند : مرد زن اسب شتر خانه سنگ . توضیح در صرف عربی اسم قسمی از سه قسم کلمه است که بر معنایی مستقل دلالت کند و بزمانی خاص باز بسته نباشد . ۵ - اسم ذات است مسمی باعتبار صفت و صفت یا با وجود است چون عالم و قدیم و یا با عدم است چون قدوس . جمع : اسامی اسما . یا اسم آلت . اسمی است که بر ابزار کار دلالت کند . در فارسی اسم آلت معمولا با افزودن ( ه ) غیر ملفوظ باخر برخی از فعلهای امر ساخته میشود مانند : استره تابه رنده کوبه ماله . یا اسم اشاره . ( این ) و ( آن ) هر گاه مسبوق باسمی باشد اسم اشاره نامیده شود . نخستین برای اشاره به نزدیک و دومین برای اشاره بدور : این خانه ن میز این درخت آن مرد آن خیابان آن نامه . یا اسم بی مسمی . نامی که معنی آن با چیز یا کسی که برای آن وضع شده است مطابق نباشد. یا اسم جمع . اسم عام چون در صورت مفرد و در معنی جمع باشد آنرااسم جمع نامند : دسته رمه گله طایفه . یا اسم جنس . اسمی است که بر افراد یک جنس دلالت کند و آن نه معرفه است و نه نکره مانند : درخت کوه اسب و چون خواهند نکره شود ( ی ) بدان افزایند : درختی کوهی اسبی . یا اسم خاص . آنست که بر فردی مخصوص و معین دلالت کند مقابل اسم عام اسم جنس : حسن اسفندیار البرز همدان رخش شبدیز . یا اسم ذات . اسم چون قایم بذات باشد و وجودش وابسته بدیگری نباشد آنرا اسم ذات نامند مقابل اسم معنی : جامه نامه مرد پسر باغ بلبل . یا اسم زمان . اسمی است که دلالت بر زمان کند و علامات آن از این قرار است : ۱ - ( گاه ) ( گه ): پگاه دیرگاه شامگاه صبحگاه شامگه صبحگه . ۲ - ( گاهان ) ( گهان ) : بامگاهان شامگاهان شامگهان صبحگهان . ۳ - ( آن ) : بامدادان بهاران برگ ریزان . ۴ - ( ستان ) : تابستان زمستان . یا اسم شب . نامی که در شب برای عبور از محلهای ممنوع بقراولها و نگاهبانان گویند و آن یکی از اسمهای شهرها دیه ها جانوران و گیاهان بود . یا اسم عام . اسم جنس مقابل اسم ...

معنی اسم در فرهنگ معین

اسم
( اِ ) [ ع . ] ( اِ.) ۱ - کلمه ای که به وسیلة آن چیزی یا کسی را می خوانند، نام . ۲ - عنوان . ۳ - شهرت ، آوازه . ۴ - در دستور زبان فارسی قسمی از اقسام کلمه که بدان مردم یا جانور یا چیزی را نامند و معین کنند: مرد، زن ، خانه ، میز، کوه و دشت . ضح - در صر
(اِ مِ شَ) (اِمر.) کنایه از: کلمة رمزی که وسیلة شناسایی باشد.
(اِ مِ مُ تِ) (اِ.) اسمی که شخص برای پنهان کردن هویت واقعی خود از آن استفاده می کند.
(اِ نِ) [ ع - فا. ] ۱ - (حامص ) نوشتن نام داوطلب یا نام خود در دفتر یک سازمان یا مدرسه و جز آن ، نام نویسی ، ثبت نام . ۲ - (اِمر.) کار کسی که نام کسان را در دفتر ثبت می کند، مدت زمانی که نام نویسی جریان دارد.
(اِ مُ رَ) (ص مر.) کنایه از: سرشناس ، معروف .
(هِ رُ اِ) [ ع - فا. ] (اِمر.) مجموعة ۱٠٠۱ نام خدای ، اسما الهی .

معنی اسم در فرهنگ فارسی عمید

اسم
کلمه ای که برای نامیدن انسان، حیوان، یا چیزی به کار می رود، مانندِ پدر، اسب، و شمشیر، نام.
* اسم اشاره: (ادبی) در دستور زبان، اسمی که برای اشاره به شخصی یا چیزی به کار برود، مانندِ این و آن، صفت اشاره.
* اسم اعظم: بر ترین نام خداوند که تنها بندگان شایستۀ او آن را می دانند. &delta، بعضی گفته اند اسم اعظم در غایت خفا است و اطلاع بر آن موقوف بر صفا است. بعضی دیگر گفته اند تمام اسمای الهی اسم اعظم اند. بعضی اللّه، بعضی صمد، بعضی الحی القیوم، بعضی الرحمن الرحیم، و بعضی دیگر هو را اسم اعظم گفته اند.
* اسم جامد: (ادبی) در دستور زبان، اسمی که فاقد بن ماضی و مضارع باشد، مانندِ مداد و گل.
* اسم جمع: (ادبی) در دستور زبان، اسمی که در صورت مفرد و در معنی جمع باشد، مانندِ رمه، لشکر، گروه، دسته، و طایفه.
* اسم خاص: (ادبی) در دستور زبان، اسمی که بر یک شخص یا چیز معیّن دلالت می کند، مانندِ کوروش، انوشیروان، شبدیز، رخش، و تهران.
* اسم ذات: (ادبی) در دستور زبان، اسمی که مدلول آن در خارج وجود داشته، قائم به ذات باشد، و دیده شود، مانندِ کتاب، کاغذ، و اسب.
* اسم ساده: (ادبی) در دستور زبان، اسمی که از یک جزء تشکیل شده باشد، مانندِ خِرد و هوش.
* اسم صوت: (ادبی) در دستور زبان، اسمی که دلالت بر صوت می کند، مانندِ قارقار و جیک جیک.
* اسم عام (جنس): (ادبی) در دستور زبان، اسمی که شامل اشخاص یا اشیای هم جنس می شود و بر یکایک آن ها دلالت می کند، مانندِ مرد و اسب.
* اسم مرکب: اسمی که از دو یا چند جزء ساخته شده است، مانندِ چهارسو، سراپرده، و کاروانسرا.
* اسم مشتق: (ادبی) در دستور زبان، اسمی که یکی از اجزای آن، بن فعل باشد، مانندِ دانش و پوشاک.
* اسم مصدر: (ادبی) در دستور زبان، اسمی که بدون علامت مصدر، معنی مصدر را می رساند، مانندِ آموزش، پرورش، کردار، گفتار، خراش، خرام.
* اسم مصغر: (ادبی) در دستور زبان، اسمی که بر خُردی و کوچکی کسی یا چیزی دلالت می کند، مانندِ پسرک، مردک، و مرغک.
* اسم معنی: (ادبی) در دستور زبان، اسمی که وجود مدلول آن بسته به دیگری و قائم به غیر باشد، مانندِ خرد، هوش، دانش، علم، و جهل.

اسم در دانشنامه اسلامی

اسم
نام و عنوان را اِسْم گویند و یکی از اقسام سه گانه کلمه (اسم ، فعل و حرف ) در دستور زبان عربی می باشد.در احکام در باب های طهارت، نکاح، طلاق و یمین از آن سخن رفته است.
اسم لفظی است که بر چیزی که اسم بر او نهاده شده (مسمّی) دلالت کند مانند لفظ دیوار که بر معنای معروف دلالت دارد.عالمان صرف و نحو بیش از دو قسم دیگر کلمه به بررسی و تعریف اسم پرداخته اند.نخستین اشاره ای که به اسم شده ، همان است که در روایت ابوالاسود ه م در قرن ق /م آمده است ه د، /۸۸. چند دهه پس از ابوالاسود، ابن ابی اسحاق د ۱۷ق /۳۵م و شاگردش عیسی بن عمر ۴۹ق /۶۶م با عنایت به «علت و قیاس »، اشاره خام منسوب به ابوالاسود را اندکی گسترش دادند.
اسم
معنی أَثُمَّ: آيا بعد از
معنی أَصَمِّ: کر- ناشنوا
معنی عِصَمِ: عقد و ازدواجهاي دائمي (عصم جمع عصمت است که به معناي عقد و ازدواج دائمي است ، و بدين جهت آن را عصمت ناميدهاند که زن را حفظ و ناموسش را نگهداري ميکند )
معنی بِسْمِ: به نامِ - با ياري جستن از اسمِ
معنی سُلَالَةٍ: اسم براي هر چيزي است که از چيزي کشيده و بيرون آورده شود -عصاره - چکيده
معنی مَنَامِهَا: خوابش (اسم زمان)
معنی مَعَادٍ: بازگشت گاه - محل بازگشتن - زمان بازگشتن (کلمه معاد اسم محل عود ، يا اسم زمان عود است)
معنی هَلُمَّ: بيا ("هَلُمَّ" اسم فعلي است که معناي" بيا " ميدهد ، و چون اسم فعل است تثنيه و جمع ندارد )
معنی مَعْزِلٍ: کنار (کلمه معزل اسم مکان از عزل است )
معنی کُبَّاراً: بسيار بزرگ (کبّار اسم مبالغه از کبر است )
معنی زَّيْتُونَ: زيتون (اسم جنس جمعي است ، و مفرد آن را زيتونه ميگويند )
معنی دَاخِرُونَ: ذلیلان (اسم فاعل از مصدر دخور به معنی ذلت )
معنی مُّمَرَّدٌ: صاف شده ( اسم مفعول از تمريد به معناي صاف کردن است)
معنی مُنِيرِ: روشن كننده - روشنگر (اسم فاعل از أنارَ)
ریشه کلمه:
سمو (۴۹۳ بار)
وسم‌ (۱۸۱ بار)

نام. گویند: اصل آن سمو است همزه اول عوض از واو است و گویند: اصل آن وسم به معنی علامت است و ...


اسم در دانشنامه ویکی پدیا

اسم
اسم یا نام واژه یا نام یکی از مقوله های واژه در دستور زبان است. اسم واژه ای است که می تواند مستقیماً نهاد جمله باشد و برای دلالت بر شخص، حیوان، شی یا مفهومی به کار رود.
فارسی دری
فارسی افغانستان
فارسی تاجیکی
گویش هزارگی
گونه های منطقه ای و اجتماعی زبان فارسی:
دستور زبان:
ویژگی های زبان:
اسم یا نامواژه یا نام یکی از مقوله های واژه در دستور زبان است. اسم کلمه ای است که می تواند مستقیماً نهاد جمله باشد و برای دلالت بر شخص، حیوان، شی یا مفهومی به کار می رود.
اسم اعظم به اعتقاد شیعیان، یکی از نام های خداست که با بر زبان آوردن آن هر خواستهٔ گوینده برآورده می شود. این اسم را کسی نمی داند، ولی در طول تاریخ کسانی مدعی دانستن آن شده اند و روش هایی برای کشف آن پیشنهاد شده است. در زبان فارسی این ترکیب عربی به صورت ترجمه شدهٔ نام بزرگ هم آمده است.
مسیحا و جهانگیر پسر رستم
بلعم باعورا
سلمان فارسی
شیخ بهائی مدعی بود که در هفتاد و یک سالگی اسم اعظم را کشف کرده است.
زهره (طبق اساطیر) زنی که اسم اعظم را از هاروت و ماروت یادگرفت و به واسطه دانستن آن خود را تبدیل به سیاره زهره کرد.
ده ده قورقود
حسن حسن زاده آملی
ایرانیان از دیرباز و پیش از اسلام به خاصیت ذاتی کلام و از جمله نام یزدان در باطل کردن سحر و جادو و مبارزه با دیوان باور داشته اند. همچنان که رستم در خوان چهارم داستان هفت خوان با بردن نام یزدان جادوی زن جادوگر را باطل می کند. اما صورت خاص اسم اعظم ملهم از افکار اسلامی است و ناشی از نفوذ فرهنگ و معتقدات اسلامی بوده است. از جمله اعتقاد به خاصیت اسم اعظم در یکی از حماسه های ملی متأخر به نام جهانگیرنامه که از نفوذ افکار اسلامی خالی نیست، بازتاب یافته است. به این صورت که مسیحا نامی به جهانگیر (پسر رستم) اسم اعظمی می دهد و می گوید در صورت پیش آمدن سحر «پی دفعش این اسم اعظم بخوان».
اسم اعظم اینطور نیست که برای هر شخصی که دان ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

اسم در دانشنامه آزاد پارسی

اِسم
در اصطلاح دستور زبان، کلمه ای که، از لحاظ معنایی، برای نامیدن موجودات به کار می رود و، از نظر نحوی، نقش های نهاد، مفعول، متمم، مسند، منادا و مضاف الیه را می پذیرد و از جنبۀ صرفی نشانۀ جمع می پذیرد. مثلِ حسن، عقل، دیو، گلّه، نگارش. اسم، از جهات گوناگون، تقسیم بندی می شود: ۱. اسم ساده، که از یک تکواژ قاموسی ساخته شده باشد و قابل تقسیم به اجزای کوچک تر معنی دار نباشد، مثلِ پدر، لشکر، تراش؛ ۲. اسم مرکب، که بیش از یک تکواژِ قاموسی داشته باشد، مثلِ کتابخانه، مدادتراش، آبرفت؛ ۳. اسم مشتق، که از یک تکواژ قاموسی و وند تشکیل شود، مثلِ خوابگاه، رخسار، امروز، آویزه؛ ۴. اسم مفرد، که بر یک فرد دلالت کند و علامت جمع نداشته باشد، مثلِ مادر، آب، شرّ؛ ۵. جمع اسمی است که در انتهای آن یکی از نشانه های جمع بیاید و یا بر قاعده جمع مکسر زبان عربی جمع بسته شود و بر بیش از یک فرد دلالت کند، مثلِ درختان، رودها، مهندسین، روحانیون، اثرات، کتب؛ ۶. اسمِ جمع، که نشانۀ جمع ندارد، امّا بر بیش از یکی دلالت می کند و نشانۀ جمع می پذیرد. مثلِ گله، لشکر، کاروان، گروه، ملّت؛ ۷. اسم معرفه، که نزد گوینده و شنونده شناخته شده باشد. اسم به چند روش معرفه می شود. عمده ترین آن ها عبارت اند از الف: با کمک نقش نمای «را» بعد از آن، مثلِ «کتاب را بیاور»؛ ب: صفت اشاره قبل از آن بیاید، مثلِ «آن روز»؛ ج: هرگاه مضاف الیهِ معرفه ای بعد از آن بیاید. مثلِ «روستایِ ابیانه»؛ د: هرگاه اسم خاص باشد، مثلِ دماوند، فردوسی؛ ۸. اسم نکره، که برای گوینده و شنونده ناشناس باشد و در ساخت آن از تکواژ «یک» در آغاز آن و یا تکواژ «ی» در پایان آن و یا هر دو استفاده شود، مثلِ «کتابی خریدم»، «یک ماشین توقف کرد»، «یک فکری به سر دارم»؛ ۹. اسم عام، که در خارج از جمله، شامل کلیۀ افراد هم جنس خود شود، مثلِ کتاب، سنگ، درخت؛۱۰. اسم جنس، که همۀ افراد جنس خود را شامل شود، مثلِ «کتاب بهترین دوست است»؛ ۱۱. اسم خاص، که از نظر شنونده و گوینده شناخته شده باشد و جمع بسته نشود. مثلِ «رستم قهرمان شاهنامه است»، «حسن دیگر به ما سر نمی زند»؛ ۱۲. اسم مبهم، که بر افراد نامعیّن دلالت می کند و از نظر معنی مبهم است. مثلِ همه، برخی، دیگری، این و آن، بعضی. اسم مبهم را «ضمیر مبهم» نیز می نامند؛ ۱۳. اسم آلت اسم ابزار و وسیلۀ کار است که طبق قاعده ...

ارتباط محتوایی با اسم

اسم در جدول کلمات

اسم
نام
اسم آذری
اد
اسم ترکی
اد
اسم دخترانه
ملوک
اسم غیر اصلی
لقب
اسم محترمانه
کنیه
اسم مصدر فعل ریختن
ریزش
اسم و رسم
نام
از نام های زنانه و اسم یک گل خوشبو
مریم
بی اسم و بی نشان
گمنام

معنی اسم به انگلیسی

title (اسم)
لقب ، عنوان ، کنیه ، اسم ، نام ، سرصفحه ، برنامه ، مقام ، استحقاق ، حق ، صفحه عنوان کتاب ، عنوان قبل از اسم شخص
appellation (اسم)
لقب ، وجه تسمیه ، اسم ، نامگذاری ، نام
designation (اسم)
تخصیص ، اسم ، تعیین ، نقش
name (اسم)
اسم ، نام ، خوشنامی ، اب رو ، تسمیه ، نام و شهرت ، نام خودمانی
noun (اسم)
اسم ، نام ، موصوف
appellative (اسم)
اسم ، نام ، اسم عام
vocable (اسم)
لفظ ، اسم
nomen (اسم)
اسم ، نام

معنی کلمه اسم به عربی

اسم
اسم , ربو , عنوان , کنية
برهاني
اضافة
ارنب
عاطفي
خرسانة
کلمة السر
کلمة السر
اسم المصدر
اسم مستعار
اسم المصدر
بالي
تسجيل
محايد
اسم
اسم
اضافة
نفس الاسم

اسم را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

کوثر
این واژه از اساس پارسى و پهلوى ست و تازیان (اربان) از واژه پهلوىِ شیم Shim به معناى نام و عنوان برداشته و معرب نموده و گفته اند : الأسم !!! و سپس ساخته اند : أسامى ، اسماء ، موسوم ، مسمّاء و ...!!!!! همتایان دیگر آن در پارسى اینهاست: نام Nam (آریایى -
پهلوى- همریشه واژه Name در انگلیسى و واژه Name در آلمانى و واژه Nome در ایتالیایى و واژه Nombre در اسپانیایى و واژه Nom در فرانسوى و واژه Onoma در یونانى و واژه Namn در سوئدى و واژه ى Nimi در فنلاندى و ... است. ناماNama در اوستا سابْد Sabd (سنسکریت: سابدَ
Sabda) سَمج Samj (سنسکریت: سَمجنا Samjana) ناما، نامان (سانسکریت: نامَ Nama، نامَن Naman)
مهسا
این واژه از اساس پارسى و پهلوى ست و تازیان (اربان) از واژه پهلوىِ شیم Shim به معناى نام و عنوان برداشته و معرب نموده و گفته اند : الأسم !!! و سپس ساخته اند : أسامى ، اسماء ، موسوم ، مسمّاء و ...!!!!! همتایان دیگر آن در پارسى اینهاست: نام Nam (آریایى -
پهلوى- همریشه واژه Name در انگلیسى و واژه Name در آلمانى و واژه Nome در ایتالیایى و واژه Nombre در اسپانیایى و واژه Nom در فرانسوى و واژه Onoma در یونانى و واژه Namn در سوئدى و واژه ى Nimi در فنلاندى و ... است. ناماNama در اوستا سابْد Sabd (سنسکریت: سابدَ
Sabda) سَمج Samj (سنسکریت: سَمجنا Samjana) ناما، نامان (سانسکریت: نامَ Nama، نامَن Naman)
امیرمهدی
به فتح الف و تشدید س. کفگیر است در گویش کازرونی(ع.ش)
علی سیریزی
در ایران باستان ، ناما بودهاست.
وریا صادقی
[ اسم ]به معنی نام 2تا ریشه داره،اول از ( وسم ) به معنای نشانه یعنی نشانه ای برای شناخت و جدا کردن ،یعنی تمامی اسم هایی که نام گذاری میشه برای شناخت و جدا کردن است،همینطور [وَسِیم و وِسام به معمای زیبا چهره هم همان ریشه را دارد،یعنی چهره ای متمایز از صورت دیگران دارد و این تماییز همان زیبایی صورتش است بهبه نسبت چهره عادی دیگران][وسالة هم به معنی اثر زیبایی ،همان ریشه]،دوم از ( سُمو )به معنای بلندی،یعنی به تعبیری اسم هر کس به نسبت او را بلند می کند تا او شناخته شود،سماء به معنی آسمان هم همان ریشه بلندی را دارد.و ریشه اول برتری داره بر ریشه دوم ،چون:در قرآن خداوند می فرمایید:و عَلّمَ ءادم الأسماء ،یعنی خداوند نام اشیا و ...به حضرت آدم یاد داد.
آوازه
گناه
پانیذ
به معنی قند و نبات و شیرینی جات

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• اسم های ایرانی دختر   • انتخاب اسم ثبت احوال   • اسم دختر و پسر دوقلو   • بیماری اسم   • اسم بچه پسر   • انتخاب اسم شرکت   • اسم ایرانی پسر   • اسم ایرانی اصیل   • معنی اسم   • مفهوم اسم   • تعریف اسم   • معرفی اسم   • اسم چیست   • اسم یعنی چی   • اسم یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی اسم
کلمه : اسم
اشتباه تایپی : hsl
آوا : 'esm
نقش : اسم
عکس اسم : در گوگل

آیا معنی اسم مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )