برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1571 100 1
شبکه مترجمین ایران

اجازه

/'ejAze/

مترادف اجازه: اجازت، اذن، تجویز، دستور، رخصت، پروانه، تصدیق، جواز، مجوز، منشور، فتوا

برابر پارسی: پروانه، روادید

معنی اجازه در لغت نامه دهخدا

اجازت. [ اِ زَ ] (ع مص ) رجوع به اجازه شود.

اجازه. [ اِ زَ ] (ع مص ) اِجازت. دستوری. اذن. رخصت. فرمان. بار. دستوری دادن. (منتهی الارب ). || روا داشتن. (زوزنی ) (تاج المصادر): اجاز له. اجاز رأیه ؛ رواداشت رای او را. (منتهی الارب ). || صله دادن. (وطواط) (زوزنی ). صله و عطا دادن : اجازه بکذا. (منتهی الارب ). || اجاز علی اسمه ؛ اجازت داد بر نام او. || اجاز له البیع؛ نافذ گردانیدبیع را برای او. || اَجَزْت ُ علی الجریح ؛کشتم خسته را. || اختلاف حرکت حرفی که متصل حرف روی است یا یک روی دال و دیگر رَوی طاء آوردن. || مصراع دیگری را بنظم تمام کردن. || بریدن مسافت. || پس افکندن جای راو برفتن از وی. || گذرانیدن کسی را از جای : اجاز الموضع و اجاز فلاناً الموضع. || آب دادن ستور کشت را. (منتهی الارب ). آب دادن کسی را. (تاج المصادر). || (اِ) کتیبه. تقریر. دیپلم . || گواهی ای که در میان اهل سنت ، عالمی بکسی دهد در روایت از او. || گواهی ای که در میان امامیه ، عالمی دهدبکسی که او صلاحیت فتوی دارد. || مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: اجازة، مصدر اجاز و در لغت بریدن مسافت و پس افکندن جای بگذشتن از وی و گذرانیدن و اجازة دادن بر نام کسی و در شعر مصراع دیگری را تمام کردن و یکی را روی طاء و دیگری را روی دال آوردن باشد. کما فی الصراح. و حقیقت اجازه نزد محدثین اذن در روایت حدیث است خواه لفظی و خواه بطریق کتابت باشد. ارکان اجازه عبارت است از اجازه دهنده و اجازه داده شده ٔ به او، و تلفظ بصیغه ٔ اجازه. و قبول در اجازه شرط نباشد. بعضی گویند اجازه مأخوذ است از جوازالماء چنانچه گوئی استجزته فأجاز لی ؛ وقتی که دیگری تراسیراب کرده باشد. و اجازه نزد محدثان بر پنج قسم است : یکی اجازه ٔ شخص معین برای شخص معین ، خواه یکی باشد، مانند اجزتک کتاب البخاری و یا بیشتر از یکی ، مثل اجزت فلاناً جمیع ما اشتمل علیه فهرستی. دوم اجازه ٔ شخص معین برای شخص غیرمعین ، مانند اجزتک مسموعاتی. واجازه ٔ صحیح اجازه ٔ روایت حدیث است بدین دو قسم و عمل به هر دو را واجب دانستن. سوم اجازه ٔ همگانی است ،مانند اجزت للمسلمین. و خطیب اجازه ٔ عمومی را مطلقاجائز دانسته ، اما قاضی ابوالطیب تخصیص داده است آن را به ...

معنی اجازه به فارسی

اجازه
اجازت: رخصت دادن، دستوری دادن، رواداشتن، دستوری، اذن، رخصت
۱ - ( مصدر ) دستوری دادن روا داشتن رخصت دادن . ۲ - صله و جایزه دادن بکسی . ۳ - ( اسم ) دستوری اذن رخصت . ۴ - ( اسم ) کتیبه تقریر دیپلم ۵ - گواهیی که در میان اهل سنت عالمی بکسی دهد در روایت از او . گواهیی که در میان امامیه عالمی دهد بکسی که او صلاحیت فتوی دارد. ۶ - تنفیذ کردن عقدی که بطور فضولی انجام یافته بوسیل. شخصی که عقد فضولی مربوط بشخص یا مال او بوده است مقابل اذن .
[authorization] [رایانه و فنّاوری اطلاعات، مهندسی مخابرات] مجاز شمردن کاربر در دستیابی به داده ها یا استفاده از سامانه
( مصدر ) دستوری طلبیدن استجازه دستوری خواستن برای رفتن بجایی یا کردن کاری .
( اسم صفت ) اجازه خواهنده دستوری خواهنده آنکه رخصت می طلبد و در انتظار روادید و فرمان است .
( مصدر ) دستوری دادن رخصت دادن روا دانستن .
( مصدر ) اجازه یافتن دستوری داشتن مجاز بودن رخصت رفتن بجایی یا کردن کاری را داشتن .
( مصدر ) در مقام احترام و بزرگداشت گویند یعنی : اجازه دادن
( مصدر ) دستوری گرفتن رخصت گرفتن .
( اسم ) پروانه جواز.
( مصدر ) تصویب کردن اباحه کردن روا شمردن مباح دانستن .

معنی اجازه در فرهنگ معین

( ~. مِ) [ ع - فا. ] (اِمر.) پروانه ، جواز.

معنی اجازه در فرهنگ فارسی عمید

اجازه
۱. موافقت کردن با انجام کاری که کسی قصد انجام آن را دارد، رخصت دادن، اذن، رخصت.
۲. (شبه جمله) کلمه ای که با ادای آن موافقت کسی را برای انجام کاری کسب می کنند.
جواز، پروانه.

اجازه در دانشنامه اسلامی

اجازه
اجازه به معنی اظهار رضایت و صدور جواز انجام عمل یا روی دادن حالتی می باشد. جایگاه اصلی عنوان یاد شده در باب تجارت بحث بیع فضولی است، لیکن به تناسب در دیگر باب های عقود و ایقاعات نیز از آن سخن رفته است.
به ابراز رضایت از جانب کسی که رضایت او از نظر شرع، در تأثیر عقد یا ایقاع بعد از وقوع آن دو، شرط است، اجازه و به اجازه دهنده، مجیز گفته می شود.
اجازه
اجازه منصبی در روزگار جاهلیت که صاحب آن منصب به حاجیان اذن می داد تا از مشاعر مختلف کوچ کنند. موقف عرفات و مزدلفه ازجمله این مشاعر است که بدون اذن صاحب منصب، حاجیانِ پیش از اسلام از این مواقف خارج نمی شدند. برطبق منابع، صوفه شخصی بود که این منصب را در اختیار داشت و پس از وی این منصب به فرزندانش یا خاندان زید بن عدوان انتقال یافت. این منصب تا نزدیکی زمان ظهور اسلام باقی بود و سپس برچیده شد.
اجازه به معنای اذن دادن یا به راه انداختن است. در گزارش های تاریخی، اجازه مقامی تشریفاتی در روزگار جاهلیت به شمار می رفته که کسانی خاص عهده دار آن بودند و بر پایه آداب جاهلی، حاجیان برخی از مناسک حج را پیش از صاحب اجازه، آغاز نمی کردند.
برخی منابع تاریخی، کوچ از موقف عرفات را وابسته به اجازه دانسته و تأسیس آن را به زمان حکومت جُرْهم بر مکه نسبت داده اند. بر پایه این سنت، حاجیان پس از ورود به عرفات، نخستین موقف در حج، در روز نهم ذی حجه برای کوچ به مزدلفه، منتظر اجازه صوفه (غوث بن مُر بن اد بن طابخة بن الیاس بن مُضَر و پس از او تبارش) می ماندند. در علت نام گذاری صوفه گفته شده: روزی خواهر غوث، تکمه، وی را که به خدمت گزاری کعبه می پرداخت، به سبب شدت گرما در وضعی آشفته دید و او را به صوفه (پشم) همانند دانست و سپس وی بدین نام خوانده شد.
واژه اجازه ممکن است در معانی ذیل به کار رفته باشد: • اجازه (فقه)، به معنی اظهار رضایت و صدور جواز انجام عمل یا روی دادن حالتی و دارای کاربرد در ابواب مختلف فقه• اجازه (حدیث)، یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم حدیث، ب ...


اجازه در دانشنامه آزاد پارسی

اصطلاحی در علم حدیث و دیگر علوم نقلی اسلامی که طی آن استاد پس از احراز صلاحیت شاگرد، به وی رسماً و کتباً اجازه می دهد تا آنچه را که نزد او خوانده یا شنیده است برای دیگران نقل کند یا بنوسید. اجازه به این معنی در واقع به اصطلاح امروزی نوعی «مدرک تحصیلی» محسوب می شد که صلاحیت علمی فرد را تأیید می کرد و باعث اطمینان دیگران به او می شد. اجازه انواع مختلف دارد که از آن جمله اند: اجازۀ استاد به شاگرد در مورد یک کتاب خاص؛ اجازۀ استاد به شاگرد در مورد تمام کتاب هایی که نزد استاد خوانده یا شنیده است؛ اجازۀ نقل هر کتابی که استاد آن ها را معتبر می داند و حتی اجازه به فردی که هرچند نزد استاد درس نخوانده، ولی استاد طی «اجازه نامه ای» صلاحیت علمی او را کلاً تأیید می کند. اجازه نه تنها در علم حدیث، بلکه در علوم دیگر از جمله علم قرائت و تفسیر قرآن و حتی علوم عقلی و فلسفی هم رایج بوده است. در متن اجازه نامه معمولاً این جمله می آمده است: «اَجَزْتُهُ أن یَروی عَنّی جمیع ماصَحَّتْ لی روایتُهُ» می آید. در دوران معاصر آیت الله مرعشی نجفی با بیش از صد اجازه از علمای شیعه و اهل سنت به «شیخ الاجازه» مشهور بوده است.

اجازه در جدول کلمات

اجازه
بار
اجازه شرفیابی همگانی
بار عام
اجازه گرفتن
بار
اجازه نامه
مجوز
بی اجازه و خودسرانه
سرخود
در این کشور | سازمان نظارت بر بانک ها اخیرا به آنها اجازه تاسیس موسساتی برای انتشار اوراق بهادار با پشتوانه وام داده است
شیلی
رمان پرحاشیه و اجازه انتشار نیافته محمود دولت آبادی
کلنل

معنی اجازه به انگلیسی

leave (اسم)
رخصت ، اجازه ، مرخصی ، اذن
authority (اسم)
توانایی ، اختیار ، اعتبار ، قدرت ، اجازه ، نفوذ ، تسلط ، متخصص ، تصدی ، اولیاء امور ، نویسندهء معتبر ، خوشنامی
authorization (اسم)
اختیار ، اجازه
liberty (اسم)
اختیار ، اجازه ، ازادی ، فاعل مختاری
okay (اسم)
تصویب ، اجازه
permit (اسم)
اجازه ، پروانه ، جواز
permission (اسم)
رخصت ، اجازه ، دستور ، پروانه ، ترخیص ، مرخصی ، اذن
fiat (اسم)
امر ، رخصت ، حکم ، اجازه ، حکمی
clearance (اسم)
اختیار ، روزنه ، رخصت ، اجازه ، ترخیص ، ترخیص کالا از گمرک ، زدودگی ، برداشتن مانع ، صافی
license (اسم)
اجازه ، پروانه ، جواز ، جواز شغل
licensure (اسم)
اجازه ، پروانه
okey (اسم)
تصویب ، اجازه

معنی کلمه اجازه به عربی

اجازه
اجازة , اجراء , ترخيص , تفويض , حرية , حسنا , رخصة , سلطة , موافقة
دخول
تصريح
استئذان
أحَلَّ
أَتَاحَ (لِ)
اسمح له , خول , دع , رخصة
وصول
اجازة
مرور
ختم
دستور , ملاحظة
ملاحظة
محرم
منحة
مدخل
تدخل

اجازه را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آیدا
این واژه عربی است و پارسی آن اینهاست: هیلان (کردی)، آنوژین (سنسکریت: اَنوجنیا)، آتیسار (سنسکریت: اَتیسَرگَ)
دیانا
جواز
سبحان
رخصت
علی بهجو
روا -
اجازه دادن =روا دادن یا داشتن
اجازه گرفتن= روا گرفتن
علی بهجو
بگذارید = اجازه بدهید
مانند : اجازه بدهید بروند = بگذارید بروند
اجازه دادن = روا داشتن
مانند : اجازه کار کردن را به آنها بدهید= روا داشته باشید که آنها هم کار کنند
اشکان
لغت سنسکریت موچ मुच् muc به معنای روا آزاد اجازه بودن/زیستن free let live let go allow است که در ایران از آن لغت مجاز (موچ آز مانند نماز-آغاز) را ساخته‌اند. بدینسان روشن میشود که عرب لغت اجازه را از روی لغت مچاز=مجاز جعل کرده است.

فر کیانی
این واژه(اجازه) ریشه ی پارسی آریایی دارد از موچ و مجاز در سنسکریت گرفته شده است!
جمشید احمدی
رواداشت
از بن واژه ی "رواداشتن" به چم اجازه دادن/گرفتن
نمونه:
اجازه می داد = روا می داشت
اجازه داد = روا داشت
�رواداشت� با �روا داشت� ناهمسان است! یکمی به چم "اجازه" در نخش اسم و دومی در نخش کارواژه به چم اجازه داد است.
مازیار ایرانی
در ادب و فرهنگ زبان پهلوی واژه دستوریح یا همان دستوری یا پروانه میباشد
نیک
گذاشتن
روا دانستن
پروانه
سیامک یوسفی
رهگشا
ره گشودن
ره گشایی
رهگشان
علی حیدر
اظهار شخصی که قانون رضای او را منشا تأثیر عقد یا ایقاعی دانسته است که از دیگری صادر شده است
امین آریا
پذیرش

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی اجازه   • اجازه در جدول   • اجازه به انگلیسی   • اجازه در حل جدول   • فرق اذن و اجازه   • رخصت   • اجازه هست   • حکم خروج زن از منزل بدون اجازه شوهر   • مفهوم اجازه   • تعریف اجازه   • معرفی اجازه   • اجازه چیست   • اجازه یعنی چی   • اجازه یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی اجازه

کلمه : اجازه
اشتباه تایپی : h[hci
آوا : 'ejAze
نقش : اسم
عکس اجازه : در گوگل

آیا معنی اجازه مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )