youth

/ˈjuːθ//juːθ/

معنی: فتوت، جوانی، شباب، جوانان، نوباوگان، شخص جوان، جوانمرد
معانی دیگر: برنایی، برومندی، جوان (به ویژه مرد جوان)، جوانک، (معمولا با: the) جوانان، (دوران) نوپایی، نوبنیادی، تازگی
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
حالات: youth, youths
(1) تعریف: the quality or state of being young.
متضاد: age

(2) تعریف: the early stage or period of anything.
متضاد: maturity, old age

- This wine's youth makes it undrinkable.
[ترجمه محمد م] جوانی ( تازگی ) این شراب ، آن را غیر قابل نوشیدن می کنید.
|
[ترجمه aida] خامی ( نرسیدگی ) این شراب آن را غیرقابل آشامیدن میکند
|
[ترجمه ترگمان] این جوانک آن را undrinkable می کند
[ترجمه گوگل] جوانان این شراب آن را غیرقابل استفاده می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: the period between childhood and adulthood.

- She was happy in her youth.
[ترجمه مبینا] او درجوانی اش خوشحال بود
|
[ترجمه ترگمان] او در جوانی خوشبخت بود
[ترجمه گوگل] او در جوانانش خوشحال بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: young people collectively.
متضاد: aged
مشابه: young

(5) تعریف: any young person, esp. a young male.
متضاد: oldster
مشابه: boy, juvenile, kid

جمله های نمونه

1. youth is ephemeral
جوانی زود گذر است.

2. a youth aged 18 years
یک جوان 18 ساله

3. a youth club
کانون جوانان

4. a youth of sixteen summers
یک جوان شانزده ساله

5. contemporary youth and rock groove together
موسیقی راک و نسل جوان با هم تجانس دارند.

6. the youth of iran and afghanistan
جوانان ایران و افغانستان

7. this youth is shortsighted
این جوان دوراندیش نیست.

8. a dandified youth
جوان شیک پوش

9. a likely youth
جوان خوش آتیه

10. a lumpish youth who neither studies nor works
جوان تنه لشی که نه درس می خواند و نه کار می کند

11. a romantic youth
یک جوان عاشق پیشه

12. a shameless youth who paces streets all day
جوان بی عاری که تمام روز خیابان گز می کند

13. a sophisticated youth
یک جوان چشم و گوش باز

14. a successful youth
یک جوان کامیاب

15. a verdant youth
جوان بی تجربه

16. from his youth upward
از دوران جوانیش به بعد

17. in his youth he frequented the theater, in his old age the church
در جوانی مرتبا به تماشاخانه می رفت و در پیری مرتبا به کلیسا.

18. recollections of youth
خاطرات جوانی

19. the country youth went to town and became alienated from his kin
جوان روستایی به شهر رفت و با خویشان خود بیگانه شد.

20. abbas spent his youth in tehran
عباس جوانی خود را در تهران گذراند.

21. he spent his youth dangling after gamblers
در تمام دوران جوانی اش دور و بر قمار بازها می پلکید.

22. she dreamed her youth away
جوانی خود را با خواب و خیال سپری کرد.

23. she spent her youth prostituting
جوانی خود را به فاحشگی گذراند.

24. the blush of youth
آب و رنگ جوانی

25. the sap of youth and the sapience of age
شور و حرارت جوانی و عقل و درایت پیری

26. the vigor of youth
شور جوانی

27. they spent their youth slaving in coal mines
آنان جوانی خود را با جان کندن در معدن های زغال سنگ طی کردند.

28. in the flush of youth
در عنفوان جوانی

29. in the pride of youth
در عنفوان جوانی

30. she passed imperceptibly from youth to age
او به طور نامحسوسی از جوانی به پیری رسید.

31. the bulge in the youth population
افزایش سریع تعداد جوانان

32. the disillusionment of the youth at the way the university was run
دلسردی جوانان نسبت به طرز اداره ی دانشگاه

33. the elusive pleasures of youth
لذت های زود گذر جوانی

34. the endless opportunities of youth
فرصت های بی حد و حصر جوانی

35. the happy illusions of youth
هرز انگاشت های شاد جوانی

36. the hot blood of youth
خون پرجوش و خروش جوانی

37. the indiscretions of his youth became a blot on his escutcheon
خطاهای جوانی نام او را لکه دار کرد.

38. the malady of today's youth is the lack of faith, that's all
بیماری جوانان امروز بی ایمانی است و بس.

39. the malleable character of youth
سرشت شکل پذیر جوانی

40. the memories of my youth
خاطرات جوانی من

41. the nazis infused the youth with chauvinism and hatred of foreigners
نازی ها میهن پرستی (افراطی) و تنفر از خارجیان را در جوانان تقویت می کردند.

42. the opinion of the youth
عقاید جوانان

43. the period of my youth
روزگار جوانی من

44. tirdad was an amorous youth
تیرداد جوانی عاشق پیشه بود.

45. to idle away one's youth
جوانی خود را به هدر دادن

46. she has both looks and youth
او هم زیبایی دارد هم جوانی.

47. swift runs the days of youth
روزگار جوانی به سرعت می گذرد.

48. the bittersweet memories of my youth
خاطرات تلخ و شیرین جوانی من

49. the happy days of my youth
روزهای خوش جوانی من

50. the violent behavior of some youth gangs
رفتار خشونت آمیز برخی گروه های جوانان

51. those fleeting minutes of our youth
آن چند دم زودگذر جوانی ما

52. with all the gusto of youth
با تمام شور و حرارت جوانی

53. snapshots and other relics of her youth
عکس های فوری و دیگر یادگارهای جوانی او

54. the dissipated wealth of an inexperienced youth
ثروت تلف شده ی یک جوان بی تجربه

55. the frivolity of some of today's youth
لهوولعب برخی جوانان امروز

56. the hardships she experienced in her youth
سختی هایی که در جوانی کشید

57. the instruction and government of the youth
آموزش و سرپرستی جوانان

58. the plan for the militarization of youth organizations
طرح نظامی کردن سازمان های جوانان

59. to regret the passing of one's youth
از گذشتن جوانی خود افسوس خوردن

60. gambling is a pit that catches the youth
قمار دامی است که جوانان را گرفتار می کند.

61. he died in the middle of his youth
در عوان جوانی مرد.

62. he drank away his wealth and his youth
او با میگساری ثروت و جوانی خود را بر باد داد.

63. he is in the flower of his youth and strengh
او در شور جوانی و نیرومندی است.

64. her mind returned to her own early youth
فکرش به عنفوان جوانی خودش معطوف شد.

65. his son is an educated and polished youth
پسر او جوانی تحصیل کرده و مهذب است.

66. in order to capture the imagination of youth
به منظور جلب تخیل جوانان

67. she was in the bloom of her youth
او در شکوفایی (اوج) جوانی بود.

68. socrates was accused of having corrupted the youth of athens
سقراط متهم بود که جوانان آتن را گمراه کرده است.

69. the film reveals the outlook of the youth
فیلم دیدگاه جوانان را آشکار می سازد.

70. a feeling of alienation and despair among the youth
احساس بیگانگی و یاس در جوانان

مترادف ها

فتوت (اسم)
generosity, manliness, chivalry, youth

جوانی (اسم)
youth, springtime

شباب (اسم)
youth, springtime

جوانان (اسم)
youth

نوباوگان (اسم)
youth

شخص جوان (اسم)
youth

جوانمرد (صفت)
chivalrous, chivalric, manly, sportsmanlike, youth

به انگلیسی

• childhood; child; young person
someone's youth is the period of their life when they are a child, before they are a fully mature adult.
youth is the quality or state of being young and perhaps immature or inexperienced.
a youth is a boy or a young man, especially a teenager.
the youth are young people considered as a group.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیفتوت، جوانی، شباب، جوانان، نوباوگان، شخص ...معانی متفرقهبرنایی، برومندی، جوان ( به ویژه مرد جوان ) ...بررسی کلمهاسم ( noun ) حالات : youth, youths • ( 1 ) تعریف: the quality or state of being young. • م ...جمله های نمونه1. youth is ephemeral جوانی زود گذر است. 2. a youth aged 18 years یک جوان 18 ساله 3. a youth ...مترادففتوت ( اسم ) generosity, manliness, chivalry, youth جوانی ( اسم ) youth, springtime شباب ( اس ...انگلیسی به انگلیسیchildhood; child; young person someone's youth is the period of their life when they are a child, be ...
معنی youth، مفهوم youth، تعریف youth، معرفی youth، youth چیست، youth یعنی چی، youth یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف y، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف y، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف y، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف y
کلمه بعدی: youth aliyah
اشتباه تایپی: غخعفا
آوا: /یوته/
عکس youth : در گوگل
معنی youth

پیشنهاد کاربران

نو جوان ، نو جوانان
فردی که تازه مدرسه را ترک کرده . جوان
جوانان
در برخی موارد بچگی کردن و خامی نیز معنی می دهد. مثل این جمله:
He was youth in intellectual capacity and manifestations.
دوران جوانی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما