white

/ˈwaɪt//waɪt/

معنی: سفیدی، خنگ، سفید
معانی دیگر: سپید، بیاض، سفید مایل به زرد، کهربایی، بی رنگ، رنگ رفته، رنگ پریده، نژاد سفید، سپید پوست، خوب، معصوم، پاک، (روی صفحه ی کاغذ) بخش خالی یا سفید، عاری از نوشته یا عکس، سپیدپوش، ملبس به جامه ی سفید (یا زره سفید)، وابسته به سپیدپوشان، پوشیده (شده) از برف، برفپوش، برف قبا، پر برف، برفی، بی زیان، بی ضرر، (معمولا جمع) جامه ی سفید، رجوع شود به: albino، (نقره و غیره) سفید خاکستری و براق، نقره فام، سیمین رنگ، ساخته شده از نقره، نقره ای، رنگ سفید، رنگیزه ی سفید، سفید بودن، سفیدپوستی، سفیده ی تخم مرغ، بخش سفید چشم، سفیدی چشم، (جمع) آرد سفید، (به ویژه فرانسه) عضو گروه محافظه کار و ضد انقلابی، (جمع) رجوع شود به: leukorrhea، سفید کردن، سپیدفام کردن، (معمولا با: out - روی صفحه ی کاغذ) جای سفید باقی گذاشتن، فضای خالی گذاشتن، سپیده، سفید شدن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: the color of snow or salt; the lightest achromatic color.
متضاد: black
مشابه: neutral

(2) تعریف: something that is white in color.
متضاد: black

(3) تعریف: the white part of something.

- egg whites
[ترجمه ترگمان] سفیده تخم مرغ
[ترجمه گوگل] سفیده تخم مرغ
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- the whites of the eyes
[ترجمه ترگمان] سفیدی چشم
[ترجمه گوگل] سفید پوستان
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: one who has light skin, esp. Caucasian.
صفت ( adjective )
حالات: whiter, whitest
(1) تعریف: of or pertaining to the color white.
متضاد: black

(2) تعریف: nearly the color white; pale.
مشابه: light

- Her face was white after her illness.
[ترجمه ترگمان] صورتش از بیماری او سفید شده بود
[ترجمه گوگل] چهره او پس از بیماری او سفید بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: having a light or pale complexion; Caucasian.
مشابه: light

(4) تعریف: dominated by Caucasians.

- a white neighborhood
[ترجمه ترگمان] یه محله سفید
[ترجمه گوگل] یک محله سفید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: with no printing; blank.

(6) تعریف: having almost no color.

- white wine
[ترجمه ترگمان] شراب سفید
[ترجمه گوگل] شراب سفید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: pure; unsullied.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: whites, whiting, whited
مشتقات: whitely (adv.), whiteness (n.)
• : تعریف: to make white.

جمله های نمونه

1. white cloth shows dirt
پارچه ی سفید چرک تاب است.

2. white clothes dirty easily
لباس سفید زود کثیف می شود.

3. white corpuscles
گویچه های سفید خون

4. white feathers covered the small bird's body
پر سپید،تن پرنده ی کوچک را پوشانده بود.

5. white flowers
گل های سپید

6. white flowers on a red background
گل های سفید در زمینه ی سرخ

7. white friars
راهبان سپید کسوت

8. white magic
سحر و جادوی بی زیان

9. white marble threaded with blue and black lines
مرمر سفیدی که با خط های آبی و سیاه رگه دار شده است

10. white marble with red veins
مرمر سفید با رگه های قرمز

11. white meat
گوشت سفید،گوشت ماهی و مرغ

12. white schools
مدارس سفیدپوستان

13. white supremacists
سفید پوستان برتری گرای

14. white wine
شراب سفید

15. white as a sheet
سفید همچون ملافه ی سفید (به ویژه در اثر ترس و غیره)،مثل گچ

16. white as snow
سفید مثل برف،بسیار سفید

17. a white abbey
کلیسای سفید پوشان

18. a white flag is a token of surrender
پرچم سفید علامت تسلیم است.

19. a white knight
سلحشور سفید زره

20. a white lie
دروغ مصلحت آمیز

21. a white plate with a red band around the edge
بشقاب سفید با لبه ی قرمز

22. a white shirt free from any soil
پیراهنی سفید و عاری از هر گونه لک

23. a white spirit
روح پاک

24. a white stripe down the center of the road
یک خط سفید در وسط جاده

25. a white table-cloth with yellow stripes
یک رومیزی سفید با راه راه های زرد

26. her white hands were curled around the cup
دستان سفیدش دور فنجان حلقه شده بودند.

27. ivory white
سپید عاجی

28. pale white
ویر،سپید مایل به زرد

29. the white apparel of winter
جامه ی سپید زمستان

30. the white bib of a rooster
سینه ی سفید یک خروس

31. the white cat moused in the storeroom
گربه ی سفید در انبار موش می گرفت.

32. the white clouds through which the moon peered
ابرهای سپیدی که ماه از میان آنها پدیدار شد

33. the white desert sand reflects the heat of the sun
شن های سپید صحرا حرارت خورشید را پس تافت می کنند.

34. the white hills of northern canada
تپه های پوشیده از برف شمال کانادا

35. the white marble is streaked with red and brown
سنگ مرمر سفید دارای رگه های قرمز و قهوه ای است.

36. the white race
نژاد سفید

37. wash white cottons in hot water
لباس های پنبه ای سفید را با آب گرم بشویید.

38. a white lie
دروغ مصلحت آمیز،دروغ بی ضرر

39. bleed white
(رمق یا پول یا منابع) تا ته در کشیدن،بی چیز کردن

40. a clean white shirt
پیراهن پاک و سپید

41. a long white winter
یک زمستان طولانی و پر برف

42. black and white photography
عکسبرداری سیاه و سفید

43. black and white prints
تصویرهای چاپی سیاه و سفید

44. the bride's white skirt was trailing on the ground
دامن سفید عروس روی زمین کشیده می شد.

45. the long white skirt of lake urumieh
کناره ی طولانی و سفید دریاچه ی ارومیه

46. they wear white sox
آنها جوراب سفید کوتاه می پوشند.

47. to become white
سفید شدن

48. show the white feather
(انگلیس - عامیانه) ترس از خود نشان دادن

49. show the white feather
ترس از خود بروز دادن،بزدلی خود را ظاهر کردن

50. a line of white foam where the waves broke on the beach
خطی از کف سفید در آنجایی که امواج به ساحل می خوردند

51. a patch of white on the black horse's forehead
لکه ای سفید برپیشانی اسب سیاه

52. a plume of white feathers projects from its nape
یک دسته پر سفید از قفایش بیرون زده است.

53. a red and white dress
پیراهن قرمز وسفید

54. a ring of white feathers around the neck of a pigeon
طوق پرهای سفید دور گردن کبوتر

55. alternate stripes of white and red
نواره های یک در میان سفید و قرمز

56. black silk with white spots
پارچه ی ابریشم سیاه با خال های سفید

57. foamy clusters of white flowers
خوشه های کف سان گل های سپید

58. he became deathly white
رنگش مثل مرده سفید شد.

59. her face was white with fear
از ترس رنگش پریده بود.

60. julie wore a white dress
جولی یک پیراهن سفید پوشیده بود.

61. paint the walls white to lighten the room
دیوارها را سفید رنگ بزن تا اتاق روشن شود.

62. sign in the white place here
در این جای سفید امضا کنید.

63. the curtain is white with a gold border
پرده سفید است با کناره ی طلایی.

64. the lawn was white with frost
چمن در اثر برفک سفید شده بود.

65. the polar bear's white fur is a kind of adaptation
خز سفید خرس قطبی نوعی سازش با محیط است.

66. the walls are white while the doors are brown
دیوارها به رنگ سفید هستند درحالی که درها قهوه ای اند.

67. this bird has white feathers
این پرنده پرهای سفید دارد.

68. to dye a white shirt red
پیراهن سپید را قرمز رنگ کردن

69. trees masked the white house
درختان،خانه ی سفید را پوشانده بودند.

مترادف ها

سفیدی (اسم)
scum, blank, white, blankness, blank space, offscum, silveriness

خنگ (صفت)
dense, drunk, stupid, white, drunken

سفید (صفت)
gray, hoary, blank, white, silvery, snowy

تخصصی

[برق و الکترونیک] سفید
[زمین شناسی] خاکهای آهکی سفید رنگ تحول نیافته را گویند
[ریاضیات] سفید

به انگلیسی

• family name
color which has no hue, color of milk; something that is white in color (i.e. wine, game piece, etc.); white part of something (i.e of an egg, of a printed page, of the eye); person having pale skin, caucasian
having a white color; lacking color or pigment (e.g. white wine, white hair, etc.); white-skinned, caucasian; pure; having no print, blank; dressed in white; covered in or having snow; politically conservative
something that is white is the colour of snow or milk. adjective here but can also be used as an uncount noun. e.g. a woman dressed in white came up to me.
someone who is white has a pale skin and is of european origin. adjective here but can also be used as a count noun. e.g. the race riots had been caused by whites attacking blacks.
if someone goes white, their hair becomes white as they get older.
to go white also means to become very pale because you are afraid or shocked.
white coffee contains milk or cream.
white wine is wine of a pale yellowish colour.
the white of an egg is the transparent liquid surrounding the yolk.
the white of someone's eye is the white part of their eyeball.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیسفیدی، خنگ، سفیدمعانی متفرقهسپید، بیاض، سفید مایل به زرد، کهربایی، ب ...بررسی کلمهاسم ( noun ) • ( 1 ) تعریف: the color of snow or salt; the lightest achromatic color. • متضا ...جمله های نمونه1. white cloth shows dirt پارچه ی سفید چرک تاب است. 2. white clothes dirty easily لباس سفید زود ...مترادفسفیدی ( اسم ) scum, blank, white, blankness, blank space, offscum, silveriness خنگ ( صفت ) dens ...بررسی تخصصی[برق و الکترونیک] سفید [زمین شناسی] خاکهای آهکی سفید رنگ تحول نیافته را گویند [ریاضیات] سفیدانگلیسی به انگلیسیfamily name color which has no hue, color of milk; something that is white in color ( i. e. wine, game ...
معنی white، مفهوم white، تعریف white، معرفی white، white چیست، white یعنی چی، white یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف w، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف w، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف w، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف w
کلمه بعدی: white a
اشتباه تایپی: صاهفث
آوا: /وایت/
عکس white : در گوگل
معنی white

پیشنهاد کاربران

( رنگ ) سفید
l have a sense of white blood cells falling in love with a germ
for example:
The doctors and nurses wear white gown.
معنی:دکتر ها و پرستارها روپوش سفید می پوشند.
معنی کلمه:سفید
بیاض
گاهی هم معنی بی ضرر و بی زیان رو میده
صفت white به معنای سفید پوست
صفت white در این معنا اشاره دارد به نژادی از انسان ها که رنگ پوستشان سفید است. به عنوان مثال:
. he had a black mother and a white father ( او مادری سیاه پوست و پدری سفید پوست داشت. )

صفت white به معنای سفید
صفت white در فارسی به معنای رنگ سفید یا سپید است. مثال:
a white t - shirt ( یک تی شرت سفید )

منبع: سایت بیاموز
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما