برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1437 100 1

wander

/ˈwɑːndər/ /ˈwɒndə/

معنی: سرگردان بودن، منحرف شدن، اواره بودن
معانی دیگر: ( بی هدف ) حرکت کردن، پرسه زدن، پلکیدن، (با بی خیالی) راه رفتن، یالم یالم رفتن، خرامان رفتن، (معمولا با: off) گمراه شدن، گم شدن، کج راه شدن، (مجازی) دچار ضلالت شدن، دربدر شدن یا بودن، (معمولا با:off) رشته ی کلام یا اندیشه را از دست دادن، از موضوع پرت شدن، گیج بودن، (افکار) درهم و برهم بودن، پریشان بودن، (رود یا راه وغیره ) پیچا پیچ بودن، پیچیدن

بررسی کلمه wander

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: wanders, wandering, wandered
(1) تعریف: to move about with no purpose, aim, or plan, or at no definite pace; roam.
مترادف: ramble, range, roam, rove
مشابه: amble, bat around, divagate, drift, maunder, meander, mill, mope, mosey, peregrinate, stray, stroll, traipse, tramp

- We wandered in the park, engrossed in conversation.
[ترجمه ترگمان] ما در پارک سرگردان بودیم، غرق در گفتگو بودیم
[ترجمه گوگل] ما در پارک سرگردان شدیم، در گفتگو غوطه ور شدیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to take a wrong turn or go astray.
مترادف: straggle, stray
مشابه: drift, drop back

- Some boys wandered off from the group.
[ترجمه ترگمان] بعضی از بچه‌ها از گروه جدا شدند
[ترجمه گوگل] برخی از پسران از این گروه سرگردان شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- As the speaker droned on, my attention wandered.
[ترجمه ترگمان] همچنان که سخنران شروع به حرف زدن می‌کرد، توجهم را جلب کرد
[ترجمه گوگل] همانطور که سخنران به سر می برد، ...

واژه wander در جمله های نمونه

1. to wander about the city
(بی هدف) در شهر گشتن

2. to wander from a trail
از کوره راه خارج شدن

3. to wander off into sin and eternal damnation
به ورطه‌ی گناه و لعنت ابدی کشیده شدن

4. WANDER The sheep are allowed to roam freely on this land.
[ترجمه ترگمان]به گوسفندها اجازه می‌دهند آزادانه در این سرزمین پرسه بزنند
[ترجمه گوگل]WANDER گوسفند اجازه می دهد آزادانه در این سرزمین سوار
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. I'll wander around the mall for half an hour.
[ترجمه ترگمان]نیم ساعت اطراف فروشگاه پرسه می‌زنم
[ترجمه گوگل]من نصف یک ساعت در اطراف بازار سرگردان می شوم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. He allowed his mind to wander.
[ترجمه ترگمان]به فکر فرو رفت
[ترجمه گوگل]او اجازه نداد که سرگردان شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. The cattle are allowed to wander fre ...

مترادف wander

سرگردان بودن (فعل)
moon , stray , become helpless , wander , peregrinate , traipse
منحرف شدن (فعل)
stray , turn , swerve , digress , deviate , wander , extravagate
اواره بودن (فعل)
moon , wander

معنی کلمه wander به انگلیسی

wander
• loiter; move aimlessly; lose one's way; go astray
• if you wander somewhere, you walk around in a casual or aimless way.
• if something wanders away from its usual position, it changes direction, often for no apparent reason.
• if your mind wanders or your thoughts wander, you stop concentrating on something and start thinking about other things.
• see also wandering.
wander about the world
• go from place to place around the world, travel aimlessly around the world
wander off
• lose one's way; go astray; walk off

wander را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد علی دیور
چریدن،به چرا رفتن
بهاره شعبانی
در گشت و گذار
Setayesh-Arya
پرسه زدن
سید محمد هاشمی
الکی چرخیدن/اینور اونور رفتن
سارا مرادخانی
الکی دور زدن.
مثل دور زدن در فروشگاه
جمله:I will wander around the mall for half an hour
Zd
خواستن اینکه درباره چیزی بدانی
F.Horri
گشت زدن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی wander
کلمه : wander
املای فارسی : واندر
اشتباه تایپی : صشدیثق
عکس wander : در گوگل

آیا معنی wander مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )