برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1642 100 1
شبکه مترجمین ایران

value

/ˈvæljuː/ /ˈvæljuː/

معنی: ارزش، قیمت، فرجه، مقدار، بها، قدر، ارج، قیمت کردن، سنجیدن، گرامی داشتن، قدردانی کردن
معانی دیگر: ارزندگی، مرغوبیت، ارزمندی، بهاوری، شایگانی، (ریاضی) قدر، کمیت، چندی، (جمع) ارزشها(ی اخلاقی یا اجتماعی)، ارزشیابی کردن، ارزش چیزی را معین کردن، برآورد کردن، تقویم کردن، مظنه، واره، (به ویژه واژه) معنی دقیق، (هنر) میزان پررنگی یا کم رنگی، تاثیر رنگ (بر اثر هنری به ویژه نقاشی)، (موسیقی) طول نسبی نت یا مکث، ارزش قایل شدن (برای)، ارج گذاشتن، قدر دانستن

بررسی کلمه value

اسم ( noun )
(1) تعریف: an amount, esp. of money, considered to be equivalent to, or suitable exchange for, a thing or service.
مترادف: valuation, worth
مشابه: appraisal, charge, cost, denomination, expense, face value, fee, price

- The value of the ring was determined to be around $5000.
[ترجمه سلام...] ارزش آن حلقه 5000دلار تعیین شد.
|
[ترجمه آلکام] ارزش ان حلقه حدودا 5000 تا بود
|
[ترجمه کوثر بنی هاشم] ارزش آن حلقه حدودا 5000دلار تعیین شد|
[ترجمه ترگمان] ارزش این حلقه حدود ۵۰۰۰ دلار بود
[ترجمه گوگل] ارزش حلقه حدود 5000 دلار تعیین شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه value در جمله های نمونه

1. value the days of your youth!
قدر ایام جوانی را بدان‌!

2. absolute value
قدر مطلق

3. critical value
ارزش سرگشتی،مقدار شاخص

4. fringe value
ضریب طوق

5. i value the sacrifices of the past generations
برای فداکاری‌های نسل‌های گذشته ارزش قایلم.

6. intermediate value
ارزش میانی

7. numerical value
مقدار عددی

8. the value of a u. s. dollar
ارزش یک دلار امریکا

9. the value of each country's money reflects its economic strength
ارزش پول هر کشور بنیه‌ی اقتصادی آن را نشان می‌دهد.

10. the value of gold has declined considerably
ارزش طلا به طور قابل ملاحظه‌ای نزول کرده است.

11. the value of our currency has sunk
ارزش پول ما خیلی کم شده است.

12. the value of the book is mostly due to the late dr. ghani's comments
ارزش آن کتاب بیشتر به خاطر حواشی مرحوم دکتر غنی است.

13. the value of these diamonds will appreciate
ارزش این الماس‌ها زیاد خواهد ...

مترادف value

ارزش (اسم)
worthiness , value , valence , valency , avail , cost , meed , price
قیمت (اسم)
estimate , value , bourse , worth , price
فرجه (اسم)
break , interval , value , period , hole , slot , respite , interspace , slit
مقدار (اسم)
extent , measure , value , content , amount , size , deal , scantling , quantity , quantum , magnitude , proportion , mouthful , percentage , certain number , dose , summa
بها (اسم)
value , valuation , cost , worth , price
قدر (اسم)
significance , value , valence , valency , deal , quantity , magnitude , cost , importance , esteem
ارج (اسم)
value , supereminence
قیمت کردن (فعل)
value , apprise , apprize , evaluate
سنجیدن (فعل)
measure , rate , estimate , value , consider , deliberate , evaluate , assay , figure out , weigh , compare , ponder , meter , reckon up
گرامی داشتن (فعل)
entertain , value , cherish , treasure
قدردانی کردن (فعل)
acknowledge , value , appreciate

معنی عبارات مرتبط با value به فارسی

مالیات بر ارزش افزوده
مستقل از ارزش های اخلاقی یا اجتماعی یا دینی
داوری ارزشی، ارزش داوری، قضاوت برمبنای ارزش های شخصی، ارزشگذاری شخصی
اثر ارزشی
قدر مطلق، ارزش مطلق، ارزش بی چون
ارزش دارایی شرکت (طبق ارقام مذکور در دفاتر آن)، ارزش طبق دفاتر، ارزش دفتری، ارزش هر شیی برحسب انچه دردفترحساب نشان داده شود، ارزش سهام طبق دفاتر
ازرش کرانی
فراخوانی با ارزش
(اقتصاد) تبدیل به سرمایه کردن، به عنوان سرمایه یا مایه به کاربردن، ارزش یا میزان فعلی درآمد یا قسط یا مزد و حقوق (و غیره) را محاسبه کردن، (نگارش و چاپ) با حروف بزرگ نوشتن یا چاپ کردن، (با on) بهره گیری کردن، استفاده کردن، مبلغ کل سهام شرکت یا بنگاه (و غیره) را تعیین کردن، به حساب دارایی بردن، تبدیل کردن (بدهی های قابل تغییر یا کوتاه مدت) به سهام، سرمایه گذاری کردن، سرمایه تهیه کردن، مایه یا تنخواه یا دستمایه دادن، (حسابداری) به حساب بستانکار بردن، جزو دارایی حساب کردن، ارزش سرمایه ای
ارزش رمز
ارزش بحرانی
...

معنی value در دیکشنری تخصصی

value
[حسابداری] ارزش
[شیمی] مقدار ، ارزش
[سینما] ارزش رنگی - نسبتی به درجات مختلف اخلاط رنگ - سوپاپ / شیر
[عمران و معماری] ارزش - مقدار - کمیت
[کامپیوتر] مقدار
[برق و الکترونیک] مقدار مقدار کمیت. - مقدار
[صنایع غذایی] ارزش ، قدر ، مقدار
[مهندسی گاز] ارزش
[صنعت] ارزش ، بها ، قدر - قابلیتی که به موقع و به قیمتی مناسب برای خریدار فراهم می شود و در هر مورد توسط خریدار تعریف می شود.
[حقوق] قیمت گذاری کردن، قدرشناسی کردن، ارزش، بهاء، قدر
[نساجی] ارزش - مقدار ارزشی - شدت روشنی یا تیرگی رنگ
[ریاضیات] مقدار
[آمار] مقدار
[صنعت] ارزش افزوده
[نساجی] ارزش افزوده - ارزش افزوده شده
[ریاضیات] ارزش افزوده
[کامپیوتر] ارزش اضافی شبکه
[کامپیوتر] فروشنده تکمیلی دسته دوم
[کامپیوتر] فروشنده ارزش افزا- فردی که کامپیوترها را می خرد و آنها را به طریقی بهبود می دهد( مثلاً به وسیله ی نصب نرم افزار آماده) و سپس به عنوان سیستمهای کاری کامل می فروشد.
[حسابداری] مالیات بر ارزش افزوده
[ریاضیات] تحلیل مقداری، آنالیز ارزش، تحلیل کمی
[حسابداری] زنجیره ارزش
[صنعت] زنجیره ارزش - رشته ای از فرایندهای تجاری بهم پیوسته که در یک شرکت برای تبدیل ورودی ها به خروجی های دارای ارزش افزوده انجام می شوند.
...

معنی کلمه value به انگلیسی

value
• monetary or material worth; importance, merit; reasonable price, adequate return; numerical quantity; moral standards (generally used as "values"); length of a musical note; shade of a color; intended sound of letter
• prize, esteem, cherish; assess, estimate, appraise
• the value of something such as a quality or a method is its importance or usefulness.
• the value of something you can own is the amount of money that it is worth.
• the values of a person or group are their moral principles and beliefs.
• if you value something, you think that it is important and you appreciate it.
• when experts value something, they decide how much money it is worth.
• value is used after another noun to say that something has a particular kind of importance or usefulness. for example, if something has propaganda value, it is useful as propaganda.
• something that is good value or value for money is worth the money it costs.
• something that is of value is useful or important.
• if you put a high value on something, you think that it is very important.
• if you take a remark or action at face value, you accept it without thinking what its real meaning or purpose might be.
value added
• difference between the value of merchandise made by a hired worker to the salary which is paid to him; long term profit which is not money
value added reseller
• company that improves an existing product and resells it under its own brand name, var
value added tax
• tax that is added to the value of a product at the time of manufacture and paid by the customer at the time of purchase
• value-added tax is the same as vat.
value days
• days that pass from when money is deposited into a bank to when the money is credited to the ...

value را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ᴍᴏʀᴛᴇᴢᴀ
ارج نهادن
ح.فرج زاده
اهمیت دادن به
mothre
ارزیدن - ارزش داشتن
فرهاد سليمان‌نژاد
at face value : ارزش و اعتبار چيزي يا كسي را همان‌طوركه هست، بي‌چون‌وچرا، بي‌قيدوشرط، مطلقا، پذيرفتن و تأييد كردن
Mahdie
ارزش
.Sara.
ارزش
صالحی
ارزیابی کردن
(مترادف با evaluate و assess)
امیر سیاقشو
نهفته/پوشیده/اشاری
مثلا:
I'd prefer an explicit suggestion over a value suggestion
(من پیشنهاد صریح را بر پیشنهاد اشاری ترجیح می‌دهم)
امین
ارزشگذاری کردن
we decided to get the house valued
rozhan
the quality of being useful and important
م مسلمی
در نقاشی به شدت روشنی یا تیرگی یک رنگ گفته می شود.
لیلی موسوی
بصورت جمع values: معیارها، اصول، ضوابط
yamba
عامل ،مقدار
فرهاد سليمان‌نژاد
(به‌عنوان صفت): سودمحور، سودجو، پولكی
سجاد صالحی توتاخانه
ارزش (اخلاقی یا اجتماعی)؛ ارزش؛ مقدار
گیسو
تاثیر
M
در نقاشی و طراحی، به معنای کنتراست رنگ هم هست
محمدحسن مرسلی
چند و چون ( در حالت جمع)
Mobina
Think that some body or s.th is important
mehran
ارزش مادی - ارزش معنوی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی value

کلمه : value
املای فارسی : ولیو
اشتباه تایپی : رشمعث
عکس value : در گوگل

آیا معنی value مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )