uproot

/əˈpruːt//ˌʌpˈruːt/

معنی: ریشه کن کردن، از ریشه کندن، برکندن، ازبن در اوردن
معانی دیگر: آلاخون والاخون کردن، بی خانمان کردن، آواره کردن، از ریشه در آوردن، برانداختن
دارالترجمه ر.س.م.ی کاج

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: uproots, uprooting, uprooted
(1) تعریف: to pull up or tear out of the ground by the roots.
مترادف: deracinate, eradicate
متضاد: root
مشابه: excise, extirpate, pluck, rogue, root, unearth, weed

- The storm uprooted many trees.
[ترجمه گوگل] طوفان درختان زیادی را ریشه کن کرد
[ترجمه ترگمان] طوفان درختان بسیاری را ریشه کن کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to force to leave a home, native land, or natural environment.
مترادف: deracinate, displace
مشابه: dislodge, exile, expatriate, expel, ostracize, relocate

- The population was uprooted by the famine.
[ترجمه گوگل] جمعیت در اثر قحطی ریشه کن شد
[ترجمه ترگمان] جمعیت از قحطی ریشه کن شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- It is unhealthy to uproot young children.
[ترجمه گوگل] ریشه کن کردن کودکان خردسال ناسالم است
[ترجمه ترگمان] ریشه کن کردن کودکان امری دشوار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. Work commitments forced her to uproot herself and her son from Reykjavik.
[ترجمه علی جادری] تعهدات کاری , او و پسرش را مجبور کرد تا از شهر ریکیاویک نقل مکان کند .
|
[ترجمه گوگل]تعهدات کاری او را مجبور کرد که خود و پسرش را از ریکیاویک ریشه کن کند
[ترجمه ترگمان]تعهدات کاری او را مجبور کرد که خود و پسرش را از ریکیاویک ریشه کن کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. He had no wish to uproot Dena from her present home.
[ترجمه گوگل]او هیچ آرزویی نداشت که دنا را از خانه فعلی اش بیرون کند
[ترجمه ترگمان]دلش نمی خواست از خانه فعلی اش بیرون برود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. We must uproot our bad habits.
[ترجمه گوگل]ما باید عادت های بد خود را ریشه کن کنیم
[ترجمه ترگمان]ما باید عادات بد خودمان را از بین ببریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Sociologists and doctors agree that to uproot an old person may cause severe trauma.
[ترجمه علی اسماعیل وندی] جامعه شناسان و پزشکان باور دارند که بی خانمان کردن یک سالمند ممکن است باعث آسیب روانی شدید شود
|
[ترجمه گوگل]جامعه شناسان و پزشکان موافقند که ریشه کن کردن یک فرد مسن ممکن است باعث آسیب شدید شود
[ترجمه ترگمان]جامعه شناسان و پزشکان موافقند که ریشه کن کردن یک فرد مسن ممکن است باعث ترومای شدید شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. The road widening will uproot 46 oak trees and damage wildlife habitat.
[ترجمه گوگل]تعریض جاده 46 درخت بلوط را ریشه کن می کند و به زیستگاه حیات وحش آسیب می رساند
[ترجمه ترگمان]این جاده بیش از ۴۶ درخت بلوط را از بین خواهد برد و زیستگاه حیات وحش را تخریب خواهد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. In 185 my grandfather decided to uproot his family and move to Los Angeles.
[ترجمه گوگل]در سال 185 پدربزرگم تصمیم گرفت خانواده خود را از ریشه کنده و به لس آنجلس نقل مکان کند
[ترجمه ترگمان]در سال ۱۸۵، پدربزرگ من تصمیم گرفت خانواده خود را از بین ببرد و به لس آنجلس نقل مکان کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Being forced to uproot from a place one loves and has made one's own.
[ترجمه گوگل]مجبور شدن به ریشه کن کردن از جایی که دوستش دارد و خودش را ساخته است
[ترجمه ترگمان]مجبور بودن برای از بین بردن از جایی که یک دوست را دوست دارد و خودش ساخته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. The trunk is powerful enough to uproot trees or tear great limbs from their upper branches.
[ترجمه گوگل]تنه آن به اندازه کافی قدرتمند است که درختان را ریشه کن کند یا اندام های بزرگ را از شاخه های بالایی آنها جدا کند
[ترجمه ترگمان]تنه آن به اندازه کافی قوی است که درختان را از بین ببرد یا اعضای بزرگ خود را از شاخه های بالایی جدا کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. It could plow through 900 homes and uproot 000 trees.
[ترجمه گوگل]می تواند 900 خانه را شخم بزند و 000 درخت را ریشه کن کند
[ترجمه ترگمان]این کشور می تواند تا ۹۰۰ خانه را شخم بزند و ۱،۰۰۰ درخت را از بین ببرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. How one longed to uproot those walls.
[ترجمه گوگل]چقدر آدم آرزوی کندن آن دیوارها را داشت
[ترجمه ترگمان]چه قدر دلش می خواست این دیوارها را از بین ببرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. How do they persuade players to uproot at a young age?
[ترجمه گوگل]چگونه بازیکنان را به ریشه کن کردن در سنین پایین ترغیب می کنند؟
[ترجمه ترگمان]آن ها چطور می توانند بازیکنان را قانع کنند که سن و سال جوانی را از بین ببرند؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Maintenance is to apply fertilizer, to uproot grasses and to irrigate it.
[ترجمه گوگل]نگهداری عبارت است از کود دادن، ریشه کن کردن علف ها و آبیاری آن
[ترجمه ترگمان]نگهداری از کود، کود دادن چمن ها و آبیاری آن است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. To uproot and replant ( a growing plant ).
[ترجمه گوگل]ریشه کن کردن و دوباره کاشت (گیاه در حال رشد)
[ترجمه ترگمان]برای ریشه کن کردن و ریشه کن کردن گیاه (گیاه در حال رشد)
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Past life one day, finally, nails were uproot a whole.
[ترجمه گوگل]زندگی گذشته، بالاخره یک روز، ناخن ها یک کل ریشه کن شدند
[ترجمه ترگمان]یک روز از زندگی گذشته، بالاخره، را از بین بردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. The family decided to uproot themselves and emigrate to Australia.
[ترجمه گوگل]خانواده تصمیم گرفتند خود را ریشه کن کنند و به استرالیا مهاجرت کنند
[ترجمه ترگمان]این خانواده تصمیم گرفتند که خود را از بین ببرند و به استرالیا مهاجرت کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

ریشه کن کردن (فعل)
root, eradicate, root out, uproot, root up, extirpate

از ریشه کندن (فعل)
supplant, uproot

برکندن (فعل)
uproot

از بن در اوردن (فعل)
uproot

به انگلیسی

• pull a plant and its roots out of the ground; extirpate, root something out completely; displace, remove from a native environment
if you uproot yourself or if you are uprooted, you leave or are made to leave a place where you have lived for a long time.
to uproot a tree means to pull it out of the ground.

پیشنهاد کاربران

to force to leave an accustomed or native location
to displace or remove violently, as from a home, country, customs, or way of life
آواره شدن
ترک وطن کردن
در معنای نقل مکان کردن و جابجا شدن، اسباب کشی کردن
معادل move است.
Please, you should adopt a diffrent approach. . .
Taking the job would mean uprooting my family
گیاهی را از ریشه از زمین کندن
و مجبور کردن کسی به ترک کردن محل زندگیش به جایی دیگر ( همراه با ناراحتی )
بر چیده شدن
برچیناندن.
ریشِکَندن/ریشِکَنیدن.
ریشِزداییدن.
واریشهاندن.
زیروزبر شدن
از بیخ وبن عوض شدن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما