trap

/ˈtræp//træp/

معنی: دام، اسباب، نیرنگ، گیر، دریچه، تله، در تله اندازی، محوطه کوچک، شکماف، فریب دهان، نردبان قابل حمل، زانویی مستراح و غیره تله، در تله انداختن، بدام انداختن
معانی دیگر: پهند، پا دام، گل دام، لاتو، (مجازی) حقه، کلک، ترفند، (خودمانی) دهان، دهن، به دام افتادن یا انداختن، در تله انداختن یا افتادن، گیر انداختن یا افتادن، گیر کردن، گرفتار کردن یا شدن، (لوله کشی) زانویی، سیفون، کالسکه ی دوچرخه (سبک و فنردار)، مخمصه، گرفتاری، (ارکستر جاز و غیره) سازهای ضربی، (بازی گلف) رجوع شود به: sand trap، سنگ آذرین سیاه، بازالت تیره، (برای جاده سازی) قلوه سنگ، (قدیمی) زیب و زیور اسب، یراق اسب، آب آذینه، (جمع - قدیمی) جامه و مایملک شخصی
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a device for catching, holding, and often killing wild animals and game, rodents, or the like.
مترادف: snare
مشابه: bait, booby trap, deadfall, lure, mousetrap, net, pit, pitfall, tripwire

(2) تعریف: a trick or deception used to catch or expose someone by surprise.
مترادف: booby trap, mousetrap, stratagem, trick, wile
مشابه: ambush, artifice, come-on, deception, decoy, device, lure, machination, net, ploy, ruse, snare, subterfuge, toil

(3) تعریف: any of various receptacles for removing unwanted substances from a flow, as of water, or for preventing the escape of gases, as in a drain pipe.
مشابه: catch, filter, strainer

(4) تعریف: (pl.) the percussion instruments in a band or orchestra; drum set.
مشابه: drums, percussion

(5) تعریف: a sand-filled depression providing an obstacle on a golf course; sand trap.
مشابه: pit

(6) تعریف: a device for hurling clay pigeons into the air for trapshooting.
مشابه: catapult, slingshot

(7) تعریف: (slang) one's mouth.
مترادف: mouth, yap
مشابه: jaw

- Shut your trap!
[ترجمه ترگمان] !! !! !! !! !! !! !! !
[ترجمه گوگل] دام خود را خاموش کن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: a light, two-wheeled carriage pulled usually by a single horse.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: traps, trapping, trapped
(1) تعریف: to catch in a trap.
مترادف: catch, ensnare, entrap, snare, take
مشابه: bag, capture, enmesh, net, snag

(2) تعریف: to catch by deceit or trickery.
مترادف: ensnare, entrap, mousetrap
مشابه: ambush, bushwhack, catch, decoy, enmesh, entangle, inveigle, snare, take, trick, trip

(3) تعریف: in sports, to catch (a ball) just after it has bounced, by smothering it against the ground.
مشابه: catch, ground, stop
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: traplike (adj.)
• : تعریف: to engage in the trapping of animals for their pelts.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: traps, trapping, trapped
• : تعریف: to provide with clothing, decoration, or the like (often fol. by out).
اسم ( noun )
• : تعریف: (pl.; informal) personal or household belongings; trappings.
اسم ( noun )
• : تعریف: any of various dark, fine-grained igneous rocks, such as basalt, often used in road construction.

جمله های نمونه

1. an elaborate trap to catch thieves
ترفند دقیق برای گیر انداختن دزدان

2. shut your trap and listen!
خفه شو و گوش بده !

3. go set this trap for another bird
برو این دام بر مرغ دگر نه

4. to bait a trap with meat
(برای جلب حیوان) گوشت (طعمه) در تله گذاشتن

5. to set a trap
تله گذاشتن،دام نهادن

6. to spring a trap
تله را بستن

7. pigeons snared in a trap
کبوترانی که در تله گرفتار شده اند

8. to fall into a trap
در دام افتادن

9. to walk into a trap
در دام گام نهادن

10. sticky hairs on the leaf's surface trap the insect
تارهای چسبناک روی برگ،حشره را گیر می اندازد.

11. the mouse was caught in a trap
موش در تله گیر افتاد.

12. he was decoyed and lead into a police trap
او را گول زدند و به دام پلیس کشاندند.

13. To my immense gratification, he fell into the trap.
[ترجمه ترگمان]با خوشحالی فراوان به دام افتاد
[ترجمه گوگل]به رضایت عظیم من، او به دام افتاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Fallen into the trap,for you are too greedy,it's not because of others cunning.
[ترجمه ترگمان]چون تو بیش از حد حریص هستی، به خاطر حیله گری دیگران نیستی
[ترجمه گوگل]سقوط به دام، زیرا شما بیش از حد حریص است، به این دلیل که دیگران حیله گر نیستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. A trap was laid, with fresh bait.
[ترجمه ترگمان]دام پهن شد و طعمه تازه شد
[ترجمه گوگل]یک تله گذاشته شد، با طعمه تازه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. What fools we were not to see the trap!
[ترجمه ترگمان]چه احمقی بودیم که این دام را نخواهیم دید!
[ترجمه گوگل]چه احمق ها ما این تله را ندیدیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. Nets should have fine meshes to trap small particles.
[ترجمه ترگمان]شما باید گره های خوبی داشته باشید تا ذرات کوچک را به دام بیندازید
[ترجمه گوگل]شبکه ها باید مش های خوب داشته باشند تا ذرات کوچک را بگیرند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. The thieves were caught in a police trap.
[ترجمه ترگمان]دزدها تو تله پلیس گیر افتادن
[ترجمه گوگل]دزد ها در دام پلیس گرفتار شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. Suspecting nothing, he walked right into the trap.
[ترجمه ترگمان]بدون هیچ چیز، مستقیم به سمت تله رفت
[ترجمه گوگل]هیچ چیز پوچ نیست، او به دام افتاده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. Have you fallen into the trap on April Fool's day?
[ترجمه ترگمان]تو روز احمق آوریل به دام افتادی؟
[ترجمه گوگل]آیا شما در روز قیامت آوریل به دام افتاده اید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. The trap had cut deeply into the rabbit's flesh.
[ترجمه ترگمان]دام عمیقا به گوشت خرگوش خورده بود
[ترجمه گوگل]این تله عمیقا به گوشت خرگوش افتاده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

22. The trap closed round her leg, badly mangling her ankle.
[ترجمه ترگمان]دام مچ پای او بسته شد و مچ پایش پاره شد
[ترجمه گوگل]تله بسته پاهای خود را بسته بود، مچ پا پیچیده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

23. How many rabbits have you trapped in your special trap this week?
[ترجمه ترگمان]این هفته چند تا خرگوش گیر انداختی؟
[ترجمه گوگل]چقدر خرگوش شما در این تله ویژه خود به دام افتاده است؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

دام (اسم)
net, toil, ambush, trap, snare, pitfall, decoy, hook, noose, quicksand, grin, springe

اسباب (اسم)
article, gear, apparatus, thing, implement, tool, tackle, instrument, apparel, utensil, trap, paraphernalia, appurtenance, device, engine, rigging, rig, furniture, gadget, appliance, contraption, contrivance, layout, doodad, gizmo, whigmaleerie, gismo, mounting

نیرنگ (اسم)
art, craft, artifice, deception, trap, trick, trickery, ruse, witchcraft

گیر (اسم)
scrape, fix, entanglement, hitch, trap, obstacle, impediment, bug, gripe, impasse, snag, embroglio, holdback, holdfast, kink, tanglement

دریچه (اسم)
scuttle, gate, hatch, valve, trap, window, porthole, choke, vent, wicket, lid, closure, slacker, hatchway, sallyport, trapdoor

تله (اسم)
trap, snare, pitfall, decoy, hook, snarl, noose, quicksand, fox trap

در تله اندازی (اسم)
trap, trapping

محوطه کوچک (اسم)
trap

شکماف (اسم)
trap

فریب دهان (اسم)
trap

نردبان قابل حمل (اسم)
trap

زانویی مستراح و غیره تله (اسم)
trap

در تله انداختن (فعل)
trap

بدام انداختن (فعل)
trap, snare, decoy, inveigle, entrap, hook, enmesh, nail, ensnare, ensnarl, mesh

تخصصی

[عمران و معماری] سیفون - شترگلو - گیر - حبس کردن - تله
[کامپیوتر] حبس شدن، در تله انداختن،تله - تله، دام ناحیه ای از روی هم افتادگی میان رنگهای گوناگون جوهر در یک چاپ رنگی روی کاغذ چاپی . مقدار کمی تله مانع ار بروز فاصله های غیر عمدی میان دو ناحیه از رنگ می شود .
[برق و الکترونیک] تله 1. مدار تنظیم شده ای در قسمت RFیا IF گیرنده که مانع عبور بسامد های ناخواسته می شود.تله در مدارهای تصویر گیرنده تلویزیون سیگنال صدا را از کانال تصویر جدا می کند.آن را پس زننده نیر می نامند. 2. عدم خلوص نیمرسانا که مانع از حرکت حاملها در داخل ماده میشود . 3. qave trap . - تله
[مهندسی گاز] تله، دریچه، درتله انداختن
[نساجی] گرفته شدن دریچه- دام - حبس شدن
[نفت] تله
[پلیمر] تله، دام

به انگلیسی

• device used for capturing; device used for containing; snare; action which can capture; plumbing arrangement for maintaining a fluid barrier to prevent the passage of sewage gases; (slang) mouth
capture, contain, snare
a trap is a device or hole that is intended to catch animals or birds.
a trap is also a trick that is intended to catch or deceive someone.
to trap animals means to catch them using traps.
if you trap someone, you trick them so that they do or say something which they did not want to.
if you are trapped somewhere, you cannot move or escape because something is blocking your way or is holding you down.
if you are trapped, you are in an unpleasant situation which is difficult to escape from.
a trap is also an unpleasant situation that you cannot easily escape from.
see also booby-trap.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیدام، اسباب، نیرنگ، گیر، دریچه، تله، در ت ...معانی متفرقهپهند، پا دام، گل دام، لاتو، ( مجازی ) حقه، ...بررسی کلمهاسم ( noun ) • ( 1 ) تعریف: a device for catching, holding, and often killing wild animals an ...جمله های نمونه1. an elaborate trap to catch thieves ترفند دقیق برای گیر انداختن دزدان 2. shut your trap and li ...مترادفدام ( اسم ) net, toil, ambush, trap, snare, pitfall, decoy, hook, noose, quicksand, grin, springe ...بررسی تخصصی[عمران و معماری] سیفون - شترگلو - گیر - حبس کردن - تله [کامپیوتر] حبس شدن، در تله انداختن، تله - تله، ...انگلیسی به انگلیسیdevice used for capturing; device used for containing; snare; action which can capture; plumbing arr ...
معنی trap، مفهوم trap، تعریف trap، معرفی trap، trap چیست، trap یعنی چی، trap یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف t، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف t، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف t، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف t
کلمه بعدی: trap brake
اشتباه تایپی: فقشح
آوا: /ترپ/
عکس trap : در گوگل
معنی trap

پیشنهاد کاربران

در مهندسی نفت به معنای نفتگیر است
oil trap :تله نفتی
trap rock= قلوه سنگ ( در مهندسی ژئوتکنیک )
تله . دام . گیر
دام - تله
ترفند
any of various receptacles for removing unwanted substances from a flow, as of water, or for preventing the escape of gases, as in a drain pip
holding
snare
دام ، دریچه، گیر، محوطه کوچک و . . . . .
Traps همچنین به معنای عضلات پشت گردن و کتف است.
در بدنسازی به عضلات کول گفته میشه.
گیر افتادن در تله یا دام
گیر انداختن یا افتادن، . . . . . . گیر کردن. . . . . . . . . ، گرفتار کردن یا شدن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما