thin

/ˈθɪn//θɪn/

معنی: نزار، باریک، سبک، نحیف، تنک، کم پشت، کم چربی، رقیق و آبکی، کم جمعیت، بطور رقیق، نازکشدن، رقیق، نازک، لاغر، لاغر کردن، کم کردن، رقیق کردن، نازک کردن، کم پشت کردن
معانی دیگر: لطیف، استخوانی، (مو و درخت و غیره) کم پشت، دور از هم، اندک، قلیل، ناچیز، کم، آبکی، کم چگال، نا چگال، آبناک، (رنگ) پریده، نا مشخص، کم مایه، (صدا) زیر، جیر، باور نکردنی، سست، نامستدل، ضعیف، شل، باریک کردن یا شدن، لاغر کردن یا شدن، رقیق کردن یا شدن، (معمولا با: out) وجین کردن یا شدن، هرس کردن، (علف هرزه و غیره) چیدن، تنک کردن، کم پشت کردن یا شدن، به طور نازک یا رقیق، نازک کردن یا شدن، رقیق و ابکی
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: thinner, thinnest
(1) تعریف: having little thickness from one side of a surface to the other.
متضاد: plump, thick
مشابه: fine, narrow, sheer, slender, slight, slim, small

- thin ice
[ترجمه ترگمان] یخ نازک
[ترجمه گوگل] یخ نازک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: having little width; slim.
مترادف: narrow, slender, slim
متضاد: fat, thick
مشابه: fine, rarefied, slight, small, spare

(3) تعریف: having little flesh; lean; slender.
مترادف: lean, slender, slight, spare
متضاد: chubby, corpulent, fat, plump, stout, stubby, stumpy
مشابه: emaciated, gaunt, lank, lanky, puny, scraggy, scrawny, skinny, small, spindly, tenuous, underweight, wispy

(4) تعریف: having widely spaced components; sparse.
مترادف: scanty, sparse
متضاد: dense, thick
مشابه: dispersed, scattered, spare

- thin foliage
[ترجمه ترگمان] برگ های نازک
[ترجمه گوگل] شاخ و برگ نازک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: liquid; watery.
مترادف: dilute, watery, weak
متضاد: stiff, thick
مشابه: aqueous, diluted, liquid, rarefied, watered down

- thin sauce
[ترجمه ترگمان] سس رقیق …
[ترجمه گوگل] سس نازک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: lacking force.
مترادف: quiet, tiny, weak
متضاد: forceful
مشابه: feeble, fragile, frail, hushed, small, wishy-washy

- a thin voice
[ترجمه ترگمان] صدایی نازک
[ترجمه گوگل] صدای نازک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: flimsy; insubstantial.
مترادف: flimsy, insubstantial, weak
متضاد: dense
مشابه: diaphanous, feeble, inadequate, insufficient, meager, scanty, slender, tenuous

- thin reasoning
[ترجمه ترگمان] استدلال thin
[ترجمه گوگل] استدلال نازک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: not abundant; fine.
متضاد: abundant, opulent, plentiful
مشابه: scanty, spare, tenuous

- thin hair
[ترجمه ترگمان] موهای کم پشت
[ترجمه گوگل] موی نازک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
قید ( adverb )
حالات: thinner, thinnest
• : تعریف: in a thin manner; thinly.
مشابه: narrowly

- He sliced the bread thin.
[ترجمه ترگمان] نان را تکه کرد
[ترجمه گوگل] او نان نان را نازک کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا و ( transitive verb, intransitive verb )
حالات: thins, thinning, thinned
مشتقات: thinly (adv.), thinness (n.)
• : تعریف: to make or become thin or reduced (often fol. by down or out).
مترادف: attenuate, prune, slim
متضاد: thicken
مشابه: cut, decrease, dilute, diminish, narrow, rarefy

- I must thin out the weeds in the garden.
[ترجمه ترگمان] باید علف های باغ را لاغر کنم
[ترجمه گوگل] من باید علف های هرز در باغ را نابود کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He tried to thin down by going on a diet.
[ترجمه ترگمان] سعی کرد رژیم بگیرد و رژیم بگیرد
[ترجمه گوگل] او سعی کرد با رفتن به یک رژیم غذایی، از بین برود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. thin cardboard
مقوای نازک

2. thin hair
موی کم پشت

3. thin paper
کاغذ نازک

4. thin paper is translucent but it is not trans- parent
کاغذ نازک نور تراواست ولی فرانما نیست.

5. thin receipts
دریافتی های کم

6. thin smoke
دود رقیق

7. thin soup
سوپ رقیق

8. thin thread
ریسمان باریک

9. a thin and elongated tail
دم باریک و کشیده

10. a thin argument
بحث نامستدل

11. a thin audience
حضار اندک

12. a thin color
رنگ کم مایه

13. a thin excuse
بهانه ی سست

14. a thin sheet of metal
یک ورقه ی فلزی نازک

15. a thin snowfall
برف سبک

16. a thin voice
صدای نازک

17. a thin wooden shelf sags easily
تاقچه ی چوبی نازک زود شکم می دهد.

18. a thin wrapping film
ورقه ی نازک پلاستیکی برای بسته بندی

19. paper thin
به نازکی کاغذ

20. the thin air of towchal
هوای سبک توچال

21. to thin out some of the branches
برخی از شاخ و برگ ها را هرس کردن

22. to thin paint with water
رنگ را با آب رقیق کردن

23. (be) thin on the ground
کم (بودن)،نایاب (بودن)،معدود (بودن)

24. on thin ice
(عامیانه) در وضع خطرناک یا ناپایدار

25. the thin end of the wedge
عمل یا چیز بی اهمیت که طلیعه ی اعمال مهمتری است

26. wear thin
فرسوده شدن،باریک یا نازک شدن،به سر رسیدن،تمام شدن

27. a tall, thin man who was stooping a little
مردی بلند و لاغر که کمی قوز می کرد

28. have a thin time (of it)
(عامیانه) ناراحت یا مایوس بودن،دلسرد بودن

29. spread oneself thin
خود را گرفتار مشغله ی زیاد کردن،در آن واحد در چند کار شرکت داشتن

30. a stretch of thin wire
یک تکه سیم باریک

31. thick paper and thin paper
کاغذ کلفت و کاغذ نازک

32. through thick and thin
در تمام ناملایمات،طی کلیه ی پستی و بلندی ها،در ایام خوش یا ناخوش

33. to disappear into thin air
کاملا ناپدید شدن،غیب شدن

34. he looks pale and thin
به نظر رنگ پریده و نحیف است.

35. my patience was wearing thin
داشت صبرم تمام می شد.

36. the crystal vase was thin and fragile
گلدان بلورین نازک و شکننده بود.

37. the ring of a thin wineglass
صدای جرنگ یک لیوان شراب خوری نازک

38. this wire is too thin
این سیم خیلی باریک است.

39. to appear out of thin air
غفلتا و به طور اسرارآمیزی ظاهر شدن

40. she is tall and rather thin
او بلند بالا و نسبتا لاغر است.

41. they stuck through thick and thin
آنها در مقابل مصائب استقامت کردند.

42. he has broad shoulders and he's thin in the middle
او شانه های پهن و کمر باریک دارد.

43. the cold wind cut through his thin clothes
باد سرد از لباس های نازک او رد می شد (رسوخ می کرد).

مترادف ها

نزار (صفت)
lean, thin, heartsick, cachectic, meager, peaked

باریک (صفت)
delicate, tender, narrow, thin, capillary, strait, fragile, reedy, slender, tenuous, linear, thready, gracile

سبک (صفت)
light, fast, easy, quick, lively, thin, flippant, frivolous, volatile, gossamer, light-minded, flyaway, lightsome, uncomplicated

نحیف (صفت)
slight, gaunt, lean, feeble, thin, frail, scrimp, spare, skimp, scant, meager, haggard, skimpy, lank, wonky, slimpsy, slimsy

تنک (صفت)
tender, thin, sparse

کم پشت (صفت)
thin, sparse

کم چربی (صفت)
thin

رقیق و آبکی (صفت)
thin

کم جمعیت (صفت)
thin

بطور رقیق (صفت)
thin

نازک شدن (صفت)
thin

رقیق (صفت)
attenuate, thin, watery, rare, ethereal, lenis, washy, wishy-washy

نازک (صفت)
fine, tender, attenuate, soft, thin, slim, frail, ethereal, spare, fragile, tenuous, gossamer, eggshell, thready

لاغر (صفت)
slight, gaunt, harsh, delicate, wizen, lean, weak, angular, skinny, thin, slim, emaciated, atrophic, spare, meager, exiguous, twiggy, gracile, scrannel, slink, lenten, scraggy, slab-sided, slimpsy, slimsy, unmelodious

لاغر کردن (فعل)
attenuate, thin, atrophy, macerate, emaciate, slenderize

کم کردن (فعل)
diminish, reduce, bate, cut, alleviate, subtract, deduct, rebate, thin, extenuate, weaken, shade, soften, deduce, detract, relax, disqualify, draw off, retrench

رقیق کردن (فعل)
attenuate, thin, dilute, extenuate, rarefy, rarify, subtilize

نازک کردن (فعل)
attenuate, thin, extenuate

کم پشت کردن (فعل)
thin

تخصصی

[برق و الکترونیک] نازک
[مهندسی گاز] رقیق کردن، نازک کردن
[نساجی] کمرنگ - بسیار روشن - نازک - رقیق - ظریف - باریک - نرم
[ریاضیات] باریک، نازک

به انگلیسی

• make thin or thinner, dilute, make weak; become thin or thinner, become diluted
flimsy, skinny; small; sheer, transparent
something that is thin is much narrower than usual.
something such as paper or cloth that is thin has a very short distance between its two opposite surfaces.
a thin person or animal has very little fat on their body.
thin liquids flow very easily and may contain a lot of water.
a crowd of people that is thin has very few people in it.
if someone's hair is thinning, they are beginning to go bald.
if your patience or temper is wearing thin, you are beginning to get impatient or angry.
if people or things are thin on the ground, there are not very many of them; an informal expression.
when you thin a liquid down, you add more water or other liquid to it.

ارتباط محتوایی

معنی اصلینزار، باریک، سبک، نحیف، تنک، کم پشت، کم ...معانی متفرقهلطیف، استخوانی، ( مو و درخت و غیره ) کم پش ...بررسی کلمهصفت ( adjective ) حالات : thinner, thinnest • ( 1 ) تعریف: having little thickness from one ...جمله های نمونه1. thin cardboard مقوای نازک 2. thin hair موی کم پشت 3. thin paper کاغذ نازک 4. thin paper ...مترادفنزار ( صفت ) lean, thin, heartsick, cachectic, meager, peaked باریک ( صفت ) delicate, tender, n ...بررسی تخصصی[برق و الکترونیک] نازک [مهندسی گاز] رقیق کردن، نازک کردن [نساجی] کمرنگ - بسیار روشن - نازک - رقیق - ...انگلیسی به انگلیسیmake thin or thinner, dilute, make weak; become thin or thinner, become diluted flimsy, skinny; smal ...
معنی thin، مفهوم thin، تعریف thin، معرفی thin، thin چیست، thin یعنی چی، thin یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف t، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف t، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف t، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف t
کلمه بعدی: thin air
اشتباه تایپی: فاهد
آوا: /توهین/
عکس thin : در گوگل
معنی thin

پیشنهاد کاربران

لاغر
نازک، باریک
نازک - لاغر - رقیق
[باور، ادعا، سخن] ناموجه، بی اعتبار، نامستدل
ضعیف
ابکی
The plot was thin
طرح داستان ضعیف بود.



نازک
لاغر نازک باریک ویا استخوانی
تعریف: in a short time; shortly.
• مترادف: anon, by and by, directly, shortly, straightaway
• مشابه: betimes, presently
درادامه. تعریف: in a short time; shortly.
• مترادف: anon, by and by, directly, shortly, straightaway
• مشابه: betimes, presently

لاغر مردنی
برای یادگیری زبان انگلیسی و به چرایی هم ریشگی این 2 زبان فارسی و انگلیسی باید فرهنگ واژگان نوین نوشت ! این واژه همان - تُنُک - در فارسی اَست و در زبان بلوچی هم - تین - به معنی لاغر اَست
به معنی لاغر

لاغر رو که همه میدون در حالت فعل معنیش کنید
یکیش میشه کم شدن مخصوصا اگر قبلا تعداد اون زیاد بوده ( گونه ها ، انسان، حیوانات )
to become fewer in number, especially when there were many before, or to remove people, plants, or things so that fewer remain
واژه ی انگلیسی thin به معنی رقیق کردن، نازک کردن، کم پشت کردن ، تنک کردن، کم پشت کردن یا شدن، به طور نازک یا رقیق، نازک کردن وجین کردن یا شدن، هرس کردن، ( علف هرزه و غیره ) و. . .
با واژه ی " تُنُک " و " تُنُک کردن" فارسی سنجیدنی است .
این واژه در زبان روسی در ریخت tonkiy، در زبان سوئدی tunn، لاتین tenues، نروژی tynn، کاربرد دارد.
Thin pay
تولید ( پرداخت ) اندک
thin ( adj ) = narrow ( adj )
به معناهای : باریک، کم عرض، تنگ، لاغر، نحیف
thin coating
پوشش رقیق ( روکش کمرنگ )
مثل برگ گل نازک

رقیق
لاغریدن.
لاغراندن چیزی.
نازکیدن.
نازکنانیدن.
کَمپُشتیدن.
کمپشتاندن چیزی.
نحیفیدن.
نحیفاندن.
نزاریدن.
نزاراندن چیزی.
تنگاندن چیزی.
تنگیدن.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما