برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1463 100 1

timely

/ˈtaɪmli/ /ˈtaɪmli/

معنی: بجا، بموقع، بهنگام، بوقت، بگاه
معانی دیگر: به گاه، مناسب، درخور، جور (با زمان یا اوضاع)، سروقت، طی مدت قانونی، (مهجور) قبل از مدت معین، قبل از سررسید، زودتر از موعد

بررسی کلمه timely

صفت ( adjective )
حالات: timelier, timeliest
• : تعریف: occurring punctually or at just the right moment.
مترادف: opportune, seasonable, well-timed
متضاد: ill-timed, untimely
مشابه: expedient, favorable, felicitous, propitious, punctual, ripe

- Your timely payments are appreciated.
[ترجمه ترگمان] پرداخت‌های به موقع شما مورد تقدیر قرار می‌گیرند
[ترجمه گوگل] پرداخت های به موقع شما قدردانی می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The doctor's timely arrival saved the patient's life.
[ترجمه ترگمان] ورود به موقع دکتر جان بیمار را نجات داد
[ترجمه گوگل] به موقع ورود دکتر، زندگی بیمار را نجات داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Her timely suggestion prevented a great deal of embarrassment.
[ترجمه ترگمان] این پیشنهاد به موقع او را ناراحت کرد
[ترجمه گوگل] پیشنهاد به موقع مانع زیادی از خجالت شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
قید ( adverb )
مشتقات: timel ...

واژه timely در جمله های نمونه

1. timely rains helped the crops
باران‌های به موقع برای محصولات نافع بود.

2. a timely book
کتاب مناسب

3. a timely decision
تصمیم بموقع

4. a timely rain saved the starving village
باران به‌موقع روستای گرسنگی زده را نجات داد.

5. the timely diagnosis of a disease
واشناخت (یا تشخیص) به موقع بیماری

6. the brief was timely filed with the court
پرونده سروقت در دادگاه به ثبت رسید.

7. we are unable to guarantee the timely payment of the installments
ما نمی‌توانیم پرداخت بموقع اقساط را تضمین کنیم.

8. his inputs during the discussions were both timely and useful
درون دادهای او در طی مباحثات هم به موقع و هم مفید بود.

9. A full-scale riot was prevented by the timely intervention of the police.
[ترجمه ترگمان]یک شورش همه‌جانبه با مداخله به موقع پلیس پیش‌گیری شد
[ترجمه گوگل]با مداخله به موقع پلیس، یک شورش در مقیاس کامل پیشگیری شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Only the timely arrival of the police prevented the situation from becoming wo ...

مترادف timely

بجا (صفت)
proper , right , fitting , just , apposite , timely , apropos , opportune , well-timed
بموقع (صفت)
proper , fitting , timely , apropos , opportune , seasonable , punctual , pat , well-timed , forehanded
بهنگام (صفت)
timely , opportune , seasonable , up-to-date , pat , well-timed
بوقت (قید)
timely
بگاه (قید)
timely

معنی timely در دیکشنری تخصصی

timely
[حقوق] به موقع
[حسابداری] محدودیتهای زمانی
[حسابداری] اطلاعات بموقع

معنی کلمه timely به انگلیسی

timely
• opportune, well-timed, convenient
• something that is timely happens at just the right time.
timely rain
• welcome rain, needed rain, rain that falls at the right time

timely را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مسعود زهدی
کارا یا کارامد ازنظر زمانی-کارایی زمانی (مثل it must be timely) -بهره وری زمانی
هتاو نصیری
مغتنم
ebi
زمان‌مَند
لیلی پسندیده
سر بزنگاه
مهدی صابری دالنجان
چابک

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی timely
کلمه : timely
املای فارسی : تیملی
اشتباه تایپی : فهئثمغ
عکس timely : در گوگل

آیا معنی timely مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )
شبکه مترجمین ایران