برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1473 100 1

Tip

/ˈtɪp/ /tɪp/

معنی: سر، نوک، انعام، بخشش، راس، ضربت اهسته، سرقلم، نک، پول چای، اطلاع منحرمانه، تیزی نوک چیزی، انعام دادن، محرمانه رساندن، یک ور شدن، نوک گذاشتن، نوک دار کردن، کج کردن
معانی دیگر: قله، تارک، راس یا تارک زدن (به چیزی)، نوک چیزی را پوشاندن، ضربه ی تند و سبک، نرم کوب، (معمولا با: off - محرمانه) هشدار دادن، با خبر کردن، خبردادن، آگاهاندن، اطلاع دادن، (با نوک دست یا راکت) توپ را زدن، با سرپنجه زدن، اطلاع محرمانه، آگهداد نهانی، اشاره، راهنمایی، رهنمود، پند، شاگردانه، داشاد، دهش، شاگردانه دادن، ضربه ی تند و سبک زدن (tap هم می گویند)، نرم کوفتن، (معمولا با: over) واژگون کردن یا شدن، چپه کردن یا شدن، یک وری کردن یا شدن، کج کردن یا شدن، (در سلام و تعارف - مرد) کلاه خود را لمس کردن یا از سر برداشتن و دوباره به سر گذاشتن، (انگلیس) زباله دان، تل آشغال، سرازیر کردن

بررسی کلمه Tip

اسم ( noun )
(1) تعریف: the extreme end, esp. of something slender, tapered, or pointed.
مترادف: point
مشابه: end, nib, peak

(2) تعریف: the top; peak; summit.
مترادف: apex, summit, top, vertex
مشابه: crest, crown, height, meridian, peak, pinnacle, zenith

(3) تعریف: a small part or piece fitted onto or covering the very end of something.
مشابه: end, nib, point

- a pen with a felt tip
[ترجمه ترگمان] خودکاری با نوک لمس شده
[ترجمه گوگل] قلم با نوک احساس
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: tips, tipping, tipped
مشتقات: tipless (adj.)
(1) تعریف: to supply with a tip; attach a tip to.
مشابه: top

(2) تعریف: to serve as the tip of.
مشابه: cap, top

(3) تعریف: to remove the tip from.
مشابه: top
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: tips, tipping, tipped
(1) تعریف: to move to a leaning or inclined position; tilt. ...

واژه Tip در جمله های نمونه

1. tip in
(صحافی - نقشه یا جدول یا تصویر به داخل) کتاب چسباندن

2. tip of the iceberg
نمونه‌ی کوچکی از مشکلات بزرگتر و پنهان

3. tip of the tongue
نوک زبان،سرزبان،کاک

4. tip one's hand
(عامیانه) نقشه یا تصمیم خود را بروز دادن (معمولا ناخودآگاهانه)،دست خود را رو کردن

5. tip the scales at . . .
(روی ترازو) دارای وزن . . . بودن

6. the tip of a cone tapers and ends in a point
نوک مخروط باریک می‌شود و به یک نقطه ختم می‌گردد.

7. the tip of my finger
نوک انگشت من

8. the tip of the arrow was poisonous
نوک پیکان زهرین بود.

9. the tip of the hill
قله‌ی تپه

10. the tip of the pole is fitted with a copper shoe
سر تیر دارای روکش مسی است.

11. the tip of the tongue
نوک زبان

12. the tip of the wall was regularly indented
سر دیوار دارای دندانه‌های منظمی بود.

13. from the tip of her toe to the tip of her head
از نوک پا تا نوک سرش

14. should ...

مترادف Tip

سر (اسم)
slide , secret , edge , end , mystery , point , acme , top , head , tip , inception , beginning , chief , origin , apex , vertex , cover , corona , incipience , headpiece , extremity , glide , piece , flower , lid , pate , noddle , pash , plug , inchoation , lead-off , nob , noggin , sliding
نوک (اسم)
end , bill , point , top , head , tip , peak , summit , horn , apex , beak , vertex , barb , ascender , neb , knap , jag , fastigium , ridge , nib
انعام (اسم)
bounty , gratuity , tip , award , prize , bonus , reward , premium , baksheesh , largess , service charge , pourboire
بخشش (اسم)
release , present , profusion , forgiveness , remission , remittal , bounty , tip , grant , grace , boon , pardon , gift , generosity , mercy , baksheesh , bakshish , benefaction , beneficence , bestowal , munificence , largess , pity
راس (اسم)
end , climax , pinnacle , top , head , tip , peak , leader , vertex , cap , fastigium
ضربت اهسته (اسم)
tip , tap
سرقلم (اسم)
tip
نک (اسم)
tip
پول چای (اسم)
tip
اطلاع منحرمانه (اسم)
tip
تیزی نوک چیزی (اسم)
tip
انعام دادن (فعل)
tip
محرمانه رساندن (فعل)
tip
یک ور شدن (فعل)
tip , heel , tilt
نوک گذاشتن (فعل)
point , tip
نوک دار کردن (فعل)
point , tip
کج کردن (فعل)
top , tip , incline , deflect , bend , strain , slant , list , crook , tilt , contort , inflect , recurve , distort , hook , incurve

معنی عبارات مرتبط با Tip به فارسی

بزن ودردو
گاری که می توان آن را برای تخلیه ی بار یک وری کرد، گاری کج شو، چر  خاکروبه خالی کنی
چلک، یکجوربازی باچوبهایی مانند الک ودولک
(صحافی - نقشه یا جدول یا تصویر به داخل) کتاب چسباندن
نمونه ی کوچکی از مشکلات بزرگتر و پنهان
نوک زبان، سرزبان، کاک
خبر محرمانه، هشدار نهان، خبر کشی، افشاگری، اخطار، اطلاع نهانی
(عامیانه) نقشه یا تصمیم خود را بروز دادن (معمولا ناخودآگاهانه)، دست خود را رو کردن
عصای سر فلزی
(روی ترازو) دارای وزن ... بودن
بالاترین درجه، اوج، بهترین، اعلی درجه
بلندشو
مشتوک (فیلتر سیگار)، فیلتر سیگار، سیگار فیلتردار
(بیس بال) گوی که چوگان با آن تماس کمی پیدا کرده است و کج می رود
q tip ...

معنی Tip در دیکشنری تخصصی

tip
[عمران و معماری] نوک - شیب دادن - منحرف کردن - تخلیه گاه باطله - خالی کردن
[برق و الکترونیک] نوک یکی از دو سیم متصل کننده مرکز تلفن به دستگاه تلفن ، نام آن را از سر فیش های مورد استفاده تلفن چیها در سیستم های قدیمی گرفته شده است. که از این فیشها برای برقرای ارتقاط استفاده می کردند . نوک معمولاً نسبت به رنگ مثبت است .
[زمین شناسی] نوک لغزش - دورترین و جلوترین نقطه مواد جابجا شده از قله یک زمینلغزش، نوک لغزش است.
[نساجی] راس - نوک - سر - نوک تیز
[ریاضیات] نوک، نوکی، مشعل، سو، نازل، تیز کردن، سرمته، نکته، رأس، سر، نوک، افشانک
[معدن] محل تخلیه (ترابری)
[برق و الکترونیک] فیش مادگی نوک فیش مادگی تک سوراخ کوچک برای اتصال فیش نری تک میله ای .
[کامپیوتر] ورودی نوار ؛ خروجی نوار Tape Input Tape Output
[سینما] صندلی تاشو (در سینما)
[پلیمر] نوک کند
[سینما] قسمت نوک چنگال
[ریاضیات] نوک تزریق کننده
[زمین شناسی] اسپیتز - مترادف کم کاربرد برای tip [paleont] (تیپ [دیرین شناسی]).
[پلیمر] دهانه خروجی پاشش

معنی کلمه Tip به انگلیسی

tip
• gratuity; nib, edge, point; advice; slope, slant
• give a gratuity; spill; cause to slant
• the tip of something is the extreme end of it.
• if you tip an object, you move it so that it is no longer horizontal or upright.
• if you tip something somewhere, you pour it there quickly and carelessly.
• a tip is a place where rubbish is dumped.
• if you give someone such as a waiter or a taxi driver a tip, you give them some money to thank them for their services.
• if you tip someone, you give them money as a tip.
• if someone is tipped for success or to do a particular job, people with knowledge of their area of activity say that they are likely to be successful or to get the job.
• a tip is also a useful piece of advice or information.
• see also tipped.
• if you say that something is the tip of the iceberg, you mean that it is only a very small part of a much larger problem.
• if you say that a word or name is on the tip of your tongue, you mean that you cannot remember it just at the moment, but you are sure you will remember it very soon.
• if you tip someone off, you give them information or a warning, often privately or secretly.
• if you tip something over or if it tips over, it falls over or turns over.
tip of the iceberg
• small revealed section of a larger hidden issue
tip off
• clue; warn, hint, give information
• a tip-off is a piece of information or a warning that you give to someone, often privately or secretly.
tip out
• (slang) to have sex with a person other than one's spouse
tip the scale
• throw something off balance
tip the wink
• give a hint, give a clue
tip top
• if you sa ...

Tip را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Omid
اطلاعات
Mahdi
اطلاع
امير ٥٩
ذهنيت
hassan
نشانگر فرصت بالقوه
مهدی
نکته
محمد خ1
نصیحت
محمد خ1
نصیحت
Fg
Advice
Erfan
نکته
sirvan
نکته
m
متصل شدن
Gh
Advice
.......?.......
نصیحت
💛💙💜💚❤
بیشترین کاربردش<<نکته>> ‌هست
@gif
Advice
ebi
سَرِه

فراز
Ghara mohamadi
a useful piece of information, especially about how to do something
H
یکی از معانی tip، دستمزد یا انعام می باشد
سید
فنون و نکات ریز
Smat
1. A piece of advice or information to help you how to do sth
2. An extra money that you give a waiter for serving you in a restuarant
3. The highest part of sth
tina
a tip is a piece of useful advice
رز
سرقلم
فیروزه
انعام یا پول اضافه
سبحان مرادی
Tip means a piece of useful advice
Nawid Shamsi
شخصیت کسی را به کنایه بیان کردن
ایما محسنی
فوت و فن !
رسول معین
انعام
امیررضا فرهید
دستمزد یا انعام
فاطمه مقصودی
A tip is a peice of useful advice
انعام
کانون زبان ایران
ترم:Reach 4
AMIR
a piece of practical advice
مرضیه امیدی
دستمزد.انعام توصیه نصیحت کوچک
Mahdi
راهکار
shiva_sisi‌
a tip is a piece of useful advice
shiva_sisi‌
نکتہ،نصیحتــ ـــ
Shiva
توصیه کردن
نوید شریفی
بر اساس Active 1 یعنی .پند و ان
helpful idea
saman
نکته،انعام
علیرضا طاهرخانی
یکی از معانی : سرازیر کردن
Tip the mixture into the frying pan
مخلوط را سراریز بکن در ماهی تابه
سعید ترابی
توصیه
smat
نکته - نقطه _ انعام - اطلاعات
ونوس
کج شدن. یه وری شدن
ریخانه
نوک ، سر
Pca
نکته ، انعام ، راهنمایی ، پند
reza
انعام دادن یا انعام ندادن=Tip or not to tip
tip=انعام،انعام دادن
یونس خوشبخت
نصیحت کوچیک
Alireza. Z
انعام و انعام دادن _نکته _رهنمود_تذکر
🎲
نوک-سر - توصیه
Navid momeni
نُک -سَرِ چیزی-لبه
نازيلا
'پيش بيني كردن 'هم معني ميده
هاتف صادقی
1- سر / نوک
2- نصیحت
3- انعام

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی tip
کلمه : tip
املای فارسی : تیپ
اشتباه تایپی : فهح
عکس tip : در گوگل

آیا معنی Tip مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )
شبکه مترجمین ایران