stake

/ˈsteɪk//steɪk/

معنی: شرط، سندان، گرو، میخ چوبی، ستون چوبی یا سنگی تزئینی، بچوب یا بمیخ بستن، قائم کردن، شهرت خود رابخطر انداختن، پول در قمار گذاشتن، شرط بندی کردن، محکم کردن
معانی دیگر: (چوب یا فلز نوک تیز که برای نگهداری گیاه یا مرزنمایی به زمین فرو می کنند) دیرک، تیر، تیرچه، میله، میخ چوبی (بزرگ)، (سابقا - با: the - چوبه ای که محکومان به زنده سوزی را به آن می بستند) چوبه ی مرگ، چوبه ی زنده سوزی، زنده سوزی، (قمار) پول وسط، پول شرطبندی شده، پول خوانده، (در سرمایه گذاری) سهم، مبلغ پرداخته نشده، مبلغ سرمایه گذاری شده توسط هریک از شرکا، (مرز یا حدود چیزی را) با دیرک کوبی مشخص کردن، مرزنمایی کردن، (معمولا با: out) ادعا یا حق مالکیت ایجاد کردن، مورد ادعای مالکیت قرار دادن، (گیاه و غیره را) با دیرک نگهداشتن، (زیر چیزی) چوب گذاشتن، واداشتن، (پول یا شهرت و غیره) به مخاطره انداختن، قمار کردن، (معمولا جمع - به ویژه اسبدوانی) جایزه ی برنده، (عامیانه) رجوع شود به: grubstake، (افسار اسب و غیره) به تیرچه یا میخ طویله بستن، می چوبی، شرطبندی مسابقه با پول روی میزدر قمار، بچوب یا بمی بستن

بررسی کلمه

اسم ( noun )
عبارات: pull up stakes
(1) تعریف: a sharpened or pointed post designed to be driven into the ground, as for a marker or support, or part of a fence.
مترادف: peg, picket, pile, post

(2) تعریف: formerly, a large post to which someone sentenced to death by burning was bound.

(3) تعریف: the punishment of being executed by burning.

- She was sentenced to the stake for witchcraft.
[ترجمه El] او به جرم جادوگری محکوم شد
|
[ترجمه ترگمان] او به جرم جادوگری محکوم شد
[ترجمه گوگل] او به جرم جادو محکوم شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: stakes, staking, staked
عبارات: stake out
(1) تعریف: to designate as a claim, boundary, or property, using or as if using stakes (often fol. by off or out).
مترادف: circumscribe, delimit, demarcate, mark off, picket
مشابه: bound, define, enclose, fence, girdle

(2) تعریف: to give support to by tying to, or leaning against, a stake.
مترادف: brace, prop, stay, support
مشابه: lash, moor, secure, tether, tie

- He staked the bean plant.
[ترجمه ترگمان] او گیاه لوبیا را به بازی گذاشت
[ترجمه گوگل] او گیاه لوبیا را تنظیم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to attach or tie to, or secure with, a stake.
مترادف: peg, tether
مشابه: hitch, lash, moor, post, tie

- We staked the goat in the front yard.
[ترجمه ترگمان] بز را در حیاط جلو گذاشتیم
[ترجمه گوگل] ما بز را در حیاط جلویی گذاشتیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
عبارات: at stake
(1) تعریف: one's economic or emotional share or interest in something.
مترادف: interest, investment, portion, share, stock
مشابه: venture

(2) تعریف: (often pl.) that which is given to the winner of a competition; purse.
مترادف: jackpot, pot, prize, purse

(3) تعریف: (often pl.) anything valuable that can be won or lost.
مترادف: payoff, reward

- The stakes in this election are very high.
[ترجمه ترگمان] مخاطرات در این انتخابات بسیار بالا است
[ترجمه گوگل] سهم در این انتخابات بسیار زیاد است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a bet, as in a card game or horse race.
مترادف: bet, wager
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: stakes, staking, staked
(1) تعریف: to take the chance of losing; risk.
مترادف: hazard, pawn, risk, venture, wager
مشابه: bet, chance, lay, speculate

- I staked all my money on that horse.
[ترجمه ترگمان] تمام پولم را روی آن اسب گذاشتم
[ترجمه گوگل] من تمام پولم را روی آن اسب گذاشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to give money or supplies to (someone) for some specific purpose; finance; grubstake.
مترادف: back, bankroll, finance, subsidize, underwrite
مشابه: capitalize, grubstake, sponsor, support

جمله های نمونه

1. stake out
(توسط پلیس و غیره - محل یا شخص را) تحت نظر قرار دادن،پاییدن

2. stake up (or in)
(با نرده یا چوب های فرو شده در زمین) مرزنمایی کردن،محصور کردن

3. his stake in the business was less than ten percent
سرمایه ی او در آن کاسبی کمتر از ده درصد (کل سرمایه) بود.

4. the stake was the ultimate punishment for heretics
زنده سوزی تنبیه نهایی مرتدها بود.

5. to stake newly planted trees
درختان تازه کاشته را با تیرچه واداشتن

6. at stake
در مخاطره یا شرط بندی

7. he drove the stake far into the ground
دستک چوبی را به فاصله ی زیاد به درون زمین فرو کرد.

8. she sold her stake in that shop
سهم خودش در آن مغازه را فروخت.

9. to have a stake in a company
در سرمایه گذاری یک شرکت سهیم بودن

10. i am ready to stake my life on it
حاضرم جانم را سر آن شرط بندی کنم.

11. to burn at the stake
به ستون (یا تیر) چوبی بستن و سوزاندن

12. the country's future is at stake
آینده ی کشور در مخاطره است.

13. to be burned at the stake
بسته شدن به چوبه ی مرگ و زنده زنده سوزانده شدن

14. His stake has been held in escrow since the start of the year.
[ترجمه ترگمان]سهم او از آغاز سال در سپرده بوده است
[ترجمه گوگل]سهم او از آغاز سال در سپرده گذاری شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. He holds a 51% stake in the firm.
[ترجمه ترگمان]او ۵۱ درصد سهام شرکت را در دست دارد
[ترجمه گوگل]او دارای 51 درصد سهام شرکت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. Heretics were burned at the stake.
[ترجمه ترگمان] Heretics توی چوب سوخته بودن
[ترجمه گوگل]کلیساها در سهام سوزانده شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. There's more at stake here than you can possibly imagine.
[ترجمه ترگمان]بیشتر از اون چیزی که می تونی تصور کنی وجود داره
[ترجمه گوگل]در اینجا بیشتر در معرض خطر قرار می گیرد تا احتمالا تصور کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. I'd stake my all on it.
[ترجمه ترگمان]من همه چیزم را روی آن می گذارم
[ترجمه گوگل]من همه چیز را بر این مسئله قرار داده ام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. That's him over there-I'd stake my life on it .
[ترجمه ترگمان]اونجا خودشه - من جون خودم رو روش گذاشتم -
[ترجمه گوگل]این او آنجاست - من زندگی خود را بر آن میگذارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. We went to the show early to stake out a good spot.
[ترجمه Msms] برای اینکه یه گوشه دنج و بهتر گیرمون مون بیاد، زودتر برای دیدن نمایش رفتیم
|
[ترجمه ترگمان]ما به برنامه اولیه رفتیم که یه جای خوب رو به هم بزنیم
[ترجمه گوگل]ما به زودی به نمایش گذاشتیم تا از نقطه نظر خوبی برخوردار باشیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

شرط (اسم)
qualification, article, agreement, vow, term, condition, bet, if, clause, provision, stake, reservation, limitation, modality, proviso

سندان (اسم)
anvil, incus, anvil bone, stake

گرو (اسم)
surety, gage, gauge, security, deposit, stake, pledge, pawn, mortgage, encumbrance, hostage

میخ چوبی (اسم)
stake, peg, spile, picket

ستون چوبی یا سنگی تزئینی (اسم)
stake

بچوب یا بمیخ بستن (فعل)
stake

قائم کردن (فعل)
stake

شهرت خود رابخطر انداختن (فعل)
stake

پول در قمار گذاشتن (فعل)
stake

شرط بندی کردن (فعل)
stake, gamble

محکم کردن (فعل)
firm, fix, consolidate, reinforce, strengthen, stake, clinch, fasten, fixate, tighten, girth, chock, solidify, rivet

تخصصی

[عمران و معماری] میخ چوبی - میله چوبی
[ریاضیات] محکم کردن، قائم کردن
[] میخ برف
[آمار] داو

به انگلیسی

• post that is sharpened at one end for driving into the ground; post to which a person who is sentenced to death by burning is tied; execution by burning; wager, bet; investment, share
risk, gamble; finance, underwrite; mark off a boundary using stakes; tie to a stake
if something is at stake, it is being risked and might be lost or damaged.
the stakes involved in a risky action or a contest are the things that can be gained or lost.
if you stake something such as your money or your reputation on the result of something, you risk your money or reputation on it.
if you have a stake in something, its success matters to you, for example because you own part of it.
you can use stakes to refer to something that is considered as a contest.
a stake is a pointed wooden post.
if you stake a claim, you say that you have a right to something.

پیشنهاد کاربران

ااستاد ما توی درس سنجش و اموزش از stake زیاد استفاده میکرد.
توی پرانتز روبروش هم مینوشت : ( or impact )
میخ طویله
مشاجره، برخورد، رویارویی، درگیری، تصادم
سهم از کار یا پروژه
سهم از طرح معادل Working Interest
سهم از کار خطر دار
with modifier stakes A situation involving competition in a specified area
به همرا یک کلمه تعدیل کننده اشاره به یک موقعیت رقابتی در محدوده خاص ، دارد
ماننده
‘we will keep you one step ahead in the fashion stakes’
ما شما را در رقابت مدل، یک قدم جلوتر نگه می داریم.

https://en. oxforddictionaries. com/definition/stake#h46916877790540[منبع ]
Have a stake in sth
مشارکت و علاقمندی در چیزی
دستی بر چیزی داستن

تحکیم بخشیدن
خطر
علاقه مندی در چیزی
سرمایه گذاری کردن
پشتیبانی مالی کردن
سهام
حمایت
مخاطره
در شرکت ها و غیره ) سهم ( سهام )
نفع
have a stake at something ذینفع بودن در چیزی
تکیه کردن
تیر , میله ( نوک تیز ) ؛ با چوب بستن ( گیاه ) ؛ مشارکت , سهم ؛ خطر ؛ شرط بندی کردن

– The stakes can be used for supporting a plant or forming part of a fence
– He staked the bean plant
– We staked the goat in the front yard
– He holds a 40% stake of the company
– He has no financial stake in the company
– The country's future is at stake
– I staked all my money on that horse
The stakes یعنی جایزه یک مسابقه
به اون سکه های پلاستیکی شرط بندی توی کازینو میگن که شما قبل از بازی باید اون هارو خریداری کنید.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما