sort out

/sɔrt aʊt//sɔːt aʊt/

معنی: سردرآوردن از

جمله های نمونه

1. We need to call in an electrician to sort out the wiring.
[ترجمه گوگل]باید با یک برقکار تماس بگیریم تا سیم کشی را مرتب کند
[ترجمه ترگمان]باید به یه برق کار زنگ بزنیم تا سیم کشی رو جور کنه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. Sort out things you want to keep and throw everything else away.
[ترجمه Kh] چیزهایی که میخوایید نگه دارید را مرتب کنید و بقیه ی چیز ها را دور بریزید
|
[ترجمه گوگل]چیزهایی را که می خواهید نگه دارید مرتب کنید و بقیه چیزها را دور بریزید
[ترجمه ترگمان]یه چیزایی رو که دوست داری حفظ کنی و همه چیز رو پرت کنی کنار
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Sort out all your bills, receipts, invoices and expenses as quickly as possible and keep detailed accounts.
[ترجمه گوگل]تمام صورتحساب ها، رسیدها، فاکتورها و هزینه های خود را در اسرع وقت مرتب کنید و حساب های دقیق را نگه دارید
[ترجمه ترگمان]همه قبض ها، رسیده ای، فاکتورها و هزینه ها را به سرعت ممکن مرتب کنید و حساب دقیقی داشته باشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. If you can sort out the drink for the party, I'll take care of the food.
[ترجمه مهدی] اگر بتوانی ترتیب نوشیدنی هارا بدهی من هم حواسم به غذا هست
|
[ترجمه مرضیه اذریان] تو اگه بتونی نوشیدنی مهمونی رو جور کنی ، تهیه غذا با من
|
[ترجمه Ali Moarebi] اگه برا مهمونی مشروب ردیف کنی غذا با من
|
[ترجمه گوگل]اگر می توانید نوشیدنی را برای مهمانی مرتب کنید، من مراقب غذا هستم
[ترجمه ترگمان]اگر می توانید نوشیدنی را برای مهمانی آماده کنید، من از غذا مراقبت می کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. We must sort out the good apples from the bad ones.
[ترجمه Melissa] ما باید سیب های خوب را از سیب های بد جدا و دسته بندی کنیم
|
[ترجمه گوگل]ما باید سیب های خوب را از سیب های بد جدا کنیم
[ترجمه ترگمان]باید سیب های خوب را از آدم های بد پاک کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. The police were called to sort out a domestic.
[ترجمه گوگل]پلیس برای جور کردن یک خانواده فراخوانده شد
[ترجمه ترگمان]پلیس را احضار کرده بودند تا خانه را ترک کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. We brought in a management consultant to sort out the mess.
[ترجمه گوگل]ما یک مشاور مدیریت آوردیم تا مشکل را حل کند
[ترجمه ترگمان]ما یک مشاور مدیریتی را آوردیم تا اوضاع را مرتب کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. It took ages to sort out the documentation needed to get into the country - what a business!
[ترجمه گوگل]زمان زیادی طول کشید تا اسناد مورد نیاز برای ورود به کشور را مرتب کنیم - چه کاری!
[ترجمه ترگمان]سال ها طول کشید تا اسناد مورد نیاز برای وارد کردن به کشور را مشخص کنند - چه کاری!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Our accountant finally managed to sort out the muddle.
[ترجمه مهدی] نهایتا حسابدار ما توانست از ادغام سر درآورد
|
[ترجمه گوگل]حسابدار ما بالاخره موفق شد این درهم و برهم را حل کند
[ترجمه ترگمان]بالاخره حسابدار ما موفق شد که گیج و سردرگم شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Sort out any clothes you want to throw away and give them to me.
[ترجمه samane] هر کدوم از لباسا رو ک میخای بندازی دور، به من بده.
|
[ترجمه گوگل]هر لباسی را که می خواهید دور بریزید مرتب کنید و به من بدهید
[ترجمه ترگمان]لباسی را که دوست داری دور بیندازی و آن ها را به من بدهی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. I need a professional to sort out my finances.
[ترجمه گوگل]من به یک متخصص نیاز دارم تا امور مالی من را تنظیم کند
[ترجمه ترگمان]من به یک متخصص نیاز دارم که امور مالی خود را مرتب کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. We urged them to sort out the problem sooner rather than later.
[ترجمه گوگل]ما از آنها خواستیم که مشکل را زودتر حل کنند
[ترجمه ترگمان]ما آن ها را تشویق کردیم که زودتر مساله را حل کنند و نه دیرتر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. There are one or two things to sort out before I leave.
[ترجمه samane] قبل از رفتن یکی دو تا چیزه ک باید بهشون رسیدگی کنم
|
[ترجمه گوگل]قبل از رفتن من باید یکی دو چیز را حل کنم
[ترجمه ترگمان]قبل از رفتن، دو یا دو چیز هست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. I'm leaving the solicitors to sort out the paperwork.
[ترجمه گوگل]من وکیل‌ها را می‌سپارم تا کارهای اداری را مرتب کنند
[ترجمه ترگمان]من دارم از شرکت حقوقی بیرون می روم تا کاره ای اداری را انجام دهم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. She needed time and space to sort out her life.
[ترجمه رحمان ناصری] اون به فضا و زمان احتیاج داشت تا بتونه زندگیش و جمع و جور کنه ( به خودش بیاد/سر و سامون بده )
|
[ترجمه گوگل]او به زمان و مکان نیاز داشت تا زندگی خود را مرتب کند
[ترجمه ترگمان]او به زمان و فضا نیاز داشت تا زندگی او را تکمیل کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

سردرآوردن از (فعل)
understand, start up, crop up, orientate, sort out

انگلیسی به انگلیسی

• classify, categorize
if you have a sort-out, you tidy something such as a room or house by putting everything in the right place and throwing away unwanted items; an informal word.

پیشنهاد کاربران

مثال؛
I need to sort out my priorities and focus on what’s important.
In a discussion about a messy room, a person might say, “I’ll take some time to sort out my belongings and declutter. ”
A project manager might say, “Let’s have a meeting to sort out the details and assign tasks. ”
سامان دادن؛
تفکیک کردن
sort out fact from fiction
to sort things out به معنی مرتب کردن و حل کردن مشکلات است. به عنوان مثال:
We need to sort things out and settle in a bit between us, before we embark on a new challenge in our life
در خود آبادیس هم sort out را "سر درآوردن" ترجمه کرده. ولی غلطه.
- ترتیب . . . را دادن، یا یه راهی پیدا کردن برای. . .
- مرتب کردن یا نظم و ترتیب دادن به . . .
- از بقیه جدا کردن

...
[مشاهده متن کامل]

خیلی سخت نگیرید در همین سه مورد همه مفاهیم گنجانده شده. حالا یکی میاد میگه نه آقا "رسیدگی کردن" هم معنی میده. بله، ولی یادگیری زبان انگلیسی به صورتی نیست که دقیقا تطابق داشته باشه با فارسی و بیشتر باید مفهوم را متوجه بشید تو مثال ها.
"برطرف کردن مشکل/درستش میکنم/حسابش را میرسم/خود به خود حل شدن" آخه اینا را میاید میگد تا دقیقا با فارسی تطابق بدید. فقط دارید کار خودتون را سخت میکنید و بقیه را هم دچار اشتباه میکنید. چی بگم آخه!
پس بیاید"Watch your mouth" را هم ترجمه کنید "مراقب دهنت باش"،
مراقب دهنش باشه که چی؟ عفونت نگیریه، بو نده، زیبایش از بین نره. این مسیری که میرید اشتباهه.
Watch your mouth یعنی: "مراقب باش چی داری میگی/حرف دهنتو را بفهم"

معنای دوستمون
✅راست و ریس/حل و فصل کردن - انجام دادن یا شدن
. E. g
?Hi Jeannie. How's it going
Oh, hello Dan. Pretty well, thanks. Have you managed to get the money to the course yet?
Yes, that's all sorted out now, thanks. It took long enough, though
تحلیل کامل Sorted و Sort out
• مثال
۱. Sort someone out تنبیه کلامی یا فیریکی کردن یک نفر ( v ) ( غیر رسمی )
•if he can't pay you, I'll sort him out : اگه نتونه بهت پول بده، آدمش/درستش/ادب و تنبیه اش میکنم
...
[مشاهده متن کامل]

•If he's been bothering her, I'll sort him out : اگر او را اذیت کرده است، درستش خواهم کرد ( حسابش رو می رسم )
۲. Sort out درست و یا تعمیر کردن - راست و ریس/حل و فصل کردن - انجام دادن - فائق آمدن، سر و سامان دادن به یک مشکل یا حل کردن مشکل فردی که دچار مشکل شده ( برای منشی ها، کارمندبانک، کافی نتی و کلا پشت میز نشینی که سوال ارباب رجوع رو حل میکنند بکار میره این معنی آخر ) ( v )
•I'll sort out your hotel reservation : من پیش گرفت/رزرو هتل تون رو انجام میدم ( درست، مرتب و راست و ریس میکنم )
•Tony will sort out your computer : تونی کامپیوترت رو درست خواهد کرد
• If you're not careful son, someone's going to come and sort you out : پسرم، اگر مراقب نباشی، ( یک روزی ) یه نفری میاد و درستت میکنه ( تهدیدآمیز could be a serious threat ) /مثل اینکه میگن اگه درست نشی طبیعت درستت میکنه و راه صحیح زیستن رو بهت میفهمونه
۳. سر و کله زدن - درباره چیزی بودن - سر و کار داشتن - مربوط بودن - شاید حتی بشه گفت کمک کردن ( v )
•Most of my �job �involves� sorting �out �customers� who have� queries : بیشتر کار من شامل کمک کردن به ( رفع سوال و مشکل ) مشتریانی است که سؤالاتی دارند. ( بیشتر کار من مربوط به سر و کله زدن با مشتریانی است که سوالاتی دارند )
۴. رفع کردن ( همون درست و برطرف کردنه دیگه ) ( v )
•We've sorted out the computer system's initial problems : ما مشکلات اولیه سیستم رایانه را حل/برطرف/رفع کرده ایم.
۵. تعیین کردن ( v )
•[ question word ] It'll be difficult to sort out how much each person owes : [� کلمه سؤالی که در اینجا how هست�]�تعیین� میزان بدهی هر�فرد� دشوار خواهد بود.
۶. Sort out اینم میشه [تقسیم کردن - الک کردن - غربال کردن - جدا گردن - طبقه بندی کردن ( بر اساس نوع و گروه و تیپ ) ] ( v )
she sorted out the clothes, some to be kept, some to be• thrown away : او لباس ها را جدا/غربال/طبقه بندی/تقسیم کرد، برخی را نگه داشت، برخی را دور انداخت
•Sort out any clothes you want to throw away and give them to me : هر لباسی را که می خواهید دور بیندازید جدا کنید و به من بدهید.
۷. Sort out [یافتن جواب و راه حل - حل و فصل کردن - سر در آوردن] ( v )
•the teacher helps the children to sort out their problems : معلم به کودکان کمک می کند تا مشکلات خود را حل کنند ( یا از مسائل سر دربیارن و مشکلات و راه حل آنها را پیدا کنند )
۸. Sorted یک صفت غیررسمی است. با معنی [ سازماندهی شده - مرتب شده - به طور رضایت بخشانه ای برخورد شده] ( adj )
'And your social commitments?' 'They’re well sorted' : و تعهدات اجتماعی شما؟ آنها به خوبی مرتب شده اند
۹. Sorted ( درباره یک فرد ) یعنی با اعتماد به نفس، مرتب و از نظر عاطفی متعادل. ( کار درست ) ( adj )
after a while, you realize they're not as sorted as they seem�
بعد از مدتی متوجه می شید که آنطور که به نظر می رسند مرتب/متعادل/کار درست نیستند�
A pretty sorted kind of bloke : یک نوع آدم کاملاً مرتب
۱۰. Get sorted something یعنی مرتب کردن چیزی ( v )
he's working on that old car he's been trying to get sorted : او در حال کار بر روی آن ماشین قدیمی است که سعی می کرد مرتب کند

اگر بینش هایفن باشه فرق می کنه
sort out= phrasal verb = to organize things
sort - out= noun=informal an occasion when you tidy a room, desk etc and get rid of the things you do not need
I'll sort him out.
حسابش رو می رسم.
جمع و جور کردن
● راست و ریست کردن
● سوا کردن
● حل و فصل کردن
تکلیف چیزی یا کسی رو روشن کردن
deal with مترادف
سروکار داشتن/ حل وفصل کردن/ رسیدگی کردن/ کنار اومدن با /
مرتب کردن و ترو تمیز کردن.
نظم دادن
برنامه ریزی کردن
رسیدگی کردن
به ترتیب قرار دادن چیزی
کسی را تنبیه کردن
مجازات کردن
ادب کردن
به مشکلات فیصله دادن
دسته بندی
۱. سامان دادن، مرتب کردن، منظم کردن
۲. جدا کردن، سوا کردن
۳. ( esp BrE ) رسیدگی کردن، حل کردن، رفع و رجوع کردن
۴. ( esp BrE ) ترتیب . . . را دادن، مقدمات . . . را فراهم کردن، برنامه ریزی کردن، کاراشو کردن
...
[مشاهده متن کامل]

۵. ( BrE ) خودش درست/حل می شه ( بدون این که لازم باشه شما کاری بکنی ) sort itself out
۶. ( BrE, inf ) به حساب . . . رسیدن، به خدمت . . . رسیدن
۷. ترتیب دادن، فراهم کردن، ردیف کردن ( مثلن sort out the tickets )

Solve or resolve a problem
سر درآوردن
جور کردن، هماهنگ کردن زمان قرار
حل کردن ( مشکل )
رسیدگی کردن ( مشکلات )
مدیریت کردن ( بحران )
1. جدا کردن
Sort out the ripe pears from the rest.
گلابی های رسیده را از بقیه جدا کن.
۲. ( مشکل و . . . ) حل کردن
We've have sorted the problem out.
ما مشکل را حل کرده ایم
۳. مرتب کردن
I spent the afternoon sorting out my room.
بعد از ظهر را به مرتب کردن اتاقم گذراندم.
۴. آماده کردن
She is in her room sorting herself out for the trip.
او در اتاقش هست و برای سفر خودش را آماده می کند.
۵. مهیا کردن
I'm sure we can sort you out with some dry clothes.
من مطمئن ام ما می توانیم برای شما مقداری لباس خشک مهیا کنیم.
۶. به حساب کسی رسیدن
If he bothers you again, I’ll sort him out
اگر دوباره مزاحمت بشود، به حسابش می رسم.
۷. سر و سامان دادن
It took her months to sort herself out after the divorce.
ماه ها طول کشید تا پس از طلاق به ( حال و روز ) خودش سر و سامان بدهد.
۸. برنامه ریزی کردن ، رسیدگی کردن
The police were called to sort out a domestic.
به پلیس زنگ زده شده بود تا به یک ( مسئله ) خانوادگی رسیدگی کند.
۹. Sort itself out
خود به خود حل شدن
Our financial problems should sort themselves out in a week or two.
مشکلات مالی ما ظرف یک یا دو هفته خود به خود حل خواهد شد.
تعیین کردن، معلوم کردن، مشخص کردن
سامان بخشی
دسته بندی کردن

مرتب کردن
رفع و رجوع کردن، مرتب کردن. حل و فصل کردن

Sort out:
چیزی رو از چیزی جدا کردن ( منظور به صورت یه گروه از بقیه جدا کردن )
Collins:👇👇👇
If you�sort out�a group of things, you separate them into different classes, groups, or places, for example so that you can do different things with them.
...
[مشاهده متن کامل]

Eg: to sort out good apples from bad ones
سیب های خوب رو از بد جدا کردن
Eg: Sort out the books you want and put them on the table.
کتابایی که میخوای رو از بقیه کتاب ها جدا کن و بذار روی میز.

رسیدگی کردن، حل کردن
ترتیب کسی یا چیزی را دادن
1 - درست کردن کاری یا چیزی، برطرف کردن مشکل، ردیف کردن کاری یا چیزی، روبراه کردن، حل کردن ( راهی برای آن پیدا کردن )
Do you think you could sort out the problem with the pump
فکر میکنی بتوتی مشکل پمپ را برطرف کنی؟
That issue sorted out/sorted
اون موضوع ردیف شد/درست شد/حل شد
2 - برنامه ریزی کردن، ترتیب دادن و مشخص کردن مراحل یک برنامه ( پلن )
I am trying to sort out my holiday
3 - مرتب کردن ( نظم و ترتیب دادن ) ، دسته بند کردن
My room is terrible mess. I need to sort it
out
4 - مهیا کردن، ردیف کردن چیزی برای کسی
I can sort you out somewhere to stay

i curious know why you sort me
کنجکاوم بدونم چرا دنبالم میگردی ( سر از کارم در بیاری )

Resolve, clarify, clear up, organize, tidy up
از بقیه چیز ها جدا کردن - دسته بندی کردن
رسیدگی کردن، حل و فصل کردن
مشکلی رو حل کردن
work out
to study a problem and figure it out
to resolve some confusion or conflict
to sort sth
to arrange according to class, kind, size or category
سر و سامان دادن
هماهنگ کردن
رو به راه کردن
راست و ریست کردن
تفکیک کردن - مرتب کردن
مدیریت کردن
دسته بندی کردن
مرتب کردن، رسیدگی
organize
حل کردن مشکلات و مرتب کردن انها و نظم داد
جفت و جور کردن
هر چیزی را در جای خود نهادن
یه قضیه یا مشکلی رو حل کردن یا برطرف کردن
Solve a problem
ترتیب دادن، هر چیزی را در جایش گذاشتن
خواب عمیق و آسوده
حساب کتاب کردن , مرتب کردن
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٥٦)

بپرس