برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1682 100 1
شبکه مترجمین ایران

substantial

/səbˈstænt͡ʃl̩/ /səbˈstænʃl̩/

معنی: محکم، با وقار، مهم، ذاتی، اساسی، جسمی، قابل توجه
معانی دیگر: وابسته به یا دارای ماده، مادی، واقعی، غیر تخیلی، موجود، حقیقی، سخت، استوار، مستدل، قانع کننده، عظیم، جادار، بزرگ، کلان، فراوان، وافر، مفصل، ثروتمند، متمکن، پولدار، مالدار، اصولی، بنیادی، پرارزش، ارزشمند، پر اهمیت، (معمولا جمع) هر چیز مادی، ماده، جسم

بررسی کلمه substantial

صفت ( adjective )
(1) تعریف: having physical substance; solid; concrete.
مترادف: concrete, physical
متضاد: ethereal, insubstantial, unsubstantial
مشابه: firm, material, solid

- Unlike an idea, a rock is a substantial object.
[ترجمه ترگمان] بر خلاف یک ایده، سنگ یک جسم قابل‌توجه است
[ترجمه گوگل] بر خلاف یک ایده، سنگ یک جسم قابل توجه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: actual; real.
مترادف: actual, concrete, real, solid, substantive
متضاد: insubstantial
مشابه: authentic, corporeal, genuine, material, palpable, tangible, veritable

- While the theory makes sense, there is no substantial evidence to prove that the suspect was there.
[ترجمه ترگمان] در حالی که این تئوری منطقی به نظر می‌رسد، هیچ مدرک معتبری برای اثبات وجود این مظنون وجود ندارد
[ترجمه گوگل] در حالی که نظریه منطقی است، شواهد قابل توجهی برای اثبات این که مظنون وجود دارد وجود ندارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: possessing wealth or influence.
مترادف: affluent, influential, powerful, pro ...

واژه substantial در جمله های نمونه

1. substantial dinner
شام فراوان

2. substantial life
زندگی مادی

3. substantial realities
واقعیات مادی

4. a substantial agreement
توافق اصولی

5. a substantial argument
یک بحث مستدل

6. a substantial farmer
یک کشاورز متمکن

7. a substantial gain
سود کلان

8. a substantial house
یک خانه‌ی محکم

9. a substantial lie
دروغ بزرگ

10. s substantial evidence
مدرک محکم

11. s substantial victory
پیروزی عظیم

12. the substantial world
جهان واقعی

13. a mere dream neither substantial nor practical
فقط یک خواب نه حقیقی و نه عملی

14. The house is substantial enough to last a hundred years.
[ترجمه ترگمان]این خانه به اندازه یک صد سال دوام دارد
[ترجمه ...

مترادف substantial

محکم (صفت)
stable , firm , solid , dense , compact , compressed , adamantine , tough , strict , sturdy , strong , tight , tenacious , steel , secure , stout , frozen , substantial , buff , steady , well-set , meaty , pukka , pucka , two-handed
با وقار (صفت)
adult , dignified , courtly , stately , ladylike , grand , superb , substantial
مهم (صفت)
serious , main , principal , great , important , significant , earnest , all-important , fateful , substantial , grave , weighty , consequential , considerable , momentous , earthshaking , epochal , newsworthy , overriding , significative
ذاتی (صفت)
indigenous , essential , organic , inherent , autochthonous , intrinsic , innate , natural , substantial , inward , inborn , congenital , connate , inbred
اساسی (صفت)
basic , material , net , ground , essential , organic , pivotal , basal , fundamental , substantial , vital , basilar , cardinal , earthshaking , meaty , primordial
جسمی (صفت)
material , carnal , substantial , corporal , somatic , corporeal
قابل توجه (صفت)
significant , striking , noteworthy , substantial , considerable , remarkable , notable , noticeable

معنی substantial در دیکشنری تخصصی

substantial
[حقوق] مادی، قابل توجه، معتنابه، مهم، معتبر، با ارزش، موجود
[ریاضیات] واقعی، اساسی، مهم
[حقوق] خسارت قابل ملاحظه، خسارت عمومی (حقوق انگلیس)
[حقوق] ادله کافی (برای اخذ تصمیم)
[حقوق] اجرای قسمت عمده و اساسی تعهد

معنی کلمه substantial به انگلیسی

substantial
• having substance; firm, solid; real; wealthy, influential, important; considerable, sizeable, ample
• substantial means very large in amount or degree.
• a substantial building is large and strongly built.
substantial alteration
• major change, drastic change
substantial beginning
• considerable start
substantial majority
• known predominance, significant majority
substantial meal
• nutritious meal, large meal
substantial right
• actual right, concrete right, actual right

substantial را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مهرداد ملکی
جون دار
مهدی خانی
چشمگیر
فیض
بسزا مثلا تأثیر بسزا داشتن substantial impact
sh. m
وابستگی مادی داشتن
سودا
مهم و تاثیرگذار
یگانه
کلان
امین جهانگرد
1- large in amount or number
substantial salary,a substantial breakfast
قابل توجه،اساسی
2-large and strongly made
a substantial peice of furniture, a substantial mansion
محکم، مستحکم
م. مهدی معتمدتبار
ماهوی، اساسی
من :-)
قابل ملاحظه
Braveheart
بزرگ و قوی
علیرضا
جوهری
فرهادی
firmly constructed : STURDY
a substantial house

محکم، مستحکم، ستبر، تنومند
https://www.merriam-webster.com/
رضا کیایی
مهم
محکم
Sunflower
real and tangible rather than imaginary
real
true
actual
existing
Farhood
قابل توجه

The firm buys in bulk and negotiates
substantial discounts
اون شرکت عمده خرید می‌کنه و چونه میزنه واسه تخفیف‌های قابل توجه

Warren Buffett: We are seeing substantial inflation and are raising prices
موسی
substantial(adj) =مهم،قابل‌توجه، اساسی،دندان‌گیر، قابل ملاحظه، فاحش، ذاتی،جسمی،کلان،محکم،چشمگیر،کلی

definition =از نظر اندازه ، ارزش یا اهمیت بزرگ/مربوط به موارد اصلی یا مهم

substantial changes/differences/improvements = تغییرات اساسی/ اختلافات اساسی / پیشرفت های اساسی
a substantial increase/reduction = افزایش یا کاهش قابل توجه

examples:
1- The discovery of a vaccine for smallpox was a substantial medical achievement.
کشف واکسن آبله یک موفقیت قابل توجه پزشکی بود.
2-The findings show a substantial difference between the opinions of men and women.
یافته ها تفاوت اساسی بین نظرات زن و مرد را نشان می دهد.
3-She inherited a substantial fortune from her grandmother.
او ثروت قابل توجهی از مادربزرگش به ارث برد.
4-The first draft of his novel needed a substantial amount of rewriting.
پیش نویس اول رمان وی به مقدار قابل توجهی بازنویسی نیاز داشت.
5-The committee was in substantial agreement (= agreed about most of the things discussed).
کمیته موافقت کلی داشت (= در مورد بسیاری از موارد مورد بحث توافق داشت).
6-He took a substantial amount of money.
او مقدار قابل توجهی پول گرفت.
7-They do a substantial portion of their business by phone.
آنها بخش قابل توجهی از تجارت خود را از طریق تلفن انجام می دهند.
8-portion of sth Banks make a substantial amount of money investing your money.
بخشی از بانکها سرمایه قابل توجهی را برای سرمایه گذاری از پول شما به دست می آورند.
9- We've made substantial changes in how we go about doing our business.
ما در نحوه انجام کار خود تغییرات اساسی ایجاد کرده ایم.
10-rise in sth The company posted a substantial increase in profits during the year to �3.5m.
نفع این شرکت با افزایش قابل توجه سود در طول سال به 3.5 میلیون پوند رسیده است.
11-Unions and bosses reached substantial agreement.
اتحادیه ها و روسا به توافق کلی رسیدند.
12-Repeating this process with a sample group permits the efficient collection of a substantial data set concerning underlying preferences.
تکرار این فرآیند با یک گروه نمونه ، امکان جمع آوری کارآمد یک مجموعه داده قابل توجه در مورد تنظیمات اصلی را فراهم می کند.
13-At 25 minutes' duration and requiring 25 players, it is one of the most substantial works ever to come out of the project
با مدت زمان 25 دقیقه و نیاز به 25 بازیکن ، این یکی از مهمترین کارهایی است که از طرح صورت پذیرفته است.
14-The baths frequently contained substantial quantities of particulate and organic matter from the landing.
استخر سرپوشیده اغلب حاوی مقادیر قابل توجهی از مواد ذرات ریز و ارگانیک ناشی از فروریختن بود.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی substantial

کلمه : substantial
املای فارسی : سوبستنتیل
اشتباه تایپی : سعذسفشدفهشم
عکس substantial : در گوگل

آیا معنی substantial مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )