برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1405 100 1

stuffy

/ˈstəfi/ /ˈstʌfi/

معنی: اوقات تلخ، خفه، بد اخم، محافظه کار، دلتنگ کننده، لجوج
معانی دیگر: (اتاق یا هوا و غیره) خفه، دم کرده، (بینی یا سینوس ها) گرفته، بسته، ملامت انگیز، خسته کننده، کسل کننده، بی روح، قدیمی مسلک، کهنه پرست، از خود راضی، متظاهر، اوقات تل، مغرور

بررسی کلمه stuffy

صفت ( adjective )
حالات: stuffier, stuffiest
مشتقات: stuffily (adv.), stuffiness (n.)
(1) تعریف: having insufficient or stale air, as a room.
مترادف: airless
متضاد: airy
مشابه: close, muggy, musty, oppressive, stagnant, stale, stifling, suffocating

(2) تعریف: having plugged nasal passages.
مشابه: congested

(3) تعریف: dull, pretentious, or excessively formal or conservative.
متضاد: laid-back
مشابه: dull, fusty, insipid, musty, pompous, pretentious, prim, staid, stiff, stodgy

- a stuffy party
[ترجمه ترگمان] یک مهمانی خفه
[ترجمه گوگل] یک حزب تند و زننده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a stuffy person
[ترجمه ترگمان] یک شخص خفه
[ترجمه گوگل] یک فرد پرتحرک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه stuffy در جمله های نمونه

1. a stuffy newspaper
روزنامه‌ی خشک و کسل کننده

2. the stuffy air of that dungeon
هوای خفه آن دخمه

3. the room was stuffy and soon the windows started sweating
اتاق گرم و دم کرده بود و به‌زودی پنجره‌ها از مه و قطرات آب پوشیده شدند.

4. the child's nose is stuffy and he has a fever
بینی کودک گرفته است و تب دارد.

5. We need some fresh air in this stuffy room!
[ترجمه ترگمان]باید هوای تازه در این اتاق گرم داشته باشیم!
[ترجمه گوگل]ما در این اتاق پر از هوای تازه ای نیاز داریم!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Centrally heated offices tend to be stuffy.
[ترجمه ترگمان]دفاتر داغ و گرم خفه می‌شوند
[ترجمه گوگل]دفاتر مرکزی گرم به نظر می آیند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Why were grown-ups always so stuffy and slow to recognize good ideas?
[ترجمه ترگمان]چرا بزرگ‌ترها همیشه انقدر خفه و کودن بودند که ایده‌های خوب را تشخیص بدهند؟
[ترجمه گوگل]چرا بزرگسالان همیشه به هم چسبیده و آهسته به شناسا ...

مترادف stuffy

اوقات تلخ (صفت)
angry , indignant , glum , stuffy
خفه (صفت)
stuffy , muggy , hoarse , choked , strangled , suffocated , choky
بد اخم (صفت)
stuffy , sulky , cantankerous
محافظه کار (صفت)
stuffy , conservative , standpat , old-fashioned , old-line , stick-in-the-mud
دلتنگ کننده (صفت)
stuffy , dismal , dreary
لجوج (صفت)
persistent , opinionated , dogged , obstinate , set , stubborn , stuffy , intractable , obstreperous , pertinacious , mulish , obdurate , dour , irrefragable , waspish

معنی کلمه stuffy به انگلیسی

stuffy
• airless, lacking ventilation; having the respiratory passages blocked; stodgy, conservative, old-fashioned; pompous; dull; irritated, sulky
• stuffy people or institutions are formal and old-fashioned; an informal use.
• if a place is stuffy, it is unpleasantly warm and there is not enough fresh air.

stuffy را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

hosini
بد اخلاق، (لباس )تنگ
ناشناس
خفه
ل
مسدود شده
Seta
پر شده
محمد
لجوج
Asaliii joooon
خفه شدن
حسن امامی
جای دلگیر و بدون هوای تازه (جایی که نفس کشیدن برای آدم سخته) مثلا وقتی آدم تو آسانسور گیر میکنه
Nasi
برای بینی به معنای: کیپ بودن بینی
She had a stuffy nose
Kian.m
كيپ، گرفته مثال:I have a stuffy
Nose بینی من گرفته یا کیپ
کیمیا
گرفته، خفه

مثال:
There are a lot of people on the train, and the air is stuffy
tinabailari
of the nose : blocked , so that breathing id sifficult
Asal
نفسگیر
آناهیتا سرور
خیلی رسمی و جدی
میثم علیزاده
خفه ، دم دار( در مورد محیط)
کسل کننده
Milky-way
stuffy:not having fresh hair
طلوع
بینی گرفته
بینی کیپ شده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی stuffy
کلمه : stuffy
املای فارسی : ستوففی
اشتباه تایپی : سفعببغ
عکس stuffy : در گوگل

آیا معنی stuffy مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )