برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1642 100 1
شبکه مترجمین ایران

shifting

/ˈʃɪftɪŋ/ /ˈʃɪftɪŋ/

معنی: تغییر مکان دهی، چموش، بی ثبات، تغییرکننده

واژه shifting در جمله های نمونه

1. he kept shifting in his seat
او مرتبا در صندلی خود جم می‌خورد.

2. that racing car was really shifting
آن اتومبیل کورسی واقعا تند می‌رفت.

3. He stopped, shifting his cane to his left hand.
[ترجمه ترگمان]ایستاد و عصایش را به دست چپش گرفت
[ترجمه گوگل]او متوقف شد، انگشت خود را به سمت چپش تغییر داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Joe listened, shifting uncomfortably from one foot to another.
[ترجمه ترگمان]جو با ناراحتی از یک پا به دیگری گوش می‌داد و گوش می‌داد
[ترجمه گوگل]جو گوش داد، به راحتی از یک پا به سمت دیگر حرکت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. He was shifting about uneasily in his chair.
[ترجمه ترگمان]او با ناراحتی روی صندلی‌اش جابه‌جا می‌شد
[ترجمه گوگل]او در صندلی خود ناخوشایند بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Daniel was shifting anxiously from foot to foot.
[ترجمه ...

مترادف shifting

تغییر مکان دهی (اسم)
shifting
چموش (صفت)
restive , cantankerous , outlaw , mulish , skittish , shifting , nappy , jibbing , rowdy
بی ثبات (صفت)
fickle , variable , shifty , unstable , shifting , mutable , instable , impermanent , slippery , slippy , inconstant , wonky
تغییرکننده (صفت)
shifting

معنی عبارات مرتبط با shifting به فارسی

در پیانو رکاب صدا خفه کن، مج، وسیله تخفیف وتضعیف چیزی

معنی shifting در دیکشنری تخصصی

shifting
[ریاضیات] انتقال، جابجایی، عوض کردن
[عمران و معماری] بستر ناپایدار
[آب و خاک] بستر ناپایدار، بسترمتحرک
[آب و خاک] جابه جایی مقطع کنترلی
[ریاضیات] دستور انتقالی
[ریاضیات] نمودار انتقال
[آب و خاک] ماسه روان، ماسه های متحرک
[ریاضیات] قضیه ی تغییر جا
[برق و الکترونیک] انتقال فرکانسی
[نساجی] انتقال مالیات
[برق و الکترونیک] تاخیر زمانی

معنی کلمه shifting به انگلیسی

shifting
• moving, changing, varying
• shifting is used to describe things which are made up of different parts that continuously move and change position in relation to each other.

shifting را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ح.كريميان
روان و سيال
محدثه فرومدی
تغییرپذیر
همایون
دگرسویی، تراجایی، انتقال به وضعیت یا جایی دیگر، تغییر وضعیت یا مکان
موسی
shifting(adj) = متغیر،نامنظم،متحرک(جا به جا شونده)،انتقال


the shifting sand beneath their feet = شن‌های متحرک زیر پاهایشان
shifting dune = تَلِ ماسه متحرک
angle shifting = زاویه متغیر
tax shifting = انتقال مالیات
load shifting = انتقال بار
shifting patterns = الگوهای متغیر

example:
earthquake are caused by shifting layers of earth along faults.
زمین لرزه در اثر تغییر لایه های متحرک زمین در امتداد گسل ها ایجاد می شود.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی shifting

کلمه : shifting
املای فارسی : شیفتینگ
اشتباه تایپی : ساهبفهدل
عکس shifting : در گوگل

آیا معنی shifting مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )