برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1398 100 1

shape

/ˈʃeɪp/ /ʃeɪp/

معنی: تجسم، صورت، اندام، سبک، شکل، قواره، طرز، ریخت، شکل دادن به، سرشتن، شکل دادن
معانی دیگر: دیس، دیسه، قالب، هیبت، شبح، نما، سایه، نگاره، سیما، تن (در برابر: چهره face)، بدن، هیکل، وضع، حال، حالت، ساختن، به شکل چیزی درآوردن، دیس دادن، (مجازی) تعیین کردن، شکل گرفتن، دیسدار شدن، قالبگیری کردن یا شدن، مخفف: ستاد کل نیروهای متفقین در اروپا

بررسی کلمه shape

اسم ( noun )
عبارات: take shape
(1) تعریف: the outward appearance of something as characterized by its outline; form.
مترادف: contour, figure, form
مشابه: layout, mold, outline

- The child sorted the blocks by shape and by color.
[ترجمه samir_8203] كودك بلوك ها(ي بازي اش)را با توجه به شكل و رنگ مرتب كرد
|
[ترجمه ترگمان] کودک قطعات را با شکل و به رنگ مرتب کرد
[ترجمه گوگل] کودک دسته ها را بر اساس شکل و رنگ مرتب کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The table has an oval shape.
[ترجمه ترگمان] میز شکل بیضی دارد
[ترجمه گوگل] جدول دارای شکل بیضی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: organized arrangement; order.
مترادف: order, organization, structure
مشابه: condition, pattern, trim

...

واژه shape در جمله های نمونه

1. shape and weight are affections of bodies
شکل و وزن از خصایص اجسام است.

2. shape up or ship out
یا بهتر کار کن یا برو،یا رفتار خود را بهتر کن یا برو

3. the shape of the new car is a modification of last year's
شکل اتومبیل جدید با مختصر تعدیل،همان شکل پارسال است.

4. give shape to something (put something into shape)
به چیز شکل دادن،به وجود آوردن،بیان کردن

5. in shape
سرحال،سر و مر و گنده،ورزیده

6. take shape
شکل گرفتن،سازمان یافتن،نضج گرفتن

7. the shape of things to come
نمای آینده،تصویری از آنچه که روی خواهد داد

8. such events shape the future of each nation
چنین رویدادهایی آینده‌ی هر ملت را می‌سازند.

9. the diabolic shape of satan
شکل اهریمنی شیطان

10. your whole shape shows when you stand against the light
وقتی جلو نور می‌ایستی تمام هیکلت نمایان می‌شود.

11. (having) a nice shape
خوش ریخت

12. in any shape (or in any shape or form)
به هر شکل،اصلا،به هیچ وجه

13. in the shape of som ...

مترادف shape

تجسم (اسم)
apparition , substantiation , visualization , embodiment , incarnation , portrayal , projection , shape , hallucination , prosopopoeia
صورت (اسم)
face , invoice , figure , physiognomy , sign , aspect , form , visage , picture , shape , hue , file , roll , muzzle , list , schedule , effigy , roster , phase , facies
اندام (اسم)
organ , member , shape , body
سبک (اسم)
style , way , manner , mode , system , method , shape , fashion , casting , melting , molding
شکل (اسم)
likeness , figure , form , image , facet , rank , formation , shape , configuration , hue , gravure , vignette , medal , schema , shekel
قواره (اسم)
lot , shape , configuration
طرز (اسم)
way , sort , manner , mode , kind , form , method , how , shape , garb , genre , fashion , modus
ریخت (اسم)
form , shape , feature
شکل دادن به (فعل)
shape
سرشتن (فعل)
mix , knead , form , shape , create , mold
شکل دادن (فعل)
tool , shape , model , crystallize

معنی عبارات مرتبط با shape به فارسی

(امریکا) گزینش کارگر روزمزد از میان کسانی که در جایی گرد آمده اند
یا بهتر کار کن یا برو، یا رفتار خود را بهتر کن یا برو
(خودمانی) خشمگین، آشفته
عمران : مخروطى
شیمى : چنبره دوتایى
(با ورزش) خود را ورزیده کردن، چست و چالاک کردن
سر و صورت دادن به چیزی، سامان بخشیدن
به هر شکل، اصلا، به هیچ وجه
سرحال، سر و مر و گنده، ورزیده
(عامیانه) با کار و دقت زیاد سرو صورت دادن (به چیزی)، بشکل در اوردن کنایه از بچه خرس است که دراثرلیسیدن مادرش بصورت تمیزی درمیاید
1- از شکل افتاده، بد ریخت 2- فاقد ورزیدگی، نیازمند به ورزش
ریخت تپش
(عامیانه) با شدت عمل به صورت دلخواه در آوردن

معنی shape در دیکشنری تخصصی

shape
[عمران و معماری] شکل - فرم
[برق و الکترونیک] شکل
[فوتبال] شکل-صورت
[نساجی] شکل - ریخت - قواره
[ریاضیات] اندام، دیس، شکل دادن، قالب دادن، قالب، شکل ، مدل ساختن
[برق و الکترونیک] رمزگذاری شکلی شکلهای خاص دگمه های کنترلی که برای متصدی رادار امکان تنظیم کنترلها و نظارت بر وضعیت آنها را با استفاده از حس لامسه در شرایط کمبود نور فراهم می کند.
[عمران و معماری] ضریب شکل
[عمران و معماری] ضریب شکل
[زمین شناسی] ضریب شکل
[معدن] فاکتور شکل (حفر چاه و تونل)
[آمار] عامل شکل
[عمران و معماری] تابع شکل
[عمران و معماری] شکل رابط
[عمران و معماری] شکل تابلو
[برق و الکترونیک] نسبت شکل
[آمار] آمارشناسی شکلها
[کامپیوتر] ابزار شکلی - در برنامه ی CorelDraw، ابزاری مستطیلی شکل که برای ویرایش گره هایی به کار میرود که شکل یک شیء را تعریف می کنند.
[آب و خاک] شکل آیرودینامیکی
[عمران و مع ...

معنی کلمه shape به انگلیسی

shape
• form; model; image; condition; fitness; mold
• design; mold; form; direct; be formed, be molded
• the shape of something is the form or pattern of its outline, for example whether it is round or square.
• a shape is something which has a definite form, for example a circle, square, or triangle.
• a shape is also an object or person that you cannot see clearly because it is too dark or too far away.
• the shape of something such as a plan or organization is its structure and size.
• if you shape an object, you cause it to have a particular shape.
• to shape a thing or an activity means to cause it to develop in a particular way.
• if someone or something is in good shape, they are in a good condition or state of health. if they are in bad shape, they are in a bad condition or state of health.
• if you get someone or something that is in a poor condition into shape or if they get into shape, their condition improves so that it becomes satisfactory.
• if someone licks you into shape, they make you think, work, or behave in the way that they think you should.
• if you say that something comes in all shapes and sizes, you mean that there are many different types or designs of it, and that some types are very different to others.
• you use in the shape of before mentioning exactly what you are referring to, after referring to it in a general way.
• when something takes shape, it develops and starts to have a definite structure or shape.
• if you say that you will not accept or tolerate something in any shape or form, you are emphasizing that you will not accept or tolerate it at all.
• if someone or something is shaping up in a particular way, they are developing or progressing in that way.
shape forth
• outline, give a general form
shape one's course
• determine one's own path, head ...

shape را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

عبدالحسین انتخابی
فرم،قیافه،شکل،رسم،چهارچوب
naser
شکل و شمایل
میلاد علی پور
سازماندهی کردن
میلاد علی پور
تاثیر گذاشتن، ایجاد کردن، ساختن، اثرگذاری کردن
الهه
فرم ،اندام،هیکل
رضا زنگی‌آبادی
خصلت
طبیعت
سرشت
ماهیت
محدثه فرومدی
شکل‌دهی
arash
طرح
..
کسی میدونه معنی "تاپ و یاتم " توی شیپ کردن یعنی چی؟

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی shape
کلمه : shape
املای فارسی : شیپ
اشتباه تایپی : ساشحث
عکس shape : در گوگل

آیا معنی shape مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )