برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1399 100 1

Stop

/ˈstɑːp/ /stɒp/

معنی: ترک، تعلیق، ایست، توقف، نقطه، تکیه، ایستگاه، توقف کردن، مسدود ساختن، ایستاندن، سد کردن، تعطیل کردن، خواباندن، متوقف ساختن، نگاه داشتن، از کار افتادن، پر کردن، مانع شدن، خوابیدن، بند اوردن، ایستادگی کردن، ایستادن، موقوف کردن
معانی دیگر: وایستادن، ایست کردن، وایستاندن، متوقف کردن، از کار ایستادن، باز ایستادن، بند آوردن یا آمدن، جلوگیری کردن، بازداشتن، بستن، گرفته شدن (لوله و غیره)، گرفتن، مسدود کردن، شکست دادن، مغلوب کردن، گیج کردن، سردرگم کردن، پایان یافتن، خاتمه یافتن، تمام شدن، مکث کردن، (برای مدت کوتاه) ماندن، درنگ کردن، (معمولا با: by) سرزدن، ابا داشتن، رو گردان بودن، (از کاری) خودداری کردن، تردید کردن، دست کشیدن (از)، ول کردن، نکردن، وقفه، بندش، اتمام، سدراه، رادع، بازدار، گیر، ماندن (در محلی)، اقامت کردن، (اتوبوس و تاکسی و غیره) ایستگاه، محل توقف، وابسته به توقف یا وقفه، ایستشی، ایستی، بندشی، کشتن، (موتور و غیره) از کار انداختن، خاموش کردن، (خرید و فروش اوراق بهادار) دستور خرید یا فروش فقط به قیمت معینی را دادن (به دلال یا موسسه کارگزاری سهام)، (به بانک) دستور عدم پرداخت دادن، (انگلیس) نقطه، نقطه گذاری کردن، (مثلا در آخر جمله) نقطه گذاری، (لوله و غیره) گرفتگی، بند آمدگی، رجوع شود به: stopper، (سازهای بادی) سوراخ، سوراخ انگشتی، (کشتیرانی) طناب، (آوا شناسی) صامت انسدادی، بی واکه ی بسته، بستواج، (دوربین عکاسی) دهانه ی عدسی، استاپ، دیافراگم، (موسیقی) پرده، کلید، (انگلیس - دندان) پرکردن، منع، منزلگاه بین راه

بررسی کلمه Stop

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: stops, stopping, stopped
(1) تعریف: to halt or cause to halt.
مترادف: halt
متضاد: activate, start
مشابه: arrest, balk, brake, cease, check, discontinue, interrupt, kill, leave off, rest, stay, still

- The engineer stopped the train.
[ترجمه ترگمان] مهندس قطار را متوقف کرد
[ترجمه گوگل] مهندس قطار را متوقف کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to bring to an end or interrupt the process of.
مترادف: end, interrupt, terminate
متضاد: begin, commence, continue, start

- They stopped construction of the new tower when the funds ran out.
[ترجمه ترگمان] آن‌ها ساختمان برج جدید را هنگامی که سرمایه از بین رفت متوقف کردند
[ترجمه گوگل] هنگامی که بودجه خاتمه یافت، ساختمان برج جدید را متوقف ساختند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to cease from; desist.
مترادف: quit
متضاد: begin, continue
مشابه: can, cease, desist, discontinue, leave off

- The movie crew we ...

واژه Stop در جمله های نمونه

1. stop acting childishly!
بچگی را کنار بگذار!

2. stop arsing about and give back my glasses!
مسخره‌بازی را کنار بگذار و عینکم را بده‌!

3. stop being a bum, and go find a job!
بی‌عاری را کنار بگذار و برو شغلی پیدا کن‌!

4. stop being so sensitive about your color!
اینقدر درباره‌ی رنگ (پوست) خود حساس نباش‌!

5. stop bothering me!
دست از سرم بردار!

6. stop bothering your brother!
برادرت را اذیت نکن‌!

7. stop by on your way home
سر راهت به منزل (به اینجا یا آنجا) سری بزن.

8. stop crowding me, i can't write any faster!
اذیتم نکن‌! از این تندتر نمی‌توانم بنویسم‌!

9. stop dogging him so!
این قدر پاپی او نشو!

10. stop fidgeting; go to sleep!
این قدر وول نخور،بگیر بخواب‌!

11. stop fucking around with my personal affairs
دست از دخالت در امور شخصی من بردار.

12. stop hassling me!
دست از سرم بردار!

13. stop it!
بس کن‌!

14 ...

مترادف Stop

ترک (اسم)
abandonment , dereliction , quit , crack , stop , turk , fracture , renunciation , craze , refuse , chap , proscription , split , cleft , desuetude , interstice , pillion
تعلیق (اسم)
stop , suspension , abeyance , pendency , hang , interruption
ایست (اسم)
stop , cessation , suspension , interval , standstill , stay , stand , halt , cease , close , period , timeout , caesura , flag stop , torpidity , stoppage
توقف (اسم)
stop , cessation , suspension , pause , stay , stand , cease , close , syncope , flag stop , holdback , tarriance , stopple
نقطه (اسم)
stop , ace , speck , point , spot , dot , part , jot , period , mark , prick , mote , minim , iota , plot , fleck , full stop , splotch , punctation , speckle , tittle
تکیه (اسم)
stop , support , stay , emphasis , rest , reliance , prop
ایستگاه (اسم)
stop , stand , station
توقف کردن (فعل)
stop , stay , stand
مسدود ساختن (فعل)
stop
ایستاندن (فعل)
stop
سد کردن (فعل)
stop
تعطیل کردن (فعل)
stop , shut , shut down , prorogate , prorogue , vacate
خواباندن (فعل)
stop , suppress , embed , appease , pacify , put to sleep , lull to sleep , cause to sleep , imbed , cause to subside , mollify , put an end to
متوقف ساختن (فعل)
stop , cease , lay off , discontinue
نگاه داشتن (فعل)
stop , stay , tackle , hold , keep , guard , withhold , commemorate , refrain , retain , save , preserve
از کار افتادن (فعل)
stop , conk , hogtie , incapacitate
پر کردن (فعل)
stop , fill , stuff , heap , load , glut , poison , infect , stud , deplume , fill in , stow , plenish , thwack , suffuse
مانع شدن (فعل)
stop , resist , suppress , bar , prevent , debar , balk , hinder , barricade , hamper , exclude , inhibit , rein , impede , stymie , hold back , hold up , interfere with , obstruct , obturate
خوابیدن (فعل)
stop , bed , kip , doss , sleep , lie , go down
بند اوردن (فعل)
stop , stanch , stem , block
ایستادگی کردن (فعل)
stop , abide , stand out , halt , resist
ایستادن (فعل)
stop , abide , stand , halt , cease
موقوف کردن (فعل)
stop , abolish , suppress , finish , put an end , suspend

معنی عبارات مرتبط با Stop به فارسی

(عکاسی) تشت توقف، stop short : ابگونه اسیدی که برای تثبیت عکس وفیلم بکار میرود
ذره ء ایست نما
(دوربین عکاسی) دیافراگم را بستن
عنصر ایست
وسیله یا چاره موقتی
اینقدر من و من نکن
درارگ دکمه
چراهایست در اتومبیل
stoporder دستور خرید یا فروش سهام بدلال سهام
موقتا در سرراه توقف کردن
(دستور به دلال یا کارگزار بورس) دستور خرید یا فروش به قیمت از پیش تعیین شده
1- ترک تحصیل کردن(برای کار و امرار معاش) 2- دور بخشی را که نباید چاپ یا نقاشی یا باسمه شود خط کشیدن
سرزدن به، به ملاقات کسی رفتن
دستور عدم پرداخت چک به بانک
(راهنمایی و رانندگی) علامت توقف، نشان ای ...

معنی Stop در دیکشنری تخصصی

[سینما] دیافراگم - شاسی توقف - هر درجه بسته شدن دیافراگم
[عمران و معماری] ایست - عایق کردن - ورجستن - توقف
[برق و الکترونیک] استپ روزنه یا سوراخ مفید عدسی که معمولاً با دیافراگم تنظیم می شود.
[مهندسی گاز] ایستادن ، توقف کردن ، ازکارافتادن
[خودرو] سیستم که همراه سیستمAdaptive Cruise Control (ACC) کار میکند و فاصله را توسط سنسورها کنترل میکند و به خصوص در زمان حرکت در ترافیک سنگین کاربرد دارد.
[عمران و معماری] تابلوی به ایست نزدیک می شوید
[برق و الکترونیک] ایست و انتظار
[عمران و معماری] شیر قطع و تخلیه
[برق و الکترونیک] باند نگذر ، باند توقف - باند توقف باند بسامدهایی که در فیلتر یا قطعه حساس به بسامد دیگری ، به شدت تضعیف می شوند.
[عمران و معماری] خط توقف
[نساجی] میله دو طرف قلاب ژاکارد در بالای آن
[سینما] مرحله حمام توقف - محلول متوقف کننده
[کامپیوتر] بیت ایست نما ، بیت توقف . - بیت توقف- بیتی که انتهای یک کاراکتر ، آسنکرون RS-232را بیان می کند.( نگاه کنید به RS-232). معمولاً در نرخ ارسال 110 بیت در ثانیه از دو بیت توقف و در سرعت بالاتر از آن از یک بیت توقف استفاده می شود.
...

معنی کلمه Stop به انگلیسی

stop
• cessation; end; visit; place at which someone or something stops; plug; obstacle, hindrance; lens aperture (photography); device or movement that changes the sound of a note (music)
• halt; cease, quit; close, plug; block; hinder, impede; prevent; delay; pause during a journey
• if you stop doing something, you no longer do it.
• if you stop something, you prevent it from happening or continuing.
• if an activity or process stops, it comes to an end.
• if a machine or device stops or if you stop it, it no longer works or it is switched off.
• when people or things that are moving stop, or if you stop them, they no longer move.
• if something that is moving comes to a stop, it no longer moves.
• a stop is a place where buses or trains regularly stop so that people can get on and off.
• if you stop somewhere on a journey, you stay there for a short while before continuing.
• a stop during a journey is a time or place at which you stop.
• if you stop someone's pay or a cheque, you prevent the money from being paid.
• if you pull out all the stops, or pull all the stops out, you do everything you can to make something happen or be successful.
• if you put a stop to something, you prevent it from happening or continuing.
• if someone will stop at nothing to get or achieve something, they are prepared to do anything in order to get or achieve it, even if it involves doing something wrong or dangerous.
• if you stop by somewhere, you visit a place for a short time; used in american english.
• if you stop off somewhere, you stay there for a short time in the middle of a journey.
• to stop over means the same as to stop off.
stop a check
• order that a check will not be cashed
stop a gap
• close an opening; correct
stop a leak
• block ...

Stop را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد
Prevent
~☆~
Stop=halt
Sunflower
قطع کردن،

Stop that noise
اون صدا رو قطع کن !


Don't stop the music
صدای موسیقی رو قطع نکن !

محدثه فرومدی
پایان دادن، پایان بخشیدن، پایان‌دهی، پایان‌بخشی
هورا رهبری
به آخر رسیدن
ز.ب
حاشیه
ایرزاد
stop
این واژه از نگر بیرونی و درونی هم خانواده با پارسی است
stop : st-op
st = ایست
op = پسوند ایرانوویچی ( هندو اروپایی) که در پارسی به چهر -آب درآمده است مانند :
شاداب : شاد ( زاب یا صفت ) آب ( پسوند نام ساز)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی stop
کلمه : stop
املای فارسی : استاپ‌
اشتباه تایپی : سفخح
عکس stop : در گوگل

آیا معنی Stop مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )