rule

/ˈruːl//ruːl/

معنی: دستور، گونیا، رسم، قانون، ضابطه، فرمانروایی، فرمانفرمای، خط کش، قاعده، عادت، حکم، بربست، مسلط شدن بر، اداره کردن، حکم کردن، حکومت کردن
معانی دیگر: پنج، پنجار، (جمع) مقررات، مقررات خانقاه یا بنیاد مذهبی، نظامنامه ی مذهبی، قرار، عهد، هر چیز عادی یا مورد انتظار، حکومت، کنترل، واپاد، دوران حکومت، حکمروایی، سیطره، (با خط کش) خط کشیدن، خطکشی کردن، خط دار کردن، حکم دادگاه، حکم قاضی، حکم دادن، رای دادن (دادگاه)، زیر نفوذ داشتن، تحت تاثیر قرار دادن، به حرف ... عمل کردن، مهار کردن، واپاد کردن، کنترل کردن، فرمانروایی کردن، (مهجور) طرز رفتار، رفتار، اصل حقوقی، اصل قانونی، (چاپ) خط، باریکه ی فلزی که با آن خط را چاپ می کنند

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a code, law, or principle that governs conduct, as in legislative or sports activities.
مشابه: law, ordinance, precept, regulation

- Leaving the building is against the school rules.
[ترجمه Ati] خارج شدن از ساختمان ( مدرسه ) مخالف قوانین مدرسه است
|
[ترجمه ترگمان] ترک کردن ساختمان مخالف قوانین مدرسه است
[ترجمه گوگل] ترک ساختمان در برابر مقررات مدرسه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- You can't play the game with us if you refuse to play by the rules.
[ترجمه ftma] تو نمی توانی با ما بازی کنی مگر اینکه قوانین را رعایت کنی
|
[ترجمه fn] اگر قواعد را رعایت نکنی، نمی توانی با ما بازی کنی.
|
[ترجمه mohammad.t] تو نمی توانی با ما بازی کنی، اگر که قوانین ( قواعد ) بازی را تغیر بدهی.
|
[ترجمه امین] اگر قوانین بازی را نپذیری، نمی توانی با ما بازی کنی.
|
[ترجمه ططط] توبا ما نمی تونی بازی کنی اگه قوانین را رعایت نکنی
|
[ترجمه Arash] در صورت رعایت نکردن قوانین از طرف شما شما از بازی محروم میشوید
|
[ترجمه ترگمان] اگر با قوانین بازی کنی نمی توانی با ما بازی کنی
[ترجمه گوگل] شما نمیتوانید بازی را با ما بازی کنید اگر از قوانین بازی نکنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: what is usual or customary.
مترادف: habit, practice

- As a rule, we have dinner early on weekdays.
[ترجمه Mohamaadi] به عنوان یک قاعده ما شب زود شام میخوریم
|
[ترجمه shima] به عنوان یک قاعده ، ما اوایل روزهای هفته زودشام ​​می خوریم.
|
[ترجمه ترگمان] به عنوان یک قانون، ما در روزه ای کار شام می خوریم
[ترجمه گوگل] به عنوان یک قاعده، ما صبح زود شام می خوریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: governance or control.
مترادف: governance
مشابه: command, control, majesty, mastery, regime, reign

- The new king's rule was just.
[ترجمه پارسا میریوسفی] قانون جدید پادشاه "فقط" بود
|
[ترجمه علی] حکومت پادشاه مشروع ( قانونی ) است
|
[ترجمه ترگمان] قانون جدید پادشاه فقط
[ترجمه گوگل] حکومت پادشاه جدید فقط بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: the term or duration of governance; tenure.
مترادف: reign, tenure

- The queen's rule was the longest of any other monarch.
[ترجمه زهرا] فرمانروایی ملکه طولانی تر از هر حکومتی بود
|
[ترجمه ترگمان] قانون ملکه طولانی ترین پادشاهی دیگر بود
[ترجمه گوگل] حکومت ملکه طولانی ترین پادشاه دیگر بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a strip of wood, metal, or plastic that is marked off in standard units and used to measure length; ruler.
مترادف: ruler
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: rules, ruling, ruled
(1) تعریف: to exert authority over; govern.
مترادف: govern
مشابه: command, control, dominate, head, lead

- The czars ruled Russia for centuries.
[ترجمه ترگمان] تزارها برای قرن ها بر روسیه حکومت می کردند
[ترجمه گوگل] سزارین روسیه را قرن ها حکومت می کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to have superiority over, within a particular field or area.
مترادف: dominate
مشابه: lead

- She rules the field in racing.
[ترجمه nona] او میدان مسابقه را کنترل میکند
|
[ترجمه ترگمان] مسابقه رو توی مسابقه تعیین می کنه
[ترجمه گوگل] او میدان را در مسابقه تنظیم می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to make evenly spaced parallel lines on (a piece of paper or other surface).
مشابه: line

- I ruled the sheet of paper with a red pen.
[ترجمه nona] من ورقه های کاغذ را با خودکار قرمز خط کشی میکنم
|
[ترجمه ترگمان] من برگه کاغذ را با یک خودکار قرمز بر آن گذاشتم
[ترجمه گوگل] من ورق کاغذ را با یک قلم قرمز کنترل کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to officially declare (something) to be that which is specified.
مترادف: declare

- The coroner ruled the death a homicide.
[ترجمه ترگمان] پزشک قانونی مرگ و قتل رو رد کرد
[ترجمه گوگل] کورنر حکم مرگ را به قتل رساند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The court ruled it illegal to bar women from the clubs.
[ترجمه ترگمان] دادگاه حکم داد که این دادگاه غیر قانونی برای ممنوع کردن زنان از کلوب ها وجود داشته باشد
[ترجمه گوگل] دادگاه این قانون را غیر قانونی اعلام کرد که زنان را از باشگاه ها بکشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to state as an official decision.

- The umpire ruled that the ball was in play.
[ترجمه ترگمان] داور حکم داد که توپ در حال بازی است
[ترجمه گوگل] داور تصریح کرد که توپ در بازی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: rule out
(1) تعریف: to exert authority; govern.
مترادف: govern
مشابه: boss, command, dominate, preside, reign

- The king ruled with an iron hand.
[ترجمه ترگمان] شاه با یک دست آهنین حکومت کرد
[ترجمه گوگل] پادشاه با دست آهن حکومت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to make a specific decision or ruling, as in a court of law.
مترادف: find
مشابه: adjudicate, decide, deem, determine, judge

- The court ruled against the plaintiff.
[ترجمه ترگمان] دادگاه مخالف شاکی بود
[ترجمه گوگل] دادگاه علیه شاکی صادر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to be pervasive or dominant.
مترادف: dominate, predominate, prevail
مشابه: endure, govern, obtain, persist, reign

- Chaos ruled on the field of battle.
[ترجمه ترگمان] آشوب در میدان جنگ حاکم بود
[ترجمه گوگل] هرج و مرج در زمینه نبرد حکومت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: a code, law, or principle that governs conduct, as in legislative or sports activities.
مشابه: law, ordinance, precept, regulation

- Leaving the building is against the school rules.
[ترجمه ترگمان] ترک کردن ساختمان مخالف قوانین مدرسه است
[ترجمه گوگل] ترک ساختمان در برابر مقررات مدرسه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- You can't play the game with us if you refuse to play by the rules.
[ترجمه ترگمان] اگر با قوانین بازی کنی نمی توانی با ما بازی کنی
[ترجمه گوگل] شما نمیتوانید بازی را با ما بازی کنید اگر از قوانین بازی نکنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: what is usual or customary.
مترادف: habit, practice

- As a rule, we have dinner early on weekdays.
[ترجمه 💜Atena💜] به عنوان یک قاعده، ما در روزهای هفته زود شام می خوریم
|
[ترجمه ترگمان] به عنوان یک قانون، ما در روزه ای کار شام می خوریم
[ترجمه گوگل] به عنوان یک قاعده، ما صبح زود شام می خوریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: governance or control.
مترادف: governance
مشابه: command, control, majesty, mastery, regime, reign

- The new king's rule was just.
[ترجمه ترگمان] قانون جدید پادشاه فقط
[ترجمه گوگل] حکومت پادشاه جدید فقط بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: the term or duration of governance; tenure.
مترادف: reign, tenure

- The queen's rule was the longest of any other monarch.
[ترجمه ترگمان] قانون ملکه طولانی ترین پادشاهی دیگر بود
[ترجمه گوگل] حکومت ملکه طولانی ترین پادشاه دیگر بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a strip of wood, metal, or plastic that is marked off in standard units and used to measure length; ruler.
مترادف: ruler
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: rules, ruling, ruled
(1) تعریف: to exert authority over; govern.
مترادف: govern
مشابه: command, control, dominate, head, lead

- The czars ruled Russia for centuries.
[ترجمه ترگمان] تزارها برای قرن ها بر روسیه حکومت می کردند
[ترجمه گوگل] سزارین روسیه را قرن ها حکومت می کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to have superiority over, within a particular field or area.
مترادف: dominate
مشابه: lead

- She rules the field in racing.
[ترجمه ترگمان] مسابقه رو توی مسابقه تعیین می کنه
[ترجمه گوگل] او میدان را در مسابقه تنظیم می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to make evenly spaced parallel lines on (a piece of paper or other surface).
مشابه: line

- I ruled the sheet of paper with a red pen.
[ترجمه ترگمان] من برگه کاغذ را با یک خودکار قرمز بر آن گذاشتم
[ترجمه گوگل] من ورق کاغذ را با یک قلم قرمز کنترل کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to officially declare (something) to be that which is specified.
مترادف: declare

- The coroner ruled the death a homicide.
[ترجمه ترگمان] پزشک قانونی مرگ و قتل رو رد کرد
[ترجمه گوگل] کورنر حکم مرگ را به قتل رساند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The court ruled it illegal to bar women from the clubs.
[ترجمه ترگمان] دادگاه حکم داد که این دادگاه غیر قانونی برای ممنوع کردن زنان از کلوب ها وجود داشته باشد
[ترجمه گوگل] دادگاه این قانون را غیر قانونی اعلام کرد که زنان را از باشگاه ها بکشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to state as an official decision.

- The umpire ruled that the ball was in play.
[ترجمه ترگمان] داور حکم داد که توپ در حال بازی است
[ترجمه گوگل] داور تصریح کرد که توپ در بازی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: rule out
(1) تعریف: to exert authority; govern.
مترادف: govern
مشابه: boss, command, dominate, preside, reign

- The king ruled with an iron hand.
[ترجمه ترگمان] شاه با یک دست آهنین حکومت کرد
[ترجمه گوگل] پادشاه با دست آهن حکومت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to make a specific decision or ruling, as in a court of law.
مترادف: find
مشابه: adjudicate, decide, deem, determine, judge

- The court ruled against the plaintiff.
[ترجمه ترگمان] دادگاه مخالف شاکی بود
[ترجمه گوگل] دادگاه علیه شاکی صادر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to be pervasive or dominant.
مترادف: dominate, predominate, prevail
مشابه: endure, govern, obtain, persist, reign

- Chaos ruled on the field of battle.
[ترجمه ترگمان] آشوب در میدان جنگ حاکم بود
[ترجمه گوگل] هرج و مرج در زمینه نبرد حکومت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. rule by decree
(بدون رای و صلاحدید مردم) به امر خود حکومت کردن،خود کامگی کردن

2. rule out
1- غیر محتمل پنداشتن،نپذیرفتن،نفی کردن

3. rule the roost
ارباب بودن،سروری کردن،حکومت کردن،اداره کردن

4. rule with a rod of iron
با ستمگری و خشونت حکومت کردن

5. a rule that holds in every case
قاعده ای که در همه ی حالات صادق است

6. arbitrary rule
حکومت خودکامه

7. that rule still goes
آن قاعده هنوز هم صادق است.

8. the rule of law
حکومت قانون

9. to rule a sheet of paper
یک ورق کاغذ را خط کشی کردن

10. to rule over a land
بر سرزمینی حکومت کردن

11. a fallible rule
قاعده ای که ممکن است همیشه درست درنیاید

12. an inflexible rule
قاعده ی تغییرناپذیر

13. during his rule many dissidents were blacklisted
در دوران حکومت او نام بسیاری از مخالفین در فهرست سیاه وارد شد.

14. the benedictine rule
نظامنامه ی راهبان بندیکتین

15. the despotic rule of zahak too collapsed
حکومت ستمگرانه ی ضحاک هم فرو ریخت.

16. under nadder's rule iran became strong
در دوران حکومت نادر ایران قوی شد.

17. as a rule
معمولا،به طور کلی،قاعدتا

18. almost every general rule has its exceptions
تقریبا همه ی قوانین کلی دارای استثناهای مربوط به خود می باشند.

19. contrary to the rule
برخلاف قاعده

20. during his ten-year rule
طی حکمروایی ده ساله ی او

21. famine is the rule following war
بعد از جنگ قحطی غیر منتظره نیست.

22. fear of mob rule
ترس از چیرگی اراذل و اوباش

23. to formulate a rule
قاعده ای را به طور دقیق بیان کردن

24. let one's heart rule one's head
احساسات را بر عقل خود چیره کردن

25. i made it a rule never to hurry again
با خود عهد کردم که دیگر هرگز شتاب نکنم.

26. the physical laws that rule this ephemeral world
قوانین طبیعی حاکم بر این دنیای فانی

27. my mother laid down the rule that we should go to bed before ten
مادرم این قاعده را برقرار کرد که ما بایستی پیش از ساعت ده به بستر برویم.

28. in that country, corruption is the rule rather than the exception
در آن کشور فساد قاعده است نه استثنا.

29. the central government has granted home rule to some swiss cities
دولت مرکزی به برخی شهرهای سوئیس خودفرمانی اعطا کرده است.

30. there is an exception to every rule
هر قانونی استثنا دارد

31. the british monarch reigns but does not rule
پادشاه انگلیس سلطنت می کند ولی حکومت نمی کند.

32. he was always spieling about why teachers should rule the world
همیشه درباره ی این که چرا باید معلمان بر دنیا حکومت کنند داد سخن می داد.

33. we shall endeavor to insure that freedom shall not perish and that justice shall rule the world
ما خواهیم کوشید (که تضمین کنیم) تا آزادی از میان نرود و عدالت در جهان حکمفرما باشد.

مترادف ها

دستور (اسم)
brief, formula, direction, order, rule, regulation, behest, program, permission, injunction, say-so

گونیا (اسم)
rule, oblique, bevel

رسم (اسم)
order, way, wont, custom, tradition, mode, rule, picture, method, ceremony, drawing

قانون (اسم)
edict, rule, regulation, code, law, legislation, statute

ضابطه (اسم)
order, criterion, rule, prototype, law

فرمانروایی (اسم)
rule, thalassocracy, domination, empire

فرمانفرمای (اسم)
rule, domination

خط کش (اسم)
rule, ferule, ruler

قاعده (اسم)
formula, principle, rule, frame, regulation, norm, theorem, law, production rule

عادت (اسم)
attainment, addiction, wont, acquirement, habit, practice, custom, tradition, use, consuetude, rule, rut, habitude, praxis, folkways

حکم (اسم)
brief, attachment, dictum, statement, edict, canon, precept, sentence, rule, decree, verdict, mandate, commission, pardon, fiat, arbiter, ruling, warrant, ordonnance, statute, commandment, finding, doom, writ, ordinance, rescript

بربست (اسم)
rule, law

مسلط شدن بر (فعل)
rule, be dominant, overrule

اداره کردن (فعل)
address, execute, operate, conduct, direct, man, moderate, manage, manipulate, administer, run, rule, wield, administrate, keep, steer, helm, chairman, preside, engineer, officiate, stage-manage

حکم کردن (فعل)
adjudicate, rule, command, decree

حکومت کردن (فعل)
rule, govern

تخصصی

[حسابداری] قاعده
[عمران و معماری] خط کش - قاعده - گونیا - شمشه
[کامپیوتر] نشان راه ؛خط کش
[برق و الکترونیک] قاعده، قانون
[مهندسی گاز] قاعده، روش
[صنعت] قاعده، قانون
[حقوق] قاعده، اصل (حقوقی)، حکومت، تسلط، غلبه
[ریاضیات] قانون، دستور، قاعده
[آمار] قاعده

به انگلیسی

• law, regulation; custom, common practice; government; ruler, flat tool used for measuring distances
govern, control; determine, decide, decree; mark with lines using a ruler
rules are instructions that tell you what you are allowed to do and what you are not allowed to do.
if something is the rule, it is the normal state of affairs.
when someone rules a country, they control its affairs. verb here but can also be used an an uncount noun with a supporting word or phrase. e.g. ...the days of british rule.
when someone in authority rules on a particular matter, they give an official decision about it; a formal use.
see also ruling, ground rules, majority rule, work-to-rule.
see also ruled, ruling.
if you say that a particular thing happens as a rule, you mean that it usually happens.
if someone in authority bends the rules, they allow you to do something, even though it is against the rules.
if you rule out an idea or course of action, you reject it because it is impossible or unsuitable.
if one thing rules out another, it prevents it from happening or from being possible.

پیشنهاد کاربران

قانون

تسلط داشتن بر . . .
حکمرانی کردن
قانون
یک قاعده ی همیشگی که بر چیزی گذاشته می شود
حرف اول را زدن
on official statement that tells what you must or mustn`t do

پر کاربردترین معنی این کلمه، قانون است، تعریف قانون یا rule:
Things that tour should or should not in a country
it is a school rule not to eat or drink while you are in class
an official statement that tells what you must or mustn't do
Rule as a noun
قانون. قاعده . حکم. فرمان
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
As a verb
حکم رانی کردن
فرمانروایی کردن
حکومت کردن
اداره کردن

on official statement that tells what you must or mustn`t do
That student did not follow the rules
School rules
قوانین مدرسه
قانون، مقررات
a statement that tells what may or may not be done
قانون 📘📙
قاعده📗📎
سلطه، سلطه گری، چیرگی، حاکمیت، حاکم بودن
حکم
حساب و کتاب
کانون زبان ایران :reach4
An official statement. . . . .
رسم، قانون
رسیدگی
1. قانون
2. فرمانروایی ، حکمرانی
3. عادت ، ضابطه
4. حکمرانی کردن ، فرمانروایی کردن
5. اداره کردن ، کنترل کردن
6. خط کشی کردن
به معنی قاعده وقانون
on official statement that tells what you must or mustn`t do
قانون ⚖
کانون زبان 3
An official statement that tells what you must or mustn t do
دستورالعمل
بچه ها من مستندی ترجمه میکردم که میگفت ورزش کریکت rule نداره law داره، پس بدونین که معنی این دو با هم فرق داره معنی اول رول قانون نیست
That’s the only rule there should be : اون تنها قانونی ست که باید وجود داشته باشه
واژه ی rule انگلیسی تغییر یافته ی" روال " فارسی به معنی راه، روش، طریقه، آنچه رسم است، می باشد. واژه ی خطکش انگلیسی هم از این کلمه گرفته شده است.
قاعده
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما