برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1472 100 1

Regular

/ˈreɡjələr/ /ˈreɡjʊlə/

معنی: حقیقی، معین، مرتب، منظم، عادی، متقارن، پا بر جا، با قاعده
معانی دیگر: بسامان، راستاد، ساخته و پرداخته، آراسته، با دهناد، متعادل، ترازمند، هم ترازو، خوش ترکیب، معمولی، همیشگی، دائمی، هندام، ثابت، (تمبر پست) برای مصرف همگان، همگانی، واجد شرایط، پیشه کار، (عامیانه) کامل، تمام و کمال، به تمام معنی، واقعی، (دستور زبان) با قاعده، وابسته به ارتش دائمی، کادر ثابت (ارتش)، حرفه ای، ارتش کادر، (جامه) اندازه ی معمولی، (کشیش یا راهب) وابسته به دیر یا صومعه، (گیاه شناسی - به ویژه گل) گنار، گناریده، (هندسه) بسامان، گناره، منتظم، هموار، (ورزش ) عضو ثابت تیم (نه عضو علی البدل یا رزرو)، (حزب ) عضو وفادار، پیروخط مشی حزب، مقرر

بررسی کلمه Regular

صفت ( adjective )
(1) تعریف: normal or customary.
مترادف: customary, normal, ordinary, standard, usual
متضاد: different, odd, special
مشابه: accustomed, everyday, frequent, general, habitual, natural, routine, traditional, typical

- We'll meet at our regular place tomorrow.
[ترجمه محمد م] ما فردا در جای همیشگی همدیگر را ملاقات خواهیم کرد.
|
[ترجمه ترگمان] فردا در خانه منظم ما ملاقات خواهیم کرد
[ترجمه گوگل] فردا فردا به طور منظم ملاقات خواهیم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The buses will not run on their regular schedule today due to the storm.
[ترجمه ترگمان] این اتوبوس‌ها امروز به دلیل طوفان، زمانبندی منظم خود را اجرا نخواهند کرد
[ترجمه گوگل] امروز به علت طوفان، اتوبوس ها امروز به طور مرتب برنامه ریزی نمی شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: follo ...

واژه Regular در جمله های نمونه

1. regular and irregular verbs
افعال با قاعده و بی قاعده

2. regular class attendance
حضور مرتب در کلاس

3. regular daily airings of news
پخش مرتب و روزانه‌ی اخبار

4. a regular design
طرح متعادل

5. a regular income
درآمد ثابت

6. a regular issue of stamps
چاپ تمبر برای مصرف عموم

7. a regular nuisance
یک مو دماغ به تمام معنی

8. a regular nurse
پرستار واجد شرایط

9. a regular pulse
نبض منظم

10. his regular seat
صندلی همیشگی او

11. our regular customer
مشتری دایمی ما

12. the regular army and the irregular forces
ارتش منظم و سپاهیان غیر منظم

13. the regular clergy
کشیشان وابسته به دیر

14. the regular elections
انتخابات عادی

15. the regular occurrance of storms
...

مترادف Regular

حقیقی (صفت)
true , genuine , actual , real , rightful , substantive , regular , intrinsic , unfeigned , veritable
معین (صفت)
certain , helping , given , aiding , specified , determined , defined , auxiliary , appointed , fixed , assigned , regular , supporting , thetic , thetical
مرتب (صفت)
straight , trim , classified , put in order , arranged , ordered , regular , neat , tidy , orderly , methodic , shipshape , regulated , well-groomed
منظم (صفت)
square , arranged , ordered , regular , orderly , in good order , businesslike
عادی (صفت)
habitual , wonted , usual , ordinary , normal , common , commonplace , plain , rife , regular , natural , customary , workaday , pompier , unremarkable
متقارن (صفت)
concurrent , symmetric , symmetrical , polar , regular , isochronous , isochronal
پا بر جا (صفت)
stable , firm , confirmed , established , loyal , fixed , regular , resolute
با قاعده (صفت)
regular

معنی عبارات مرتبط با Regular به فارسی

ارتش دائمی ایالات متحده امریکا (در برابر نیروهای ذخیره یا ایالتی و گارد ملی و غیره)
مبین منظم
دستور زبان منظم
پرداخت حقوق بطورمرتب
اقدام قانونی
مواجب رسمی یامقرر
مجموعه منظم
هن، کثیرالاضلاع پنج ضلعی منظم
گامهای منظمو
کشیشی که از اصول و قوانین رهبانی و خانقاهی پیروی کند (ولی راهب نباشد)
خارج ازقاعده، بیقاعده

معنی Regular در دیکشنری تخصصی

regular
[برق و الکترونیک] منظم ، با قاعده
[مهندسی گاز] منظم ، باقاعده
[زمین شناسی] منظم، باقاعده، معمولی - در دیرین شناسی، تعلق داشتن به خارپوستی از بخش رگولاریا را گویند که دارای صدف کمابیش با تقارن کروی با 20 ردیف نصف النهاری صفحات را گویند که نشان دهنده پوسته endocyclic است که در آن بخش محافظ مخرج درون حاشیه اکولوجنیتال قرار گرفته است. مقایسه شود با: نامنظم، بی قاعده.
[نساجی] منظم - باقائده
[ریاضیات] منتظم، موزون
[سینما] فیلم 8 معمولی
[ریاضیات] فضای باناخ بازتابی، فضای باناخ منظم
[نساجی] بافت پانامای معمولی یا منظم
[زمین شناسی] مته معمولی - اغلب به شکل میله فولادی بامقطع شش ضلعی وبه ابعادمعین ساختهمی شود .درمحورمته ازابتداتاانتهاسوراخی سرتاسری وجود دارد.ازطریق این سوراخ سیال عبورکرده به ته چال میرسدو ته چال علاوه برخنک کردن سرمته ریزه های حفاری را از فضای بین دیواره چال ومیله مته به بیرون چال میراند.
[ریاضیات] ده ضلعی منتظم
[ریاضیات] انبساط منظم
[حسابداری] سود سهام منظم
[ریاضیات] عنصر عادی، عنصر وارون پذیر، جزء عادی، عنصر با قاعده
regular element of lie ...

معنی کلمه Regular به انگلیسی

regular
• enlisted soldier; frequent customer, repeat customer
• occurring at fixed intervals; normal, usual; ordinary, common
• regular things happen at equal intervals, or involve things happening at equal intervals.
• regular events happen often, usually over a long period of time.
• regular is also used to describe people who often go to a particular place. attributive adjective here but can also be used as a count noun. e.g. he's one of the regulars at the village pub.
• you can use regular to refer to times, places, conditions, and so on that are considered normal or usual.
• in american english, you use regular to describe things that are normal and ordinary.
• if an object is regular, it has parts of equal size or is symmetrical and well-balanced in appearance.
• a regular verb, noun, or adjective inflects in the same way as most other verbs, nouns, or adjectives in the language.
• regular soldiers or troops have a career in the armed forces, in contrast with people who are doing their military service or have volunteered to fight during a war.
regular army
• permanent standing army of a country or state
regular bowel movements
• normal bowel movements
regular checkup
• medical examination performed at regular intervals
regular expression
• wild card pattern used by unix utilities; any pattern containing symbols and three operators; class of strings that can be recognized by a finite-state automaton
regular fellow
• average guy, regular man, ordinary guy
regular force
• standing army, permanent armed forces
regular forces
• standing army, permanent armed forces ...

Regular را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

setiya
با قاعده
ebi
سامان‌یافته
سر و سامان گرفته/پذیرفته
قانونمند ، قاعده‌مند
محمد
معمولی
ثابت
مهیار
عضو
Kosar zohari
با قاعده،منظم،دارای قاعده،منظبط
نیما
تکراری
التن قاسمپور
باقاعده
tinabailari
منظم ، مرتب ، عادی ، معمولی
getting regular exercise is important
انجام ورزش منظم مهم است 🍓🍓
تجربی 94 ، انسانی 94 ، ریاضی 90 و ...
🐾 مهدی صباغ
Noun-countable-informal :
مشتری ثابت و دائمی یک رستوران، مغازه و ....
سربازی که شغل دائمی او خدمت کردن در نیروهای نظامی است.
بنزین سُرب دار
میلاد علی پور
پای ثابت
پریسا
Regular از واژه regul و پسوند ar- ساخته شده.
Regul در لاتین برابر است با Right در انگلیسی و Raast در پارسی.
پسوند ar در انگلیسی برابر پسوند gaar در پارسی است. (همچون پسوند er که برابر gar است.) هم‌چونین اگر پیشوند -ir داشته باشدیک برابر آن در پارسی میشود naa یا na.
برابر این واژه در پارسی raastgaar یا rastgar یا rastaar میباشد.❤
سمیه
کامل
regular album
آلبوم کامل
تقی قیصری
روزمره، عُرفی
مجتبی م
برا مکان هایی: مشتری ثابت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی regular
کلمه : regular
املای فارسی : رگولر
اشتباه تایپی : قثلعمشق
عکس regular : در گوگل

آیا معنی Regular مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )
شبکه مترجمین ایران