quick

/ˈkwɪk//kwɪk/

معنی: تند، چابک، فرز، سریع، زنده، سرزنده، جلد، چست، سبک، سریع السیر، فوری
معانی دیگر: (قدیمی) زنده، جاندار، سیز، بی تاخیر، بی درنگ، جست، چالاک، تندکار، تنددست، زودگذر، ناپایا، سریع الانتقال، زودفهم، زودآموز، زیرک، تیزهوش، حساس، زودیاب، زودخشم، آتشی، جوشی، (پیچ جاده و غیره) تند، به تندی، به سرعت، احساسات ژرف، دل، (قدیمی) آبستن، گوشت حساس زیر ناخن، گوشت ناخن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: quicker, quickest
(1) تعریف: happening or brought about within a short time; immediate.
مترادف: fast, immediate, instant, prompt, rapid
متضاد: slow, tardy
مشابه: abrupt, brief, expeditious, fleeting, hasty, momentary, precipitate, sharp, snappy, sudden, swift, transient

- I got a quick answer to my letter.
[ترجمه مهتاب] من سریع رفتم جواب نامه ام را گرفتم
|
[ترجمه 😍😍😍] من سریع جواب نامه ام را گرفتم
|
[ترجمه علی] من جواب سریعی را ( در پاسخ ) به سوالم گرفتم
|
[ترجمه زهرا] من پاسخ سریعی به نامه ام گرفتم.
|
[ترجمه ترگمان] یه جواب سریع به نامه ام پیدا کردم
[ترجمه گوگل] من پاسخ سریع به نامه من دریافت کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The prisoner was lucky to be getting a quick trial.
[ترجمه ترگمان] اون زندانی خوش شانس بود که داشت یه محاکمه سریع انجام می داد
[ترجمه گوگل] زندانی خوش شانس بود که یک محاکمه سریع داشته باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The jurors were of similar minds, and the verdict was quick.
[ترجمه ترگمان] هیات منصفه ذهن مشابهی داشتند و رای هیات منصفه عالی بود
[ترجمه گوگل] اعضای هیئت منصفه از نظر ذهنی مشابه بودند و حکم سریع بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This is a serious matter, so don't make any quick decisions.
[ترجمه ترگمان] این یک موضوع جدی است، بنابراین هیچ تصمیم سریع نگیرید
[ترجمه گوگل] این یک مسئله جدی است، بنابراین تصمیم گیری سریع اتخاذ نکنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: moving or acting with speed; rapid.
مترادف: fast, rapid, speedy, swift
متضاد: dilatory, laggard, slow, sluggish
مشابه: active, adroit, agile, brisk, clever, deft, fleet, nimble

- He's a very quick talker, and sometimes I have trouble catching what he's saying.
[ترجمه ترگمان] خیلی زود حرف می زند، و بعضی وقت ها هم برای گرفتن حرف های او مشکل دارم
[ترجمه گوگل] او یک سخنگوی بسیار سریع است، و گاهی اوقات در تلاش است تا او را درک کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: perceiving, responding, or learning with speed.
مترادف: agile, alert, bright, clever, nimble, sharp, swift
متضاد: slow
مشابه: able, active, apt, clearheaded, facile, keen, lively, on the ball, perceptive, prompt, ready, smart, speedy

- She has a quick mind.
[ترجمه ترگمان] او ذهن سریعی دارد
[ترجمه گوگل] او یک ذهن سریع دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Only the quickest students are able to understand his lectures.
[ترجمه ترگمان] تنها سریع ترین دانش آموزان قادر به درک سخنرانی های او هستند
[ترجمه گوگل] فقط سریع ترین دانش آموزان قادر به درک سخنان خود هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: achieved with rapidness, or allowing something to be achieved with rapidness.
مترادف: fast, rapid, speedy, swift
متضاد: lengthy, slow
مشابه: brisk, hasty, hurried, precipitate, prompt, sharp

- He impressed his boss and got a quick promotion.
[ترجمه سارا کاووسی] او رییس خود را تحت تاثیر قرار داد و سریع ترفیع گرفت.
|
[ترجمه ترگمان] او رئیس خود را تحت تاثیر قرار داد و ترفیع سریعی گرفت
[ترجمه گوگل] او تحت تاثیر قرار دادن رئیس خود و ارتقاء سریع
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They went to Las Vegas for a quick divorce.
[ترجمه ترگمان] برای طلاق سریع به لاس وگاس رفتند
[ترجمه گوگل] آنها برای طلاق سریع به لاس وگاس رفتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Let's just have a quick dinner.
[ترجمه هیول] بیا نا یک عصرانه سریع بخوریم
|
[ترجمه ترگمان] بیا فقط یه شام سریع بخوریم
[ترجمه گوگل] بیایید فقط یک شام سریع داشته باشیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Taking the turnpike is the quick way of getting there.
[ترجمه ترگمان] گرفتن اتوبان یه راه سریع برای رسیدن به اونجا هست
[ترجمه گوگل] با توجه به این که سریعترین راه برای رسیدن به آنجا است،
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Here is a quick recipe for making muffins.
[ترجمه ترگمان] در زیر یک دستورالعمل سریع برای ایجاد کلوچه ها وجود دارد
[ترجمه گوگل] در اینجا یک دستور سریع برای ساخت کلوچه ها است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: too prompt in reaction; hasty.
مترادف: hasty
مشابه: abrupt, cursory, impetuous, imprudent, impulsive, injudicious, precipitate, rash, sudden, summary

- He is always quick to criticize.
[ترجمه ترگمان] او همیشه به سرعت مورد انتقاد قرار می گیرد
[ترجمه گوگل] او همیشه انتقاد می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: lively.
مترادف: lively
مشابه: active, alive, animated, brisk, live, sprightly, vigorous, vital

- a quick personality
[ترجمه ترگمان] یک شخصیت سریع
[ترجمه گوگل] شخصیت سریع
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: the tender and sensitive flesh, esp. under the fingernails.
مشابه: matrix, root

(2) تعریف: the essence or vital part of something.
مترادف: essence, heart
مشابه: root

- the quick of the issue
[ترجمه ترگمان] سرعت موضوع
[ترجمه گوگل] سریع از موضوع
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: those who are living (prec. by the).
مترادف: living
متضاد: dead

- the quick and the dead
[ترجمه ترگمان] سریع و مرده
[ترجمه گوگل] سریع و مرده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
قید ( adverb )
حالات: quicker, quickest
مشتقات: quickness (n.)
• : تعریف: quickly or promptly.
مترادف: promptly, quickly
مشابه: fast, immediately, lively, straightaway, swift

- Come quick!
[ترجمه مجید] بدو بیا
|
[ترجمه ترگمان] زود بیا!
[ترجمه گوگل] تند بیا!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. quick as a wink
به سرعت یک چشم بر هم زدن

2. quick lime
آهک زنده

3. quick (or slow) on the uptake
(امریکا - عامیانه) دارای فهم سریع (یا آهسته)،تند (یا کند) ذهن

4. quick on the trigger
(عامیانه) 1- تند دست در تیر اندازی 2- هشیار،فرز،تند کار،زرنگ،زبل

5. a quick depression of the mercury in the thermometer
پایین رفتن سریع جیوه در حرارت سنج

6. a quick discernment of the opponent's weaknesses
پی بردن سریع به نکات ضعف حریف

7. a quick jump in the hay
جماع باشتاب (در رختخواب)

8. a quick look
نگاهی کوتاه

9. a quick reply
پاسخ فوری

10. a quick sailer
(ناو) تندرو

11. a quick scan of the situation
یک نظر اجمالی و سریع به وضعیت

12. a quick turn
پیچ تند

13. a quick walk
پیاده روی تند

14. a quick worker
کارگر فرز

15. her quick recovery surprised the doctors
بهبود سریع او دکترها را متعجب کرد.

16. her quick wits saved akhtar's life
سرعت انتقال او اختر را نجات داد.

17. his quick recovery was quite surprising
بهبودی سریع او شگفت انگیز بود.

18. the quick and the dead
زندگان و مردگان

19. (be) quick off the mark
به سرعت آغاز کردن،زود واکنش کردن

20. be quick about it!
زود بجنب !،تکون بخور!،زودباش !،بی معطلی !

21. she was quick to note my sorrow
او زود متوجه حزن من شد.

22. he darted a quick look at me
او نگاه سریعی به من افکند.

23. he gave a quick lick at his icecream cone
او لیس سریعی به قیف بستنی خود زد.

24. she has a quick mind
فکرش سریع کار می کند.

25. she has a quick sense of smell
حس بویایی او قوی است.

26. to make a quick turn
تند چرخ زدن

27. to take a quick peep at his past
به گذشته ی او نظری اجمالی افکندن

28. the boy made a quick dart across the lawn
پسر مثل تیر از میان چمن رد شد.

29. we hope for your quick recovery
بهبود سریع شما را آرزومندیم.

30. i was cut to the quick by the insult
آن توهین قلبم را جریحه دار کرد.

31. napoleon's ascent to power was quick
دستیابی ناپلئون به قدرت،سریع بود.

32. after the theater we had a quick supper and went to bed
بعد از تئاتر شام سریعی خوردیم و به بستر رفتیم.

33. his words cut me to the quick
سخنان او مرا از جان خود سیر کرد.

34. they gave the wheat field a quick dig
آنان در مزرعه ی گندم کنده کاری سریعی کردند.

35. he went to the pool for a quick dip
او برای آب تنی مختصری به استخر رفت.

مترادف ها

تند (صفت)
caustic, abrupt, sudden, spicy, steep, fast, sharp, harsh, sour, tart, acrid, acrimonious, acute, hot, keen, quick, mercurial, brisk, heady, headlong, inflammable, rapid, tempestuous, snappy, peppery, arrowy, rattling, biting, nipping, bitter, virulent, rash, violent, intensive, discourteous, transient, crusty, pungent, hasty, racy, rath, rathe, mordacious, prestissimo, presto, snippy, temerarious, wing-footed

چابک (صفت)
light, clever, handy, nimble, dexterous, adroit, deft, agile, perky, feisty, quick, brisk, swift, light-foot, light-footed, spry, rapid, speedy, volant, frisky, lissom, lissome, lithesome, rath, rathe, kittle, lightsome

فرز (صفت)
nimble, agile, quick, swift, light-footed, spry

سریع (صفت)
sudden, fast, express, handy, dexterous, deft, agile, quick, brisk, swift, light-footed, spry, rapid, speedy, pernicious, prompt, rathe, light-heeled, light-limbed, sweepy, wing-footed

زنده (صفت)
alive, living, live, quick, fresh, vivid, lively

سرزنده (صفت)
alive, fast, animate, live, quick, brisk, brave, bold, snappy, vivid, lively, spirited, animated, vivacious, daring, heartsome, sprightly, buxom, canty, sprightful

جلد (صفت)
nimble, quick

چست (صفت)
nimble, quick, brisk

سبک (صفت)
light, fast, easy, quick, lively, thin, flippant, frivolous, volatile, gossamer, light-minded, flyaway, lightsome, uncomplicated

سریع السیر (صفت)
fast, express, quick, swift, rapid, speedy, flying

فوری (صفت)
sudden, fast, quick, instant, urgent, prompt, immediate, instantaneous

تخصصی

[مهندسی گاز] سریع، تند
[زمین شناسی] روان - در خاک شناسی، الف) به شرایطی از خاک که در آن افزایش فشار آب حفره ای، جذب ذره به ذره را کاهش داده و ظرفیت تحمل خاک را به شکل قابل توجهی کم میکند، گفته می شود. - ب) به خاک بسیار متخلخل که به آسانی گرما را جذب می کند، گفته می شود. - در رسوب شناسی، به رسوبی که به هنگام مخلوط شدن با آب، کاملاً نرم و آزاد شده و قادر است به راحتی زیر بار یا نیروی جاذبه جریان یابد؛ به عنوان مثال "رس روان" با منشأ یخچالی یا دریایی، که در صورت آشفته شدن، از نظر عملی تمامی مقاومت برشی آن از بین رفته و به صورت پلاستیک جریان می یابد.
[آب و خاک] روان شدن،جاری شدن

به انگلیسی

• living people; living flesh; vital part, most important part; row of trees or shrubs that form a fence
fast, rapid; swift, nimble; hasty, hurried; impatient; prompt to understand; fluid, flowing; alive, living
rapidly, fast; swiftly, speedily
quick means moving or doing things with speed.
something that is quick takes or lasts only a short time.
quick also means happening with very little delay.
quick off the mark: see mark.

پیشنهاد کاربران

سریع. زود
سریع ، تند ، زود 👩‍🏫
سریع، تند

سریع، زود
Rapid , fast
سریع ، تند ، زود
Fast_very fast
سریع. . . . تند. . . . زود
معنی انگلیسی:fast. . . . very fast
سهل الفهم
ناگهانی
بیخ , گوشت ناخن
اجمالی ، کلی
A quick look at the fact
( نگاه اجمالی به حقیقت )
اقدام
Quick and timely action
He must come himself
إجراءات سریعة وفی الوقت المناسب
یجب أن یأتی بنفسه
اقدام سریع و به موقع
او باید بیاید
تند , سریع
صفت quick به معنای سریع، تند، زود
معادل های صفت quick در فارسی سریع، تند و زود هستند. این صفت به توصیف کار یا عملی که با سرعت زیاد انجام می شود و یا زمان کمی صرف انجام آن می شود، می پردازد. صفت quick به حرکت سریع چیزی نیز اشاره می کند. مثال:
. he was very quick to answer ( او خیلی زود جواب میداد. )
. i tried to catch him but he was too quick for me ( من تلاش کردم تا او را بگیرم ولی او برای من خیلی سریع بود [او از من سریعتر بود]. )

منبع: سایت بیاموز
زودباش
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما