برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1649 100 1
شبکه مترجمین ایران

quick

/ˈkwɪk/ /kwɪk/

معنی: تند، چابک، فرز، سریع، زنده، سرزنده، جلد، چست، سبک، سریع السیر، فوری
معانی دیگر: (قدیمی) زنده، جاندار، سیز، بی تاخیر، بی درنگ، جست، چالاک، تندکار، تنددست، زودگذر، ناپایا، سریع الانتقال، زودفهم، زودآموز، زیرک، تیزهوش، حساس، زودیاب، زودخشم، آتشی، جوشی، (پیچ جاده و غیره) تند، به تندی، به سرعت، احساسات ژرف، دل، (قدیمی) آبستن، گوشت حساس زیر ناخن، گوشت ناخن

بررسی کلمه quick

صفت ( adjective )
حالات: quicker, quickest
(1) تعریف: happening or brought about within a short time; immediate.
مترادف: fast, immediate, instant, prompt, rapid
متضاد: slow, tardy
مشابه: abrupt, brief, expeditious, fleeting, hasty, momentary, precipitate, sharp, snappy, sudden, swift, transient

- I got a quick answer to my letter.
[ترجمه مهتاب] من سریع رفتم جواب نامه ام را گرفتم
|
[ترجمه 😍😍😍] من سریع جواب نامه ام را گرفتم
|
[ترجمه علی] من جواب سریعی را (در پاسخ) به سوالم گرفتم|
[ترجمه ترگمان] یه جواب سریع به نامه‌ام پیدا کردم
[ترجمه گوگل] من پاسخ سریع به نامه من دریافت کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه quick در جمله های نمونه

1. quick as a wink
به سرعت یک چشم بر هم زدن

2. quick lime
آهک زنده

3. quick (or slow) on the uptake
(امریکا - عامیانه) دارای فهم سریع (یا آهسته)،تند (یا کند) ذهن

4. quick on the trigger
(عامیانه) 1- تند دست در تیر اندازی 2- هشیار،فرز،تند کار،زرنگ،زبل

5. a quick depression of the mercury in the thermometer
پایین رفتن سریع جیوه در حرارت سنج

6. a quick discernment of the opponent's weaknesses
پی‌بردن سریع به نکات ضعف حریف

7. a quick jump in the hay
جماع باشتاب (در رختخواب)

8. a quick look
نگاهی کوتاه

9. a quick reply
پاسخ فوری

10. a quick sailer
(ناو) تندرو

11. a quick scan of the situation
یک نظر اجمالی و سریع به وضعیت

12. a quick turn
پیچ تند

13. a quick walk
پیاده روی تند

14. a quick worker
کارگر فرز

15. he ...

مترادف quick

تند (صفت)
caustic , abrupt , sudden , spicy , steep , fast , sharp , harsh , sour , tart , acrid , acrimonious , acute , hot , keen , quick , mercurial , brisk , heady , headlong , inflammable , rapid , tempestuous , snappy , peppery , arrowy , rattling , biting , nipping , bitter , virulent , rash , violent , intensive , discourteous , transient , crusty , pungent , hasty , racy , rath , rathe , mordacious , prestissimo , presto , snippy , temerarious , wing-footed
چابک (صفت)
light , clever , handy , nimble , dexterous , adroit , deft , agile , perky , feisty , quick , brisk , swift , light-foot , light-footed , spry , rapid , speedy , volant , frisky , lissom , lissome , lithesome , rath , rathe , kittle , lightsome
فرز (صفت)
nimble , agile , quick , swift , light-footed , spry
سریع (صفت)
sudden , fast , express , handy , dexterous , deft , agile , quick , brisk , swift , light-footed , spry , rapid , speedy , pernicious , prompt , rathe , light-heeled , light-limbed , sweepy , wing-footed
زنده (صفت)
alive , living , live , quick , fresh , vivid , lively
سرزنده (صفت)
alive , fast , animate , live , quick , brisk , brave , bold , snappy , vivid , lively , spirited , animated , vivacious , daring , heartsome , sprightly , buxom , canty , sprightful
جلد (صفت)
nimble , quick
چست (صفت)
nimble , quick , brisk
سبک (صفت)
light , fast , easy , quick , lively , thin , flippant , frivolous , volatile , gossamer , light-minded , flyaway , lightsome , uncomplicated
سریع السیر (صفت)
fast , express , quick , swift , rapid , speedy , flying
فوری (صفت)
sudden , fast , quick , instant , urgent , prompt , immediate , instantaneous

معنی عبارات مرتبط با quick به فارسی

با دست یابی تند
به یک چشم به هم زدن
(اقتصاد) دارایی های کوتاه مدت، (نقدینه ها و طلب ها و دارایی های زود نقد شو به جز کالاهای انبار و فروشگاه) دارایی های زود نقد، موجودی نقدشو
نان دارای خمیر زودپز
بازیگری که زودبه زودهیئت خودرابرای بازی دیگرعو­کند
گوش تیز
تیزگوش، تیزشنو
تندکردن، جان دادن، روح بخشیدن، زنده کردن، نیروبخشیدن به، تندشدن
نیروبخش، مهیج، زنده کننده، احیاکننده
تیزچشم
زودگذر، بى دوام
رجوع شود به: quick-firing) rapid-fire هم می گویند)
تفنگی که پیاپی میتواندتیراندازی کند
(مواد خوراکی را برای حفظ طعم و غیره) به سرعت منجمد کردن، تند سجیدن، تند یخاندن، به سرعت فریز کردن، غذارا بسرعت سرد کردن برای حفظ مواد غذایی ازفساد
...

معنی quick در دیکشنری تخصصی

[مهندسی گاز] سریع ، تند
[زمین شناسی] روان - در خاک شناسی، الف) به شرایطی از خاک که در آن افزایش فشار آب حفره ای، جذب ذره به ذره را کاهش داده و ظرفیت تحمل خاک را به شکل قابل توجهی کم میکند، گفته می شود. - ب) به خاک بسیار متخلخل که به آسانی گرما را جذب می کند، گفته می شود. - در رسوب شناسی، به رسوبی که به هنگام مخلوط شدن با آب، کاملاً نرم و آزاد شده و قادر است به راحتی زیر بار یا نیروی جاذبه جریان یابد؛ به عنوان مثال "رس روان" با منشأ یخچالی یا دریایی، که در صورت آشفته شدن، از نظر عملی تمامی مقاومت برشی آن از بین رفته و به صورت پلاستیک جریان می یابد.
[آب و خاک] روان شدن،جاری شدن
[کامپیوتر] حافظه دستیابی سریع .
[حسابداری] تجزیه و تحلیل سریع و قاطع
[حسابداری] دارائیهای سیال
[کامپیوتر] کوئیک بیسیک .
[نساجی] سفیدگری سریع
[مهندسی گاز] ساکن
[سینما] فیلمدان تعویض سریع
[عمران و معماری] رس روان - رس حساس - رس بسیار حساس
[زمین شناسی] رس حساس ، رس روان ، بتن زنده ، رس روان ، روان رس - - رسی که تمامی یا نزدیک به تمام مقاومت برشی آن پس از توزیع، از بین می رود؛ رسی که پس از شکل گیری دوباره، مقاومت بازیابی شده قابل توجهی را نشان ...

معنی کلمه quick به انگلیسی

quick
• living people; living flesh; vital part, most important part; row of trees or shrubs that form a fence
• fast, rapid; swift, nimble; hasty, hurried; impatient; prompt to understand; fluid, flowing; alive, living
• rapidly, fast; swiftly, speedily
• quick means moving or doing things with speed.
• something that is quick takes or lasts only a short time.
• quick also means happening with very little delay.
• quick off the mark: see mark.
quick as a beetle
• very slow, does not move rapidly
quick as a flash
• extremely quick
quick assets
• section of a balance sheet that details liquid assets (accounting)
quick at hearing
• perceives quickly, hears and understands rapidly
quick fire
• successive fire, rapid fire
quick firing
• shooting rapidly
quick fix
• a quick fix is a quick but probably not permanent solution to a problem; used showing disapproval.
quick format
• process in which the contents of a drive are erased but the disk is not fully formatted
quick look
• swift glance, rapid survey
quick march!
• march forward quickly!, advance rapidly!
quick moving line
• queue that advances rapidly
quick moving queue
• line that advances rapidly
quick of understanding
• perceives quickly, comprehends rapidly
quick on pins
• fast, rapid, speedy ...

quick را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Tooba🍃🌷
سریع.زود
MB
سریع ، تند ، زود 👩‍🏫
English
سریع،تند
یزدان
سریع، زود
آرین تیمورخانی
Rapid , fast
FZS
سریع ،تند ،زود
Fatemeh
Fast_very fast
محمد حسین کریمی
سریع....تند....زود
معنی انگلیسی:fast....very fast
محدثه فرومدی
سهل الفهم
مهدی هریسچیان
ناگهانی
f.gh.
بیخ , گوشت ناخن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی quick

کلمه : quick
املای فارسی : کوئک
اشتباه تایپی : ضعهزن
عکس quick : در گوگل

آیا معنی quick مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )