put

/pʊt//pʊt/

معنی: پرتاب، تعویض کردن، ترغیب کردن، تعبیر کردن، ثبت کردن، قرار دادن، تقدیم داشتن، ترجمه کردن، بفعالیت پرداختن، بکار بردن، گذاشتن، ارائه دادن، انداختن
معانی دیگر: گذاردن، نهادن، هشتن، نهشتن، (با ضربه یا فروکوبی یا تیراندازی) راندن، زدن، پراندن، واداشتن (به کاری)، (آسوده و غیره) کردن، (مالیات) بستن، (با: on یا to) به کار زدن، صرف کردن، آوردن، افزودن، دادن، نسبت دادن (به)، ذکر کردن، بیان کردن، گفتن، برگرداندن، (با: on یا at) تخمین زدن، برآورد کردن، (با: on یا in یا into) پول شرط بندی کردن، سرمایه گذاری کردن، (با: into یا out یا back) رفتن، سیر کردن، دچار کردن، گرفتار کردن، به گردن کسی گذاشتن، مطرح کردن، پرسیدن، (عامیانه) بی حرکت، ساکن، درجای خود، (ورزش) پرتاب وزنه، (سهام یا کالا و غیره) قرار فروش (به قیمت و در زمان معین)، تحمیل کردن بر باto، عذاب دادن، دراصطلاح یاعبارت خاصی قراردادن، عازم کاری شدن، منصوب کردن واداشتن، متصف کردن، فر­
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: puts, putting, put
(1) تعریف: to move (something) to a particular position or location.
مترادف: place, set
مشابه: deposit, emplace, lay, locate, park, pass, plant, plunk, pose, position, rest, site, situate

- He put my groceries in the bag.
[ترجمه ترگمان] اون groceries رو تو کیف گذاشت
[ترجمه گوگل] او مواد غذایی من را در کیسه گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to cause to be in a particular state, situation, or relationship.
مترادف: lay, place, set
مشابه: land, posit, repose, site

- The deadline put them into a panic.
[ترجمه ترگمان] این مهلت آن ها را دچار وحشت کرد
[ترجمه گوگل] مهلت آنها را به وحشت می اندازد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We put him in a private school.
[ترجمه ترگمان] ما اونو توی یه مدرسه خصوصی قرار دادیم
[ترجمه گوگل] ما او را در یک مدرسه خصوصی قرار دادیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We put her in her sister's care.
[ترجمه ترگمان] او را در مراقبت خواهرش قرار دادیم
[ترجمه گوگل] ما او را در مراقبت خواهیم گذاشتیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to impose.
مترادف: impose, lay
مشابه: assign, give, inflict, place, set

- She put the blame on me.
[ترجمه Maral] اون تقصیر رو به گردن من انداخت
|
[ترجمه ترگمان] اون تقصیر من بود
[ترجمه گوگل] او سرزنش را بر من گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They put a tax on milk.
[ترجمه ترگمان] آن ها مالیات را بر روی شیر قرار دادند
[ترجمه گوگل] آنها یک مالیات بر شیر گذاشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to subject.
مترادف: subject
مشابه: expose

- They put him to death.
[ترجمه ترگمان] او را به حال مرگ گذاشتند
[ترجمه گوگل] آنها او را به مرگ محکوم کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to express; state.
مترادف: express, definition 6: to place as a wager or investment. She put a fortune into her store.synonyms: place, wager
مشابه: gamble, go, hazard, invest, risk, sink, stake, venture

- Put it in your own words.
[ترجمه ترگمان] اینو به زبون خودت بذار
[ترجمه گوگل] آن را در کلمات خود قرار دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She put a fortune into her store.
[ترجمه ترگمان] او ثروتی به جیب زد
[ترجمه گوگل] او ثروت را به فروشگاه او گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to apply.
مشابه: apply, employ, exercise, implement, use, utilize

- I put my instincts to use.
[ترجمه ترگمان] غرایزم را به کار بردم
[ترجمه گوگل] من غرایزم را برای استفاده از آن گذاشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He put his talent to work.
[ترجمه Farhood] اون استعدادش رو به کار می گیره.
|
[ترجمه ترگمان] او استعدادش را برای کار گذاشته بود
[ترجمه گوگل] او استعداد خود را برای کار گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to estimate (a particular amount or measure).
مترادف: calculate, estimate, reckon
مشابه: appraise, compute, figure, gauge, guess

- I'd put the distance at three blocks.
[ترجمه Farhood] فاصله سه بلوک رو تخمین زدم ( برآورد کردم ) .
|
[ترجمه ترگمان] فاصله ۳ بلوک را طی کرده بودم
[ترجمه گوگل] من فاصله را به سه بلوک تقسیم کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to propose for consideration.
مترادف: present, propose, submit
مشابه: advance, offer, pose, posit, propound

- Can I put a question to you?
[ترجمه ترگمان] میتونم یه سوال ازت بپرسم؟
[ترجمه گوگل] آیا می توانم یک سوال برای شما بگذارم؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: put aside, put down, put on
• : تعریف: to start to move or proceed.
مترادف: go, start
مشابه: begin, commence, launch, move, proceed, sail, sally forth

- They put down the river in search of food.
[ترجمه Farhood] اونا اون رودخونه رو در جستجوی غذا طی کردند ( زیر پا گذاشتن ) .
|
[ترجمه ترگمان] آن ها در جستجوی غذا، رودخانه را زمین گذاشتند
[ترجمه گوگل] آنها رودخانه را در جستجوی غذا قرار دادند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
• : تعریف: a throw, esp. of a shot, stone, or weight.
مترادف: throw
مشابه: cast, chuck, fling, heave, hurl, pass, pitch, toss

جمله های نمونه

1. put a blob of glue on the back of the picture and stick it in the album
یک چکه چسب پشت عکس بزن و آن را در آلبوم بچسبان.

2. put a dollop of cream on each cookie
روی هریک از شیرینی ها یک قلنبه خامه بگذارید.

3. put a dot in front of those who have come
جلو اسم آنهایی که آمده اند یک نقطه بگذار.

4. put a period at the end of each sentence
در آخر هر جمله نقطه بگذار.

5. put a tax on imports
به واردات مالیات بستن

6. put air in the tires
تایرها را باد کن.

7. put each thing in its own place
هر چیز را در جای خودش بگذار.

8. put money in thy purse!
(شکسپیر) پول در کیسه ات بگذار!

9. put my name on the list too
نام مرا هم در فهرست وارد کن.

10. put on the brake!
ترمز بگیر!

11. put some back side into the work!
پشتکار به خرج بده !

12. put the book down on the table
کتاب را روی میز بگذار.

13. put the book here
کتاب را اینجا بگذار(ید).

14. put the book there
کتاب را آنجا بگذار.

15. put the brake on!
ترمز بگیر!

16. put the car in gear!
ماشین را تو دنده بگذار!

17. put the chair near the table
صندلی را نزدیک میز بگذار.

18. put the eggs in a mixer and then pour them onto the flour and sugar
تخم مرغ ها را در مخلوط کن بگذار سپس روی آن آرد و شکر بریز

19. put the files in the drawer
پرونده ها را در کشو بگذار.

20. put the lid on the pressure-cooker
در دیگ زودپز را بگذار.

21. put the pattern on the cloth and cut the cloth!
الگو را روی پارچه بگذار و پارچه را ببر!

22. put the pot on the burner
دیگ را روی چراغ بگذار.

23. put the receipts in a separate file
رسیدها را در یک پرونده ی سوا بگذارید.

24. put the statue so that the front faces the light
مجسمه را جوری قرار بده که صورت آن به طرف نور باشد.

25. put the top on the teapot!
در قوری را بگذار!

26. put this book aside for me
این کتاب را برایم کنار بگذارید.

27. put this text into german
این متن را به آلمانی ترجمه کن.

28. put up your dukes!
مشت های خود را آماده (ی مشت زنی) کن !

29. put your experience to use
از تجربه ی خود استفاده کن.

30. put your money in the bank and let the interest build
پولت را در بانک بگذار و بگذار بهره ی آن انباشته شود.

31. put your own litter in plastic bags
زباله های خودتان را در کیسه ی پلاستیک بریزید.

32. put (or carry or bring) into effect
اجرا کردن،موثر کردن

33. put (or get) the show on the road
(خودمانی) دست به کار شدن،کار را آغاز کردن

34. put (or have) all one's eggs in one basket
همه ی دارایی خود را در یک کار (یا معامله) به کار زدن (و به مخاطره انداختن)

35. put (or lay) heads together
مشورت کردن،هم اندیشی کردن

36. put (or set) the record straight
رفع سو تفاهم کردن،شرح صحیح چیزی را دادن

37. put (or stare) out of countenance
از رو بردن،خیط کردن،شرمگین کردن

38. put (or throw) somebody off the scent
(به ویژه با دادن اطلاعات غلط) گمراه کردن،موجب پی گم کردن شدن

39. put (out) to sea
با کشتی حرکت کردن،(کشتی) به دریا رفتن

40. put (set) aside
کنار گذاشتن،صرفنظر کردن

41. put (somebody) wise to (something)
(امریکا ـ خودمانی) چیزی را به کسی خبر دادن،آگاه کردن

42. put (someone) on a diet
(برای کسی) رژیم خوراکی تعیین کردن

43. put (something) into position
در جای خود قرار دادن

44. put (something) out to contract
به مقاطعه دادن،(در مورد شرکت بزرگتر) کاری را طبق قرارداد قبول کردن و سپس به مقاطعه کاران کوچکتر تفویض کردن

45. put a bold face on
به نظر شجاع (یا مطمئن) آمدن،به روی خود نیاوردن،خم به ابرو نیاوردن

46. put a period (to something)
(چیزی را) به پایان رساندن

47. put a play into rehearsal
نمایشنامه ای را به مرحله ی تمرین رساندن

48. put a stop to
به پایان رساندن،خاتمه دادن

49. put a value on
قیمت گذاشتن (روی چیزی)،اهمیت قائل شدن،ارزش گذاشتن

50. put about
1- (کشتی) مسیر عوض کردن،تغییر مسیر دادن 2- درجهت دیگر حرکت کردن

51. put across
(عامیانه) 1- فهماندن،بیان کردن 2- (با موفقیت یا با حیله) انجام دادن

52. put ahead
1- (عقربه های ساعت را) جلو آوردن 2- ترجیح دادن،مهم تر شمردن

53. put an end to
متوقف کردن،موقوف کردن،به پایان رساندن

54. put aside (or by)
1- ذخیره کردن،برای روز مبادا گذاشتن،اندوختن 2- دور انداختن،دل کندن

55. put away
1- رجوع شود به 2 put aside- (عامیانه - به زندان یا بیمارستان روانی و غیره) فرستادن

56. put back
1- جایگزین کردن،سرجای خود گذاشتن،عوض دادن 2- (عقربه های ساعت را) عقب کشیدن

57. put down
1- منکوب کردن،درهم کوبیدن،سرکوب کردن 2- تنزل رتبه دادن،(از اختیارات یا مقام و غیره) محروم کردن 3- یادداشت کردن،نت برداشتن،ثبت کردن 4- نسبت دادن،ناشی (از چیزی) دانستن 5- فرود آمدن (هواپیما)،به زمین نشستن 6- حقیر شمردن،کوچک کردن،تحقیر کردن،سرکوفت زدن

58. put emphasis on
مورد تاکید قراردادن،سفارش کردن،پافشاری کردن،اهمیت دادن به

59. put forth
1- شاخ و برگ در آوردن 2- به عمل در آوردن،کوشیدن 3- پیشنهاد کردن 4- منتشر کردن،انتشار دادن 5- (کشتی) بندرگاه را ترک کردن

60. put forward
(نقشه یا طرح یا عقیده و غیره) پیشنهاد کردن،مطرح کردن

61. put in
1- (کشتی) وارد بندرگاه شدن 2- (ادعا و غیره را) به ثبت رساندن 3- اظهار کردن (میان حرف دیگران)،درج کردن 4- (عامیانه) وقت صرف کردن

62. put in a false position
موجب سو تفاهم شدن،در موقعیتی قرار دادن که با نیت یا میل شخص فرق دارد

63. put in an appearance
(برای مدت کوتاهی) حضور یافتن،خود را نشان دادن

64. put in for
درخواست کردن،داوطلب شدن

65. put in mind
یادآور شدن یا بودن،به فکر (چیزی) انداختن

66. put in one's two cent's worth
نظر خود را ابراز کردن،عقیده ی خود را گفتن

67. put into practice
به مرحله ی انجام رساندن،جامه ی عمل پوشاندن

68. put it on
(خودمانی) وانمود کردن،به خود بستن،غلو کردن

69. put it over on
(عامیانه) گول زدن

70. put it there!
(خودمانی) بیا با هم دست بدهیم !،دست بده !

مترادف ها

پرتاب (اسم)
put, toss, projection, shy, tilt, jet, pitch, shove, throw, fling, casting, hurl, jaculation, pounce

تعویض کردن (فعل)
put, substitute, change, shift, replace, supplant

ترغیب کردن (فعل)
encourage, cheer, influence, put, harp, persuade

تعبیر کردن (فعل)
put, explain, comment, read, phrase, construe

ثبت کردن (فعل)
incorporate, score, put, note, record, enter, inscribe, scroll, register, docket

قرار دادن (فعل)
lodge, place, put, fix, pose, park, row, set, mount, pack, locate, include, posture, posit, superpose

تقدیم داشتن (فعل)
submit, give, present, put, offer, proffer

ترجمه کردن (فعل)
put, render, interpret, translate

به فعالیت پرداختن (فعل)
activate, put

بکار بردن (فعل)
use, exploit, handle, put, apply, exert

گذاشتن (فعل)
leave, cut, stead, lodge, place, attach, have, put, let, deposit, infiltrate

ارائه دادن (فعل)
submit, give, present, exhibit, put, tender, render, hold forth, produce, bring forward, propound, porrect, propone

انداختن (فعل)
drop, relegate, souse, put, hitch, toss, launch, cast, sling, thrust, lay away, fell, throw, fling, hurl, hurtle, delete, omit, shovel, hew, jaculate

کلمات اختصاری

عبارت کامل: Petroleum University of Technology
موضوع: مکان و موقعیت
دانشگاه صنعت نفت

تخصصی

[کامپیوتر] گذاشتن، قرار دادن .
[برق و الکترونیک] programmable unijunction transistor-تزانزیستور تک قطبی قابل برنامه ریزی قطعه PNPN ( تریستور ) دارای گیت آند . قطعه به ازای ولتاژ گیت ثابت خاموش یا در حالت غیر هدایت باقی می ماند تاولتاژ آند به مقدار از پیش تعیین شده ای بیش از ولتاژ گیت برسد . در این نقطه قطعه روشن می شود . این عملکرد شبیه به عملکرد سوییچ کنترل شده سیلیسیمی است .
[ریاضیات] فرض کردن، قرار دادن

به انگلیسی

• throwing of a heavy iron ball (track and field)
place; lay; insert; impose; mark
when you put something in a particular place or position, you move it into that place or position.
if you put someone somewhere, you cause them to go there and to stay there.
when you put an idea or remark in a particular way, you express it in that way.
when you put a question or suggestion to someone, you ask them the question or make the suggestion.
to put a person or thing in a particular state or situation means to cause them to be in that state or situation.
to put something on people or things means to cause them to have it or be affected by it.
if you put written information somewhere, you write or type it there.
see also putt.
if you put something right, you try and correct something that you think is wrong.
to stay put: see stay.
put across ... when you put something across or put it over, you succeed in describing or explaining it to someone. put aside ... 1. if you put something aside, you keep it to be dealt
put back ... to put something back means to delay or postpone it. put by ... if you put money by, you keep it so that you can use it at a later time.
put down ... 1. when soldiers, police, or the government put down a riot or rebellion, they stop it by using force. 2. if you put someone down, you criticize them or make them appear foolish; an informal use. 3.
if you put forward something or someone, you suggest that they should be considered or chosen for a particular purpose or job.
put in ... 1. if you put in an amount of time or effort doing something, you spend that time or effort doing it. 2. if you put in a request or put in for something, you make a formal request or application for it. 3.
put off ... 1. if you put something off, you delay doing it. 2. if you put someone off, you cause them to stop trying to get or do what they had planned. 3. to put someone off something means
put through ... 1. when someone puts through a telephone call or a caller, they make the connection that allows the caller to speak to the person they are phoning. 2. if someone puts you through an unpleasant experien
put up ... 1. if people put up a wall or a building, they construct it. 2. if you put up something such as an umbrella or hood, you unfold it or raise it so that it covers you. 3. if you put up a poster or notice, yo

ارتباط محتوایی

معنی اصلیپرتاب، تعویض کردن، ترغیب کردن، تعبیر کرد ...معانی متفرقهگذاردن، نهادن، هشتن، نهشتن، ( با ضربه یا ...مخففعبارت کامل: Petroleum University of Tech ...بررسی کلمهفعل گذرا ( transitive verb ) حالات : puts, putting, put • ( 1 ) تعریف: to move ( something ) ...جمله های نمونه1. put a blob of glue on the back of the picture and stick it in the album یک چکه چسب پشت عکس بزن ...مترادفپرتاب ( اسم ) put, toss, projection, shy, tilt, jet, pitch, shove, throw, fling, casting, hurl, ja ...بررسی تخصصی[کامپیوتر] گذاشتن، قرار دادن . [برق و الکترونیک] programmable unijunction transistor - تزانزیستور تک ق ...انگلیسی به انگلیسیthrowing of a heavy iron ball ( track and field ) place; lay; insert; impose; mark when you put someth ...

پیشنهاد کاربران

گذارانجام
قراردادن یا گذاشتن
چسباندن

ثبت کردن
گزارش نوشتن
فعالیت کردن انداختن ارائه دادن گذاشتن
افزودن به کار زدن
قرار دادن
گذاشتن
مثال :
Put away the pen
خودکار های خود را زمین بگذارید
رفتن. . . . بزن به چاک

پا کردن ( مثل شلوار )
تعویض کردن
پوشیدن
مثال to put in dunger

تهدید
قرار دادن در جایی برای مثال put away your sweater ی
گذاشتن
اظهار داشتن، درمیان گذاشتن
گزاشت
پرواز ، تعویض کردن
ارایه کردن
تقدیم کردن
گفتن یا نوشتن به صورت طور خاص
مثال
Its hard to put your feelings into word
سخته ک احساساتت رو توی کلمات بگی
حلقه کردن دستها
این کلمه هم می تونه زمان حال باشه . ( بگزار . گزاشتن . قرار دادن . )
هم می تونه زمان گذشته باشه ( گزاشت ) ( قرار داد )
بستگی داره در جمله چجوری استفاده بشه تا زمانش مشخص بشه
اختیار فروش سهام
ریختن ( به کار بردن ) ؛ مثلا:
Did you put milk in it? l
اجازه دادن
put a plaster on the wount
چسباندن چسب زخم
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما