pull

/ˈpʊl//pʊl/

معنی: کشش، کشیدن، کندن، کشیدن دندان، پشم کندن از، بطرف خود کشیدن، چیدن
معانی دیگر: (به طرف خود) زور دادن، درآوردن، دریدن، پاره کردن، (عضله) ضرب دیدن، ضرب دیده کردن، (عامیانه) انجام دادن، به انجام رساندن، خودداری کردن، جلوگیری کردن، (به سیگار و غیره) پک زدن، پک، (یک جرعه) نوشیدن، جرعه، قلپ، کشانش، کار سخت و مداوم، هر چیز کشیدنی: دسته ی کشو، کشنه، (عامیانه) گیرایی، جاذبه، جذب کردن، جلب کردن، (محلی) دل و روده ی مرغ یا پرنده را در آوردن، (مرغ را) پاک کردن، (قایقرانی) پارو را به طرف خود کشیدن، پارو زدن، (با پارو زدن) به حرکت درآوردن، سربراه بودن، مطیع بودن، چموش نبودن، (با: away یا ahead یا out و غیره) راندن

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: pulls, pulling, pulled
(1) تعریف: to bring or try to bring closer by taking hold of and exerting force.
مترادف: drag, draw, haul, tug
متضاد: push
مشابه: hoist, lug, strain

- She pulled the swimmer to shore.
[ترجمه ترگمان] او شناگر را به ساحل کشید
[ترجمه گوگل] او شناگر را به سمت ساحل کشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to draw after oneself or itself by attaching and moving forward.
مترادف: draw, snake, tow
متضاد: push
مشابه: bear, carry, transport

- The truck pulled the car to the station.
[ترجمه ترگمان] کامیون اتومبیل را به ایستگاه قطار رساند
[ترجمه گوگل] کامیون ماشین را به ایستگاه منتقل کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to extract from a fixed position.
مترادف: extract, pick, pluck, yank
مشابه: tear, wrench, wrest

- She pulled the nail from the board.
[ترجمه ترگمان] اون میخ رو از هیات مدیره بیرون کشید
[ترجمه گوگل] او ناخن را از هیئت مدیره گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to tear in a specified way.
مترادف: rend, rip, tear, yank

- She pulled the book apart.
[ترجمه ترگمان] کتاب را از هم جدا کرد
[ترجمه گوگل] او کتاب را از هم جدا کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to take out (a weapon), as to use it.
مترادف: draw, whip out

(6) تعریف: to attract.
مترادف: attract, draw, elicit
متضاد: repel
مشابه: beckon, entice, gain, get, lure, tempt

- His performance will pull a large crowd.
[ترجمه Farhood] عملکرد او آدمای زیادی رو به سمتش میکشونه ( جذبش میشن )
|
[ترجمه ترگمان] عملکرد او جمعیت زیادی را جذب خواهد کرد
[ترجمه گوگل] عملکرد او جمعیت بزرگی را کشف خواهد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to injure (a muscle) by stretching.
مشابه: sprain, strain, twist, wrench
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: pull out, pull through
(1) تعریف: to transport or try to bring something closer by exerting force or grasping (often fol. by at).
مترادف: haul, tug
متضاد: push
مشابه: draw, pluck, wrench

(2) تعریف: to move.
مترادف: draw, move
مشابه: advance, drive, proceed, progress

- The car pulled into the driveway.
[ترجمه ترگمان] اتومبیل به راه ماشین رو بسته شد
[ترجمه گوگل] ماشین به طرف راهرو کشیده شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to inhale deeply, as through a pipe or cigarette.
مترادف: inhale
مشابه: breathe, draw, puff
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act or process, or an instance, of pulling.
مترادف: draw, haul, tug
متضاد: push
مشابه: hoist, jerk, pluck, rip, tear, tow, yank

(2) تعریف: the force used in pulling or resisting acts of pulling.
مترادف: influence, pressure, stress
مشابه: force, gravity, intensity, might, power, strength, tow

- She couldn't fight the pull of the waves.
[ترجمه Farhood] اون نمی تونست در برابر جذابیت امواج خروشان مقاومت کنه ( جلو خودش بگیره که نره موج سواری! )
|
[ترجمه Aydin Jz] او نمیتوانست در مقابل قدرت کشش امواج مقاومت کند
|
[ترجمه ترگمان] او نمی توانست با فشار امواج بجنگد
[ترجمه گوگل] او نمیتوانست با کشیدن امواج مبارزه کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a prolonged exertion.
مترادف: push
مشابه: effort, exertion, go, try

(4) تعریف: influence.
مترادف: clout, leverage
مشابه: control, influence, magnetism, power, sway, weight

(5) تعریف: a thing used for pulling, as a handle or knob.
مترادف: grip, handle, knob
مشابه: hold, lever, shaft, shank

(6) تعریف: an act of inhalation, as of smoke.
مترادف: draft, drag, inhalation, puff
مشابه: draw

- He took a pull on his cigar.
[ترجمه ترگمان] سیگار برگی خود را کشید
[ترجمه گوگل] او سیگار کشیدن را برداشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. pull a wry face
چهره ی خود را کج و معوج کردن

2. pull out both leaves of the table
هر دو بال میز را بکش بالا.

3. pull the curtain aside!
پرده را کنار بکش !

4. pull the lever and the machine will start
دسته را بکش،موتور روشن می شود.

5. pull (one's) rank on
(آمریکا- خودمانی) مقام خود را به رخ کشیدن،(ارتش) از درجه یا ارشدیت خود سو استفاده کردن

6. pull (or draw or haul) in one's horns
1- خودداری کردن،جلوی خود را گرفتن 2- (روش خود را) ملایم تر کردن

7. pull (or wear) a long face
قیافه ی محزون بخود گرفتن

8. pull a face
دهن کجی کردن،شکلک درآوردن

9. pull a face
قیافه گرفتن،قیافه عوض کردن،ژست گرفتن

10. pull ahead
جلو زدن

11. pull apart
به باد انتقاد گرفتن،مورد خرده گیری دقیق و شدید قرار دادن

12. pull down
1- خراب کردن،فروریزاندن 2- خوار و خفیف کردن 3- کاستن 4- حقوق معینی دریافت کردن،به رتبه ی معینی رسیدن

13. pull for
به نفع کسی تبلیغ کردن یا هورا کشیدن یا فعالیت کردن

14. pull in
1- (اتومبیل یا ترن و غیره) رسیدن،وارد شدن 2- جلو خود را گرفتن،توکشیدن 3- باز داشت کردن

15. pull off
(عامیانه) انجام دادن،به پایان رساندن

16. pull one's punches
1- (مشت بازی) عمدا مشت یواش زدن 2- حمله ی دروغی کردن،انتقاد ساختگی کردن

17. pull one's weight
سهم خود را انجام دادن،به سهم خود کارکردن

18. pull oneself together
به خود آمدن،خود را جمع و جور کردن،عنان اختیار را از کف ندادن

19. pull out
1- رفتن،عزیمت کردن،راهی شدن 2- عقب نشینی کردن 3- زیر قول یا قرارداد (و غیره) زدن

20. pull out all (the) stops
از هیچ اقدامی فروگذار نکردن

21. pull over
(اتومبیل و غیره) به کنار جاده رفتن و متوقف کردن

22. pull someone's chestnuts out of the fire
(با زور یا حیله) کسی را وادار به انجام کار خطرناکی کردن (به ویژه اگر به سود وادار کننده باشد)

23. pull someone's leg
(عامیانه) کسی را دست انداختن یا مورد شوخی و گول زنی قرار دادن

24. pull strings
1- اعمال نفوذ کردن،پارتی بازی کردن 2- اعمال دیگران را کنترل کردن (معمولا مخفیانه)

25. pull the plug
1- خاموش کردن دستگاهی که بیمار لاعلاج را زنده نگه می دارد 2- به پایان رساندن،تمام کردن

26. pull the wool over someone's eyes
(عامیانه) گول زدن،چشم بندی کردن،فریب دادن

27. pull through
(عامیانه - بیماری یا گرفتاری و غیره را) پشت سر گذاشتن،بهبود یافتن

28. pull up
1- ریشه کن کردن،از ریشه کندن 2- (خیمه) برچیدن 3- ایستاندن،متوقف کردن 4- (اتومبیل و غیره - به محل معین) راندن 5-(هواپیما را) به بالا راندن 6- سرزنش کردن

29. pull up stakes
(امریکا - عامیانه) محل زندگی یا کسب و کار خود را عوض کردن

30. pull wires
پارتی بازی کردن،از نفوذ خود استفاده (یا سو استفاده کردن)

31. don't pull the handle; give it a turn!
دسته را نکش ; آن را یک چرخ بده !

32. to pull a cork from a bottle
چوب پنبه را از بطری درآوردن

33. to pull a drawer
کشو را کشیدن

34. to pull a muscle
ضرب دیدن عضله

35. to pull a plant by the root
گیاهی را از ریشه کندن

36. to pull a plant out by the roots
گیاه را از ریشه کندن

37. to pull a raid
اقدام به حمله ی ناگهانی کردن

38. to pull a rifle's trigger
ماشه ی تفنگ را کشیدن

39. to pull a seam
درز (لباس) را شکافتن

40. to pull a tooth
دندان کشیدن

41. to pull a wheel from a car
چرخ ماشین را درآوردن

42. to pull down
پایین کشیدن

43. to pull off a bank robbery
سرقت بانک را با موفقیت انجام دادن

44. to pull one's punches
از مشت محکم زدن خودداری کردن

45. to pull out the fangs of a snake
نیش مار را کشیدن (کندن)

46. to pull the trigger
ماشه را کشیدن

47. tweezers pull hair by the root
موچین مو را از ریشه می کند.

48. if you pull the plug out of the outlet the radio will be turned off
اگر دو شاخه را از پریز بکشی رادیو خاموش می شود.

49. the downward pull of gravity
کشش فروسوی قوه ی جاذبه

50. he took a pull at his pipe
یک پک به پیپ خود زد.

51. it's a long pull up the hill
بالارفتن از تپه کاری سخت و طولانی است.

52. she took a pull at the water
یک جرعه از آب را نوشید.

53. the rope is loose, pull it some more
طناب شل است،آن را بیشتر بکش.

54. give the rope a good pull
طناب را خوب بکش !

55. she repelled the temptation to pull the trigger
او وسوسه ی چکاندن ماشه را سرکوب کرد.

56. an escape from the earth's gravitational pull
رهایی از کشش جاذبه ی کره ی زمین

مترادف ها

کشش (اسم)
attraction, tract, reach, extension, tension, tug, magnetism, draw, haul, gravitation, traction, pull, strain, twitch, inducement, haulage, towage, twitch grass

کشیدن (فعل)
trace, figure, heave, string, stretch, drag, pluck, draw, haul, weigh, pull, avulse, drain, strap, lave, suffer, subduct, thole, shove, chart, plot, experience, lengthen, hale, drawl, entrain, evulse, snick, magnetize, trawl

کندن (فعل)
gnaw, pluck, channel, pug, pick, gully, pull, peel, trench, gouge, mine, dig, incise, enucleate, cut out, rend, scoop, evulse

کشیدن دندان (فعل)
pull

پشم کندن از (فعل)
pull

بطرف خود کشیدن (فعل)
pull

چیدن (فعل)
cut, trim, lop, arrange, set, pick up, pluck, pick, mow, pull, pare, clip, crop, flunk, pick over, snip, skive, tear away

تخصصی

[عمران و معماری] بارکشی
[کامپیوتر] بیرون آوردن . - کشیدن بازیابی - فرایندی که به وسیله ی آن کاربر بنا به درخواست خود اطلاعات را از یک شبکه بازیابی می کند. بر خلاف push ( تعریف 2)
[برق و الکترونیک] کشیدن
[فوتبال] کشیدن
[مهندسی گاز] کشیدن، کشش
[صنعت] بیرون کشیدن، خارج کردن - سیستمی مبتنی بر درخواستهای تولید و تحویل از پایین جریان برای انجام گرفتن فعالیت های بالای جریان. در این سیستم تامین کننده بالای جریان چیزی را تولید نمی کند مگر اینکه از سوی خریدار پایین جریان علائمی دال بر نیاز بدان دریافت شده باشد. این سیستم در تقابل با بیرون راندن است.
[نساجی] کشش - نمونه گیری در چاپ
[ریاضیات] کشش

به انگلیسی

• act of grabbing and drawing away; influence; press proof, test print used for proofreading before a print run (printing); handle, grip
grab and draw away; drag, tow; remove, take away; stretch, extend; tear, rip
when you pull something, you hold it firmly and move it towards you.
when a vehicle, animal, or person pulls a cart or piece of machinery, they are attached to it or hold it, so that it moves along behind them when they move forward.
if you pull a part of your body in a particular direction, you move it forcefully in that direction.
if you pull yourself out of a place, you hold onto something and use effort to move your body out of the place.
when you pull a curtain or blind, you move it across a window in order to cover or uncover it.
if you pull something apart or pull it to pieces, you break it or take it apart without much care.
to pull people means to attract their support or interest; an informal use.
if you pull a muscle, you injure it by stretching it too much or too suddenly.
a pull is a strong physical force which is difficult to resist and which causes things to move in a particular direction.
something's pull is its quality of being influential or attractive.
if you pull ahead of something that is travelling in front of you, you manage to pass them.
if you pull ahead in a race or competition, you start to do better than your opponents.
if you pull people or animals apart when they are fighting, you separate them using force.
if you pull at something, you hold it and move it towards you and then let it go again.
when a vehicle pulls away, it starts moving forward.
if you pull away from someone who is holding you, you suddenly move away from them.
when an army pulls back from an area or country, they withdraw from it.
when a building is pulled down, it is deliberately destroyed, often in order to build a new one.
when a vehicle pulls in somewhere, it stops there.
when you pull off your clothes, you take them off quickly.
if someone has succeeded in doing something very difficult, you can say that they have pulled it off; an informal expression.
when you pull on your clothes, you put them on quickly.
when a vehicle pulls out from a place, it moves out of the place.
if you pull out of an activity or agreement, you decide not to continue it.
if an army pulls out of a place, it leaves it.
when a vehicle pulls over, it moves closer to the side of the road.
if you are seriously ill and you pull through or if someone pulls you through, you recover.
if people pull together, they co-operate with each other.
if someone tells you to pull yourself together when you are upset or angry, they are telling you to control your feelings.
when a vehicle pulls up, it slows down and stops.
if you pull up a chair, you move it closer to something or someone.

پیشنهاد کاربران

کششی, افزایشی
کشیدن دندان
Maybe more than 50 fishermen were in a line pulling an enormous net اینجا معنی بیرون کشیدن از اب رو میده
yes pull the out of the sea
اره از دریا انداختنت بیرون
انجام دادن ( کاری زیرکانه یا فریب آمیز )
نفوذ
have pull with someone
to have influence with someone.
pull a tie
شل کردن گره {کراوات}
کشیدن
چیزی را به سمت خود آوردن
۱. چیز کششی
۲. جایی که آب زیاد باشه. ( دریا ، استخر ، ( بعضی وقتها برکه ) )
۳. چیز های گره مانند رو باز کردن
Pull data
بازیابی اطلاعات
برای بیان ارتکاب کارهای غیر صادقانه
Mikey was pulling his usual stunt of feeding most of his lunch to the cat.
Why would you try to pull a trick/prank like that on her?

1 ) Candies with more than . 2 parts per million of lead would be pulled from stores
آبنبات های با ( درصد ) سرب بیش از ۰. ۲ پارت در میلیون از فروشگاه ها جمع خواهند شد
2 ) Elderly savers began to pull their money out of the accounts
مشتری های قدیمی بانک شروع کردن به بیرون کشیدن پول شان از حساب ها
3 ) If it doesn't pull big audiences, what's the point of the festival?
اگه که اون آدمای ( بینندگان/تماشاچی های ) زیادی رو به خودش جذب نکنه، پس هدف از برگزاری فستیوال چی هستش؟
4 ) A programme with a few star names is sure to pull the crowds
یه برنامه ( تلویزیونی و غیره ) با اسم چند تا ستاره مشهور مطمئناً بیننده ها رو جذب میکنه
5 ) If they want to survive the crisis, they'll need to pull something out of the hat pretty quickly
اگه که میخوان از این بحران جون سالم بدر ببرن، باید هر چه زودتر یه کاری انجام بدن
6 ) The company's in real trouble, and they don't seem to have any rabbits to pull out of the hat
اون شرکت تو بد دردسری افتاده، و به نظر نمیرسه که هیچ کار خاصی هم بتونن انجام بدن
7 ) If costs rise any higher, we'll have to pull the plug on the whole project
اگه که قیمت ها بازم بالاتر بره، مجبور خواهیم شد کل پروژه رو متوقف کنیم
8 ) She may be retired, but she can still pull strings in the city
اون زن ممکنه بازنشسته باشه، ولی هنوزم می تونه از نفوذ شخصی ش تو این شهر استفاده کنه
9 ) Don't you know anyone who can pull a few strings for us
کسی رو میشناسید که بتونه کمی از نفوذ شخصی ش واسه ما استفاده کنه؟
10 ) He's decided to put in the money himself, rather than let the investors pull the strings
او تصمیم گرفت خودش پول بذاره، بجای اینکه بذاره سرمایه گذاران کنترل امور رو به دست بگیرن
11 ) Don't ask me. I'm not the one who's pulling the strings
از من نپرس. من شخصی نیستم که کنترل امور دستشه.
12 ) Everyone is expected to pull their weight on this project
از همه افراد انتظار میره و لازمه که مثل سایرین سخت کار کنن تو این پروژه
13 ) These people have a lot of pull in government circles
این جور آدما نفوذ زیادی تو محافل دولتی دارن
14 ) I'm afraid I don't have that much pull with the management
ترسم ازینه که برای مدیریت اون تأثیرگذاری و نفوذ رو نداشته باشم
15 ) Money has a strong pull for institutions and individuals alike
پول به یک اندازه جاذبه قوی داره برای موسسات و اشخاص
16 ) He tried teaching, but the pull of scientific discovery was greater than that of the academic world
او داشت سعی میکرد تدریس کنه ( یاد بده ) ، ولی جاذبه و کشش کشف علمی خیلی بیشتر از ( مسائل ) فضای آکادمیک بود
17 ) She took a long pull on her cigarette
این زن یه پک گنده ( عمیق ) زد به سیگارش
کشیدن
To try to pull something
=
To play a trick on someone
To deceive someone

سر کسی رو شیره مالیدن
سربه سر کسی گذاشتن
سر کسی کلاه گذاشتن
کلاه کسی را برداشتن
گول زدن کسی
کلک زدن
فریب دادن
دسته مثلا دسته کشو را pull می گویند.
informal
to succeed in doing something illegal or dishonest
( عامیانه ) به انجام رساندن مثال:
You could pull this job
تو تونستی این کارو انجام بدی.
pull into
وارد شدن
of a car, train, etc. : to arrive at a particular place
مثال:
The train pulled into the station right on time
ترجمه ی اینجانب: قطار به موقع وارد ایستگاه شد.
کشیدن، کشاننده
فریب دادن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما